بهمن ۹م, ۱۳۹۵

چه شد؟ چه شد که یادمان رفت باید بر سر چه چیزهایی فریاد بکشیم و برای چه چیزهایی گریه کنیم؟ چه شد که قدس را یادمان رفت؟ چه شد که نقشه فلسطین از دیوار اتاقمان پایین آمد؟ چه شد که گرسنگان را فراموش کردیم؟ چه شد که لحظه‌ای بی‌عدالتی را تاب نیاوردن از خاطرمان رفت؟ چه شد که کودکان بی‌پناه را فراموش کردیم؟ چه شد که نیمه‌شب از خواب پریدن و نامه اعتراض برای سازمان ملل نوشتن از کارهایمان حذف شد؟ چه شد که سخنرانی‌های پر شور و راهپیمایی‌های خودجوش تمام شد؟
چه شد که عادی شدیم؟ عادی عادی، بدون اینکه فکر کنیم که نمی‌توانیم عادی باشیم. چه شد که عادت کردیم آسوده بخوابیم؟ بدون اینکه فکر کنیم که حتی یک شب هم نمی‌توانیم آسوده بخوابیم تا زمانی که تمام مظلومین جهان را به حقشان برسانیم. چه شد که آرام راه رفتیم و راحت زندگی کردیم؟ بدون اینکه فکر کنیم که باید تا زنده‌ایم بدویم و سخت تلاش کنیم. چه شد که آرمان هایمان را یادمان رفت؟ بدون اینکه فکر کنیم که باید برای آرمان‌هایمان، حتی خون هم بدهیم.
چه شد که ناگهان به خودمان آمدیم و دیدیم که همه‌ی آن چیزی که باید باشیم، برایمان خاطره شده است؟
چه شد که ذره ذره آدم‌هایی معمولی شدیم و معمولی زندگی کردیم و معمولی آرزو کردیم؟
نکند گناهی کرده بودیم که تاوان آن، چنین فراموشی بزرگی بود؟

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بهمن ۷م, ۱۳۹۵

همیشه یک شکل وجود ندارد. گاهی باید سخت گرفت و ایستاد و ایستاده شهید شد، گاهی باید نشست و حتی دراز کشید و زندگی کرد. هر مسأله‌یی، ویژگی‌های خودش را دارد. اگر پای آرمان‌ یا وطن در میان باشد البته فرقی نمی‌کند که ایستاده بمیریم یا ارّه‌مان کنند یا با تبر بیندازندمان. به هرحال، مرگ، صدهزار بار بهتر از کوتاه‌آمدن است. ــ نادر ابراهیمی

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بهمن ۲م, ۱۳۹۵

یک بار او را بین گل های آفتاب گردان دیده بودیم.
بعد از آن بود که هرگز فراموشش نکردیم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

وداع با اسلحه

بهمن ۲م, ۱۳۹۵

وقتی به استودیو رسیدم، دست چپم دیگر هیچ حسی نداشت. سه روز قبل، درست وقتی که از هلی‌کوپتر بیرون پریدم، بازوی چپم تیر خورد. تیر را درآوردم و رگم را سوزاندم. این تمام کاری بود که توی جنگل از دستم برمی‌آمد. وقتی وارد استودیو شدم، فقط کفش‌هایم را درآوردم و همان جا دم در افتادم و بیهوش شدم. یک خواب عمیق آسوده بعد از چند روز جنگ و سه روز پیاده‌روی تنها بین جنگل با دستی که هر دقیقه بی‌حس‌تر می‌شد. وقتی بیدار شدم، نمی‌توانستم به یاد بیاورم که چه مدت خوابیده‌ام. ساعتم از کار افتاده بود. لباس‌هایم گلی بودند. همان جا درآوردمشان و مستقیم رفتم توی حمام. آب، سرد و مانده بود. همان طوری که از آب مانده در یک مخزن انتظار می‌رفت. موهای گلی‌ام به هم چسبیده بودند و خون روی دست و بدنم خشک شده بود. با آن شامپوهای گران قیمتی که پیری همیشه با خودش می‌آورد، به سختی با دست راستم خودم را شستم. یک حوله دور خودم پیچیدم و آمدم بیرون. از سرما به خودم لرزیدم. احساس می‌کردم مثل پر سبک شده‌ام. در کمد را باز کردم. روی همه‌ی لباس‌ها یک لایه کلفت گرد نشسته بود. یک لباس راحت پوشیدم و نشستم روی مبل. همه جای استودیو را گرد و خاک گرفته بود. به پهلوی راستم روی مبل دراز کشیدم. تفنگ‌های جدیدی که دفعه آخر با آن‌ها تمرین کرده بودیم، روی میز افتاده بودند. آن موقع هم خیلی سرد بود و حتی با جوراب‌های پشمی‌مان، بازهم انگشت‌هایمان یخ زده بود. می خواستیم برویم خانه‌هایمان ولی شین وانت را برده بود و ما آن جا مانده بودیم. پیری تمام استودیو را به دنبال لحاف کرسی‌ای که شین سال قبلش آورده بود گشته بود ولی پیدایش نکرده بود. تا صبح جلوی شومینه از سرما لرزیده بودیم. نصفه شب پیری پرسیده بود: هنوز زنده‌ای؟ من گفته بودم آره و پیری خیالش راحت شده بود و دوباره خوابیده بود. من به پهلوی راست روی مبل افتاده بودم و دیگر پیری کنارم نبود تا بپرسد که زنده‌ام یا نه. حتی نبود تا کمی غذا بپزد. آخرین بار کی غذا خورده بودم؟ سه ساعت قبل از اینکه سوار هلی‌کوپتر بشوم. توی کوله‌ام فقط یک تن ماهی داشتم که روز اولی که توی جنگل بودم، آن را خوردم. پس آخرین بار دو روز قبل از رسیدن به استودیو غذا خورده بودم. چه مدت جلوی در استودیو خوابیده بودم؟ اصلا به یاد نمی‌آوردم. از جایم بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه. همه چیز درست همان جایی بود که آخرین بار گذاشته بودیم. پس با این حساب حتما می توانستم یک بسته ماکارونی توی کابینت کنار پنجره پیدا کنم. و حتما یک قابلمه دو نفره بالای شیر آب بود. یک باکس آب معدنی هم زیر میز بود. همه چیز را درست همان جایی که انتظار داشتم پیدا کردم. باید با یک دست همه کارها را می‌کردم. دست چپم آویزان بود و تکان نمی‌خورد. من هیچ وقت توی آشپزخانه نمی‌آمدم. همیشه پیری بود که غذایمان را توی آن قابلمه دو نفره می‌پخت. دو بار قابلمه از دستم افتاد. یک بار ماکارونی‌ها پخش زمین شدند. در آب معدنی را مجبور شدم با دندان باز کنم. وقتی بالاخره ماکارونی را روی گاز گذاشتم، تکیه دادم به کابینت و گریه‌ام گرفت. وقتی استودیو را می‌ساختیم، حتی روزهای شادی که با پیری توی استودیو می‌گذراندیم، فکر نمی‌کردم که یک روز این قدر تنها و خسته و ناتوان، بدون پیری و با یک دست فلج به استودیو پناه بیاورم. ماکارونی را که می‌خوردم، به این فکر کردم که هیچ وقت توی زندگی‌ام تا این حد درمانده نبوده‌ام. توی استودیو راه افتادم. میز کارم سر جایش بود. میز بزرگ چوبی‌ام. روی میزم چیزهای زیادی پیدا می‌شد. فرفره دست‌سازی که یک بار توی اردوی مدرسه از یک دوره‌گرد خریدم. فنر رنگارنگی که از اسباب بازی‌های خواهرزاده‌ام دزدیده بودم. بلوط‌های خشک شده. قاب عکسی از روز فارغ التحصیلی من و پیری. جعبه‌ی مدادها. کاغذهای عطری برای نوشتن نامه برای آدم‌های خاص. کارت پستال‌هایی که فارس برایم از لندن فرستاده بود. جعبه‌ی پاستل. مقواهای نقاشی. دفترچه‌های یادداشت. دست نوشته‌هایی که آخرین بار یادم رفت بردارمشان و وقتی رسیدم خانه، تازه یادم آمد. مدام به پیری می‌گفتم که باید به زودی دوباره به استودیو بروم و نوشته‌هایم را بردارم. ولی هیچ وقت فرصتش پیش نیامد. یک یادداشت رنگی هم روی میزم بود. دست خط پیری بود. نوشته بود امسال کارمان زیاد است. یادت باشد که برای سال بعد ایده‌های خوبی دارم. پیری نبود. پیری نبود و این داشت مرا دیوانه می‌کرد. کجا بود که بیاید و ایده هایش را بگوید و من از هیجان فریاد بکشم و توی استودیو بالا پایین بپرم. توی استودیو می‌توانستیم همیشه هرچه قدر که دلمان می‌خواهد دیوانه باشیم. می‌توانستیم ورزش کنیم، شیپور بنوازیم، تمرین تیراندازی کنیم، موتور سواری کنیم، انفجارهای کوچک را امتحان کنیم، بخندیم، گریه کنیم و خودمان باشیم بدون اینکه نگران هیچ چیزی باشیم. نه نگران اعتراض همسایه‌ها، نه نگران نگاه‌های متعجب همکارانمان. آن جا را وسط جنگل ساخته بودیم. بدون این که هیچ کسی به جز من و پیری و شین از وجودش باخبر باشد. می‌توانستیم هر از گاهی برویم استودیو، ایده‌ها و آرزوهایمان را امتحان کنیم، کمی کارهای عجیب و غریب انجام بدهیم و باز ایده‌های جدید به ذهنمان برسد و وقتی بالاخره به یک نتیجه خوب رسیدیم، برگردیم خانه‌هایمان. میز پیری آن طرف استودیو بود. میزش را خودش با چوب‌های درختی که غیرقانونی قطعش کرده بود ساخته بود. ولی هیچ وقت صبر نکرد که چوب‌ها به اندازه کافی خشک بشوند و به خاطر همین نصف میزش پوسیده بود. روی آن پر از استیکرهای رنگی بود، با تعداد زیادی کلاسورهای کوچک، چند جعبه شکلات خارجی گران قیمت، سه تا ماگ که تویشان را پر از ماژیک و خودکارهای رنگی کرده بود. یک طناب بالای میزش کشیده بود و عکس هایش را به آن آویزان کرده بود. به جای صندلی یک مبل راحت که جای دراز کردن پا هم داشت، پشت میزش گذاشته بود. همیشه وقتی خسته می‌شدم، می‌نشستم پشت میز پیری و عکس هایش را تماشا می‌کردم و جملات الهام بخشی که روی استیکر‌ها نوشته بود را می‌خواندم. پیری می‌آمد بالای سرم و غر می‌زد که نباید جای او را اشغال کنم. من هم همیشه می‌گفتم قانون استودیو بی‌قانونی است. پیری کلافه بود که تمام استودیو را با پول پدر او ساخته‌ایم و حتی برای گرفتن مجوزهایش وکیل پدر او بوده که با جنگلبانی مذاکره کرده و آن ها را راضی کرده که برای ساختن استودیو وسط جنگل به ما مجوز بدهند، اما همیشه من بوده‌ام که برای استودیو قانون گذاشته‌ام. با دست راستم دسته مبل پیری را گرفتم و نشستم. عکس‌های آویزان به طناب، عکس‌هایی بودند که آخرین بار با آن دوربین پولاروید‌ گرفت. توی عکس‌ها تفنگ هایمان را دستمان گرفته بودیم و داشتیم تمرین می‌کردیم. همیشه از پیری می‌پرسیدم که چه شد ما از دانشکده کامپیوتر کارمان رسید به آن کمپانی فیلم‌سازی و چه شد که از آن جا پایمان به آن گروه چریکی باز شد؟ به عکس‌ها نگاه کردم و به چهره‌هایمان که هیچ شباهتی به روزهایی نداشت که با پیری چت می‌کردم و پیری نمونه عکس‌هایش را برایم می‌فرستاد و من ذوق می‌کردم و او به من قول می‌داد که بیاید و عکاس مراسمم بشود. آن موقع هم دست چپم فلج شده بود چون دکتر گفته بود دستی که با آن کار نمی‌کنی. واکسن دست چپم را فلج کرده بود و یک دستی با پیری چت می‌کردم و راجع به سفره عقد و عکاسی با او حرف می‌زدم. هیچ شباهتی به آن لحظه نداشتم. دستم حسی نداشت و روی مبل پیری نشسته بودم و پیری هم نبود. استودیو سرد و خاک گرفته بود. پیکان قدیمی سوخته گوشه استودیو درست مقابل میز پیری بود. یک بار که مثل همیشه بدون این که کسی بداند کجا می‌رویم به استودیو آمده بودیم، پیکان را با وانت بوکسول کردیم و آوردیم گوشه استودیو. من توی پیکان نشستم و پیری از زاویه‌های مختلف فیلم برداری کرد. بعد آن را آتش زدیم و توی آتش ترقه انداختیم و پیری فیلم گرفت. بعدش پیری توانست این فیلم را ویرایش کند و از آن یک سکانس جذاب دربیاورد که توی فیلم اکشنمان بگنجانیم. هیچ کدام از عوامل هم نفهمیدند که پیری آن فیلم را از کجا آورده. بلند شدم رفتم سمت پیکان. آن پشت یک قفسه بزرگ بود که بعضی از کتاب‌هایمان، مجسمه‌هایی که یک تابستان ساخته بودیم، ظرف‌های سفالی، گیاهان خشک شده‌ای که توی جنگل پیدا کرده بودیم و از همه مهم‌تر، جایزه‌هایمان را گذاشته بودیم. تندیس‌های طلایی‌مان آن جا خاک می‌خوردند. پیری بعد از هر جشنواره همه لوح‌ها و تندیس‌ها را جمع می‌کرد می‌ریخت توی یک کارتون موز و می‌آورد آن جا گوشه استودیو توی قفسه می‌چید. می‌گفت ما برای این جایزه‌های فلزی کمپانی‌مان را راه نینداخته‌ایم. پس لازم نیست زیاد چشممان به آن‌ها بیفتد. هیچ وقت فکر نمی‌کردیم که یک روز با هلی‌کوپتر از بین دود و آتش فرار کنیم. فکر می‌کردیم تا آخر عمر توی کمپانی‌مان فیلم می‌سازیم و جاده‌های جنگلی همیشه همان قدر آرام‌اند. از بیرون استودیو، از فواصل دور، صدای انفجار می‌آمد. پیری کجا بود؟ وقتی هلی‌کوپتر آتش گرفت، مجبورم کرد که زودتر از او بیرون بپرم. درست وقتی که بیرون پریدم، دست چپم تیر خورد. بین درخت‌های درهم فشرده افتاده بودم و برای اولین بار درد و عذاب تیر خوردن را تجربه می‌کردم. رد دود هلی‌کوپتر را گرفتم و هلی‌کوپتر را دیدم که منفجر شد. پیری بیرون پریده بود؟ برای دقایقی از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم، فقط می‌دانستم که باید زنده بمانم. زنده ماندم و خودم را به استودیو رساندم. پیری همیشه می‌خندید و می‌گفت اینجا بیشتر از این که یک استودیو باشد، یک پناهگاه جنگلی است. جنگ که شروع شد، گفت فقط تصور کن اگر جنگ یک روز تا این جا برسد و مجبور باشیم استودیو را سنگر کنیم. با بی‌خیالی به او گفتم همان روزگاری که ما را به دانشکده کامپیوتر رساند، ما را به آن کمپانی فیلم سازی برد و حالا هم دارد اسلحه دستمان می‌دهد. تعجب نمی‌کنم اگر یک روز از پنجره‌های استودیو به سمت دشمنانمان شلیک کنیم. صدای انفجارها دور بود. نمی‌دانستم چه زمانی استودیو هم ناامن می‌شود. استودیو بین آن جنگل انبوه، چنان بین درخت‌ها پنهان بود که کمتر کسی می‌توانست آن را پیدا کند. چندتا کنسرو و بطری آب توی کوله‌ام گذاشتم. به اندازه کافی لباس پوشیدم. از جعبه فشنگ‌هایمان یک نوار فشنگ برداشتم. رفتم طبقه بالا. تلفن ماهواره را بین وسایل دیگر پیدا کردم. زنگ زدم خانه. امیدوار بودم که هنوز کسی توی خانه باشد. یک زنگ، دو زنگ، سه زنگ. کسی جواب نداد. همه از شهر خارج شده بودند. از روی میز پیری یک استیکر برداشتم و نوشتم: من زنده‌ام پیری. لطفا تو هم زنده باش. استیکر را به ستون جلوی در زدم. حتی چسب هم برداشتم و روی آن چسباندم. می‌خواستم با وانت بروم. فکر کردم که پیری حتما دیرتر از من می‌رسد. آن موقع باید با سرعت بیشتری از آن جا دور شود. کوله‌ام را روی دوشم انداختم و از استودیو بیرون آمدم. پیاده به سمت شهر راه افتادم. ساعت‌ها راه رفتم. دست چپم دیگر هیچ حسی نداشت. فکر کردم که شاید مجبور باشم تا آخر عمر، نیمه زندگی کنم. با یک دست، بدون پیری. اشکم سرازیر شد. انگشت‌های چپم شروع کرد به خاریدن. صدای وانت می‌آمد.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بهمن ۲م, ۱۳۹۵

تا دیشب دنبال محبوس شدگان بودند.
ولی امشب دنبال شهدا می گردند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آهو شدم این بار سرم را بدهم

دی ۲۹م, ۱۳۹۵

هر گوشه‌ای، خاطره و عهدی دارم. آن جا خودم را مرور می‌کنم. جایی که آن عهد را بستم و تا امروز نشکستم. به خاطر آن عهد چه چیزهایی که دیدم و چه سختی‌هایی که کشیدم. ولی پای آن ایستادم. آن دیواری که مقابلش در مورد رتبه کنکورم با تو حرف زدم. آن زیرزمینی که توی آن ساعت‌ها و ساعت‌ها حرف زدم و حرف زدم و سوالات بی‌پایانم، بی‌پاسخ ماند. آن ستونی که به آن تکیه دادم و به آینده‌ام فکر کردم. دیواری که کنارش نشستم و از تو یک فانوس خواستم. راهرویی که توی آن آرزوهایم را مرور کردم. آن پله‌ها، صدای به هم خوردن قندیل چراغ‌ها، آن حیاط، آن باغچه، آن کنج تک نفره. هر گوشه‌ای، تکه‌ای از خودم را جا گذاشته‌ام.
حالا می‌خواهم دوباره بیایم و در کنارت پناه بگیرم. با خالصانه‌ترین احساسات. بیایم و برایت از همه روزهایی که گذشت بگویم. از همه اضطراب‌ها و نگرانی‌هایم. از بارهای سنگینی که زمین مانده. بگویم که دوباره دستم را بگیری، دوباره آن قدر به من توان بدهی که بتوانم تا آخر دنیا بدوم.
از این بگویم که چه قدر دلم برایت تنگ شده بود…
می شود من را، باز هم قبولم کنی، شاه خراسان؟

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

دی ۲۵م, ۱۳۹۵

آن موقع ها خواب بود یا واقعیت؟ که اینقدر خوب بود؟ که آن همه خوشبختی توی آن فشرده شده بود؟
به گمانم بهشت، جایی شبیه اردوگاه فشم است. با آن آشپزخانه و آن حیاط و آن زمین بازی. با آن آدم هایی که توی آشپزخانه اش آواز می خواندند. بهشت حتما چنین جایی است…

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

دی ۱۵م, ۱۳۹۵

چه جور دختری بود؟ دختری بود که می‌توانست خیلی قشنگ سوار فیل‌ها بشود و وقتی با گوزن‌ها بازی می‌کرد، واقعا دیدنی بود. موهای قهوه‌ای صافی داشت و چشم‌هایی که حتی یک پرنده را هم از دیدن جا نمی‌انداختند. راه رفتنش چیزی بین دویدن و قدم زدن بود. نرم و سریع. درخت‌ها را می‌شناخت. وقتی حرف می‌زد، انگار شعری آشنا را می‌خواند. زیر باران زیاد می‌ماند و زیاد می‌خندید.
دختری بود که حضورش به ما شور زندگی می‌داد.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

اولین تماس تلفنی از بهشت

دی ۱۳م, ۱۳۹۵

من و ریحانه، همیشه آرزو داشتیم بتوانیم از بالای در دستشویی بپریم. ولی ما نهایتا می‌توانستیم از پله‌ی ششم بپریم. پله ها بلند بودند. با موکت‌های قهوه‌ای. با حسرت به نوه‌های بزرگ نگاه می‌کردیم که از بالای در دستشویی می‌پریدند و آرزو می‌کردیم زودتر بزرگ شویم تا بتوانیم مثل آن‌ها از آن ارتفاع بپریم. ما بزرگ شدیم، ولی هیچ وقت از آن بالا نپریدیم.
من و ریحانه، همیشه آیفون را برمی‌داشتیم و تویش آواز می‌خواندیم. همه‌ی آن‌هایی که از توی کوچه رد می‌شدند و همه آن‌هایی که پشت در بودند که بیایند تو، صدایمان را می‌شنیدند و به دیوانگی‌مان می‌خندیدند.
من و ریحانه، همیشه ریشه‌های قالی آویزان جلوی آن طاقچه مخفی را می‌بافتیم. سه دسته‌ای، چهار دسته‌ای، پنج دسته‌ای. همیشه توی باغچه لوبیا می‌کاشتیم ولی هیچ وقت سبز نمی‌شدند چون آقا بزرگ هر روز همه‌ی باغچه ی بیل می‌زد. همیشه گل‌ها را پر پر می‌کردیم و از گچ دیوار می‌کندیم که لی‌لی بازی کنیم.
من و ریحانه این شانس را داشتیم که بتوانیم از پنجره توی حیاط بپریم. این شانس را داشتیم که حوض را آب کنیم و توی آن بازی کنیم. این شانس را داشتیم که ساعت‌ها و ساعت‌ها زیر آفتاب داغ توی حیاط بازی کنیم. این شانس را داشتیم که شب‌ها توی حیاط، این طرف پرده بخوابیم و آسمان بالای سرمان پر از ستاره باشد. آخرین بار کی بود؟ سال ۸۴. شب انتخابات. همان شبی که هیچ مردی که توی خانه نبود و آسمان قرمز بود و تا صبح از ترس مردیم و زیر لحاف‌های کلفت خودمان را پنهان کردیم و صبح با صدای مامان بزرگ بیدار شدیم که آمد توی حیاط و داد زد که احمدی نژاد رای آورده و ما بلند شدیم و توی رختخواب‌هایمان جیغ کشیدیم و شادی کردیم.
