روزهایم

تیر ۱۹ام, ۱۳۹۹

کاف عزیزم،
در رویایی عمیق و عجیب فرو رفته‌ام. عجیب ‌ترین رویای تمام دوران‌های زندگی‌ام. روزها سخت است! کارها بیشتر از همیشه‌اند! سرم شلوغ است! زیاد! از ابهام برایت نگویم. از تمام چیزهایی که نمی‌دانم. کاف عزیزم، شدیدترین فشارهای تمام دوران‌های زندگی‌ام را تجربه می‌کنم! تنها‌ترین روزهای زندگی‌ام را می‌گذرانم. کاف عزیزم، در یک جمله می‌توان گفت خودم را توی بزرگ‌ترین و بدترین چالش‌ها انداخته‌ام. اما، باید بگویم که بهترین روزهای زندگی‌ام است. هیچ گاه به این اندازه از زندگی لذت نبرده‌ام. اگر زندگی این است، قبل از آن چه بود؟ درباره قبل از آن حرف زیاد دارم. کاف عزیز، به راستی چرا سالیان دراز مجبور به انجام کارهایی بوده‌ایم که انتخاب خودمان نبوده‌اند؟ این روزها «انتخاب» را تجربه می‌کنم. با شدیدترین و مهلک‌ترین آثار ناشی از آن. و با شیرین‌ترین احساسات ناشی از آن. «ترس» زیباترین اثر انتخاب است. هر روز می‌ترسم. در زندگی‌ هیچ گاه به این اندازه ترس را از نزدیک لمس نکرده بودم. خواب‌های عجیب می‌بینم. تمام افراد زندگی‌ام را در خواب‌های رازآلودم می‌بینم. کاف عزیز، مرز واقعیت و رویا چیست؟ این روزها رویاها و واقعیت‌هایم به هم آمیخته‌اند. از این روزهایم باید بیشتر بنویسم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

تیر ۱۹ام, ۱۳۹۹

دوست دارم دوباره بنویسم. باید عجیب‌ترین روزهای زندگی را ثبت کرد. باید با داستان‌ها، روایت زندگی‌هایمان را بگوییم. وگرنه در زمان گم می‌شوند و فراموش می‌شوند. باید بنویسم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

چرا کار می‌کنیم؟

دی ۶ام, ۱۳۹۸

چرا کار می‌کنیم؟ برای به دست آوردن پول؟ در این صورت به ازای کسب یک درآمد یکسان، ترجیح می‌دهیم کار آسان‌تر یا حتی بی‌معناتر را انجام بدهیم؟
آیا در کارمان به دنبال معنا هستیم؟ چه کسانی می‌توانند در کارشان معنا جستجو کنند؟
به عنوان یک مدیر چگونه محیطی بسازیم که در آن هر کسی ـ حتی یک مستخدم ـ بتواند در کارش معنایی بیابد که کارش را فراتر از دستور العمل‌ها و مهم‌تر از کسب درآمد بکند؟

ارسال شده در کتاب | ایده شما

از زندگی

دی ۳ام, ۱۳۹۸

گاهی از مسیری که در پیش گرفته‌ام می‌ترسم. بعد به ۵۰ سالگی‌ام فکر می‌کنم. با خودم می‌گویم آن موقع چه احساسی خواهم داشت؟ همیشه آخرش به این نتیجه می‌رسم که زندگی کوتاه‌تر از آن است که ارزش ریسک کردن نداشته باشد.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

شرکت خلاقیت

آذر ۱۳ام, ۱۳۹۸

بدون اغراق یکی از بهترین کتاب‌های کسب و کار که تا امروز خوانده‌ام!
با وجود تمام تصاویر مسحور کننده‌ای که از غرب هست، هرگز حتی برای ثانیه‌ای حسرت بودن در یکی از شرکت‌های پیشروی فناوری اطلاعات یا دانشگاه‌های برتر دنیا را نداشته‌ام. اما هنگام خواندن این کتاب، بارها آرزوی کار کردن در پیکسار را کردم!
کتابی شگفت‌انگیز از ماجرای سال‌ها تلاش سخت، تحمل ابهام‌ها و جنگیدن بدون توقف برای رسیدن به یک رویای بزرگ. این کتاب‌ را به تمام افراد باهوش ولی ناامید اطرافم توصیه می‌کنم. این کتاب نشان می‌دهد که چه طور موفقیت و بزرگ شدن یک راه آسان دو سه ساله نیست، بلکه به سالیانی دراز نگاه رو به جلو نیاز دارد.
فضای شرکت پیکسار، روش خلاقانه داستان‌سرایی و حرکت بلندپروازانه آن‌ها در خلق رویاها، حسرت برانگیز و آموزنده است. چندبار تجربه حضور در فضاهایی را داشته‌ام که شعارشان خلاقیت و نوآوری و کشف ناشناخته‌ها بوده، اما در عمل کشنده خلاقیت بوده‌اند. بارزترین مثال این موضوع حضور در جایی بود که افراد اجازه راه افتادن در شرکت و گفت‌و‌گوی بی‌واسطه با همدیگر را نداشتند. دقیقا برعکس ساختمان اصلی شرکت پیکسار به نام ساختمان استیوجابز که از ابتدا طراحی آن بر اساس هرچه بیشتر کردن تعامل و ایجاد فضاهایی برای برخوردهای زیاد بی‌برنامه و تصادفی بوده است.
این کتاب را بخوانید. حتما!

ارسال شده در کتاب | ایده شما

من بعد از تو

آذر ۸ام, ۱۳۹۸

۳ سال گذشت.

photo_2016-12-22_15-37-59

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بعد از طوفان

آذر ۸ام, ۱۳۹۸

بالاخره به آن آرامشی که در جستجویش بودم رسیدم. بعد از ۱۰ سال ناآرامی، حالا آرام و راحتم. باورم نمی‌شود که آرامش تا این اندازه شیرین و بی‌نظیر باشد. همه اتفاقات زندگی، در هاله‌ای از خوشی عمیق فرو رفته‌اند. روزها شلوغ و پردغدغه‌اند. فرصت‌هایم کم است. کتاب‌های نصفه خوانده روی هم تلنبار شده‌اند. کارهای پیگیری نشده فراوان‌اند. استرس زیادی دارم! اما آرامش… حس تجربه نشده‌ای که حالا بعد از ۱۰ سال دویدن بالاخره به آن رسیده‌ام. ارزشش را داشت. همه آن سال‌ها ارزشش را داشت.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

فرار از زندان

آذر ۵ام, ۱۳۹۸

هفته آشوب‌ها و قطع اینترنت جهانی، به دور از هیاهوهای آن بیرون، حال خوشی داشتم. حس بازگشت به آرامش ده سال پیش. اینترنت که وصل شد، بعد از خواندن پیام‌های واتساپ که از شنبه نخوانده باقی مانده بود، سری به اینستاگرام زدم. دوباره افاضات دوستان، پیام‌های پر نیش و کنایه، حرف‌های فلسفی بی‌پایه و اساس، عکس‌های زیادی شاد، یوگا، آدم‌های ظاهرا فعال پردغدغه و اهل کتاب و با اعتماد به نفس و تئوری‌پرداز در هر زمینه‌ای و شدیدا درگیر یک عشق بی‌نظیر و پولدار و سخت‌کوش و در اصل آدم‌های بی‌نهایت پوچ. اینستاگرام را پاک کردم. حتی از توی سطل زباله گوشی‌ام حذف کردم که نتوانم ظرف ۲۴ ساعت آن را برگردانم. حتی آن را از بوکمارک‌های بالای مرورگر لپ تاپم حذف کردم. می‌دانم که بارها این اتفاق افتاده و دوباره آن را نصب کرده‌ام. اما این بار جدی‌تر بودم. حالا دوباره حالم خوب است. از خودم راضی هستم. از زندگی‌ام و از خوشی‌های کوچکم لذت می‌برم. احساس کارآمدی می‌کنم. از مقایسه خودم با کسی اذیت نمی‌شوم. ذهنم برای فکر کردن به ایده‌ها و کارهایم آزاد است. افکار منفی و آزاردهنده را کمتر تجربه می‌کنم. خوشحالم! می‌دانم که شاید دوباره یک روز به بهانه‌ای به اینستاگرام برگردم اما سعی می‌کنم روی برنگشتنم تمرکز کنم. شاید این فرصت، بهانه‌ای باشد برای اینکه بیشتر بنویسم!

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

دایره گچی قفقازی

شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۸

بعد از سال‌ها نمایش‌نامه خواندم! مدت‌ها بود دلیلی برای نمایش‌نامه خواندن نداشتم. شاید بشود گفت تعداد کتاب‌هایی که می‌خوانم در حدی کم شده است که جایی برای نمایش‌نامه باقی نمی‌ماند. امروز به لطف عضو شدن در کتاب‌خانه و گذراندن ساعات ابتدایی صبح در سالن مطالعه، این متن را که پیشنهاد یکی از اساتید بود مطالعه کردم. البته نسخه الکترونیک آن که از طاقچه خریداری کرده بودم.
هنوز نمی‌توانم باور کنم دنیای نمایش در مقابل دنیای فیلم چه قدر ساده، عیان و بدون پیچیدگی است. شاید مقایسه یک ماشین حساب ساده با یک لپ تاپ باشد!
به هرحال، خواندن نمایش‌نامه، آن هم چنین چیزی را به هرکسی پیشنهاد نمی‌کنم. به نظرم در دنیایی زندگی می‌کنیم که نسل نمایش‌نامه خوان‌ها به زودی منقرض خواهد شد!

ارسال شده در کتاب | ایده شما

برادران سیسترز

مرداد ۱ام, ۱۳۹۸


داستان هیجان انگیز دو برادر قاتل. پس قبل از همه چیز هیچ کس با روحیه حساس یا بی‌جنبه نباید این کتاب را بخواند. وگرنه دنبال کردن ماجرای تلاش دو برادر برای زنده ماندن از دست بقیه قاتل‌ها، کشتن افرادی که مامور به کشتنشان هستند، جستجوی طلا، قطع شدن دست و پا و هرچیز ناخوش‌آیند دیگری که در زندگی دو قاتل اجیر شده رخ خواهد داد، برای یک روح سالم و حساس جالب نخواهد بود!
داستان سرعت زیاد و باورنکردنی‌ای دارد. هر لحظه اتفاق جدیدی می‌افتد پس هیچ جای داستان کسل کننده نیست.
به نظرم هرکسی که از خواندن داستان‌های مجرمین و کلا دنبال کردن اتفاق‌های غیر معمول و آدم‌های غیر طبیعی لذت می‌برد، از این داستان لذت خواهد بود.

ارسال شده در کتاب | ایده شما