گشته زِغوغای حلب باده مست

آذر ۲۳م, ۱۳۹۵

حلب آزاد شد. شهری که توی آن کفش‌های تابستانی قهوه‌ای ام را گم کرده بودم. عکس‌های زیادی دارم توی حلب، با پاهای برهنه. دیوانه کوچکی بودم که به خودم اجازه می‌دادم بدون کفش توی مناطق باستانی حلب راه بروم و عکس بگیرم. آن ساختمان‌ها و مناطق، حالا با خاک یکسان شده‌اند. عکس‌های من، به بخشی از تاریخ تبدیل شده‌اند. جاهایی که روزگاری بوده‌اند و ما بازدیدکنندگانی بودیم که از دیدنشان به وجد می‌آمدیم. اما دیگر باید اسمشان را توی کتاب‌های تاریخی خواند. کفش‌های قهوه‌ای من توی آن شهر پر زرق و برق گم شد. یک ساختمان چند طبقه بود. همان جایی که شب خوابیدیم و شام پیتزا خوردیم و اتاقش فقط یک تخت داشت. صبح لابه لای همه‌ی کفش‌ها، فقط کفش تابستانی نازنین من نبود. همانی که از بازار تبریز خریده بودم. یک نفر کفش من را دزدیده بود و بعدش توی بازار حلب، بین آن همه رنگ، آن همه پولک، آن همه شگفتی، توی مناطق باستانی، توی عکس‌ها، دیگر نداشتمشان. خیلی زود آن کفش‌های آبی تابستانی را از آن مرکز خرید بزرگ خریدم و پوشیدم. همان کفش‌هایی که تا سال‌ها پوشیدم و وقتی بندشان پاره شد، داشتم از پله‌های حیاط دبستان بالا می‌رفتم.
حلب آزاد شد. شهری که با کفش‌های قهوه ای تابستانی واردش شدم و با کفش‌های آبی تابستانی ترکش کردم. شهری که توی عکس‌هایمان قشنگ و پر از رنگ است. من را به یاد پارچه‌های پولکی رنگارنگ می‌اندازد. به یاد آب سرد کن جلوی آن خانه چند طبقه و پیتزای شام. حالا از آن بازار پر رنگ و شگفت انگیز، از آن خانه چند طبقه، از آن مناطق باستانی، چیزی جز مخروبه باقی نمانده.
افسانه‌ها می‌گویند وقتی یک مسافر، چیزی توی شهری جا می‌گذارد، بعدا دوباره به آن شهر برمی‌گردد. من کفش‌های قهوه‌ای نازنینم را توی حلب گم کردم. پس حتما دوباره یک روز به حلب برمی‌گردم. دوباره با یک اتوبوس از آدم‌هایی که بعضی‌هایشان شاعر بودند، بعضی‌ها آخوند، بعضی‌ها دوربین شکاری داشتند تا با آن دره‌های حیرت‌انگیز مسیر را تماشا کنند، مردهایی که از دستفروش‌ها بوق اسباب بازی می‌خریدند و تمام مسیر بوق می‌زدند. وقتی دوباره به حلب برگردم، دیگر دیوانه کوچکی نیستم که بتوانم پابرهنه راه بروم و عینک شیشه آبی اسباب بازی بزنم. تا آن روز، امیدوارم دوباره بازار حلب مثل قبل بشود. پارچه فروش‌ها پارچه‌های رنگارنگشان را جلوی مغازه‌ها آویزان کنند و من دوباره با شگفتی بین آن همه پولک و آن همه رنگ قدم بزنم و حلب، دوباره حلب باشد.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آذر ۹م, ۱۳۹۵

یکی بود یکی نبود. توی داستان ما هیچ عاشق و معشوقی نبودند که از هم دور افتاده باشند و در غم دوری از همدیگر گریه کنند. فقط پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی بودند که از نوه شان ۹۰۰کیلومتر فاصله داشتند.
و این خودش برای این که یک قصه طولانی گریه دار باشد کافی بود.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آذر ۹م, ۱۳۹۵

لطفا یک نفر به من بگوید که چرا ۹۰۰ کیلومتر فاصله؟
چرا؟

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

عاشقان ماه

آبان ۳۰م, ۱۳۹۵

از زیارت خورشید جا ماندیم،
ملاقات ماه را نصیبمان کردند.