من و ریحانه شانس این را داشتیم که هرچه قدر دلمان می‌خواهد خاک بازی کنیم. شانس این را داشتیم که با چوب‌های درخت انجیری که قطع شد برای خودمان تیر و کمان بسازیم. شانس این را داشتیم که توی انبار، توی رختکن حمام، زیر تخت آقابزرگ، توی پستو و توی هزارتا سوراخ دیگر قایم بشویم. شانس این را داشتیم که دم غروب توی کوچه‌های خاکی پیاده برویم مسجد.
من و ریحانه شانس این را داشتیم که برویم بالای رخت‌خواب‌ها و یواشکی از شیشه بالای در مهمان‌های آقابزرگ را تماشا کنیم. شانس این را داشتیم که شاهد عاشقانه‌ترین صحنه‌های روزگار باشیم. نه توی فیلم‌ها، نه سریال‌ها، نه عکس‌های اینستاگرامی و نه پست‌های فیس‌بوکی و توئیتری. بلکه توی خانه‌ی آقابزرگ. وقتی آقابزرگ و مامان‌بزرگ دوتایی عمامه می‌بستند…
من و ریحانه، شانس این را داشتیم که نوه‌های آقابزرگ باشیم. برویم توی اتاقش و دستش را توی دستمان بگیریم و ببوسیم. من و ریحانه، شانس این را داشتیم که ساعت‌ها توی آشپزخانه بنشینیم و داستان‌های مامان‌هایمان را از آقابزرگ گوش بدهیم. شانس این را داشتیم که خاطرات کودکی‌مان را توی خانه‌ای بسازیم که درش همیشه باز بود. شانس این که شب‌ها توی اتاقی بازی و شیطنت کنیم که روزها محل رفت و آمد آدم‌های مختلف بود. آدم‌هایی که همه مشکلاتشان را برمی‌داشتند و می‌آمدند پیش آقابزرگ. شانس این را داشتیم که هرجای شهر که سوار تاکسی شدیم، بگوییم برو خانه‌ی آشیخ عباس و راننده ما را مستقیم ببرد در خانه‌ی کاهگلی‌اش. شانس این را داشتیم که از عطر شب‌بوهایی که آقابزرگ توی باغچه می‌کاشت مست مست بشویم. شانس این را داشتیم که او را داشته باشیم.
من و ریحانه، شانس این را نداشتیم که کمی، فقط کمی زودتر به دنیا بیاییم تا بتوانیم روزهایی که خوب بود، آن قدری بزرگ باشیم که دنبالش توی کوچه‌های خاکی بدویم و حتی شانس این را نداشتیم که مثل نتیجه‌های دو سه ساله، سال‌های آخر، وقتی توی خانه قدم می‌زد، لای دست و پایش راه برویم.
من و ریحانه دیر به دنیا آمدیم و شانس ما از او، روزهایی بود که کم کم اسممان را فراموش کرد و هرگز نتوانستیم موفقیت هایمان را با افتخار برایش تعریف کنیم و او ما را تحسین کند و از تحسینش قند توی دلمان آب بشود.
من و ریحانه، آن قدر بدشانس بودیم که وقتی داشتیم با خوشحالی کوله‌های سفرمان را می‌بستیم، آخرین لحظات بودن کنار او را از دست دادیم. فکر می‌کردیم همیشه هست و همیشه توی اتاقش می‌نشیند و میتوانیم برویم دستش را ببوسیم. ولی ما مجبور بودیم توی فرودگاه بدویم تا بتوانیم به او برسیم. وقتی که دیگر نبود.

من و ریحانه، شانس این را داشتیم که ذره ای، هرچند کم، آقابزرگ را داشته باشیم. و این را فقط کسی می‌تواند بفهمد که بداند داشتن آقابزرگ یعنی چه.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

حفاظت شده: فانوس

دی ۴م, ۱۳۹۵

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما