دی ۱۵ام, ۱۳۹۵

چه جور دختری بود؟ دختری بود که می‌توانست خیلی قشنگ سوار فیل‌ها بشود و وقتی با گوزن‌ها بازی می‌کرد، واقعا دیدنی بود. موهای قهوه‌ای صافی داشت و چشم‌هایی که حتی یک پرنده را هم از دیدن جا نمی‌انداختند. راه رفتنش چیزی بین دویدن و قدم زدن بود. نرم و سریع. درخت‌ها را می‌شناخت. وقتی حرف می‌زد، انگار شعری آشنا را می‌خواند. زیر باران زیاد می‌ماند و زیاد می‌خندید.
دختری بود که حضورش به ما شور زندگی می‌داد.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

اولین تماس تلفنی از بهشت

دی ۱۳ام, ۱۳۹۵

من و ریحانه، همیشه آرزو داشتیم بتوانیم از بالای در دستشویی بپریم. ولی ما نهایتا می‌توانستیم از پله‌ی ششم بپریم. پله ها بلند بودند. با موکت‌های قهوه‌ای. با حسرت به نوه‌های بزرگ نگاه می‌کردیم که از بالای در دستشویی می‌پریدند و آرزو می‌کردیم زودتر بزرگ شویم تا بتوانیم مثل آن‌ها از آن ارتفاع بپریم. ما بزرگ شدیم، ولی هیچ وقت از آن بالا نپریدیم.
من و ریحانه، همیشه آیفون را برمی‌داشتیم و تویش آواز می‌خواندیم. همه‌ی آن‌هایی که از توی کوچه رد می‌شدند و همه آن‌هایی که پشت در بودند که بیایند تو، صدایمان را می‌شنیدند و به دیوانگی‌مان می‌خندیدند.
من و ریحانه، همیشه ریشه‌های قالی آویزان جلوی آن طاقچه مخفی را می‌بافتیم. سه دسته‌ای، چهار دسته‌ای، پنج دسته‌ای. همیشه توی باغچه لوبیا می‌کاشتیم ولی هیچ وقت سبز نمی‌شدند چون آقا بزرگ هر روز همه‌ی باغچه ی بیل می‌زد. همیشه گل‌ها را پر پر می‌کردیم و از گچ دیوار می‌کندیم که لی‌لی بازی کنیم.
من و ریحانه این شانس را داشتیم که بتوانیم از پنجره توی حیاط بپریم. این شانس را داشتیم که حوض را آب کنیم و توی آن بازی کنیم. این شانس را داشتیم که ساعت‌ها و ساعت‌ها زیر آفتاب داغ توی حیاط بازی کنیم. این شانس را داشتیم که شب‌ها توی حیاط، این طرف پرده بخوابیم و آسمان بالای سرمان پر از ستاره باشد. آخرین بار کی بود؟ سال ۸۴. شب انتخابات. همان شبی که هیچ مردی که توی خانه نبود و آسمان قرمز بود و تا صبح از ترس مردیم و زیر لحاف‌های کلفت خودمان را پنهان کردیم و صبح با صدای مامان بزرگ بیدار شدیم که آمد توی حیاط و داد زد که احمدی نژاد رای آورده و ما بلند شدیم و توی رختخواب‌هایمان جیغ کشیدیم و شادی کردیم.
من و ریحانه شانس این را داشتیم که هرچه قدر دلمان می‌خواهد خاک بازی کنیم. شانس این را داشتیم که با چوب‌های درخت انجیری که قطع شد برای خودمان تیر و کمان بسازیم. شانس این را داشتیم که توی انبار، توی رختکن حمام، زیر تخت آقابزرگ، توی پستو و توی هزارتا سوراخ دیگر قایم بشویم. شانس این را داشتیم که دم غروب توی کوچه‌های خاکی پیاده برویم مسجد.
من و ریحانه شانس این را داشتیم که برویم بالای رخت‌خواب‌ها و یواشکی از شیشه بالای در مهمان‌های آقابزرگ را تماشا کنیم. شانس این را داشتیم که شاهد عاشقانه‌ترین صحنه‌های روزگار باشیم. نه توی فیلم‌ها، نه سریال‌ها، نه عکس‌های اینستاگرامی و نه پست‌های فیس‌بوکی و توئیتری. بلکه توی خانه‌ی آقابزرگ. وقتی آقابزرگ و مامان‌بزرگ دوتایی عمامه می‌بستند…
من و ریحانه، شانس این را داشتیم که نوه‌های آقابزرگ باشیم. برویم توی اتاقش و دستش را توی دستمان بگیریم و ببوسیم. من و ریحانه، شانس این را داشتیم که ساعت‌ها توی آشپزخانه بنشینیم و داستان‌های مامان‌هایمان را از آقابزرگ گوش بدهیم. شانس این را داشتیم که خاطرات کودکی‌مان را توی خانه‌ای بسازیم که درش همیشه باز بود. شانس این که شب‌ها توی اتاقی بازی و شیطنت کنیم که روزها محل رفت و آمد آدم‌های مختلف بود. آدم‌هایی که همه مشکلاتشان را برمی‌داشتند و می‌آمدند پیش آقابزرگ. شانس این را داشتیم که هرجای شهر که سوار تاکسی شدیم، بگوییم برو خانه‌ی آشیخ عباس و راننده ما را مستقیم ببرد در خانه‌ی کاهگلی‌اش. شانس این را داشتیم که از عطر شب‌بوهایی که آقابزرگ توی باغچه می‌کاشت مست مست بشویم. شانس این را داشتیم که او را داشته باشیم.
من و ریحانه، شانس این را نداشتیم که کمی، فقط کمی زودتر به دنیا بیاییم تا بتوانیم روزهایی که خوب بود، آن قدری بزرگ باشیم که دنبالش توی کوچه‌های خاکی بدویم و حتی شانس این را نداشتیم که مثل نتیجه‌های دو سه ساله، سال‌های آخر، وقتی توی خانه قدم می‌زد، لای دست و پایش راه برویم.
من و ریحانه دیر به دنیا آمدیم و شانس ما از او، روزهایی بود که کم کم اسممان را فراموش کرد و هرگز نتوانستیم موفقیت هایمان را با افتخار برایش تعریف کنیم و او ما را تحسین کند و از تحسینش قند توی دلمان آب بشود.
من و ریحانه، آن قدر بدشانس بودیم که وقتی داشتیم با خوشحالی کوله‌های سفرمان را می‌بستیم، آخرین لحظات بودن کنار او را از دست دادیم. فکر می‌کردیم همیشه هست و همیشه توی اتاقش می‌نشیند و میتوانیم برویم دستش را ببوسیم. ولی ما مجبور بودیم توی فرودگاه بدویم تا بتوانیم به او برسیم. وقتی که دیگر نبود.