photo_2016-11-20_16-53-10

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

رفیق صمیمی و قدیمی

آبان ۲۸م, ۱۳۹۵

خاطرات شخصی دو نفره، گنج‌های خاصی هستند که ارزشمند و دست نیافتنی برای یک نفر باقی می‌مانند. با این خاطرات می‌شود یک عمر زندگی کرد. هرچند خودشان کوتاه و مختصر هستند.
من از او خاطرات زیادی ندارم. اگر در بین تمام لحظات زندگی‌ام بگردم، شاید تنها دو خاطره خاص خصوصی با او داشته باشم. هر دو خاطره، توی حیاط هستند. من نشسته‌ام جلوی در حیاط و آقا‌بزرگ جلو پنجره نشسته و از من می‌پرسد که چه کار می‌کنی؟ می‌گویم دارم دعای کمیل می‌خوانم. آن قدر بچه هستم که جمعه شب دعای کمیل می‌خوانم و تصمیم دارم هر شب هم بخوانم. آقا بزرگ می‌خندد و من را تحسین می‌کند. من ذوق می‌کنم و دعای کمیلم را تندتر می‌خوانم و با خودم تصمیم می‌گیرم که همیشه دعای کمیلم را با دقت و جدیت دنبال کنم. تحسین آقا‌بزرگ یک چیزی را ته قلبم تکان داده.
بار دیگر، من نشسته‌ام جلوی در حیاط. روی تخت. تازه شب شده و کسی خانه نیست. نمی‌دانم چرا آن موقع کسی خانه نبود و چرا من آن جا نشسته بودم. من بغض می‌کنم و می‌خواهم گریه کنم که آقا‌بزرگ می‌آید. کنارم روی تخت می‌نشیند و می‌گوید چرا گریه می‌کنی؟ می‌گویم چون تنها هستم. می‌گوید تو که تنها نیستی! من کنارت هستم! نترس! بعد من دیگر نمی‌ترسم. آقابزرگ توی آن خاطره، برایم مردی دور و دست نیافتنی است. آشنای من نیست. آشنای نوه‌هایی است که همیشه کنارش هستند و هر روز می‌بیندشان. من آن نوه‌ای‌ام که سالی چندبار می‌آید. ولی آقابزرگ دور، آقابزرگ نوه‌های هر روزه، نشسته کنارم و به من اطمینان قلب می‌دهد. دوست دارم به او تکیه کنم و نترسم. دوست دارم باور کنم که من هم نوه‌اش هستم و می‌توانم روی او حساب کنم. می‌توانم وقتی کسی نیست، خیالم راحت باشد که او هست. به آقابزرگ اعتماد می‌کنم و گریه نمی‌کنم. توی حیاطی که تازه شب شده، کنار آقا بزرگ می‌نشینم تا بقیه بیایند.
این‌ها تنها خاطرات خصوصی دونفره ی من و آقابزرگ بودند. البته شاید بشود وقت‌هایی که وضو گرفتنش را تماشا می‌کردم هم به آن‌ها اضافه کرد. وقتی که تازه نماز خواندن را یاد گرفته بودم و ته راهروی دستشویی، آقابزرگ را موقع وضو گرفتن نگاه می‌کردم و نمی‌فهمیدم که چرا مسح پایش را آن شکلی می‌کشد.
امروز، تصمیم گرفتم آخرین موقعیتم را برای داشتن یک خاطره خصوصی دو نفره با او از دست ندهم. آخرین خاطره‌ام از او. دویدم و گفتم که می‌خواهم با او سوار شوم. آخوند گفت که می‌توانی کنارش بنشینی، ولی تنهایی نه. یک نفر دیگر هم باید باشد. کسی نیامد. گفتم نمی‌ترسم. گفت باید کسی باشد. ولی کسی نبود. در را بستند. داشتم از دستش می‌دادم. داشت می‌رفت و من جا می‌ماندم. زنی گفت من می‌توانم با تو بیایم. گفتم کسی هست! آخوند در را باز کرد. من و زن سوار شدیم. من کنارش نشستم. دستم را به تابوتش گرفتم و تا خانه رفتیم. زن هم بود، ولی کاری به خلوت دو نفره‌ی ما نداشت. من بودم و او، در کنارش احساس امنیت می‌کردم. درست مثل همان موقعی که شب بود و توی حیاط کنار من نشسته بود تا از تنهایی‌ام نترسم. شب بود و من و او پشت آمبولانس به سمت خانه می‌رفتیم. او توی تابوتش آرام خوابیده بود و من لبه تابوت را گرفته بودم و قرآن می‌خواندم. صمیمانه‌ترین لحظه‌های یک نوه و پدربزرگ. دلم می‌خواست راه خانه هیچ وقت تمام نشود و ما همیشه با هم پشت آمبولانس بمانیم و من قرآن بخوانم. ولی رسیدیم به خانه و در را باز کردند و زن پیاده شد و رفت. حتی نماند که اسمش را بپرسم. زن مهربانی که آن آخرین خاطره خاص دو نفره را به من هدیه داده بود. از آقا‌بزرگ خداحافظی کردم و پیاده شدم.
و برای همیشه او را از دست دادم.
خداحافظ ای رفیق صمیمی و قدیمی.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آبان ۲۴م, ۱۳۹۵

تو خوبی بودی که کسی شبیهت نبود. در خانه ات همیشه باز بود. هر کسی که مشکلی داشت، سراغ تو می‌آمد. حواست به همه بود. هرجایی که کسی نیاز به کمک داشت، تو آن جا بودی. تو یار خوب انقلاب بودی.
تو پدر بزرگ خوب من بودی.

index

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

عصر خمینی

آبان ۲۰م, ۱۳۹۵

توی زندگی، زیاد گول خورده‌ام. اساسا چون به ایده‌های اطرافیانم زیاد توجه می‌کنم. یک بارش ترم دوم جلوی ابنس بود که فهیمه گولم زد. در تصویر ذهنی‌ام فهیمه لبه‌ی باغچه ایستاده و با یک دستش دور درخت تاب می‌خورد و حرف می‌زند. شاید هم واقعیت چیز دیگری بوده. شاید آن موقع روی نیمکت نشسته بودیم یا با هم راه می‌رفتیم. اما توی ذهن من این طوری مانده یا لا‌اقل دلم می‌خواسته که این طوری بماند. فهیمه دور درخت تاب می‌خورد و با هیجان می‌گفت که چه قدر حوزه را دوست دارد و تمام هفته به ذوق چهارشنبه و پنج شنبه زندگی می‌کند. یکی از همان روزها بود که رفتم توی حیاط مسجد و از پشت پنجره های مدرس به کلاسشان نگاه کردم. فهیمه خودکارش را همان مدل به‌خصوص خودش دست گرفته بود و حرف‌های استاد را می‌نوشت. هفته بعدش، رفتم توی کلاسشان و استادشان حرف‌هایی زد که زندگی‌ام را عوض کرد. اگر هم زندگی‌ام را عوض نکرد، توی ذهن من این طوری مانده یا لااقل دلم می‌خواسته که این طوری بماند. بعد، من گول خوردم و به این نتیجه رسیدم که حوزه را می‌خواهم. به هر قیمتی. توی آزمون حوزه با هیجان شرکت کردم. مصاحبه حوزه، اولین مصاحبه‌ای بود که توی آن واقعا به وجد آمدم. بعد از حرف‌های زیاد، مدیر حوزه از من پرسید که اگر بخواهی همین الان یک فیلم بسازی، راجع به چه چیزی می‌سازی؟ من کمی فکر کردم. شاید کمتر از چند ثانیه و گفتم که راجع به امام. گفت راجع به چه چیز امام؟ گفتم راجع به همه چیز امام. این همه چیز را یک‌جا داشتن امام است که من را دیوانه خودش کرده.
من توی مصاحبه حوزه قبول شدم. توی اردوی هیجان انگیزش شرکت کردم. به خاطر اردوی حوزه مجبور شدم توی یک رستوران انتخاب واحد کنم و فقط ۳ واحد گیر بیاورم. پنج شنبه‌هایم ترکیبی از کارگاه‌ها و میان‌ترم‌ها و حوزه و پروژه‌های آخر ترم شد. حوزه برایم ترکیبی از مسجد و آن پارتیشن چوبی پشت استاد و حوض وضوخانه و حیاط و روزهای خوب و بد شد. روزهایی آمد که دیگر فهیمه حوزه نیامد و روزهایی آمد که دیگر حوزه را دوست نداشتم. کلاس‌هایی بود که بعد از آن‌ها از هیجان دلم می‌خواست دور حیاط مسجد بدوم و فریاد بکشم و کلاس‌هایی هم بود که توی آن‌ها می خوابیدم.
حالا دوباره فهیمه هم به حوزه می‌آید. بعضی از کلاس‌ها از شدت هیجان من را تا سر حد مرگ می‌برند و برمی‌گردانند. بین کلاس‌ها لای درخت‌های مسجد راه می‌روم و آرزو می‌کنم که روزی از نردبان روی گنبد بالا بروم. امروز، وقتی آخر همه کلاس‌ها به یک چیز ختم شد، به امام و عصر امام، به زمانه عجیبی که توی آن هستیم، دلم می‌خواست بدوم فهیمه را صدا کنم و دور درخت‌ها پیچ بخورم و بگویم که چه قدر خوشحالم که گولش را خورده‌ام. چه قدر خوشحالم که حالا این جایم و می‌توانم این حرف‌ها را بشنوم. می‌خواستم مدیر حوزه را از توی مسجد بکشم بیرون و به او بگویم که من از همان روز اول می‌دانستم. می‌دانستم که امام همه چیز را یک‌جا دارد و من از همان اول دیوانه‌اش بودم.
امروز، کلاس آخر را رها کردم و آمدم توی حیاط، ایستادم جایی که یک روز داشتم از آن جا، از لای پرده‌های مدرس به کلاس حوزه نگاه میکردم. همان مدرسی که تویش مصاحبه حوزه هم برگزار شد. همان جایی که گفته بودم فیلمی درباره امام خواهم ساخت. به این فکر کردم که تولد فهیمه است. باید به او بگویم که حوزه باعث شد یادم نرود که توی عصر خمینی هستم. بگویم که شاید روزی فیلمی راجع به امام بسازم. اینکه لطفا باز هم جلوی ابنس لبه باغچه بایستد و دور درخت تاب بخورد و من را گول بزند. این که لطفا همیشه همه را آن جایی که باید و لازم است، گول بزند. آدم ها نیاز دارند که زیاد گول بخورند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آبان ۱۹م, ۱۳۹۵

خب این که آدم از ذوق کربلا نتواند تمرین های مدیریت پروژه اش را کامل کند یا اینکه برای پروژه نوآوری اش یک پروتوتایپ طراحی کند یا اینکه سعی کند لادِن و جیسان را یاد بگیرد و وب سرویس بنویسد و تمرین های امنیت شبکه اش را آپلود کند و حتی امتحان تفسیر سوره شمس حوزه اش را بدهد، جرم نیست!

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

bravery

آبان ۱۵م, ۱۳۹۵

اگر سگ‌های بیشتری می‌خریدم می‌توانستم خیلی بهتر از خانه‌ام محافظت کنم و دزدها نمی‌توانستند نوشته‌های جدیدم را بدزدند. اما من آن قدری پول نداشتم. درآمدم از کار توی آن شرکت نرم افزاری کم‌تر از چیزی بود که عادت داشتم از پدرم بگیرم. دوستانم می‌گفتند که خیلی خوش شانسم که تحصیلات خوبی دارم و می‌توانم شغل سطح بالایی داشته باشم تا در کنار نوشتن خرج زندگی ام را دربیاورم. اما من نه درآمد کافی داشتم نه وقت کافی برای نوشتن. از تمام تفریحاتم زده بودم و کم می‌خوابیدم تا بتوانم به موقع نوشته‌ها را تحویل کارگردان بدهم. دزدها هم از کم بودن سگ‌ها استفاده کردند و وقتی حمام بودم آمدند نوشته‌هایم را دزدیدند. اگر بلد بودم تایپ کنم اوضاع فرق می‌کرد. اما نمی‌توانستم فارسی را تند تایپ کنم و ترجیح می‌دادم با دست بنویسم. نوشته‌هایم روی کاغذ بودند نه توی یک فایل کامپیوتری و دزدها خیلی راحت آمدند آن‌ها را دزدیدند. من از حمام آمدم بیرون و موهایم را خشک کردم و بعدش که عینکم را زدم تازه متوجه شدم نوشته‌ها نیستند.
سعی کردم کارگردان را تلفنی قانع کنم که یک هفته‌ی دیگر به من فرصت بدهد تا همه چیز را دوباره از اول بنویسم. اما قبول نکرد. رفتم دفترش تا حضوری توضیح بدهم. کارگردان ابله فقط یک چک تسویه حساب نوشت و گرفت به سمتم و گفت که دیگر به هیچ مهندس کامپیوتری برای همکاری اعتماد نمی‌کند. به مبلغ چک نگاه کردم. خیلی کم‌تر از چیزی بود که عادت داشتم از پدرم بگیرم. دو هفته بعد هم رییس شرکت عذرم را خواست. به قول خوش ترجیح می‌داد کارمندی داشته باشد که با “دل و دماغ” کد بزند. می‌خواستم تک تک موهای سرم را بکنم و تا خانه جیغ بکشم. همه چیز دود شده بود و رفته بود هوا. باید خودم را توی شرکت منفجر می‌کردم تا رییس و همه آن مهندس‌های منزوی و خسته کننده پودر بشوند. اما به جایش مستقیم رفتم آرایشگاه و موهایم را شرابی کردم و چتری زدم. شبیه یک جور انتحار بود. بعد رفتم خانه و همه سگ‌ها را فروختم و وسایلم را ریختم پشت وانت و خانه را به صاحبش تحویل دادم و برگشتم خانه پدرم. فکر کردم باید از صبح تا شب بنشینم توی اتاقم و به صورت آنلاین به دوستانم مشاوره ازدواج بدهم. این که چرا هر بنی بشری به من می‌رسید یاد مسائل ازدواجش می‌افتد، یکی از رازهای خلقتم بود که منتظر بودم بمیرم تا از خدا بپرسم. با خودم فکر کردم که پیر شده‌ام، از گروه نویسندگی کنار گذاشته شده‌ام و شرکت هم مرا اخراج کرده. به اندازه‌ی بیست سالگی ام مو ندارم و حتی شوهر هم نکرده ام. تقریبا هیچ آینده‌ی روشنی منتظر من نبود. تصمیم گرفتم اینقدر شنا کنم که بمیرم. درست مثل زمانی که در پیچیده‌ترین روزهای بیست سالگی‌ام بودم و خودم را با شنا کردن درمان می‌کردم. رفتم به پدرم گفتم که افسرده و ناراحتم و پولی ندارم و دوباره از او پول می‌خواهم. حداقل به اندازه‌ای که بتوانم هفته‌ای چهارتا بلیط استخر بخرم. پدرم گفت چرا خودت یک استخر نمی‌سازی که همیشه نخواهی محتاج استخر دیگران باشی؟ این سیاست همیشگی‌اش بود. هرچیز ممکنی را خودت به دست بیاوری تا محتاج دیگران نباشی. حتی اگر لازم است توی خانه ات گاو نگه داری تا نیازی به شیر پاستوریزه بقیه نداشته نباشی. پدرم با این سیاستش می‌توانست سال‌ها تنهای تنها زندگی کند بدون این‌که ذره‌ای کمبود داشته باشد. حتی در روابط عاطفی‌اش هم همین منوال را داشت. این قدر خوشحال و خوشبخت و قوی باش که محتاجِ بودن یا نبودن دیگران نباشی. پدرم با این روال، از بی‌پولی محض خودش را به ثروتمندترین آدم های هم‌سنش رسانده بود. جنگ و قحطی و وبا و زندان و مریضی و مرگ نزدیکان و حملات تروریستی هم نتوانسته بود ذره‌ای در زندگی و خوشحالی‌اش اختلال وارد کند. تکلیفش با خودش مشخص بود. هرچه نیاز داشت و نداشت در دستان خودش بود، نه بقیه. این چیزی بود که باعث می‌شد هیچ وقت استرس یا نگرانی نداشته باشد. حالا هم با بی‌خیالی به من می‌گفت چرا خودت یک استخر نمی‌سازی؟ باید استخر می‌ساختم. چون در قلمرو پدرم بودم و ترجیح می‌دادم با قوانین او زندگی کنم. ولی من فقط یک مهندس کامپیوتر بودم. آن هم مهندسی که آن قدر خوب نبوده که رییسش نگهش دارد. مهندسی که می‌خواسته نویسنده بشود ولی نه نویسنده شده نه مهندس. همه او را پرت کرده‌اند بیرون چون در هیچ کاری به اندازه کافی خوب نبوده. زمانی که باید کد می‌زده درگیر داستان هایش بوده و زمانی که داستان می‌نوشته نگران پروژه هایش. من این بودم و پروژه شماره یک من، شده بود ساختن استخر. با پیری تماس گرفتم و پرسیدم که آیا حاضر است در ساختن استخر به من کمک کند؟ پیری که وفادارترین و بهترین دوستم بود بی‌درنگ پذیرفت. چمدانش را بست و ساعت ها بی‌وقفه رانندگی کرد تا به قلمرو من و پدرم رسید. لباس کار پوشید و با هم مشغول ساختن استخر شدیم. نقشه استخر را خودم با اتوکد کشیده بودم. یک استخر هشت در بیست متر که ۲ متر عمق داشت. هر روز با وانت من می‌رفتیم مصالح می‌خریدیم و گاهی یکی دوتا کارگر هم با خودمان می‌آوردیم که کمکمان کنند. نه به راحتی، ولی با لذت زیادی ساختن استخر به پایان رسید. روزی که استخر را آب می‌کردیم، با پیری از آب شدنش فیلم گرفتیم و جیغ کشیدیم. می‌ترسیدیم که اگر تویش شنا کنیم سوراخ بشود. ولی پدرم هردویمان را توبیخ کرد و گفت که ترس، ما را به موجودات بدبختی تبدیل کرده است. بهتر است هرچه زودتر از استخرمان استفاده کنیم. با پیری ساعت‌ها شنا کردیم و به یاد دوران دبیرستان، توی آب کله معلق زدیم. پیری به اصرار من دو هفته ماند و صبح تا شب شنا کردیم و شنا کردیم. آن قدر شنا کرده بودیم که میتوانستیم فقط با تکان دادن کله خودمان را توی آب جلو بکشیم و با چرخاندن مچ پا شنا کنیم. همه ی شناهایی که بلد نبودم را از پیری یاد گرفتم. بالاخره غریق نجات را هم به من یاد داد و موفق شدیم بدون خندیدن طول استخر را با روش نجات غریق طی کنیم. بعد، پیری وسایلش را جمع کرد که برود. از فکر تنهایی ماندن توی خانه و مدام شنا کردن، دلم گرفت. سال‌ها بود که صبح‌ها درحال دویدن به محل کارم رسیده بودم و تمام روز با آدم‌های زیادی سر و کله زده بودم و تا آخر شب بی‌وقفه کار کرده بودم و شب‌ها فقط چند ساعت بیهوش شده بودم و دوباره صبح شده بود و باید ساعت‌ها می‌دویدم و تلاش می‌کردم. حالا، بیکار بودم. به پیری گفتم که نرو. بمان و بیا بعد از عمری سگ دو زدن، فکری به حال خودمان بکنیم. من و تو همیشه داشتیم به سرعت برخلاف جهت آرزوهایمان میدویدیم. بیا حالا با یک هواپیما به سمتشان پرواز کنیم. پیری کمی‌فکر کرد. گفت چه نقشه ای داری؟ گفتم می‌مانی که با هم عملی اش کنیم؟ گفت اگر تو جدی باشی می‌مانم.
بعد، من و پیری همه پل‌های پشت سرمان را خراب کردیم تا دیگر راهی برای بازگشت به سمت گذشته مان نداشته باشیم و مجبور باشیم برای زنده ماندن، رویاهایمان را بسازیم. در قلمرو پدر من بودیم و تصمیم داشتیم با قوانین او زندگی کنیم، فقط به خودمان تکیه کنیم و برای رسیدن به خواسته‌هایمان سخت تلاش کنیم. هیچ کس قرار نبود به ما کمک کند و خودمان باید همه چیز را به دست می‌آوردیم. همه کتاب‌های وکالت را سفارش دادیم که پیک برایمان بیاورد. همه رمان‌هایی که من نخوانده بودم را اینترنتی خریدیم. زندگی جدیدمان را شروع کردیم. پیری نشست توی اتاق و خواندن کتاب های وکالت را شروع کرد. من هم رمان خواندم و نوشتم. نوشتم و دور ریختم. نوشتم و خواندم. پیری خواند. هر دو سخت تلاش کردیم. ساعت‌ها و روزها. خسته نشدیم. می‌خواستیم با سرعت زیاد، فقط حرکت کنیم. سال‌ها از مسیرمان دور افتاده بودیم. تصمیم داشتیم نترسیم. برای اولین بار در زندگی‌مان نترسیدیم. سخت‌ترین کاری بود که در زندگی مان شروع کرده بودیم. سخت تر از درس خواندن در آن دانشگاه‌ها و سخت‌تر از همه ی پروژه‌های زندگی‌مان. به یاد نوجوانی هایمان و هفته مرور کتاب‌ها که کنار هم تکیه می‌دادیم به ستون نمازخانه و کتاب‌ها را صفحه صفحه و خط به خط هم‌زمان می‌خواندیم و هر وقت هرکداممان از جایی سوال داشت، آن یکی هم همان‌جا بود. باید معلم‌ها را قانع می‌کردیم که ما مزاحم درس خواندن همدیگر نیستیم. بلکه سرعت درس خواندنمان دقیقا مثل هم است و می‌توانیم به سوال‌های همدیگر جواب بدهیم. پیش‌دانشگاهی و همه روزهایی که ته سالن مطالعه طبقه چهار مدرسه، دو طرف یک میز می‌نشستیم و درس می‌خواندیم. رتبه هایمان توی مدرسه پشت هم شد. کنار هم حرکت می‌کردیم بی آن که مزاحم هم باشیم. حالا هم داشتیم در کنار هم رویاهایمان را می‌ساختیم. هر دویمان سخت تلاش کردیم. یکسال تمام. بعدش پیری توی آزمون وکالت شرکت کرد و رد شد. من موفق شدم داستانی که از نوجوانی توی سرم پرورانده بودم را بنویسم. اما بزرگ ترین اشتباهم این بود که گول ناشر را خوردم و داستانی را که نوشته بودم که هیچ وقت چاپ نشود، دادم چاپ کرد. نتیجه اش سیل پیامک‌ها و تماس‌ها و ایمیل‌های حاوی فحش و تهدید بود. تقریبا از سمت تمام مخاطبین ذخیره شده در گوشی‌ام تماس ناموفق دریافت کردم و حتی کیم کاپسو آمد یک دسته از آن کتاب‌ها را جلوی خانه پدرم آتش زد. با پیری به وضعیتی که خودمان برای خودمان ساخته بودیم خندیدیم و فکر کردیم که احتمالا رویاهای غلطی را انتخاب کرده بودیم. تصمیم گرفتیم نقشه بعدی‌مان را عملی کنیم. مجبور شدیم شبانه با دو ساک کوچک فرار کنیم. پدرم هماهنگ کرد که از طریق پشت بام، برویم روی پشت بام خانه کناری و از آن جا با یک ماشین شیشه دودی فرار کنیم. تقریبا ساعت سه نیمه شب بود که با آن ماشین شیشه دودی از مقابل معترضینی که جلوی خانه پدرم چادر زده بودند گذشتیم و با آخرین سرعت از شهر خارج شدیم و به روستایی در غرب کشور رفتیم. چند هفته‌ای آن جا ماندیم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. بعدش فرار کردیم خارج. به طور محترمانه اش مهاجرت کردیم به کشوری دیگر. جفتمان رزومه‌هایی داشتیم که به نظر خودمان سیاه و بی‌ارزش بودند ولی برای خارجی‌ها درخشان به نظر می‌رسیدند. ماجراهایی که در دو سال بعدش برایمان رخ داد، اتفاقاتی بودند که با هم عهد بستیم به جز خودمان هرگز کسی از آن ها باخبر نشود. چرا؟ چون ما آن جا فراری بودیم. فراری‌هایی از واقعیت‌ها و آن چه که بودند. رفته بودیم آن جا که بتوانیم از خودمان دور شویم و به زندگی جور دیگری نگاه کنیم. نگران آدم های اطرافمان و نگران همه‌ی کارهایی که تا آن روز کرده بودیم نباشیم. کسی ما را نشناسد و چیزی نباشد که به آن دلخوش باشیم. پس آن دو سال را جوری زندگی کردیم که فقط خودمان دوتا می‌دانیم. بعد، ساک‌های کوچمان را برداشتیم و بدون اینکه هیچ چیزی داشته باشیم، به خانه هایمان برگشتیم. وقتی برگشتیم، نه کسی رد شدن پیری در آزمون وکالت را به یاد می‌آورد، نه اثری از رمان‌های شرم‌آور من باقی مانده بود. پدرم وقتی من را دم در خانه دید، خندید و گفت که اگر افسرده و ناراحتی و پولی نداری و دوباره از من پول می‌خواهی، استخرت هنوز هم سر جایش هست. می‌توانی باز هم با شنا کردن خودت را درمان کنی. خندیدم و گفتم پدر، فعلا کارهایی مهم‌تر از شنا کردن دارم. بعد، با کارگردان تماس گرفتم تا ببینم آیا دوباره من را به گروه نویسندگی راه می‌دهد؟ یک ایمیل هم برای رییس آن شرکت نرم افزاری فرستادم که ببینم دلش می‌خواهد یک مهندس بدون دل و دماغ را دوباره استخدام کند؟ جواب جفتشان منفی بود. درست مثل همان موقعی که مرا بیرون کرده بودند فقط چون حقوق کمی‌به من می‌دادند و من پول کافی برای خریدن سگ های بیشتری برای محافظت از خانه‌ام نداشتم و دزدها نوشته هایم را دزدیدند و کار گروه نویسندگی معطل ماند و من آن قدر آشفته بودم که نمی‌توانستم درست کد بزنم. پدرم گفت حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ گفتم نمی‌دانم. همیشه شوق نوشتن داشتم. طوری که هیچ چیز دیگری نمی‌توانست من را به خودش جذب کند. ولی هیچ وقت جرئت این‌که واقعا سراغش بروم را نداشتم. به خاطر همین همیشه مشغول کارهای دیگری بودم که هیچ معنایی برایم نداشتند. همیشه بهترین موقعیت‌ها را از دست دادم و در آن ها به جایی نرسیدم چون برایشان هیچ شوقی نداشتم و ته قلبم، دلم می‌خواست که نویسنده بشوم. وقتی هم که بالاخره توانستم نوشتن را امتحان کنم، شرایط طوری شد که مجبور شدم شبانه از خانه ام فرار کنم. توی چیزی که همه عمرم به خاطرش همه چیزهای دیگر را نادیده گرفته بودم، شکست خوردم. حالا دیگر نه آرزویم را دارم، نه موقعیت‌های خوبم را. شاید اگر قبل از اینکه پایم را به دانشگاه بگذارم، آرزویم را دور می‌انداختم، حالا مهندس خوبی بودم مثل هم‌کلاسی های دانشگاهم. پدرم گفت ولی تو برای آرزویت تلاشی نکردی. آن قدری که توی آن دانشگاه برای چیزهایی که دوستشان نداشتی زحمت کشیدی، هیچ وقت برای نویسنده شدن کاری نکردی. وقتی مردم رمان اولت را آتش زدند، به جای این که بایستی و از داستانی که افکار تو بود دفاع کنی، فرار کردی.
تصمیم گرفتم دیگر فرار نکنم. رفتم آرایشگاه موهایم را این بار سبز کردم. کاری که همیشه دلم میخواست انجامش بدهم. برگشتم به خانه درحالی که یک نویسنده بودم. حتی اگر همه‌ی عالم به داستان‌هایم فحش می‌داند.
.
اگر سگ‌های بیشتری می‌خریدم می‌توانستم خیلی بهتر از خانه‌ام محافظت کنم و دزدها نمی‌توانستند نوشته‌های جدیدم را بدزدند. اما من آن قدری پول نداشتم. درآمدم از نویسندگی خیلی کم‌تر از چیزی بود که قبلا از آن شرکت نرم افزاری می‌گرفتم. همان درآمد کم را هم می‌فرستادم برای پیری که خرج مدرسه روستایی اش کند. پیری معلم روستا بود و من هم نویسنده ای ورشکسته بودم. حتی اگر همه عالم به داستان‌هایم فحش می‌داند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

قلی

مهر ۵م, ۱۳۹۵

قلی، هدیه‌ای عجیب و بی‌نظیر بود که یک روز صبح مال من شد. عضو جدیدی که بدون مقدمه وارد زندگی‌ام شد و خیلی زود جایش را توی زندگی‌ام پیدا کرد. این افتخار را پیدا کرد که صاحب همه‌ی لباس‌هایی بشود که برایش می‌دوختیم. صاحب جوراب‌های بافتنی و ژاکت‌های کوچولو. قلی هرگز فرزند من نشد و من حتی یک روز هم برایش مادری نکردم. فقط رفیق دیوانه‌ای برایش بودم که وفادارانه هوایش را داشتم. وقتی مادرم رویش نشست، پایش را گچ گرفتم. هر روز صبح تا در سرویس با خودم می‌بردمش. همراه همه‌ی سفرهایم شد. توی همه‌ی مهمانی‌ها حضور داشت. وقتی از همه عالم و آدم عاصی می‌شدم، توی سطل می‌انداختمش. به نشانه این که آن قدر عصبانی هستم که حتی به عزیزترین چیزم هم رحم نمی‌کنم. یک بار وقتی گول خورده بودم و فکر می‌کردم ماشین شهرداری آن را با خودش برده است، به حد مرگ گریه کردم. گهواره چوبی جالبی داشت که از بازاری قدیمی خریده بودیم و وقتی داشتیم آن را به بار هواپیما می‌دادیم، با تمام وجودم به مسئولش التماس کردم که مواظب باشند نشکند. وقتی چمدان‌ها دانه دانه روی تسمه فرودگاه می‌افتادند، از استرس شکستن گهواره‌اش داشتم دیوانه می‌شدم. هنوز هم به وضوح تصویر لحظه‌ای که سالم روی تسمه به سمت ما می‌آمد توی ذهنم هست. هیچ وقت هیچ عروسکی نتوانست جای قلی را بگیرد و قلی تک ستاره دوران کودکی من باقی ماند.
قلی، دوران پرشکوهش را پشت سر گذاشت. روزی آمد که دیگر هر روز و هر ساعت صحبتی از او نبود و همیشه و هرجا همراهمان نبود. کم کم توی حاشیه رفت و کم کم جایش از زندگی روزمره‌مان به کمد اسباب بازی‌ها عوض شد و روزی هم آمد که زیر عروسک های دیگر بود. به آرامی فراموش شد. طوری که کسی متوجه حذف شدن آن از زندگی‌مان نشد.
سال ها بعد، یک روز خیلی بی‌مقدمه پدرم پرسید: پس قلی چه شد؟ خندیدیم و قلی را چند دقیقه‌ای آوردم و بعد دوباره به کمد اسباب بازی‌ها و وسط آن همه عروسک و اسباب بازی برگشت. انگار نه انگار که روزی شاه عروسک‌ها و حتی عضوی از خانواده‌مان بوده است. و بعد دیگر هیچ وقت هیچ کس حرفی از قلی نزد. انگار که هیچ صبحی قلی وارد زندگی‌مان نشده بود و همه آن سال‌ها، اصلا قلی وجود نداشته.
قلی خیلی راحت فراموش شد و برای همیشه از زندگی ما حذف شد. با تمام اهمیتی که داشت و همه محبتی که به او داشتم. همه چیزهای دیگر هم، همه با اهمیت‌ترین ها و عزیزترین ها هم، روزی مثل قلی، برای همیشه فراموش می‌شوند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما