بایگانی برای ’ وبلاگ قدیمی‘ موضوع

منتظرم باش

مهر ۱۵م, ۱۳۹۰

می آیم.

منتظرم باش.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)

سیگار مقدس

مهر ۲م, ۱۳۹۰

حالا که شب شده، دلم می خواهد بروم پشت پنجره ی اتاق بنشینم و در حالی که ماشین ها را تماشا می کنم ، تند و تند سیگار بکشم. پشت سر هم سیگار دود کنم و به سر و صدای اتوبان گوش بدهم. برای این که یک سیگار برگ را کامل بکشم، باید وقت زیادی صرف کنم. اما مهم نیست. تا هر وقت که لازم باشد می نشینم پشت پنجره و سیگار می کشم. امشب هوایی شده ام. چون آخرین شب تابستان است.

آخرین شب تابستان، برایم همیشه مثل آخرین شب زندگی ام بوده. انگار که قرار است بخوابم و دیگر بیدار نشوم. به خاطر همین حاضرم در این شب هر کاری انجام دهم. حتی کشیدن سیگار.

در این آخرین شب تابستان_هر چند در واقع تابستان دو شب پیش تمام شده_ دلم می خواهد آن قدر سیگار بکشم که خفه شوم. به یاد آن شبی که “چه گوارا” آمد به خوابم و به من یک سیگار برگ تعارف کرد.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)

کتاب دزد

شهریور ۱۶م, ۱۳۹۰

ببین! دیشب که خواب بودم، یکی آمده چند تا از کتاب هایم را دزدیده. صبح رد دستش را روی گرد و خاک های کتاب خانه دیدم. اما راستش نفهمیدم کدام کتاب ها را دزدیده. بدبختی همین جا است. اگر بخواهم دزد را پیدا کنم، باید کتاب ها مشخص بشوند.

دیشب، خواب بدی می دیدم. تو را می دیدم که زیر کامیون له شده ای و ما داریم جسدت را جمع می کنیم. صبح بعد از این که کتاب هایم را خوب نگاه کردم تا بفهمم کدام ها نیستند، زنگ زدم حالت را پرسیدم. گفت خوبی. خوابم را برایش تعریف کردم و گفتم نگذارد امروز از خانه بروی بیرون. ولی او گفت دو ساعت قبل رفتی و اتفاقا پیاده هم رفته ای.

می دانی، از امروز می روم دنبال دزد یا شاید هم دزد ها. دفعه ی قبلی که مجله هایم غیب شده بود، تمام اتاق ها را گشتم و آخرش که پیدایشان کردم، اسم دزد را توی یکی از داستان هایم نوشتم. هر چند بعدش گفتم همه ی شباهت ها تصادفی است، اما همه فهمیدند هیچ تصادفی در کار نبوده. دزد مجله ها، توی داستانم نقش سردبیر مجله ای را داشت که غیر قانونی چاپ می شد و تمام مشتری هایش نویسنده های غیر اخلاقی بودند. آخر داستان هم نویسنده های اخلاقی او را وسط کوهی از همان مجله ها به آتش کشیدند.

احتمالا عصر که بشود یک اطلاعیه می زنم ته راهرو و توی آن خلاصه ی داستان جدیدم را می نویسم. طرح ذهنی ام ماجرای کسی است که کتاب های فرد دیگری را می دزدد و به او برنمی گرداند. بعد صاحب کتاب ها برای انتقام گرفتن از او گرد یک گیاه سمی را لای همه ی کتاب هایش می ریزد. دزد کتاب ها کم کم آن گرد های سمی را تنفس می کند و به آرامی سم تمام بدنش را فرا می گیرد و تدریجا فلج می شود. تا جایی که توانایی تنفس را هم از دست می دهد و خفه می شود.

فکر می کنم اگر این طرح داستانی را بزنم ته راهرو، دزد کتاب هایم آن را می خواند و منظورم را می فهمد. بعد از ترسش هم که شده می آید کتاب هایم را پس می دهد.

صبح وقتی دوباره زنگ زدم تا ببینم هنوز زنده ای یا نه، گفت که از تو خبری ندارد چون موبایلت را جا گذاشته ای. ماجرای دزدی را برایش تعریف کردم و او گفت که یک رد دست روی گرد و خاک های جلوی کتاب خانه دلیل بر این نمی شود که کسی کتاب هایم را دزدیده باشد.

ظهر رفتم به چند نفر چاخان کردم که توی اتاقم دوربین مخفی گذاشته ام چون آمار سرقت بالا رفته. بعد ماجرای کتاب های دزدیده شده را گفتم. گفتند که شاید رد دست خودم باشد و وقتی دیدم حرفم را جدی نمی گیرند خوابم را برایشان تعریف کردم. حسابی کیف کردند و یکی شان تصمیم گرفت این صحنه را در داستان جدیدش بیاورد. منظورم همان صحنه ی له شدن زیر کامیون است. بعدش من نگران شدم و دوباره تماس گرفتم تا ببینم بالاخره امروز زیر کامیون له می شوی یا خوابم الکی بوده. گفت هنوز برنگشته ای و هیچ وقت سابقه نداشته بیرون ماندنت این قدر طول بکشد. مطمئن شدم خواب درستی دیده ام.

سریع لباس های سیاهم را اتو زدم و آماده شدم. تمام کتاب های دزدیده نشده را از کتاب خانه ام درآوردم و گذاشتم توی کمد. در کمد را قفل کردم برای جلوگیری از سرقت های بعدی. به همه ی بچه های خوابگاه گفتم که پدرم زیر کامیون له شده و باید برگردم شهرمان. البته اطلاعیه ی ته راهرو را برای عصر آماده کردم.

.

شب توی قطار که داشتم می آمدم برای مراسم بعد از مرگ تو، خواب های خوبی دیدم. خواب دیدم دزد کتاب ها آمده شهرمان برای ختم تو، کتاب ها را هم با خودش آورده. تو هم زیاد له نشده بودی. فقط سرت رفته بود. خیلی خوشحال بودم که هم کتاب هایم را دوباره به دست آورده ام هم تو خیلی لت و پار نشده ای. صبح یک داستان جدید نوشتم راجع به این که دزد کتاب ها تو بوده ای. داشتی با آخرین سرعت می دویدی تا خودت را از خوابگاه دور کنی و کسی دستگیرت نکند، کامیون لهت می کند و به جای من از تو انتقام می گیرد. می دانی، تاوان دزدیدن کتاب های دیگران مرگ است، حتی اگر پدر طرف باشی.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)

آخرین نامه

شهریور ۳م, ۱۳۹۰

لازم نکرده دلت برای من بسوزد. من احتیاجی به این دلسوزی های احمقانه تو ندارم. ببخشید که این را می گویم، اما حالم از طرز فکر تو به هم می خورد. البته اگر توی آن کله ات چیزی به نام مغز باشد که بخواهی با آن فکر کنی. هر چند خیلی بعید می دانم.

اصلا نه حوصله اش را داشتم نه دلم می خواست که برایت نامه بنویسم. اما مجبورم کردند. حالا هم با وجود سردرد وحشتناکی که دارد دیوانه ام می کند، مجبورم بنشینم پشت یکی از این میز های کثیف و حال به هم زن و برای تو نامه بنویسم. باید چه چیزی را بگویم؟ من همه ی حرف هایم را گفتم و آمدم. تو هم مثل همیشه زدی زیر گریه و گفتی نرو. آن موقع دلم می خواست خفه ات کنم. آن گردنبند کلفت طلایت را آن قدر بچرخانم دور گردنت که بمیری و برای همیشه از دستت خلاص شوم. اما حیف که بقیه دورمان بودند. زورکی برایت لبخند زدم و گفتم که زود برمی گردم. چه حرف چرتی.

می دانی، تو خسیس ترین آدمی هستی که تا امروز دیده ام. چه قدر به تو اصرار کردم که یکی از آن دستبند های چند کیلویی ات را بفروش و پولش را بریز به حساب. اما قبول نکردی. مدام یک چمدان طلا با خودت کشیدی این ور و آن ور. من هم آن قدر دعا کردم طلاهایت را بدزدند که آخرش دزد همه را یک جا برد. حسابی حال کردم و تو نفهمیدی که دزد، پسر همسایه بالایی بود و در ازای کمکی که به من کرد آن انگشتر الماس را دادم بهش. کاغذ خرید هم داشتم و در کم تر از یک ساعت همه ی آن طلا ها شدند پول نقد و ریختمشان به حساب. تا چشمت در آید. تو که نمی دانستی، اما حالا که فهمیدی بسوز.

هر چه فکر می کنم، نمی فهمم بالاخره می خواهی به چه چیزی برسی. آخرش خودم را این طور راضی کردم که دنبال شوهری. یک شوهر پولدار احمق که همه ی پول هایش را بدهد به تو تا حرامشان کنی. خدا را شکر تا وقتی من بودم هیچ مردی آن قدر بی عقل نبود که بیاید سراغت و دعا می کنم هرگز چنین اتفاقی نیفتد. تو هم زیاد ناراحت نباش. مگر باید تمام دختر های پولدار شوهر گیرشان بیاید؟

اگر تو این جا بودی، حتما دق می کردی و می مردی. پس همان بهتر که نیستی. این جا یکی را لازم دارد مثل من. توی کیسه خواب بخوابم و غذای آشغال بخورم و یک هفته حمام درست و حسابی نروم، ولی باز هم خوشحال باشم و کارم را بکنم. به من که خوش می گذرد؛ حتی از وقتی سر یک تیرآهن فرو رفت توی لپ تاپم و مجبور شدم بیندازمش قاطی باقی آشغال ها. از آن به بعد همه ی خاطراتم را توی دفتر نوشتم. البته دفترم هم اشتباهی رفت توی دستگاه کاغذ خرد کن و شد یک مشت رشته ی کاغذی. به درک.

به کوری چشم تو، با تمام پول هایی که ریخته بودم به حساب، کار های حسابی کردیم. چند تا خانه ساختیم، یک سری لوازم پزشکی خریدیم، بیمارستان را تعمیر کردیم و یک شب با باقی پول ها جشن گرفتیم و تا صبح حال کردیم. فقط همان یک شب بهمان خوش گذشت و البته فردایش با یک بمباران حسابی از دماغمان در آمد.

اوضاع افتضاحی است. دیروز برادر دوستم مرد. یک گلوله صاف خالی شده بود وسط کله اش. امروز صبح هم چند تا از بچه مدرسه ای های بدبخت ماندند زیر آوار سقف کلاسشان و له شدند. دو سه تا از خانه هایی که تا چند ساعت پیش سالم بودند، الآن شده اند خرابه. تا چند دقیقه پیش هم داشتیم یک زن نیمه جان را به زور از زیر آوار در می آوردیم. توی این وضع لنگ در هوا، به زور ما را نشانده اند این جا تا وصیت نامه بنویسیم. چون تقریبا هیچ کس از یک دقیقه ی بعدش خبر ندارد. هر لحظه ممکن است تالاپ! یک بمب بیفتد روی کله ات و پودر بشوی. حالا حالیت شد قضیه از چه قرار است؟ این وصیت نامه است نه نامه. و اگر نه من این قدر علاف نیستم که بخواهم برای آدمی مثل تو نامه بنویسم.

حالا که داری وصیت نامه ی من را می خوانی، حتما من مرده ام. لازم نکرده برای من گریه کنی و دل بسوزانی. من این طوری راحت ترم. حداقل مرده ی من خیلی بهتر از زنده ی توست. الآن که دارم پشت این میز کثیف این ها را برایت می نویسم، تصورم این است که جسدم چنان تکه تکه می شود که نتوانند جمعش کنند. امیدوارم این طوری نشود. دلم می خواهم یک ترکش فرو برود توی مغزم. خیلی شیک و تمیز.

تا وقتی زنده بودم که آدم نشدی. حداقل حالا سعی کن کمی عوض شوی. این قدر خودخواه نباش. لازم نیست تو هم مثل من بیایی این جا، اما از توی همان خانه هم می توانی کمکی بکنی. احمق اگر بی خیال این ها بشوی، باید تمام آن نماز و روزه هایت را بگذاری لب کوزه آبش را بخوری. این جا یک عده دارند قتل عام می شوند، یک نسل کشی واقعی، آن موقع بزرگ ترین دغدغه ی تو این است که رنگ دسته ی عینکت را با لباست هماهنگ کنی. خیلی خری.

لا اقل حالا کمی خاصیت داشته باش و وصیت من را اجرا کن. برو توی ایمیلم و جواب تمام ایمیل ها را بده. رمز ورود هم شماره تلفن خانه است به اضافه ی دو تا صفر اولش . در جواب تمام ایمیل ها بنویس فلانی مرد. رفته بود فلسطین بلکه کمکی کرده باشد. حسابی هم کمک کرد. بعد کشته شد. مثل بقیه ی آدم هایی که کشته می شوند و مردنشان برای مردم از شکستن پای سگ همسایه کناری بی اهمیت تر است. همین ها را بنویس.

باز هم می گویم، لازم نکرده برای من دلسوزی کنی. خوشم هم نمی آید برایم توی یک تالار ختم بگیرید و فیلم هایم را با آهنگ عزا پخش کنید، بعد یک مشت احمق مثل خودت بنشینید همراه فیلم گریه کنید. به جایش این پول ها را بریزید به حساب، بلکه کمی از بدبختی کم شود.

امضا

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)

سکوی وحشت

شهریور ۱م, ۱۳۹۰

تفاوت بین یک ایستگاه قطار و یک فرودگاه، به اندازه ی تفاوت سفر با خانواده و با دوستان است.

فردوگاه، جایی است که باید کم کم آن را شناخت. ذره ذره گوشه و کنارش را کشف کرد و به مرور با آن رفیق شد. نمی شود کسی فقط یک بار از مهرآباد پرواز کند و همان یک بار، هم دستشویی های پشت مغازه ی گل سر فروشی را امتحان کند و هم هر دو دستشویی سالن ترانزیت را. با یک بار پرواز نمی شود هم از قیمت بسته بندی با کارتن کنار همان گل سر فروشی با خبر شد، هم ذرت مکزیکی خورد و هم زمان مزه ی سیب زمینی سرخ شده ی فرودگاه را چشید. نمی شود لم داد جلوی تلویزیون های بزرگ سالن اصلی و تام و جری تماشا کرد، همان موقع همراه جمعیتی یک بازی حساس فوتبال را دنبال کرد. دستگاه اتوماتیک فروش روزنامه، صندلی های ماساژور، تفاوت مساحت نمازخانه و اتاق سیگار، دکه های مجله فروشی، ساختمان های عجیب و غریب محوطه ی فرودگاه، یاد گرفتن مسیر دقیق اتوبوس ها، تعداد مامورهای دم هر در، …این ها راه کم کم باید فهمید و کشف کرد. فرودگاه، جایی آرام _حتی در شلوغ ترین روزهایش_ برای با سرعت به مقصد رسیدن است.

ایستگاه قطار، همان قدر با فرودگاه فرق دارد که سفر خانوادگی با اردوی مدرسه. ایستگاه قطار، پر از جنب و جوش و هیایو است._حتی در خلوت ترین روزهایش_ و پر از حرکت و سرعت. سکوها، پر استرس ترین جاها هستند. قطار های دراز، ریل های بی انتها، راهروهای تنگ، کوپه های پی در پی، بار و بندیلی که مردم دنبال خودشان می کشند، صداهای کشدار…همه اش آدم را در استرس و حس عقب ماندن از همه چیز فرو می برد. بعد آن ایستگاه شلوغ_حتی در خلوت ترین روزها_سرآغاز یا سرانجام سفری کُند و خسته کننده می شود. سفری پر از صدای تلق و تلوق، پر از توقف های گاه و بی گاه، پر از عبور غریبه ها از کنار خلوت آدم، پر از حس جدایی از همه ی آدم ها، حس تنهایی در بیابان و برهوت.

قطار_هر چند روی زمین حرکت می کند و هرچند احتمال مردن در آن کم تر از بقیه ی وسایل نقلیه است_ آدم را وحشت زده می کند. و معلوم نیست این وحشت از تکان های مداوم آن سرچشمه می گیرد یا صداهای تکرار شدنی آن. شاید هم به خاطر سکوهای پر از استرس و دور و دراز آن است. هر چه هست، هواپیما_با این که بعضی ها آن نا امن ترین وسیله ی نقلیه می دانند هر چند ماشین بسیار نا امن تر است_که در آسمان معلق است و اول و آخر پروازش به وحشتناک ترین حالت تکان می خورد و آدم گاهی در آن جاذبه را خیلی خوب درک می کند_و هر لحظه ممکن است این جاذبه بر تکنولوژی غلبه کند و هواپیما را به سمت زمین بکشد_بسیار بسیار آرامش بخش تر و کم استرس تر از قطار است. چرا که به عقیده ی من، برای نداشتن استرس هنگام سوار شدن به هواپیما، همین بس که لازم نیست بر آن سکوهای تمام نشدنی پا گذاشت.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)

کسی که دیگر مثل روزهایش در طبقه ی بیست و نهم نیست.

مرداد ۲۴م, ۱۳۹۰

نیامده بودم که بمانم، چون دلم توی آن کتاب فروشی کوچک_بین قفسه هایی که تا سقف می رسیدند_جا مانده بود. دلم توی خانه ی قشنگم، بین کتاب ها و مجله ها جا مانده بود. دلم میخواست زود برگردم بین آن همه قاب نقاشی. می خواستم برگردم و دوباره آب بریزم پای گلدان بامبوهایی که تا سقف آپارتمانم رسیده بودند.دوست داشتم باز هم لم بدهم روی کاناپه ی مغز پسته ای و از قاب پنجره ، ساخته شدن تدریجی برج روبرو را تماشا کنم. تصمیم داشتم باز هم برای خودم زندگی کنم. زندگی در طبقه ی بیست و نهم یک برج زیبا در یک محله ی زیبا در جایی که به جز من، همه سفید بودند.

قبل از رفتن، می خواستم زود برگردم. اما حالا که رفته ام، شاید دیگر هیچ وقت برنگردم. این جا همه چیز فرق دارد. شب ها توی اردوگاه می خوابم. روزها خودم را می رسانم به پایگاه کشوری که سال های زیادی از جوانی ام را توی آن گذرانده ام. همراه آن ها می شوم و با کامیون می رویم به اردوگاه ها. من زبان دان گروهم. چون حرف همه را خوب می فهمم. هم مردم بومی، هم آن هایی که بین بومی ها مثل مروارید هستند.

این جا هیچ چیز شبیه زندگی ام در طبقه ی بیست و نهم نیست. از صبح تا شب با مردمی سر و کله می زنم که پوست بدنشان چسبیده به استخوان هایشان. همه گشنه اند، نیمی مریض. بچه ها جلوی چشمم می میرند. هیچ کس کفش ندارد. مردم بر سر یک تکه نان هم دیگر را می کشند. محبت و لبخند و زندگی بی معنی شده. همه یک هدف دارند، زنده ماندن. شاید هم هر چه زودتر مردن و رهایی از این همه بدبختی. همه جای شهر را بوی مرگ پر کرده است.

وحشتناک است. بوی مرگ وحشتناک است. کلمه ی قحطی مو را بر تن آدم سیخ می کند. دیدن این مردم خواب را از سرت می پراند. ترس_از این که شاید این آخرین غذایی باشد که می خوری و یا آخرین باری باشد که آب سالم گیرت می آید_ هر لحظه به دنبال تک تک آدم ها است. ولی همه ی این ها فراموش می شود و به حاشیه می رود، وقتی خورشید غروب می کند و یک مشت آدم پابرهنه، با شکم های گشنه و لب های تشنه، به صف می شوند پشت یکی مثل خودشان ، تا نمازشان را سر وقت و به جماعت بخوانند. بعد بوی خدا، رنگ خدا، یاد خدا، می پیچد توی اردوگاه ها و بین دل های خسته.

نیامده بودم که بمانم، اما شاید همین نماز ها باشد که نمی گذارد برگردم. نماز هایی که هیچ شباهتی به نماز هایم در طبقه ی بیست و نهم ندارند. می خواستم برگردم به کتاب فروشی ام، به خانه ی قشنگم، بین قاب های نقاشی و گلدان بامبو. می خواستم بازهم روی کاناپه ی مغز پسته ای لم بدهم و ساخته شدن برج روبرویی را تماشا کنم، اما ماندنی شدم.

نماز های این جا ماندنی ام کرد.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)

احوالات خانم نویسنده

مرداد ۱۸م, ۱۳۹۰

خانوم نویسنده داشت خواب می دید. اما هیچ تصویری نبود. فقط کلمه و جمله بود که یا آن را می دید یا صدای خودش را می شنید که آن را می خواند. خواب خانم نویسنده این بود :

بچه ها زیر رگبار شلیک دشمن خودشان را رساندند آن ور تنگه. احمد داشت ساندویچش را گاز می زد که تیر خورد و مرد. بهرام جیغ کشید. الناز گفت: ساکت بچه خوابه. رضا پرسید: چه قدر طول می کشه تا بچه بزرگ شه؟ مامان زمزمه کرد: تا بچه بزرگ شه آدم پیر می شه. پدر بزرگ پیر تر از آن بود که بخواهد پله های جلوی سنگر را بیاید بالا. همان جا سکته کرد و مرد. همه جمع شدند دور جنازه و گریه کردند. باران می بارید و لباس های جمعیت عزادار خیس شده بود.رضا چترش را باز کرد و ناله کنان فریاد زد: گشنمه، آب! چاله چوله های دور جاده پر از آب و گل شده بودند و بچه ها پریدند توی یکی از چاله ها تا شنا کنند. بهرام داد زد: من کرال سینه بلد نیستم. اگر عراق دوباره حمله کنه چی کار کنم؟ صدای موشک های عراقی از دور شنیده شد. بهرام گفت: بچه! بیدار شو! بیدار شو گشنمه! پا شو دیگه!

خانم نویسنده از خواب پرید. پسرش ایستاده بود بالای سرش.

-پا شو مامان گشنمه.

خانم نویسنده نشست لبه ی تخت و این جملات در ذهنش رژه رفتند: پسر ها گشنه بودند و اگر مادرشان نمی آمد همگی از گشنگی می مردند. اما هیچ کدام از آن ها نمی دانست مادرشان یک قاتل حرفه ای است. لابد آن موقع شب در گوشه ای از شهر مشغول تکه تکه کردن بدن یک مرد پولدار بود تا با خیال راحت بتواند تمام پول هایش را تصاحب کند.

در فاصله ی بین تخت خانم نویسنده تا آشپزخانه، چشم های خانم نویسنده سیاهی رفت و دنیا دور سرش چرخید. تکیه داد به کابینت و جملات به سراغش آمدند : خون، با شدتی بیشتر از همیشه، پمپاژ شد به مغز مرد. سرش داغ شد و چشم هایش تیر کشید. در سمت چپ پیشانی اش احساس تپش کرد. خون باز هم با شدتی نامعمول به مغز مرد پمپاژ شد. رگ های مغز از خون پر شدند و تحمل نکردند. مرد داغِ داغ بود. بیشتر از همیشه. رگ ها پاره شدند. دنیا برایش سیاه شد. دست ها و پاهایش بی حس شدند و افتاد کف آشپزخانه.

خانم نویسنده غذای پسرش را آماده کرد و چید روی میز. خودش هم نشست آن طرف میز و جملات او را در بر گرفتند: همه چیز برای جشن آماده بود. فرهاد نگاهی به غذاهای روی میز انداخت و به آشپز چشمکی زد. آشپز خندید و گفت: خوشبخت بشی ارباب! فرهاد گفت: می شم. مطمئن باش. آشپز قیافه ی ترانه را تصور کرد با لباس عروس. توی دلش گفت: امیدوارم.

خانم نویسنده برگشت توی تختش. جملات جدیدی در ذهنش شکل گرفتند: سر بود و تار. هاله ای از مه همه چیز را پوشانده بود. کسی آن دور ها می دوید و فریاد می کشید. روستای پایین کوه در میان دود غلیظ گم شده بود. خواست خودش را برساند به روستا اما چسبیده بود به زمین. مثل درختی که ریشه هایش آن را محکم روی زمین نگه داشته اند و نمی تواند حتی یک متر جا به جا شود. خواست کسی را صدا کند اما نتوانست. صدایش در گلو خشک شده بود.

خانم نویسنده خوابش برد. خوابش تصویر نداشت. جمله بود و صدا: مرد ها می دویدند طرف اتوبوس اسرا و از شادی فریاد می کشیدند.فریاد هایشان قاطی شده بود با صدای مردم توی ورزشگاه. داور سوت زد و اعلام خطا کرد. فوتبالیست ها داور را زدند و پلیس آمد وسط . گزارشگر شروع کرد به تنبک زدن و پلیس و فوتالیست ها رقصیدند. عروس و داماد آمدند تو و همه جیغ کشیدند …

خانم نویسنده حالش خوش نیست. مثل حال این روز های من!

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)

کتاب خوان شب های گشنگی

مرداد ۱۲م, ۱۳۹۰

هر هفته می آمدم آن جا و سه چهار تا کتاب می خریدم. می توانستم بروم جای دیگری، اما ترجیح می دادم بیایم به کتاب فروشی تو. همان کتاب فروشی کوچک و دوست داشتنی که تا سقف پر از کتاب بود. اوایل که کتاب فروشی ات را باز کرده بودی، چند بار به دنبال کتاب خاصی آمدم. اما نداشتی و دست خالی برگشتم. یک بار آمدم ایستادم جلوی میزت، اسم ده تا کتاب را گفتم و تو همه را در کامپیوتر چک کردی. یا نداشتی یا تمام کرده بودی. با دلخوری نگاهت کردم. گفتی:این ها همه کتاب های شاخصی هستند، اما من تازه این جا را راه انداخته ام. چند وقت دیگر همه را دارم.

دفعه های بعد، لیست کتاب هایم را همان اول می دادم دستت، بعد خودم می رفتم لای کتاب ها. آن هایی را که داشتی برایم می آوردی و من کارت می کشیدم و با یک کیسه پر از کتاب می رفتم تا هفته ی بعد.

بعد تر ها هر وقت می آمدم خودت چند تا کتاب برایم جدا می کردی و می گفتی که مطمئنا خوشت می آید. و من هم خوشم می آمد. فهمیده بودی دنبال چه چیزی هستم و لازم نبود زیاد معطل شوم.سریع یک کیسه پر از کتاب تحویل می گرفتم و کارت می کشیدم. رمز کارت را هم خودت حفظ شده بودی.

همین چند ماه پیش بود که گفتی: لطفا دفعه ی بعد که می آیید توی کارتتان زیاد پول باشد.

با تعجب پرسیدم: چرا؟ کتاب بعدی مگر چه قدر قیمت دارد؟

گفتی که می خواهی به اندازه یک سال به من کتاب بفروشی و من گیج و تعجب زده به تو نگاه می کردم که مدام سرت را این ور و آن ور می کردی و موهای فرفری ات توی هوا تکان می خورد. گفتی که می خواهی بروی و نمی توانی این جا بمانی. گفتی عاشق این جایی اما متعلق به این جا نیستی. باید برگردی کشور خودت و کاری برای مردم بکنی. این جا دلت آرام و قرار ندارد. مدت ها با خودت کلنجار رفته ای تا بالاخره تصمیم گرفته ای برگردی.

من هم چنان تو را نگاه می کردم که عرق صورت سیاهت را پوشانده بود. گفتی آن قدر برایم کتاب جدا کرده ای که تا یک سال برای خواندن کتاب داشته باشم. بعد هم خندیدی و ادامه دادی: اگر یک روز دوباره برگشتم این جا، مطمئن باشید باز هم برایتان کتاب جدا می کنم. وقتی خندیدی، دندان های سفیدت بین آن همه سیاهی طوری درخشید که انگار یک مروارید را انداخته اند وسط یک منقل پر از ذغال.

.

الآن که نشسته ام جلوی تلویزیون و مردم قحطی زده ی سومالی را تماشا می کنم، چشمم بین آن ها دنبال توست. هر روز با خودم فکر می کنم حالا تو کجایی و چه حالی داری. دوست دارم بدانم پشیمانی از رفتن یا نه. شاید آن جا شب ها برای بچه های قحطی زده کتاب بخوانی تا گرسنگی یادشان برود.

کتاب هایی که برای یک سال به من داده بودی تمام شدند. همه را خواندم. حالا همه اش منتظرم تا تو برگردی. بعد بروی بین قفسه ها و زود برگردی. موهای فرفری ات را توی هوا تکان دهی و طوری بخندی که دندان های سفیدت بشوند مروارید بین صورت ذغالی ات.

من منتظرم. سعی کن گرسنگی را فراموش کنی.

*شماره حساب۹۹۹۹۹ بانک ملی برای کمک به مردم قحطی زده سومالی*

فراموش نکنیم اگر این روز ها حواسمان به مردمی که چشم امیدشان به دست های ما است نباشد، روزه هایمان فقط گشنگی و تشنگی است.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)

کویر

تیر ۲۱م, ۱۳۹۰

شب داغ تابستانی، وسط کویر، توی یک خانه ی کاهگلی، طاقباز خوابیده ام کنار پنجره و سعی می کنم توی آن هوای خفه کننده به سختی نفس بکشم. نور یک چراغ زرد پرنور از پشت درخت های انار صاف افتاده روی صورتم و نمی گذارد بخوابم. پای راستم به خاطر تغییرات فشار هوا در اثر مسافرت طولانی با هواپیما متورم شده و من هر لحظه می ترسم رگ هایش پاره شود و توی آن تاریکی بی سر و صدا بمیرم و صبح که آفتاب داغ افتاد توی اتاق، جسدم را پیدا کنند. صدای سگ های ولگرد با خیالات من قاطی شده. مثل ریل های قطار که توی تابستان کش می آیند، شب هم بدجوری کش آمده.

.

دراز کشیده ام روی تختم و کنار پایم پر از خرت و پرت است. لباس، سشوآر، کتاب، خودکار، عینک و چند تا چیز دیگر. این ها وسایل سفر خسته کننده ای است که پشت سر گذاشته ام و حالا کوفته و ببی حال افتاده ام روی تختم و به آن ها نگاه می کنم اما حوصله ی جمع کردنشان را ندارم. کویر همین است، تمام انرژی ادم را به خودش جذب می کند. طوری که وقتی از سفر کویر برمی گردی، فقط باید بخوابی. من هم کویر بودم،طبق عادت هر ساله.

هر سال وسابلم را جمع می کنم، بلیت می گیرم و می روم کویر. توی راه خسته می شوم، داغ می کنم، سرم درد می گیر، بالا می آورم، پاهایم ورم می کنند و پوستم می سوزد، اما باز هم می روم کویر.

بزرگ که نشده بودم، مجبور بودم بروم کویر. هر سال دستم را می گرفتند و من را با خودشان می بردند. مجبور بودم از آپارتمان تمیز خودمان دل بکنم و بروم توی یک خانه ی خشتی قدیمی و کثیف، بدون هیچ جذابیتی. آن موقع ها با خودم عهد بستم که وقتی بزرگ شدم هرگز پایم را توی کویر نگذارم. اصلا فراموش کنم که چنین جایی هم هست. اما حالا بزرگ شده ام و هنوز هم هر سال می روم کویر.

کویر هنوز هم مثل گذشته مسخره و بی جذابیت است. با آفتاب داغی که مغز آدم را به جوش می آورد. از کویر که بر می گردم، انگار چند سال نبوده ام. همیشه در طول سفر چند روزه ام، اتفاقات مهمی توی شهر خودم می افتد که من از همه ی آن ها بی خبر می مانم. بعد که بر می گردم، می بینم یک نفر مرده، آن یکی ازدواج کرده، تمام درخت های یک خیابان قطع شده اند، اسم کوچه مان عوض شده، فیلم های جدید آمده توی سینما و هزار ماجرایی که باید چند روز وقت صرف کنم تا از همه شان با خبر شوم.

.

من از کویر خوشم نمی آید. کویر داغ و بی آب و علف و خسته کننده است. اما هر سال می روم کویر. چون هر چه قدر هم که بین درخت ها زندگی کنم، باز بچه ی کویرم. بچه ی کویر، بالاخره از کویر سر در می آورد. این خاصیت کویر است.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)

نویسنده ی جوگیر

تیر ۱۴م, ۱۳۹۰

امروز برگه های نظر سنجی رسید به دستم. از آن نظر سنجی های دوست داشتنی که برنامه اش هر سال برقرار است. یک سری برگه ی باریک که به هم منگنه شده اند و بالای همه شان اسم من نوشته شده. تند و تند آن ها را می خوانم و بهشان فکر می کنم.

نفر اول نوشته تو یک مغول، هم سرویسی خوب و فردی متفکر هستی. با خودم فکر می کنم هر چه باشم هم سرویسی خوبی نیستم. چون صبح ها آن قدر غرق افکار و خیالاتم هستم که حال و حوصله ی حرف زدن با کسی را ندارم و عصر ها هم آفتاب پدرم را در می آورد. مجبورم بی حال بیفتم روی صندلی عقب سرویس و بین آن همه دود و ترافیک و زیر آفتاب ، روی خودم تمرکز کنم و حواسم باشد که یک وقت سرم درد نگیرد. اگر هم حالم خوب باشد، حرفی برای گفتن ندارم. چون همیشه راننده ی سرویس را مثل یک جاسوس می دانم که گوش هایش را تیز کرده و تک تک کلماتی را که می گویم به خاطر می سپارد.به خاطر همین نمی توانم خاطره تعریف کنم یا قاه قاه بخندم و راجع به مردی که صبح توی آسانسور دیده ام چرت و پرت بگویم. فقط می توانم راجع به گرمی هوا یا فیلم های جدید سینما حرف بزنم. آن هم مگر چند جمله می شود؟ نهایتا بیست جمله که اگر هر کدام ۱۵ ثانیه طول بکشد روی هم می شود ۵ دقیقه حرف زدن. بعد از آن دیگر حرفی ندارم. پس من هم سرویسی خوبی نیستم. چون کسی می تواند یک هم سرویسی خوب یاشد که بتواند آدم را با حرف هایش سرگرم کند.

نفر بعدی نوشته امیدوارم روزی کتابی را که تو نوشته ای بخوانم. از ترس به خودم می لرزم و با خودم فکر می کنم اگر نتوانم یک نویسنده شوم، باید قید تمام دوستان و هم کلاسی های نازنینم را بزنم.باید بروم جایی خودم را گم و گور کنم که مردمش ندانند من خیال نویسنده شدن داشته ام و فکر کنند حتی موقع نوشتن انشا های مدرسه هم کم می آورده ام.

یک نفر گفته ایول اقتدار. دلم می خواهد گریه کنم چون یاد روزی می افتم که یکی از معلم ها از دستم آن قدر عصبانی شد که از مدرسه قهر کرد و رفت. من هم آن قدر ناراحت شدم و از درون له شدم که وسط راهرو کلاه سوییشرتم را انداختم روی صورتم و با تمام وجود گریه کردم. با خودم فکر می کنم من همان آدم مقتدری هستم که بعضی ها فکر می کنند؟

یکی نوشته تو جوگیر هستی. مطمئنم درست ترین جمله در مورد من همین است. به تمام روز هایی فکر می کنم که جو گیر شده ام. بعد هم از سر جو گیری تصمیم گرفته ام و کاری کرده ام. اصلا فکر می کنم بیشتر زندگی ام را در جو گذرانده ام. از سر جو گیری با عده ای دوست شده ام، نمایشنامه نوشته ام، تئاتر بازی کرده ام، رفته ام اردو، مهمانی داده ام، عضو شورای دانش آموزی شده ام، کتاب خوانده ام، چیزی خریده ام، قول داده ام و هزار کار دیگر و همگی به خاطر این که موقع انجامشان جو من را گرفته بود. آخرین بار هم که جو گیر شدم همین امروز بود. رفتیم سینما، برای دیدن فیلمی که قبلا دیده بودم. فکر کنم حتی موقع مرگ هم جوگیر شوم و زودتر از بقیه جانم را بدهم به ملک الموت.

امروز برگه های نظر سنجی دوست داشتنی که رسید به دستم، نشستم برای خودم نقشه کشیدم. نقشه ی زندگی ام تا سال بعد. آن موقع یک سال که گذشت، برگه های جدید می رسد به دستم و می فهمم که هنوز هم دیگران فکر می کنند من هم سرویسی خوبی هستم یا نه. و این که نویسنده می شوم و مقتدر هستم و از همه مهم تر:

آیا هنوز یک جـــــــــــــــــــوگـــــــــــــــیــــــــــــــــر حرفه ای هستم یا نه؟

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (۰)