من و ریحانه، شانس این را داشتیم که ذره ای، هرچند کم، آقابزرگ را داشته باشیم. و این را فقط کسی می‌تواند بفهمد که بداند داشتن آقابزرگ یعنی چه.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

حفاظت شده: فانوس

دی ۴ام, ۱۳۹۵

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

گشته زِغوغای حلب باده مست

آذر ۲۳ام, ۱۳۹۵

حلب آزاد شد. شهری که توی آن کفش‌های تابستانی قهوه‌ای ام را گم کرده بودم. عکس‌های زیادی دارم توی حلب، با پاهای برهنه. دیوانه کوچکی بودم که به خودم اجازه می‌دادم بدون کفش توی مناطق باستانی حلب راه بروم و عکس بگیرم. آن ساختمان‌ها و مناطق، حالا با خاک یکسان شده‌اند. عکس‌های من، به بخشی از تاریخ تبدیل شده‌اند. جاهایی که روزگاری بوده‌اند و ما بازدیدکنندگانی بودیم که از دیدنشان به وجد می‌آمدیم. اما دیگر باید اسمشان را توی کتاب‌های تاریخی خواند. کفش‌های قهوه‌ای من توی آن شهر پر زرق و برق گم شد. یک ساختمان چند طبقه بود. همان جایی که شب خوابیدیم و شام پیتزا خوردیم و اتاقش فقط یک تخت داشت. صبح لابه لای همه‌ی کفش‌ها، فقط کفش تابستانی نازنین من نبود. همانی که از بازار تبریز خریده بودم. یک نفر کفش من را دزدیده بود و بعدش توی بازار حلب، بین آن همه رنگ، آن همه پولک، آن همه شگفتی، توی مناطق باستانی، توی عکس‌ها، دیگر نداشتمشان. خیلی زود آن کفش‌های آبی تابستانی را از آن مرکز خرید بزرگ خریدم و پوشیدم. همان کفش‌هایی که تا سال‌ها پوشیدم و وقتی بندشان پاره شد، داشتم از پله‌های حیاط دبستان بالا می‌رفتم.
حلب آزاد شد. شهری که با کفش‌های قهوه ای تابستانی واردش شدم و با کفش‌های آبی تابستانی ترکش کردم. شهری که توی عکس‌هایمان قشنگ و پر از رنگ است. من را به یاد پارچه‌های پولکی رنگارنگ می‌اندازد. به یاد آب سرد کن جلوی آن خانه چند طبقه و پیتزای شام. حالا از آن بازار پر رنگ و شگفت انگیز، از آن خانه چند طبقه، از آن مناطق باستانی، چیزی جز مخروبه باقی نمانده.
افسانه‌ها می‌گویند وقتی یک مسافر، چیزی توی شهری جا می‌گذارد، بعدا دوباره به آن شهر برمی‌گردد. من کفش‌های قهوه‌ای نازنینم را توی حلب گم کردم. پس حتما دوباره یک روز به حلب برمی‌گردم. دوباره با یک اتوبوس از آدم‌هایی که بعضی‌هایشان شاعر بودند، بعضی‌ها آخوند، بعضی‌ها دوربین شکاری داشتند تا با آن دره‌های حیرت‌انگیز مسیر را تماشا کنند، مردهایی که از دستفروش‌ها بوق اسباب بازی می‌خریدند و تمام مسیر بوق می‌زدند. وقتی دوباره به حلب برگردم، دیگر دیوانه کوچکی نیستم که بتوانم پابرهنه راه بروم و عینک شیشه آبی اسباب بازی بزنم. تا آن روز، امیدوارم دوباره بازار حلب مثل قبل بشود. پارچه فروش‌ها پارچه‌های رنگارنگشان را جلوی مغازه‌ها آویزان کنند و من دوباره با شگفتی بین آن همه پولک و آن همه رنگ قدم بزنم و حلب، دوباره حلب باشد.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آذر ۹ام, ۱۳۹۵

یکی بود یکی نبود. توی داستان ما هیچ عاشق و معشوقی نبودند که از هم دور افتاده باشند و در غم دوری از همدیگر گریه کنند. فقط پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی بودند که از نوه شان ۹۰۰کیلومتر فاصله داشتند.
و این خودش برای این که یک قصه طولانی گریه دار باشد کافی بود.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آذر ۹ام, ۱۳۹۵

لطفا یک نفر به من بگوید که چرا ۹۰۰ کیلومتر فاصله؟
چرا؟

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

عاشقان ماه

آبان ۳۰ام, ۱۳۹۵

از زیارت خورشید جا ماندیم،
ملاقات ماه را نصیبمان کردند.

