سری H

آذر ۹ام, ۱۳۹۷

روزهایی که ظرف می‌شورم، میوه می‌شورم و کلا زیاد کار می‌کنم، گوشی‌ام نمی‌تواند اثر انگشت من را تشخیص بدهد. نوک انگشتم مچاله و خراب می‌شود و دیگر شبیه آن اثر انگشتی که توی حافظه گوشی‌ام ذخیره شده نیست. از آن جایی که زن خانه‌داری که دستکش دستش کند ندیده‌ام، فکر می‌کنم احتمالا در کسوت یک زن خانه‌دار، گوشی اثر انگشتی فایده چندانی نخواهد داشت. پیشنهاد من برای این موقعیت یک گوشی ساده و بدون رمز، ولی «ضد آب» است.
+شرکت‌های دیجیتالی باید گوشی‌های سری H را مناسب زنان خانه‌دار با قابلیت‌های ویژه روانه بازار کنند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

برفک

آذر ۸ام, ۱۳۹۷

از آن جایی که با خودم عهد کرده بودم چند کتاب را هم‌زمان نخوانم، این کتاب با بی‌رحمی ۳ هفته از زندگی من را سوزاند. نه می‌توانستم آن را به پایان برسانم و نه می‌خواستم تا قبل از تمام شدن آن کتاب جدیدی شروع کنم. بسیار علاقه‌مند بودم کتاب را به پایان برسانم تا بفهمم چه چیزی باعث این همه ستایش در وصف آن شده. ولی نهایتا بعد از این که حدود سه چهارم کتاب را خوانده بودم بقیه آن را رها کردم.
توصیه: هیچ اجباری برای به پایان رساندن یک کتاب بد ستایش شده نیست.

ارسال شده در کتاب | ایده شما

پدر حضانتی

آذر ۸ام, ۱۳۹۷

یک کتاب ۲۱۷ صفحه‌ای که نمی‌توان آن را یک نفس خواند! این کتاب را طی سه چهار روز خواندم. داستانی است که نمی‌توان سریع خواند و باید مدام بین آن وقفه انداخت تا قبلی‌ها هضم بشوند. باز هم یک رمان پدر و پسری! بازهم ماجرای یک پدر شگفت‌انگیز. پدری که شگفت‌انگیز بودن‌اش کم‌کم برای ما روشن می‌شود. البته من متوجه نشدم که این یک داستان بود یا یک زندگی‌نامه. شاید چیزی بین این‌ها. داستانی از زبان پسر خطاب به پدرش. به نظرم داستان‌هایی که راوی آن‌ها دوم شخص است، جذاب‌ترین داستان‌ها هستند. در قسمت‌هایی از کتاب، بلند بلند خندیدم و لذت بردم. زمانی که ۱۶‌ساله بودم شروع به نوشتن داستانی کردم که بسیار شبیه این داستان بود ولی هرگز از یک صفحه فراتر نرفتم!
این کتاب را دوست داشتم ولی برای قبل از خواب توصیه نمی‌شود. این کتاب را باید روی مبل خواند نه توی تخت.

ارسال شده در کتاب | ایده شما

بی نهایت بلند و به غایت نزدیک

آذر ۸ام, ۱۳۹۷

این کتاب ۴۴۵ صفحه‌ای را در یک روز خواندم. متنش فوق‌العاده روان و جذاب بود. قبلا هم کتاب «ماجرای عجیب سگی در شب» را از زبان یک پسر اوتیستی خوانده بودم و تحسین کرده بودم، ولی این کتاب به مراتب جذاب‌تر و بهتر بود. ماجرای پسری که پدر خارق‌العاده‌اش را در ماجرای ۱۱سپتامبر از دست داده بود. یک داستان کاملا پدر و پسری. پایان داستان را دوست داشتم. نمی‌توانم این اعتراف را نکنم که وقتی کتاب تمام شد و آن را بستم، احساس یک غم خیلی عمیق کردم. نویسنده دقیقا توانسته بود ضربه اش را بزند! به نویسنده این کتاب تبریک می‌گویم. از آن جایی که خاطره خوبی از ایمیل زدن به نویسنده کتاب‌ها ندارم‌(اشاره به ایمیل من به نویسنده کتاب جزء از کل) دیگر قصد نوشتن یک ایمیل ستایش‌انگیز انگلیسی ندارم. ولی امیدوارم اگر روزی نویسنده کتاب اسلام آورد و برای تحصیل علوم دینی به قم آمد و فارسی یاد گرفت، در وب‌گردی‌هایش تصادفا وبلاگ ناچیز من را ببیند و پیامی که برایش ثبت کرده‌ام را بخواند: «آقای جاناتان سفران فوئر عزیز، کتاب خوبتان را خواندم و لذت بردم و در پایان چند قطره‌ای اشک ریختم. از شما بابت این داستان دوست داشتنی متشکرم و می‌توانم تصور کنم که خودتان چه قدر از نوشتن چنین داستانی خوشحال هستید. خدا قوت نویسنده خوب.»

ارسال شده در کتاب | ایده شما

زندگی‌گرام

آذر ۸ام, ۱۳۹۷

چند روز پیش ناگهان اینستاگرام را از روی گوشی‌ام پاک کردم و یک نفس عمیق کشیدم. من که یک عمر پرچم مبارزه با شبکه‌های اجتماعی را بالای سرم برافراشته بودم و حتی در مقابل داشتن تلگرام سرسختانه مبارزه می‌کردم، به خودم آمدم و دیدم که یک معتاد فضای مجازی شده‌ام. دشمن حتی توانسته بود توی قلعه من هم نفوذ کند! از خشم و عصبانیت دلم می‌خواست تا سیلیکون‌ولی بروم و آن جا را به آتش بکشم!
خیلی خوشحالم. نمی‌توانم میزان آرامش و سبک شدنم را توضیح بدهم. برایم هیچ اهمیتی ندارد چه کسی به چه سفری رفته یا اینکه کی دارد کدام کتاب را می‌خواند، چه کسی امتحان دارد و چه کسی سخت مشغول کار است و چه کسی از داشتن شوهرش ذوق مرگ شده! چه کسی دارد شماره دوزی می‌کند و چه کسی دوستانش را دعوت کرده و چه کسی در یک رستوران رویایی شام خورده و چه کسی بهترین روز را در کنار بهترین‌ها داشته! من سفر خودم را می‌روم، کتاب‌های خودم را می‌خوانم، مشغولیت‌های خودم را دارم و از خوشی‌های کوچک خودم خوشحالم! به جرئت می‌توانم بگویم احساس خوشبختی‌ام در زمان‌هایی که وقت خودم را در اینستاگرام تلف می‌کردم از همیشه کم‌تر بوده است.
واقعا هیچ اهمیتی ندارد که بدانیم دیگران چه کار می‌کنند، مهم این است که خودمان داریم چیکار می‌کنیم! لعنت بر تو اینستاگرام!

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

خسی در میقات

مرداد ۲۵ام, ۱۳۹۷

۷ سال قبل, مقابل تلویزیون نشسته بودم و سیل حاجیان در طواف را تماشا می‌کردم و بی‌اختیار گریه می‌کردم. چند روز بعد, من هم میان حاجیان در طواف بودم و تمام نگرانی‌هایم تمام شده بود. بالاخره رسیده بودم و آن جا بودم. ۱۰ روز در خواب و واقعیت طی شد. ۱۰ روز عجیب, تکرار نشدنی, فشرده و پر از خاطره.
حالا بعد از ۷ سال, هر سال این موقع مقابل تلویزیون می‌نشینم و سیل حاجیان در طواف را تماشا می‌کنم و به این فکر می‌کنم که من هم روزی در آن جا بوده‌ام… در آن ترکیب عشق و عقل و رویا و واقعیت و بهشت و زمین, در “حج”…

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۷

دو ماه و دو روز است که خانه به دوش هستم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

راه

خرداد ۲۵ام, ۱۳۹۷

عزیز من, ایستادن در ابتدای یک چندراهی که انتهای هیچ کدام از راه هایش مشخص نیست, وحشتناک است. به یادآوردن رویاهای برباد رفته و آرزوهای فراموش شده, چیزی جز وحشت نمی افزاید. عزیز من, گاهی ایستادن آنقدر طولانی و ترسناک است که رفتن را فراموش می کنی و تا ابد به تماشا در همان ابتدای چندراهی می ایستی. به نظرت چه گونه می توان پا در یک مسیر گذاشت و مطمئن بود که مقصد در انتهای راه دیگر نیست؟ عزیز من, گاهی حتی این که مقصد چه گونه جایی است را هم فراموش می کنیم. وقتی مقصد را نمی شناسیم, چه گونه باید به سمت آن برویم, یا بدویم؟ عزیز من, با کدامین چراغ می توان راه را روشن کرد؟

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ایده شما

نامه

خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۷

کاف عزیزم
این جا در آپارتمان کوچک خیابان چهارم شرقی، پشت میز چوب روسی نشسته‌ام و برایت می‌نویسم. اگر از هوا بخواهم بگویم، امروز طوفانی بود. وقتی از مقابل ساختمان‌های قدیمی دانشگاه می‌گذشتم، شاخه‌های درخت‌ها شکسته بودند و راه عابر پیاده بسته شده بود. دانشگاه در آخرین روزهای سال تحصیلی، خلوت و ساکت بود. فقط صدای به هم خوردن پنجره‌های باز از ساختمان‌های دور، صدای شاخ و برگ درخت‌ها، و گاهی صدای استارت یک موتور سیکلت از خیابان‌های اطراف می‌آمد. تقریبا هیچ کسی نبود که در حال تردد من را بشناسد و مجبور باشم برای سلام کردن و احوال پرسی متوقف شوم. قبل از برگشتن نیم ساعتی هم روی یکی از نیمکت‌های مقابل دانشکده نشستم و فواره‌های حوض را تماشا کردم. راه دانشگاه تا آپارتمان کوتاه‌تر از همیشه است. خبری از شلوغی‌های محوطه دانشگاه و آشناها و حرف‌ها و خداحافظی و تاکسی سوارشدن‌های گروهی و پایانه تاکسی‌رانی و هم‌کلاسی‌های هم‌مسیر و چت‌های بین راه نیست. با یک ماشین دربستی برگشتم و توی مسیر هیچ دغدغه‌ای برای پیگیری کردن و تماس گرفتن نداشتم. راستی آدرس من از خانه خیابان یکم که مجاور اتوبان بود عوض شده و دیگر هیچ تاکسی خطی‌ای از مقابل منزلم نمی‌گذرد. به یک آپارتمان کوچک در خیابان چهارم شرقی آمده‌ام که آدرس دقیقش را برایت روی پاکت نوشته‌ام. از این به بعد به این آدرس نامه بنویس. خوشحالم که طوفان امروز آسیبی به گلدان‌های پشت پنجره‌ام نزده است. اما مستاجر بی‌احتیاط واحد بالایی موقع رنگ زدن آپارتمانش روی گلدان‌هایم رنگ پاشیده و شب‌ها هم موقع راه رفتن پایش را به زمین می‌کوبد. در خانه خیابان یکم آرامش بیشتری داشتم. همیشه ساکنین واحدهای کوچک‌تر دردسرهای بیشتری دارند. خوشحالم که خانه راحتی برای استقرار خواهی داشت. دوستانم درگیر پیدا کردن واحدی از یک دانشجوی قدیمیِ در حال فارغ التحصیل شدن، یا گرفتن خوابگاه‌های دانشگاهی هستند. یکی از دوستانم خوابگاهی رو به اقیانوس خواهد داشت که با یک اتوبوس به دانشگاهش می‌رسد. دوست دیگرم در اتاقی در یک برج بلند در مرکز شهر مستقر خواهد شد. راستی هیچ وقت از آن هم‌کلاسی‌ام که بی خبر رفت چیزی گفته‌ام؟ یک روز به دانشگاه آمدم و از بقیه شنیدم که رفته. خیلی ناگهانی بدون اینکه قبل از آن حتی یک کلمه راجع به این موضوع با من صحبت کرده باشد. به او ایمیل زدم و احوالش را پرسیدم. بعدها یک بار برای تکمیل کارهای اداری‌اش برگشت و چند دقیقه‌ای با هم حرف زدیم. گفت که با یک هندی هم‌اتاقی شده است. البته این را بعد از چند ماه فهمیده. توی این چند ماه هیچ وقت با او حرف نزده بود. همان طوری که با من هیچ حرفی از خودش و رفتنش نزده بود.
کاف عزیزم، همان طوری که پشت تلفن گفتم، برایت آرزو می‌کنم که زودتر تصمیمت را بگیری. این مدت آدم‌های زیادی را دیدم. حتی دانشجوهایی که از ترم یک دیگر ندیده بودمشان. همه‌شان قصد رفتن داشتند. گاهی شب‌ها با دوستانم چت می‌کنم. گفت‌و‌گوهای کوتاه غم‌انگیزی درباره آینده. همه‌مان نوعی سردرگمی عجیب را تجربه می‌کنیم. چه آن‌ها که دارند می‌روند، و چه من که می‌مانم، همگی حس تنها ماندن و ترک‌شدگی داریم. هیچ کداممان دیگر قرار نیست توی یک شهر زندگی کنیم و هویت مشترکی که چندین سال در کنار هم بودن برایمان ساخته بود، خاطره خواهد شد. آینده نامعلوم و مبهم است. برای همین بهترین آرزویی که می توانم برایت داشته باشم، این است که زودتر تصمیت را بگیری. هرچند مطمئنم تصمیم تو مشخص است. تنها پذیرش آن را چند ماهی عقب می‌اندازی.
دوست عزیزم، دعا کن که زودتر شغل خوبی پیدا کنم. امروز موقع رد شدن از جلوی دانشکده، استاد پروژه‌ام را دیدم. پرسید که چرا پیشنهاد کاری‌اش را قبول نکرده‌ام. البته عجله داشت و می‌خواست زود برود. نایستاد که حرف‌هایم را گوش بدهد. رویاهای چندین ساله‌ام برای راه‌اندازی کسب‌و‌کار کوچکم رو به تباهی رفته و باید ذلت کارمندی را بپذیرم. تنها شرکتی که گاهی به کار کردن توی آن فکر می‌کردم، رو به تعطیلی است. فکر کردن به این که شاید هرگز شغل مورد علاقه‌ام را پیدا نکنم وحشتناک است. امید چندانی هم ندارم. سال‌های دانشگاه اعتماد به نفس و امید را از من گرفت. قبل از این که برای تو بنویسم، سعی کردم رزومه‌ای بنویسم. بعد فکر کردم که فایده‌ای ندارد و آن را از بین بردم.
کاف عزیز، این جا از پشت میز چوب روسی می‌توانم گلدان‌های پشت پنجره را تماشا کنم و درخت پربار خانه مجاور را ببینم. آرزوی مدرسه‌ای که با هم بسازیم دیگر یک رویای قدیمی است. همه آن چه من و تو با هم خواهیم داشت، همین نامه‌های گاه و بیگاه است. امیدوارم نداشتن شغل اوضاع مالی‌ام را به جایی نرساند که حتی از فرستادن یک نامه به آن سوی دنیا ناتوان بشوم. در هر حال، همیشه به یادت هستم. همان طور که به یاد تمام دوستانم هستم؛ دوستانم که به زودی خواهند رفت، دوستی که بی‌خبر رفت، آن دوستم که ناگهان مرد، دوستانی که رد و نشانشان را گم کرده‌ام و حتی آن‌هایی که مرا فراموش کرده‌اند.
دوستدارت در همه حال
امضا

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

مرداد ۲۹ام, ۱۳۹۶

و بعد از گذراندن آن راه طولانی بود که، فهمید باید چراغ خودش را در دست بگیرد، نه اینکه با شمع دیگران راهش را روشن کند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما