بایگانی برای ’ وبلاگ‘ موضوع

تراکتور من

خرداد ۲۷ام, ۱۴۰۰

+شنبه ۲۹ خرداد چه شکلی خواهد بود؟
+برگشتن به سر کار بدون تراکتور

من برای شنبه ۲۹ خرداد چند برنامه مهم کاری تنظیم کرده‌ام. کار من چیست؟ یک کار خیلی کوچک که بی‌نهایت دوستش دارم و به خاطر آن از عشق اول و آخر خودم (فیلمنامه نویسی) فعلا چشم‌پوشی کرده‌ام. کارم، دغدغه شخصی‌ام هست که می‌توانم روزها و شب‌ها بدون خسته شدن به آن بپردازم و فکر می‌کنم یک مسئله واقعی جامعه است. من در مقابل این مسئله واقعی و بزرگ، کوچک هستم، اما دوست دارم با تمام توانم بجنگم تا یک درصد خودم را کامل محقق کنم. (من معتقدم سهم انسان از هر کاری تنها یک درصد است و ۹۹ درصد باقی از وظایف خداوندگار است) اما متاسفانه تا امروز این طور نبوده. یعنی من با تمام توانم نجنگیده‌ام. افراد مختلف می‌توانند عملکرد من در دوسالی که مشغول این کار بوده‌ام را ارزیابی کنند. البته، می‌توانم با قدرت داستان‌پردازی‌ام طوری جلوه بدهم که همه چیز عالی و تمام عیار به نظر برسد. اما خودم خوب می‌دانم همه چیز آن طوری که توقع داشتم پیش نرفت. توقع من از خودم خیلی بیشتر بود!
به هرحال، شنبه، بعد از سه هفته درگیری در انتخابات، دوباره به سر کار دوست‌ داشتنی‌ام برمی‌گردم و چند برنامه مهم هم تنظیم کرده‌ام. همکارم که دوستم هم هست، از من پرسید که شنبه روحیه آمدن سر کار را داری؟ جوابم مثبت بود. روحیه‌اش را دارم. مثل تمام شنبه‌های پس از انتخابات که خیلی عادی به زندگی‌ام برگشتم. از نزدیکانم یاد گرفته‌ام همه جنگیدن‌های انتخاباتی وقتی رأیم را به صندوق می‌اندازم تمام می‌شود. شنبه که بشود، فارغ از هر نتیجه‌ای، باید دوباره بلند شوم و با همان روحیه همیشگی بروم دنبال کارم. نه شکست ناراحتم بکند و نه پیروزی خوشحالم.
بین کارهای انتخاباتی، برنامه‌های شنبه را تنظیم کردم و مطمئن بودم که نتیجه انتخابات من را خوشحال یا ناراحت نمی‌کند. من سر کار خودم بودم، با تراکتور. شنبه بعد از انتخابات هم برمی‌گردم سر همان کار همیشگی‌ام، بدون تراکتور! اما امروز، فکرهایی کردم که من را ترساند. سال‌های آغازین جوانی‌ من، در دولت مردی گذشت که در هیچ کدام از معیارهای من نمی‌گنجید. ۴ سال (یا ۸ سال) پیش رو سال‌های مهمی خواهد بود. مثلا وضعیت زندگی فرزندانی که شاید داشته باشم، وابسته به مردی است که رئیس جمهور خواهد شد. اما اگر کاندیدای مطلوب من رئیس جمهور شود، خوشحال خواهم شد؟ نه. می‌ترسم.
شنبه، می‌تواند یک روز ترسناک باشد.
چند وقت پیش باید برای کاری، چند مقاله می‌خواندم. در یکی از مقاله‌ها نکته خیلی جالبی دیدم: در افراد این تمایل وجود دارد که رفتار دیگران را به علل درونی (مانند نگرش‌های منفی) نسبت دهند. در حالی که خود آن‌ها در هنگام تحلیل رفتار خود، آن را به عوامل و محرک‌های بیرونی (مانند محدودیت‌های محیطی) نسبت می‌دهند.
شنبه، می‌تواند یک روز ترسناک باشد اگر کاندیدای مطلوب من رئیس جمهور شود. چرا؟ چون باید بیشتر از همیشه کار کنم و شاید هیچ بهانه‌ای از من پذیرفته نباشد!
وقتی ما ایده‌آل نیستیم، وقتی پر از ضعف و ایراد هستیم، مشکلاتمان را ناشی از چه می‌دانیم؟ نگذاشتند؟ موانع بود؟ شرایط مهیا نبود؟ یا نخواستم؟ تلاش نکردم؟ قوی نبودم؟
نمی‌دانم شنبه چه خواهد شد، از روزهای بعد از آن هم خبری ندارم. مدت‌هاست هر روز عجیب‌تر از روزهای قبل از خود شده. شنبه باید دوباره مثل همه شنبه‌های پس از انتخابات دنبال کار خودم بروم. دنبال کار کوچک خودم و رویاهای بزرگم برایش.
کسی چه می‌داند که چه می‌شود. باید کار کرد، با تراکتور یا بی تراکتور.

 

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

یک استکان دلتنگی

فروردین ۲۲ام, ۱۴۰۰

آدم یک چیزهایی احتیاج دارد که خودش هم دقیقا نمی‌داند. یک چیزهایی برایش از نان شب واجب‌تر است. ولی آدم خاصیتش این است که نفهم‌تر از این است که این چیزها را بفهمد. آدم همیشه از دانستن عقب است. همیشه وقتی می‌فهمد که دیر شده.
مثلا لازم دارد حتما یک مادربزرگ داشته باشد. مادربزرگی که ذره‌ای آلزاییمر هم داشته باشد و هر پنج دقیقه یک بار به او چایی تعارف کند و مرتب گیر بدهد که چرا میوه و شیرینی نمی‌خوری. مادربزرگی که بنشیند روی صندلی ماساژورش و هی به او موز تعارف کند. مادربزرگی که عاشق سیب باشد و مرتب سیب بخورد. مادربزرگی که یک ظرف کشمش داشته باشد مخصوص خوردن همراه چایی. مادربزرگی که وقتی آدم را می‌بیند نگران وعده ناهار یا شام بشود و آدم به دروغ بگوید خانه فلانی دعوت است و وعده‌ای نمی‌ماند. و مجبور باشد این را هر ده دقیقه یک بار بگوید چون مادربزرگ یادش می‌رود.
مثلا مادربزرگی که فقط منتظر است نگران بشود و فشارش برود روی هزار. مثلا یک داماد بیاید و او چادر سرش نباشد و نشناسد و فکر کند نامحرم است و جوش کند. میوه‌ها به اندازه کافی خوشگل نباشند یا شیرینی‌ها از تنوع کافی برخوردار نباشند و او قرمز شود و تا مرز سکته پیش برود. نصفه شب ندیمه‌اش برود دستشویی و فکر کند تنهاست و بترسد و حسابی فشارش بالا برود. مادر بزرگی که همیشه تا صبح یک پنکه روشن کند و بگذارد روبرویش.
مثلا مادربزرگی که باید مرتب به او دروغ گفت. مثلا فلانی سال‌هاست مرده ولی وقتی هر روز احوالش را می‌پرسد آدم بگوید خوب است، مدتی است دیگر دردی ندارد و بیشتر خوابیده. مثلا وقتی از آدم می‌پرسد چند بچه داری نگوید بچه ندارم بلکه به دروغ بگوید ۳ تا پسر دارم و مادربزرگ هر بار به اندازه هزار دفعه قبل خوشحال شود و بخندد و بگوید پس مشتی هستی! و خاطره مادرشوهر خودش را برای هزارمین بار تعریف کند. مادربزرگی که باید همیشه مواظب بود به اندازه کافی اخبار بد از او پنهان شود که یک وقت جوش نکند. مادربزرگی که دوست دارد توی تلویزیون آخوند ببیند و هاشمی و خامنه‌ای را به یک اندازه دوست دارد و اصلا خبر ندارد هاشمی مرده.
مثلا مادربزرگی که آدم فکر کند هر وقت بخواهد، می‌تواند یک بلیط بگیرد و برود پیشش و او همیشه توی خانه‌اش نشسته و منتظر است. مثلا مادربزرگی که آدم فکر کند همیشه فرصت این که بالاخره آن گوشی لعنتی را بردارد و با او تماس بگیرد دارد. مثلا مادربزرگی که آلزاییمر داشته باشد و هیچ وقت آدم را نشناسد. مثلا مادربزرگی که آدم می‌داند هربار ببیندش باید به اندازه یک خرس بخورد و به اندازه یک عمر دروغ بگوید.
آدم به چنین مادربزرگی احتیاج دارد. فقط وقتی آن را نداشته باشد می‌داند که چه قدر دلش تنگ شده برای این که یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر، بتواند بنشیند جلوی مادربزرگش و استکان‌های چای جلویش پر و خالی بشود و اینقدر شیرینی بخورد که مرض قند بگیرد.
آدم یک چیزهایی احتیاج دارد که خودش هم دقیقا نمی‌داند. و آدم می‌تواند به اندازه یک کهکشان، دلتنگی توی دلش جا بدهد.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

جهت

اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۹

دیروز ویژه‌نامه‌مان منتشر شد و من خوشحالم.
لینک آن را این جا می‌گذارم:

لینک دانلود ویژه نامه جهت

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

شاید از جانب ما خاطره‌ای منتظر لمس نگاهت باشد

دی ۲۲ام, ۱۳۹۹

تمام مسیر تهران به مشهد به این تصویر نگاه می‌کردم. حالا برای اولین بار توی یک کوپه آنقدر تنها بودم که فرصت این را داشته باشم به این تصویر نگاه کنم و هیچ کس مزاحمم نباشد. تو را می‌دیدم که روی آن صندلی نشسته‌ای و زنده‌ای. سعی کردم همه چیز را شفاف مرور کنم. سعی کردم برگردم به سال ۹۵ و گذشته را بارها و بارها مرور کنم. تو را می‌دیدم که روی آن صندلی نشسته‌ای و داری از روی گوشی‌ات شعر می‌خوانی.
اولش خواستم به تو فکر نکنم. مگر این یک سال گذشته از عمد فراموشت نکرده بودم؟ بگذار این سفر هم بگذرد و هیچ جایش به تو فکر نکنم. به جایش خودم را تصور کنم توی سکانسی از آن سریال کذایی که یک نفر در کوپه را می‌زد و به آن شخصیت فرعی شلیک می‌کرد. برای خودم دراز بکشم روی تخت پایینی و ساعت‌ها خیال بافی کنم. اما نشد. مگر توی آن کوپه یک وجبی چه قدر جا بود که بتوانم نگاهم را از آن نقطه بدزدم و سرم را گرم کار دیگری بکنم؟ آن هم روزی که درست یک سال از آن شب می‌گذشت. تو را می‌بینم که نشسته‌ای آن جا و داری از روی گوشی‌ات شعر می‌خوانی. حانیه و جباری مرتب شوخی می‌کنند و سر به سر تو می‌گذارند. خاطره را درست یادم مانده است؟ ۴ سال گذشته. آدم‌ها خاطرات را همان طوری یادشان نمی‌ماند که واقعا بوده‌اند. واقعا تو بودی که شعر می‌خواندی؟ حانیه و جباری بودند که سر به سر تو می‌گذاشتند؟ هرچه بوده، توی ذهن من، هنوز تو آن گوشه کوپه نشسته‌ای و شعر می‌خوانی. زنده و شفاف.
تو هنوز هم جلوی پنجره مسجد نشسته‌ای و داری راجع به پنج شنبه حرف می‌زنی.
روی صندلی آمفی‌ تئاتر نشسته‌ای و من جلویت روی زمین نشسته‌ام و دارم با تو حرف می‌زنم.
من دارم تمرین فیزیک را کپ می‌زنم و به من می‌گویی کپ زدن یک جور دروغگویی است.
به من یک پیام یواشکی فرستاده‌ای و اسم همسر آینده‌ات را گفته‌ای و من با ذوق، با هزار التماس محرمانه ماندن، راجع به او تحقیق کرده‌ام.
دارم عکس‌های عروسی‌ات را نگاه می‌کنم و مبهوت زیبایی‌ات شده‌ام.
روی مبلی کنار سفره افطاری کنارت نشسته‌‌ام و تو راجع به خریدهای عروسی‌ات می‌پرسی.
ساعت‌ها توی اینستاگرام و همه سایت‌های خرید آنلاین گشته‌ام و برایت لینک صدتا لباس قشنگ می‌فرستم.
توی شریف پلاس می‌بینمت، توی مسجد می‌بینمت، معمولی معمولی. ایستاده‌ای آن جا و معمولی‌ترین حرف‌های دنیا بین ما رد و بدل می‌شود. پس چرا اینقدر شفاف، جزء به جزء آن آخرین دیدار را به یاد می‌آورم؟
تو و حانیه یک فلوت گرفته‌اید دستتان و دارید می‌خندید. فلوت را از یک پسر دست فروش روی پل خریده‌ای. می‌روم روی پل و پسر را پیدا می‌کنم و یک فلوت می‌خرم.
من فیلم‌بردار یا عکاس نیستم. تو هم چندان به کسی اجازه نمی‌دهی از تو فیلم بگیرد. آن هم چه فیلمی! فیلمی از فلوت زدنت. اما من نشسته‌ام روی صندلی‌ چند ردیف جلوتر و از فلوت زدن تو فیلم می‌گیرم و بلند بلند می‌خندم و فکر می‌کنم دارم عادی‌ترین کار دنیا را می‌کنم و نمی‌دانم یک روز این فیلم و آن فلوت می‌شود تنها نشانه‌هایی که از تو توی این دنیا پیش من مانده است.
فلوتم را گذاشته‌ام طبقه آخر کتابخانه‌ام که دست کسی به آن نرسد.
دنیا برای من توی آن لحظه‌ای متوقف شده که تو روی صندلی پشت یخچال اتوبوس نشسته‌ای و بی‌خیال همه دنیا فلوت می‌زنی. با ناشیانه‌ترین حالت ممکن.
و بلند بلند می‌خندم.
بی هیچ غمی.
.
به یاد زهرا حسنی سعدی
دوست دور

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

ای کشتی جان حوصله کن…

دی ۱۲ام, ۱۳۹۹

آخرین روزی که مثل همیشه زندگی کردیم، شاید بشود گفت آخرین روزی که عادی زندگی کردیم، اینطوری گذشت: من از خواب بیدار شدم و رفتم خانه مامان. موهایم را سشوآور عادی‌ای کشیدم چون اعتقاد داشتم «عروسی چندان مهمی نیست». با مامان و برادر رفتیم کرج. بامبو نیامد چون کار داشت و از نظر من هم دلیلی نداشت به عروسی‌ای که «عروسی چندان مهمی نیست» بیاید. ما جلوی تالار پیاده شدیم و برادر رفت ماشین را توی پارکینگ پارک کند. در آن عروسی که عروسش ایرانی نبود، مقادیر زیادی خندیدیم و دورترین فامیل‌ها را زیارت کردیم. برای اولین بار بعد از ۲۴ سال زندگی دیدم دختردایی‌ام با نی مغز استخوان را خورد و فهمیدم چه قدر راهکارهای خلاقانه وجود دارد که از آن بی‌خبرم. دستشویی تالار بی‌نهایت سرد بود. بعد سوار ماشین شدیم و برگشتیم تهران. من جلوی خانه‌ام پیاده شدم و مامان و برادر صبر کردند تا مطمئن شوند بامبو در من را باز می‌کند. من رفتم تو و آن‌ها رفتند. ضمنا بیشتر وسایلم را توی ماشین جا گذاشتم که با خودشان ببرند. دیگر نصفه شب شده بود و خوابیدم. تا صبح یک خواب عمیق دلپذیر کردم. یک خواب جذاب دیدم که عصاره همه افکار دیوانه‌وارم بود. توی خواب در شهری با معماری عجیب بودم، ترکیبی از مدرن و سنتی، با باغ‌های فراوان و جوب‌های آب جذاب و ساختمان‌های کوتاه چوبی با درهای کشویی. شهری در کنار کوهستانی بزرگ. من هم جنگجویی بودم که یک گروه قاتل دنبالم بودند. ماجرای ما از کوهستان شروع شد. من از دست قاتل‌ها فرار می‌کردم، از روی درخت‌ها می‌پریدم، وارد شهر شدم، توی کوچه‌ها می‌رفتم، از جوب‌های آب رد می‌شدم، خانه‌های کوتاه را پشت سر می‌گذاشتم و در تمام این مسیر مشغول جنگیدن و مقابله با قاتل‌ها بودم. سلاحم شمشیر بود و می‌توانستم خیلی خوب بپرم و بدوم و فرار کنم و شمشیر بزنم. خواب جذابی بود و غرق در هیجان بودم. تا این جا هنوز زندگی عادی بود. یا حداقل من فکر می‌کردم هنوز زندگی عادی است چون نمی‌دانستم نصفه شب حدودا همان موقعی که از آن عروسی‌ای که «عروسی چندان مهمی نیست» برگشته بودم چه اتفاقی افتاده است. یک دفعه از خواب جالبم پریدم چون آخرهای خواب، صدای مجری شبکه خبر وارد خوابم شد و من به واقعی بودن خوابم شک کردم. چشم‌هایم را باز کردم و رویا تمام شد. بامبو صبح جمعه داشت با صدای بلند شبکه خبر را تماشا می‌کرد و گریه می‌کرد. زیر پتوی سبزم مچاله شده بودم و نمی‌دانستم چه شده، اما می‌فهمیدم که قطعا هیچ چیز عادی نیست. بلند شدم رفتم توی هال تا ببینم چه اتفاقی افتاده و دیگر بعد از آن هرگز، هرگز، هرگز زندگی به حالت عادی قبل از آن برنگشت.
نصفه شب قاسم سلیمانی را ترور کرده بودند.
بعد از آن هر روز عجیب‌تر از روز قبلش شد.
تشییع جنازه، شلوغی و ازدحام، له شدن بین مردم، شبکه خبر، تجمع، دسته عزاداری، کشته شدن تشییع کنندگان، مزار کرمان، لغو شدن جلسات، گروه‌های هم‌فکری، نصفه ماندن جلسات و کم‌کاری آدم‌ها، عصبانی‌ها و افسرده‌ها، سقوط هواپیمای اوکراینی، کشته شدن دوستانم، دفاع، بحث، تحلیل، اشتباه اپراتور، جنجال، عصبانیت، قطع دوستی‌های قدیمی، متهم شدن به همه چیز، تجمع، فحش، گریه، رها کردن اینستاگرام برای التیام روح، جلسات آشفته، همکارهای عصبانی و افسرده، نماز جمعه، گیجی، بحث سیاسی، خواب‌های آشفته، دوستان از دست رفته، بی‌جواب ماندن پیام‌ها، جو سیاسی، سوپ خفاش، چهلم در قم، قبر دوستان، سفر مشهد، کرونا در ایران، انتخابات، پیتزا شیلا با رعایت شستن دست، از صبح تا شب سر کار و جلسه، رعایت شستن دست، شام در خانه مامان، برگشتن به خانه، اعلام تعطیلی دانشگاه‌ها و مدارس، شروع رسمی کرونا و قرنطینه.
و بعد، وارد غیرعادی‌ترین دوران عمرم شدم.
روزهایی پر از کار، پر از تنهایی، پر از استرس، پر از هیجان، پر از غم، پر از تمام حالات عمیق انسانی.
همیشه فکر می‌کردم، زندگی همان‌قدر ساده و امن و یکدست باقی می‌ماند. اما نماند. زندگی با تمام ابعادش شروع کرد به پیچیده شدن. هیچ چیز به حالت قبل برنگشت. وحشت‌زده به زندگی نگاه می‌کردم و هر روز منتظر پایان روزهای عجیب بودم. هر روز منتظر بودم صبح بیدار شوم و ببینم دوباره همه چیز عادی است.
هیچ چیز به حالت قبل برنگشت. یک سال گذشت. و من همچنان حیرت زده زندگی را نگاه می‌کنم، و به آخرین روزی که عادی زندگی کردیم فکر می‌کنم، همان عروسی‌ای که «عروسی چندان مهمی نیست».
و سوار بر قایقم، میان امواج متحیرم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)

بعد از این که دیتای گوشی‌ام را روشن کردم

دی ۱ام, ۱۳۹۹

دوست داداشم، شماره من را پیامک کرده بود به خواهرش. خواهر دوست داداشم توی قطار مشهد اردوی ورودی‌ها، کوپه‌های دانشجوهای کامپیوتر را تک‌تک گشته بود تا خواهر دوست داداشش را پیدا کند و با او دوست شود. قبل‌تر، موقع انتخاب رشته، داداشم چند شماره از دوستش گرفته بود از آدم‌هایی که خواهر دوستش می‌شناخت و با آن‌ها مشورت کرده بود. شماره‌ها توی موبایلم این‌طوری ذخیره شده بود: فلانی مشورت انتخاب رشته (دوستِ جباری). بعد از ۷ سال هنوز آن شماره‌ها توی لیست مخاطبینم هست.
خواهر دوست داداشم، من را بین کوپه‌های کامپیوتری‌ها پیدا کرد و ما شدیم دو هم‌ورودی شریف از کامپیوتر و فیزیک که داداش‌هایمان با هم دوست بودند و به نظر می‌رسید دلیل کافی برای آشنایی با هم داشته باشیم. بعدتر خواهر دوست داداشم، دوست دوستانم شد. کم کم آنقدر از آن اردوی ورودی‌ها دور شدیم که فراموش کردم آن دوستم، تا مدت‌ها خواهر دوست داداشم بود.
.
پنج شنبه صبح، صبحانه نخورده اسنپ گرفتم و رفتم پارک ملت. با دوتا از دوست‌هایم تا ظهر توی پارک ماندیم. هوا سرد بود و ماسکم خیس شده بود و مجبور شدم ماسکم را عوض کنم و شال بپیچم دور صورتم. بعد رفتیم یک فست فودی خلوت جذاب توی یک خیابان فرعی و ناهار خوردیم. بعد اسنپ گرفتم و برگشتم خانه. نماز خواندم، کمی فیلم دیدم، دوباره اسنپ گرفتم و رفتم دندانپزشکی. دکتر دندانپزشک لباسی مثل فضانوردها پوشیده بود و از همیشه مهربان‌تر بود. فهمیدم یک دندان کم دارم و این برای من که یک نویسنده ورشکسته هستم، به معنای یک شکست مالی سنگین بود. اما روحیه‌ام را از دست ندادم چون حتی چنین شکستی باعث نمی‌شد به این فکر بیفتم که دارم اشتباه زندگی می‌کنم. اسنپ گرفتم که برگردم خانه. توی اتوبان صدر برای خودم آهنگ گوش دادم و به هزار موضوع مختلف فکر کردم. چندبار تصمیم گرفتم دیتای گوشی‌ام را روشن نکنم ولی آخرش این کار را کردم. اگر این کار را نکرده بودم، ادامه داستان این طور پیش می‌رفت: «رسیدم خانه. دوش گرفتم. سریال تماشا کردم. تلفنی بلند بلند با مادرم صحبت کردم و گفتم که یک دندان کم دارم. شام آبگوشت پختم و کمی کتاب خواندم. آخر شب یک لیوان چایی نبات بردم توی ایوان و خوردم.» اما دیتای گوشی‌ام را روشن کردم و داستان طور دیگری پیش رفت. رفتم توی یک گروه کاری و دیدم یکی نوشته داداش دوستم، که دوست داداشم بود فوت کرده. فکر کردم حتما تشابه اسمی است. زنگ زدم داداشم ولی در دسترس نبود. زنگ زدم یکی از دوست‌هایم که دوست صمیمی دوستم بودم و فهمیدم هیچ تشابه اسمی‌ای در کار نیست. بعد به این فکر کردم که چرا دیتای موبایلم را روشن کردم و اگر چیزی نمی‌دانستم چه قدر زندگی روتین و ساده به راه خودش ادامه می‌داد. رسیده بودم سر کوچه‌مان که به راننده اسنپ گفتم اگر می‌توانی بپیچ برویم سمت آزادی، وقت نیست بخواهم آدرس دقیق را پیدا کنم، برو سمت آزادی تا توی راه ببینیم دقیقا باید کجا برویم و دقیقا چه خاکی به سرمان شده.
.
پنج شنبه داداش دوستم از دنیا رفت. کسی که از دنیا رفته بود، توی این سال‌ها از دوست داداشم تبدیل شده بود به داداش دوستم. پنج شنبه دوست خوبم داداش عزیزش را از دست داد. داداش من هم دوست خوبش را از دست داد. کسی که از دنیا می‌رود برای هرکس معنا و مفهومی دارد. فرزند، برادر، همسر، پدر، دوست، همکار، هم‌کلاسی، .. و برای من داداش دوستم بود، کسی که شماره‌ام را برای دوستم فرستاده بود و واسطه دوستی ما شده بود.
.
پنج‌شنبه می‌توانست یک روز روتین و معمولی باقی بماند اگر دیتای گوشی‌ام را روشن نمی‌کردم. اما آدم‌ها یک وقت‌هایی درست همان کاری را می‌کنند که یک نقطه عطف می‌شود. نقطه عطفی مثل شنیدن خبر فوت داداش دوستشان که روزهای اول فقط دوست داداششان بود. و گاهی بعد از یک نقطه عطف، زندگی هیچ وقت به روال قبلی خود برنمی‌گردد.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

آقابزرگ

آبان ۲۴ام, ۱۳۹۹

۴سال پیش، این روزها، حدود ۸ شب، رفتی. داشتم کیسه خوابم را به کوله‌ام وصل می‌کردم که رفتی. قرار بود صبح زود راهی اربعین شویم. یک هفته بعد که برگشتیم خانه، کوله ها هنوز آن وسط بود. تو رفتی و ما شلوغ‌ترین روزهای زندگی‌مان را دور هم گذراندیم. ریحانه چند وقت پیش می‌گفت آن موقعی که تو مرده بودی، من یا داشتم قرآن می‌خواندم یا می‌رفتم یک گوشه می‌خوابیدم. یادم نمی‌آید چون منگ بودم. آن حجم از شلوغی مغزم را قفل کرده بود. خانه از مهمان پر و خالی می‌شد. مسجد پر و خالی می‌شد. تشییع شلوغ بود. ناهار را توی راهرو خانه توی دو وجب جا می‌خوردیم. اربعین کنسل شده بود و گیج بودم. ما‌ه‌ها ورزش کرده بودم و برنامه‌ریزی کرده بودم و حالا آن جا نبودم. تو، مرده بودی و من را گیج و عصبانی کرده بودی. مغز ساختاریافته و الگوریتمی من قدرت پردازش شرایط را نداشت. ۴سال از مردنت گذشت. ۴ سال از آن روزهایی که داشتم دیوانه می‌شدم گذشت. آن موقع اصلا تصور نمی‌کردم یک روزی مثل امروز از راه برسد. که اربعین برای همه کنسل شود. که مثلا برای مامان مکه‌ای نتوانیم حتی یک مراسم کوچک بگیریم. مثل آدم‌های پیر شده‌ام. عصرها بهت زده از پنجره آپارتمان کوچکم خیابان را نگاه می‌کنم و به یاد تو و مامان‌مکه‌ای و آقا گریه می‌کنم. مامان بزرگ هنوز زنده است ولی برای او هم گریه می‌کنم که پشت تلفن می‌پرسد کی می‌آیی و من هربار به دروغ می‌گویم اولین تعطیلات. این روزهایم بزرگ‌ترین تعطیلات کل زندگی است. خسته و رنجورم و به تو فکر می‌کنم که پرانرژی‌ترین آدم روی زمین بودی. مثل آقا، مثل مامان مکه‌ای، مثل همه آدم‌های مثل خودت! گیجم و سردرگمم و به تو فکر می‌کنم که همیشه جوابی، راه حلی توی آستینت داشته‌ای. احساس می‌کنم کیلومتر‌ها با تو فاصله دارم، میلیون‌ها سال نوری، بی‌نهایت. فاصله فیزیکی ما، فقط تمثیلی از فاصله واقعی بین ما بود. از این که نمی‌توانم به اندازه تو بزرگ باشم احساس درماندگی می‌کنم. یک بار توی کتاب‌فروشی، فروشنده اصرار داشت کتابی از زندگی تو به من بفروشد. رویم نشد بگویم این کتاب را خوانده‌ام. رویم نشد بگویم من اصلا نیازی به خواندنش ندارم چون نوه این آدم هستم! وانمود کردم علاقه‌ای به خواندن کتاب ندارم چون برای نوه تو بودن زیادی عقب بودم. من حداقل باید از آن جایی که تو ایستاده بودی شروع می‌کردم و خستگی ناپذیر جلو می‌رفتم، نه این که در نقطه‌ای بی‌ربط ایستاده باشم و حتی درست نفهمم دارم به کدام سمت حرکت می‌کنم.
دوست دارم بتوانم خستگی ناپذیرترین و قوی‌ترین دختر روی زمین بشوم، خیلی شبیه به تو. لطفا یک بار، فقط یک بار دیگر، با آن دست‌های چروکیده‌ات دستم را بگیر، فرصت بده چند دقیقه‌ای توی ریش‌های سفید نرمت صورتم را فرو کنم، بعدش قول می‌دهم دیگر هیچ وقت دستت را رها نکنم. من را همراه خودت تا بلندترین قله‌ها ببر، آقا بزرگ.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)

آبان ۲۳ام, ۱۳۹۹

واقعیت این است که حال خوبی ندارم. نداشتن حال خوب ابعاد مختلفی دارد و من حالا در یکی یا چندتا از ابعاد دچار حال بد شده‌ام. واقعیت این است که دنیا همیشه به عده‌ای بیشتر اجازه بد بودن داده است. و قطعا من یکی از آن‌هایی بوده‌ام که اجازه کمتری برای بد بودن داشته‌ام. در هر صورت فارغ از این که این اجازه را داشته باشم یا نه، دیگران باور کنند یا نه، کسی به کمکم بیاید یا نه، حالم بد است. این را می‌دانم که همیشه حداقل یک بعد بیمار و ناخشنود را با خود حمل کرده‌ام. اما حالا ابعاد حال بدم روز به روز در حال بیشتر شدن هستند. شاید ابعادی از وجودم که باورهای دینی‌ام را تشکیل می‌دهند، تلاش کنند آن ابعاد مریض و بیمار را سرکوب کنند. اما آتش زیر خاکستر نمی‌ماند. هرچه قدر هم تلاش کنم، وقتی دستم می‌لرزد، نمی‌توانم یک شمشیر سنگین را در دست بگیرم. شاید هر آدمی نیاز دارد گاهی فرار کند تا بتواند دوباره خودش را پیدا کند. در جستجوی کشتی دزدان دریایی هستم. با آن‌ها می‌توان به دورترین نقطه فرار کرد.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

جنگجو

آبان ۹ام, ۱۳۹۹

هفت سال قبل، شب قدر توی حرم توی صحن رضوی بودیم. بعدش از توی شلوغی وحشتناک نزدیک حرم به سختی خودمان را رسانده بودیم هتل که به موقع به سحری برسیم. بعد از سحری همه خوابیده بودند ولی من مرتب صفحه سازمان سنجش را رفرش می‌کردم که ببینم نتایج کی می‌آید. اعلام شده بود ساعت ۱۰ صبح ولی من مطمئن بودم زودتر می‌آید. آخرین بار به صفحه نگاه کردم و چیزی نبود. آن را رفرش کردم و نتایج آمده بود! سریع از ته کوله بزرگ سیاهم اطلاعاتم را که روی یک کاغذ آ۵ پرینت شده بود پیدا کردم. اتاق تاریک بود. رفتم توی حمام و درحالی که دست و پایم می‌لرزید کد ده رقمی را با سرعت وارد کردم. مطمئن بودم اشتباه وارد کرده‌ام و باید دوباره تلاش کنم. اما درست بود! توی آن گوشی کوچکم که آن موقع‌ها بزرگ به نظر می‌رسید، نتایج باز شد. با عجله رفتم پایین صفحه و رتبه‌ام را دیدم. دقیقا همان چیزی بود که تصورش را می‌کردم. پریدم روی تخت و مادرم را صدا کردم. خیلی آرام. مامان رتبه‌ها اومده. عه جدی؟ چند شدی؟ ۲۶۷. خوبه؟ آره خیلی خوبه. خب خدا رو شکر. و خوابید. به پدرم اسمس دادم. امیدوار بودم بیدار باشد و ببیند. ولی خواب بود. نه پیامرسانی داشتم نه هیچ شبکه اجتماعی‌ای. رفتم توی آن حمام بزرگ سفید و تا صبح آن جا ماندم. به هرکس می‌شناختم و نمی‌شناختم اسمس دادم. تا صبح ۱۰۰ها اسمس فرستادم و دریافت کردم. هیجان زده بودم. توی حمام راه می‌رفتم. گاهی لب وان می‌نشستم. روی زمین می‌نشستم. خودم را توی آینه نگاه می‌کردم. منتظر بودم بقیه بیدار شوند. کلا خوابم نبرد. قبل از ظهر برمی‌گشتیم تهران. همین که نشستم توی هواپیما خوابم برد. تا خود تهران خوابیدم. وقتی برگشتیم همه کتاب‌ها، جزوه‌ها، هرچه بود و نبود بسته بندی کردم و ریختم توی صندوق عقب ماشین پدرم که ببرد برای یک مدرسه نیازمند.
آن شب توی آن حمام، نمی‌توانستم خودم را توی الآنم تصور کنم. نمی‌دانستم سرنوشت من را به کجا می‌رساند. هیچ کدام از چیزهایی که به دست آورده بودم مفتی نبود. برای تک تکشان زحمت کشیده بودم. سرنوشت من را برد توی دانشکده کامپیوتر دانشگاه شریف. گاهی فکر می‌کنم اگر جای دیگری رفته بودم، باز هم من و بامبو همدیگر را پیدا می‌کردیم؟ فکر می‌کنم جوابش مثبت است. دو نفر که باید به هم برسند بالاخره می‌رسند. من ۷سال قبل تر از آن تیزهوشان را بیخیال شده بودم و تمام سال های راهنمایی و دبیرستان فکر می‌کردم اگر به آن‌ جا می‌رفتم سرنوشت دیگری پیدا می‌کردم. اما آخرش توی دانشکده کامپیوتر هم‌کلاسی همان‌هایی شدم که توی تیزهوشان اسمم توی لیست کلاسشان بود. پس شاید من و بامبو هم بالاخره جایی همدیگر را پیدا می‌کردیم. مهم نبود کجا. دانشکده کامپیوتر جایی بود که هم زمان دوستش داشتم و هم زمان از آن متنفر بودم. آن ۴ سال گذشت، تلخ و شیرین. بعدش سرنوشت در عجیب‌ترین روزها من را رساند به آن استادی که سال‌ها او را ستایش کرده بودم. من را از پرت‌ترین، از دورترین نقطه رساند به آن جایی که آن را می‌خواستم. قبل از آن همیشه خودم را توی دانشکده هنر تصور کرده بودم، بین دانشجویان سینما، بین فیلم‌نامه‌نویس‌ها. ولی از همان دانشکده کامپیوتر رسیدم به آن نقطه عجیب. برای سرنوشت، هیچ اهمیتی نداشت کجا باشم. آخرش به آن جایی که باید، دیر یا زود می‌رسیدم.
نمی‌توانم تصور کنم که ۷ سال، چه زود، چه عجیب گذشت. هنوز هم تصور می‌کنم همان دختر کوچک عصبانی و پرانرژی‌ای هستم که اطلاعاتش را روی کاغذ آ۵ پرینت کرده بود و هیچ تصوری از آینده‌اش نداشت. چیزهایی دوست داشت، چیزهایی او را به وجد می‌آورد، آرزوهایش بی‌پایان بود و هیجان داشت تا زودتر همه دنیا را فتح کند.
می‌خواهم دوباره مثل ۷ سال پیش، شمشیرم را دست بگیرم و تصور کنم آن جنگجویی هستم که هیچ چیزی جلودارش نیست، مثل تمام خواب‌ها و رویاهایم. می‌دانم که شمشیر توی دستم سنگینی خواهد کرد. ولی دیگر برایم مهم نیست. رویاهای مهمی دارم که باید به تک تک آن‌ها برسم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

شهریور ۷ام, ۱۳۹۹

من یکی از نوه‌های آخری بودم. قبل از من یک لشکر بچه و نوه داشتی و بعد از من چند میلیون نتیجه. من یکی بودم آن وسط‌ها. نه آن قدر بزرگ بودم که جزو اولی‌ها محسوب بشوم و جزو ارشد‌ها، نه آنقدر کوچک که کوچکی‌ام به چشم بیاید. یک نوه بی‌نهایت معمولی و دور. آن قدر دور که فرصتی برای فکر کردن به او نداشته باشی. توی آن شلوغی، چه جایی بود برای من؟ من که نه زیاد دیده می‌شدم، نه بلد بودم مهمانی‌ای را بچرخانم، نه دستت را می‌گرفتم و تو را جایی می‌بردم. من حتی عکس‌های خیلی کمی با تو دارم. می‌توانم دلم را خوش کنم به روز تولدم و اینکه کیلومترها راه آمدی برای تولد من. شاید این تنها خاطره خاص و خصوصی من باشد. سهم من از این خاطره هم فقط چند عکس است. من کجای زندگی‌ تو بودم؟ نوه‌ای معمولی بین آن همه بچه و نوه و نتیجه را اصلا هیچ وقت به یاد می‌آوردی؟
از دست تو عصبانی هستم.
تو یک میلیون بچه و نوه و نتیجه داشتی. ولی من فقط یک مامان مکه ای داشتم. و قطعا نوه ای مثل من هیچ جای خاصی در هیچ جایی از زندگی تو نداشته. اما تو یکی از خاص‌ترین نقاط قلب من را داشتی. یک عشق یک طرفه، می‌فهمی؟ دوست ندارم خودم را گول بزنم. سهم من از تو چه بود؟ هیچ. هیچ. هیچ.
هیچ گاه بوده که تو با من تماس بگیری؟ حتی من را توی هیچ کدام از تماس‌هایم به یاد نمی‌آوردی. در هیچ کدام از لحظات خوب زندگی‌ام کنارم نبودی. من همیشه حسرت یک هدیه اختصاصی از سمت تو داشتم. حتی یک چیز بی نهایت کوچک، اما چیزی که فقط برای من باشد. نه مثل عیدی های نوروز که توی صف از تو می‌گرفتیم.
چه کسی توی دل من بود تا بداند نوه تو بودن چه قدر سخت بود برایم؟ آخرین بار قبل از رفتن آمدم و روی صندلی جلویت نشستم و مدتی نگاهت کردم. من حتی به همین سهم کوچک از تو راضی بودم. به این که فرصت این را داشته باشم که سالی چند بار نگاهت کنم و تو اسمم را هم به یاد نیاوری. چه می‌دانستم همین را هم به زودی از دست می‌دهم؟
از دست تو عصبانی هستم. شاید تو یک میلیون نوه و نتیجه داشتی، اما من فقط یک مامان مکه ای داشتم. شاید من برای تو بی نهایت معمولی بودم، اما تو هیچ وقت برای من معمولی نبودی. شاید تو هیچ وقت به من فکر نمی‌کردی، اما من همیشه به این فکر می‌کردم که کی ‌می‌توانم یک بلیط بگیرم و بیایم پیشت.
از دست تو عصبانی هستم. هر روز که از مرگت می‌گذرد عصبانی تر می‌شوم. به اندازه تمام تماس‌هایی که با تو نگرفتم، تمام بارهایی که تو را محکم توی بغلم فشار ندادم، تمام روزهایی که از تو دور بودم عصبانی هستم. تو یک مادربزرگ بی مسئولیت بودی. اگر نمی‌توانستی تک تک نوه‌هایت را به یاد بیاوری و به آن‌ها فکر کنی، نباید مادربزرگ این همه آدم می‌شدی.
دوست داشتم بعد از مرگت برایم نامه ای داشته باشی. یک پیام. چیزی که دلم را خوش کنم که به من فکر کرده‌ای. اما تو از من دور بودی. به اندازه میلیون ها سال نوری. من ولی به یادت بودم. همیشه. حتی اگر هیچ کس نداند.
مامان مکه‌ای،
متاسفم که از تو دور بودم. متاسفم که یک نوه معمولی بودم. متاسفم که نمی‌توانم عصبانیتم را فراموش کنم. توی رابطه ما، هیچ چیزی دست من نبود. اگر دست من بود، می‌شدم یک تک نوه، توی خانه‌ای کنار تو، که هر عصر به دیدنت می‌آید و با هم توی فنجان‌های چینی چای می‌نوشید و می‌خندید. نوه‌ای که هر گاه خسته‌ای ناخودآگاه اسمش را صدا می‌زنی. نوه‌ای که می‌شناسی اش.
مامان مکه‌ای، حالا که مرده‌ای من را خوب میشناسی؟

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)