photo_2016-11-20_16-53-10

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

رفیق صمیمی و قدیمی

آبان ۲۸ام, ۱۳۹۵

خاطرات شخصی دو نفره، گنج‌های خاصی هستند که ارزشمند و دست نیافتنی برای یک نفر باقی می‌مانند. با این خاطرات می‌شود یک عمر زندگی کرد. هرچند خودشان کوتاه و مختصر هستند.
من از او خاطرات زیادی ندارم. اگر در بین تمام لحظات زندگی‌ام بگردم، شاید تنها دو خاطره خاص خصوصی با او داشته باشم. هر دو خاطره، توی حیاط هستند. من نشسته‌ام جلوی در حیاط و آقا‌بزرگ جلو پنجره نشسته و از من می‌پرسد که چه کار می‌کنی؟ می‌گویم دارم دعای کمیل می‌خوانم. آن قدر بچه هستم که جمعه شب دعای کمیل می‌خوانم و تصمیم دارم هر شب هم بخوانم. آقا بزرگ می‌خندد و من را تحسین می‌کند. من ذوق می‌کنم و دعای کمیلم را تندتر می‌خوانم و با خودم تصمیم می‌گیرم که همیشه دعای کمیلم را با دقت و جدیت دنبال کنم. تحسین آقا‌بزرگ یک چیزی را ته قلبم تکان داده.
بار دیگر، من نشسته‌ام جلوی در حیاط. روی تخت. تازه شب شده و کسی خانه نیست. نمی‌دانم چرا آن موقع کسی خانه نبود و چرا من آن جا نشسته بودم. من بغض می‌کنم و می‌خواهم گریه کنم که آقا‌بزرگ می‌آید. کنارم روی تخت می‌نشیند و می‌گوید چرا گریه می‌کنی؟ می‌گویم چون تنها هستم. می‌گوید تو که تنها نیستی! من کنارت هستم! نترس! بعد من دیگر نمی‌ترسم. آقابزرگ توی آن خاطره، برایم مردی دور و دست نیافتنی است. آشنای من نیست. آشنای نوه‌هایی است که همیشه کنارش هستند و هر روز می‌بیندشان. من آن نوه‌ای‌ام که سالی چندبار می‌آید. ولی آقابزرگ دور، آقابزرگ نوه‌های هر روزه، نشسته کنارم و به من اطمینان قلب می‌دهد. دوست دارم به او تکیه کنم و نترسم. دوست دارم باور کنم که من هم نوه‌اش هستم و می‌توانم روی او حساب کنم. می‌توانم وقتی کسی نیست، خیالم راحت باشد که او هست. به آقابزرگ اعتماد می‌کنم و گریه نمی‌کنم. توی حیاطی که تازه شب شده، کنار آقا بزرگ می‌نشینم تا بقیه بیایند.
این‌ها تنها خاطرات خصوصی دونفره ی من و آقابزرگ بودند. البته شاید بشود وقت‌هایی که وضو گرفتنش را تماشا می‌کردم هم به آن‌ها اضافه کرد. وقتی که تازه نماز خواندن را یاد گرفته بودم و ته راهروی دستشویی، آقابزرگ را موقع وضو گرفتن نگاه می‌کردم و نمی‌فهمیدم که چرا مسح پایش را آن شکلی می‌کشد.
امروز، تصمیم گرفتم آخرین موقعیتم را برای داشتن یک خاطره خصوصی دو نفره با او از دست ندهم. آخرین خاطره‌ام از او. دویدم و گفتم که می‌خواهم با او سوار شوم. آخوند گفت که می‌توانی کنارش بنشینی، ولی تنهایی نه. یک نفر دیگر هم باید باشد. کسی نیامد. گفتم نمی‌ترسم. گفت باید کسی باشد. ولی کسی نبود. در را بستند. داشتم از دستش می‌دادم. داشت می‌رفت و من جا می‌ماندم. زنی گفت من می‌توانم با تو بیایم. گفتم کسی هست! آخوند در را باز کرد. من و زن سوار شدیم. من کنارش نشستم. دستم را به تابوتش گرفتم و تا خانه رفتیم. زن هم بود، ولی کاری به خلوت دو نفره‌ی ما نداشت. من بودم و او، در کنارش احساس امنیت می‌کردم. درست مثل همان موقعی که شب بود و توی حیاط کنار من نشسته بود تا از تنهایی‌ام نترسم. شب بود و من و او پشت آمبولانس به سمت خانه می‌رفتیم. او توی تابوتش آرام خوابیده بود و من لبه تابوت را گرفته بودم و قرآن می‌خواندم. صمیمانه‌ترین لحظه‌های یک نوه و پدربزرگ. دلم می‌خواست راه خانه هیچ وقت تمام نشود و ما همیشه با هم پشت آمبولانس بمانیم و من قرآن بخوانم. ولی رسیدیم به خانه و در را باز کردند و زن پیاده شد و رفت. حتی نماند که اسمش را بپرسم. زن مهربانی که آن آخرین خاطره خاص دو نفره را به من هدیه داده بود. از آقا‌بزرگ خداحافظی کردم و پیاده شدم.
و برای همیشه او را از دست دادم.
خداحافظ ای رفیق صمیمی و قدیمی.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آبان ۲۴ام, ۱۳۹۵

تو خوبی بودی که کسی شبیهت نبود. در خانه ات همیشه باز بود. هر کسی که مشکلی داشت، سراغ تو می‌آمد. حواست به همه بود. هرجایی که کسی نیاز به کمک داشت، تو آن جا بودی. تو یار خوب انقلاب بودی.
تو پدر بزرگ خوب من بودی.

index

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

عصر خمینی

آبان ۲۰ام, ۱۳۹۵

توی زندگی، زیاد گول خورده‌ام. اساسا چون به ایده‌های اطرافیانم زیاد توجه می‌کنم. یک بارش ترم دوم جلوی ابنس بود که فهیمه گولم زد. در تصویر ذهنی‌ام فهیمه لبه‌ی باغچه ایستاده و با یک دستش دور درخت تاب می‌خورد و حرف می‌زند. شاید هم واقعیت چیز دیگری بوده. شاید آن موقع روی نیمکت نشسته بودیم یا با هم راه می‌رفتیم. اما توی ذهن من این طوری مانده یا لا‌اقل دلم می‌خواسته که این طوری بماند. فهیمه دور درخت تاب می‌خورد و با هیجان می‌گفت که چه قدر حوزه را دوست دارد و تمام هفته به ذوق چهارشنبه و پنج شنبه زندگی می‌کند. یکی از همان روزها بود که رفتم توی حیاط مسجد و از پشت پنجره های مدرس به کلاسشان نگاه کردم. فهیمه خودکارش را همان مدل به‌خصوص خودش دست گرفته بود و حرف‌های استاد را می‌نوشت. هفته بعدش، رفتم توی کلاسشان و استادشان حرف‌هایی زد که زندگی‌ام را عوض کرد. اگر هم زندگی‌ام را عوض نکرد، توی ذهن من این طوری مانده یا لااقل دلم می‌خواسته که این طوری بماند. بعد، من گول خوردم و به این نتیجه رسیدم که حوزه را می‌خواهم. به هر قیمتی. توی آزمون حوزه با هیجان شرکت کردم. مصاحبه حوزه، اولین مصاحبه‌ای بود که توی آن واقعا به وجد آمدم. بعد از حرف‌های زیاد، مدیر حوزه از من پرسید که اگر بخواهی همین الان یک فیلم بسازی، راجع به چه چیزی می‌سازی؟ من کمی فکر کردم. شاید کمتر از چند ثانیه و گفتم که راجع به امام. گفت راجع به چه چیز امام؟ گفتم راجع به همه چیز امام. این همه چیز را یک‌جا داشتن امام است که من را دیوانه خودش کرده.
من توی مصاحبه حوزه قبول شدم. توی اردوی هیجان انگیزش شرکت کردم. به خاطر اردوی حوزه مجبور شدم توی یک رستوران انتخاب واحد کنم و فقط ۳ واحد گیر بیاورم. پنج شنبه‌هایم ترکیبی از کارگاه‌ها و میان‌ترم‌ها و حوزه و پروژه‌های آخر ترم شد. حوزه برایم ترکیبی از مسجد و آن پارتیشن چوبی پشت استاد و حوض وضوخانه و حیاط و روزهای خوب و بد شد. روزهایی آمد که دیگر فهیمه حوزه نیامد و روزهایی آمد که دیگر حوزه را دوست نداشتم. کلاس‌هایی بود که بعد از آن‌ها از هیجان دلم می‌خواست دور حیاط مسجد بدوم و فریاد بکشم و کلاس‌هایی هم بود که توی آن‌ها می خوابیدم.
حالا دوباره فهیمه هم به حوزه می‌آید. بعضی از کلاس‌ها از شدت هیجان من را تا سر حد مرگ می‌برند و برمی‌گردانند. بین کلاس‌ها لای درخت‌های مسجد راه می‌روم و آرزو می‌کنم که روزی از نردبان روی گنبد بالا بروم. امروز، وقتی آخر همه کلاس‌ها به یک چیز ختم شد، به امام و عصر امام، به زمانه عجیبی که توی آن هستیم، دلم می‌خواست بدوم فهیمه را صدا کنم و دور درخت‌ها پیچ بخورم و بگویم که چه قدر خوشحالم که گولش را خورده‌ام. چه قدر خوشحالم که حالا این جایم و می‌توانم این حرف‌ها را بشنوم. می‌خواستم مدیر حوزه را از توی مسجد بکشم بیرون و به او بگویم که من از همان روز اول می‌دانستم. می‌دانستم که امام همه چیز را یک‌جا دارد و من از همان اول دیوانه‌اش بودم.
امروز، کلاس آخر را رها کردم و آمدم توی حیاط، ایستادم جایی که یک روز داشتم از آن جا، از لای پرده‌های مدرس به کلاس حوزه نگاه میکردم. همان مدرسی که تویش مصاحبه حوزه هم برگزار شد. همان جایی که گفته بودم فیلمی درباره امام خواهم ساخت. به این فکر کردم که تولد فهیمه است. باید به او بگویم که حوزه باعث شد یادم نرود که توی عصر خمینی هستم. بگویم که شاید روزی فیلمی راجع به امام بسازم. اینکه لطفا باز هم جلوی ابنس لبه باغچه بایستد و دور درخت تاب بخورد و من را گول بزند. این که لطفا همیشه همه را آن جایی که باید و لازم است، گول بزند. آدم ها نیاز دارند که زیاد گول بخورند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما