بایگانی برای ’ وبلاگ قدیمی‘ موضوع
من،او
دی ۲۱ام, ۱۳۸۹
به او حسودیم می شود. نمی دانم چرا. هیچ وقت حسود نبودم اما حالا دوست دارم از ته قلب به او حسودی کنم. او که آن روز آن جا بود تا در گوشه ی دیوار بایستد و آرام اشک بریزد. و من که نبودم و حالا روز هایم را با حسرت شب می کنم که چرا آن روز نرفتم تا بتوانم در کنارش باشم و با هم اشک بریزیم. من حالا همه اش فکر می کنم یک روز از او کم تر زندگی کرده ام. او از من جلوتر است و من به او حسودی می کنم.از دور می بینمش که می خندد. من هم می خندم. گلوله ای برفی پرتاب می کند. من آدم برفی می سازم. زیر باران قدم می زند. من می دوم. او گوش می دهد، من حرف می زنم. او هست ولی من آن قدر بی لیاقتم که بی اویم.
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
منی متفاوت با یک ماه پیش
دی ۶ام, ۱۳۸۹
می گفت وقتی کسی درجا شهید می شود لازم نیست او را غسل بدهند. اما اگر او اول مجروح شود و بعدا توی بیمارستان به شهادت برسد باید غسلش بدهند.همه چیز واضح بود. استاد شهریاری در جا کشته شده بود و به نظر می رسید نیازی به غسل نیست. با تردید پرسیدم : حالا برای احتیاط غسل بدهند بد نیست. از کجا معلوم….
یکی از آن طرف داد زد: من شنیده ام کسی که در راه علم کشته شود هم شهید است. ولی من باز هم توی دلم گفتم: از کجا معلوم…
اولین جلسه ای که مشاوره داشتیم قرار شد هر کس آرزویش را بگوید. من نفر اول بودم. با خوشحالی بلند شدم و مهم ترین آرزویم را گفتم: آرزو دارم بزرگ ترین نویسنده دنیا شوم!
همه تک تک آرزو هایشان را گفتند تا نوبت رسید به نفر آخر. بلند شد و با طمانینه گفت: آرزوی من شهادت است.
چیزی نفمیدم. گیج و سردرگم او را نگاه می کردم و بقیه را که آن ها هم مثل من گیج شده بودند. کسی که چنین آرزویی کرده بود، دو ماه بعد پدرش شهید شد.
همیشه سر این قضیه مشکل داشتم که چرا اجر شهید ها بیشتر از آن هایی است که جنگ رفته اند اما شهید نشده اند. می گفتم: خب او یک گلوله خورده توی سرش و شهید شده. آن کسی که گلوله نخورده چه گناهی دارد که زنده مانده. هر دویشان یک کار را می- کرده اند. منتهی یکی شانس آورده و شهید شده ولی آن یکی نه.
خبر شهادت استاد شهریاری را که شنیدم چند روزی را بین واقعیت و خیال به سر بردم. آن قدر گیج و منگ شده بودم که نمی فهمیدم کجای چیزی که می بینم خواب است و کجای آن واقعیت.بالاخره به خودم آمدم و با واقعیتی بزرگ روبرو شدم. ترور پدر یکی از هم کلاسی هایم یا همان طور که بقیه می گفتند “شهادت” دکتر شهریاری.روزی صد بار ماجرا را در ذهنم مرور می کردم : بمب گذاری، انفجار و مرگ ناگهانی .
روزی که همکلاسی ام به مدرسه برگشت جمع شده بودیم دور هم و نمی دانستیم چه بگوییم. مثل همه ی آدم ها که در این جور مواقع نمی دانند چطور رفتار کنند. قرار شد ما سوال بپرسیم و او جواب سوال هایمان را بدهد. کسی چیزی نمی گفت. برای خالی نبودن عریضه ، همان طور که گریه می کردم پرسیدم: استاد چه کار کرد که به این مقام رسید؟در علم به دنبال چه بود که آخر شهادت نصیبش شد؟
خودم هم نفهمیدم چه شد که چنین سوالی کردم. انگار اصلا آن موقع این من نبودم که این سوال را پرسیدم. منی که تا آن موقع فکر می کردم شهادت بیشتر یک تصادف ساده است که بعضی ها شانس می آورند و نصیبشان می شود، حالا داشتم سوالی می پرسیدم که هیچ گاه به آن فکر نکرده بودم. ” او به دنبال چه بود که شهادت نصیبش شد….”
مطمئنم آن موقع این من نبودم که چنین سوالی پرسیدم. سوالی که همه چیز را عوض کرد. وقتی هم کلاسی ام جواب سوالم را می- داد، از ته قلب گریه می کردم. می دانستم که دیگر همه چیز برای من عوض شده است. من ، منی دیگر شده بودم.
هیچ وقت از مجله ی مدرسه خوشم نمی آمد. نمی دانم چرا.شاید به خاطر اندازه ی بدش شاید هم به خاطر مطالب به دردنخور سرکاری اش. اما نمی دانم چه شد که آخرین شماره ی آن را خریدم. حالا آن مجله ی مسخره افتاده کنار نختم و من انگار که به آن معتاد شده باشم، هر شب یکی از صفحات آن را می خوانم. صفحه ای که در آن نامه ی دوست دکتر شهریاری به دختر ایشان چاپ شده. هر شب این نامه را می خوانم و با آرامش به خواب می روم. این نامه و حرف های آن روز هم کلاسی ام تمام دیدگاه من را نسبت به زندگی و مرگ عوض کرد.
“همه ما گواهی می دهیم که مرگ برای تو یک اتفاق نبود بلکه نتیجه ی منطقی زندگی ات بود. سرانجام طبیعی یک عمر مجاهدت و خودسازی بود. با هر منطق ریاضی که حساب می کردی، حیات دنیایی ات باید به شهادت ختم می شد، راهی جز این نبود، گواهی می دهیم شهادت تو “درگذشت ناگهانی” نبود…..”
از یک ماه پیش تا حالا خیلی چیز ها عوض شده. حالا من هر شب این جملات را می خوانم و با فکر آن ها به خواب می روم. هر وقت خسته و درمانده می شوم یادم می آید که استاد شهریاری به یکی از شاگردانش گفته بود: اگر فکر می کنی زندگی چیزی جز سختی است اشتباه کرده ای…
حالا من می دانم که چرا نیازی نیست استاد را غسل داد و این که چرا یکی گلوله به سرش خورده و به سر دیگری نخورده. حالا دیگر با خودم فکر نمی کنم: بمب، انفجار و مرگی ناگهانی. بلکه خوب می دانم که شهادت ناگهانی نیست.
حالا من هر آشنایی را که می بینم با افتخار به او می گویم : می دانستی دختر “شهید” شهریاری دوست من است؟حالا دیگر مطمئنم که اگر یک بار دیگر قرار شود هر کس آرزویش را بگوید، بلند می شوم و با طمانینه می گویم:
آرزوی من شهادت است.
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
محرم آمد …
آذر ۲۱ام, ۱۳۸۹
محرم آمد. باز هم من از کاروان جا مانده ام …

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
امروز آسمان شهرم گریان است
آذر ۸ام, ۱۳۸۹
شهادت دکتر شهریاری تسلیت باد.
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
جنون نوشتن
آذر ۳ام, ۱۳۸۹
برای یک نویسنده، تقریبا هیچ چیز بدتر از این نیست که نتواند بنویسد. می گویم تقریبا چون اگر نویسنده ای بتواند بنویسد ولی نتواند خوب بنویسد از آن هم بدتر است.
من نویسنده نیستم. می گویم نویسنده نیستم چون اگر از بقیه بپرسند فلانی کیست نمی گویند یک نویسنده است. وقتی آدم واقعا یک نویسنده می شود که هر کس او را دید بگوید:خب جدید چی نوشتی؟ با این حال من زیاد می نویسم. عاشق نوشتنم و مطمئنم که بالاخره یک روز نویسنده می شوم.
من جنون نوشتن دارم. می گویم جنون چون اسم دیگری برایش پیدا نمی کنم. کلا مردم هر وقت چیزی به نظرشان عجیب باشد اسمش را جنون می گذارند. نویسنده ها هم اغلب موجودات مرموزی هستند که به اعتقاد اکثر افراد مقداری جنون توی خونشان پیدا می شود. در واقع نویسنده ای که مرموز نباشد و جنون نداشته باشد، به اعتقاد من نویسنده نیست.
برای من که نویسنده نیستم اما خیال آن را در سر دارم و توی این دنیای پر هیاهو تنها دل خوشی ام قهرمان های داستان هایم هستند، تقریبا هیچ چیز بدتر از آن نیست که نتوانم بنویسم. می گویم تقریبا چون برایم موقعیتی پیش آمده که از ننوشتن هم بدتر است: نمی توانم ننویسم.
توضیح دادنش کمی مشکل است. اما مجبورم توضیح بدهم. به هر حال کسی که می خواهد نویسنده بشود باید بتواند هر چیزی را توضیح بدهد.
برایم موقعیتی پیش آمده که نمی توانم ننویسم. دفتر خاطراتم مدام به من چشمک می زند و مجبورم سراغش بروم. با این که تمام ماجرای دیروز و امروز و آن چیزی که احتمال می دهم فردا رخ بدهد را با تمام جزئیات ریز به ریز نوشته ام، باز هم دلم می خواهد بنویسم. هر چه می نویسم بیشتر تشنه ی نوشتن می شوم. نمی دانم چه اتفاقی افتاده و چه رازی در این دو سه روز از زندگی من نهفته است که ماجراهایش دست از سرم بر نمی دارند. شده ام قهرمان داستان هایم و با زندگی می جنگم.
من نویسنده نیستم اما بالاخره یک روز می شوم و خب، طبیعتا باید با قهرمان داستان هایم زندگی کنم. کاری که از بچگی می کردم و تصمیم ندارم هیچ وقت آن را کنار بگذارم. قهرمانی که این روز ها با او سر می کنم خودم هستم. قهرمان سردرگمی که اطرافی هایش پاک خل شده اند. لا اقل خود او که این طور فکر می کند.
برای یک نویسنده، یک چیز خیلی بد وجود دارد. آن هم این که مدام بنویسد و قهرمان نوشته هایش خودش باشد. آن موقع است که آن نویسنده دیگر نمی فهمد کجای زندگی اش داستان است و کجای آن واقعیت.
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
من و مادرم
آبان ۱۴ام, ۱۳۸۹

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
او با ما …..
شهریور ۲۹ام, ۱۳۸۹
یادم می آید دو سه سال پیش، به گمانم کلاس سوم بودم یا دوم راهنمایی، تب انتخابات بود آن هم در آمریکا. به هر حال گذشت و انتخابات برگزار شد و اوباما شد رئیس جمهور آمریکا.صبح که آمدم مدرسه، مشغول جا دادن وسایلم در کمد سبز رنگ طبقه بالایی بودم که دوست عزیزی جلو آمد و تبریک گفت. دست هم داد. حیرت زده پرسیدم:چرا؟ گفت:برای این که اوباما رئیس جمهور شده! تصویر آن لحظه کاملا در یادم هست. چهره ی آن دوست عزیز که خوشحالی در آن موج می زد. من خوشحال نبودم. ناراحت هم نبودم. کسی که خیلی قبولش دارم، شب قبلش به من گفته بود: مهم نیست کدام یک رئیس جمهور می شود، مهم این است که در آمریکا کسی رئیس جمهور می شود که اسرائیل از او حمایت کند.
آن موقع عده ای خوشحال بودند از ریاست جمهوری اوباما. بعد از مدتی مجله ای تیتر زد: او با ما نیست! وقتی آن تیتر جالب را برای دوست عزیز دیگری تعریف کردم با قاطعیت گفت: او با ما هست!
آن موقع نه حرف دوستان عزیزم را باور کردم نه آن کسی که خیلی قبولش دارم. به جایش صبر کردم تا گذر زمان خودش به من بفماند که بالاخره او با ما هست یا نه.
گذشت و امسال آمد.
در پاکستان سیل آمد و مردم چنان بدبخت شدند که هر انسان دل رحمی با دیدن تصاویر آن ها به گریه می افتاد. همه ی دنیا برای پاکستانی های سیل زده کمک فرستاد ؛ حتی دولت آمریکا. اما تناقضی در کار بود. این اوباما چه مشکلی در کارش بود که وسط این ماجرا پشت سر هم پاکستان را بمب باران می کرد؟ شاید تصور کرده بود بدبختی پاکستانی ها به نهایت خود نرسیده و سعی داشت آن ها را در بدبخت تر شدن یاری دهد.نمی دانم. اما هر چه فکر کردم توجیح عاقلانه ای برای رفتار اوباما پیدا نکردم.
به قرآن توهین شد. اوباما گفت:ما با این حرکت مخالفیم. پلیس آمریکا هتاکان قرآن را همراهی کرد و مواظب بود تا کسی مزاحم آن ها نشود. اوباما در گفتار مخالف بود و در کردار موافق. می گفت مخالفیم ولی پلیس کشورش هتاکان را همراهی می کرد.
.
آن موقع که اوباما رئیس جمهور آمریکا شد هر کس نظری داشت. من بی طرف بودم. نه به آن کسی که خیلی قبولش دارم گفتم تو درست می گویی نه به دوستان عزیزم. اما حالا خوب فهمیده ام حرف کدام یکی درست است. گذشت زمان به من فهماند اوباما چه کاره است. او با ما نیست، یا این که او با ما هست.حالا می توانم با قاطعیت بگویم: او با ما نیست که نیست…..!
.
.
هر کس می تواند خودش قضاوت کند. خوبی سیاست همین است. یک سیاست است و شش میلیارد سیاست مدار خبره که فقط حرف خودشان را قبول دارند. گذر زمان را مرور کنید و قضاوت کنید. او با ما….
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
اعتراض
شهریور ۲۶ام, ۱۳۸۹
هیچ چیز بدتر از این نیست که یک مسافرت طولانی و خسته کننده طوری تمام شود که آدم بعد از آن نتواند روی تخت خودش که در تمام طول مسافرت آرزوی آن را داشت راحت بخوابد و ذهنش مدام درگیر مهماندار های هواپیما باشد.
برخورد اول: من مشغول کلنجار رفتن با مجله ام بودم و خارجی هایی که ردیف وسط هواپیما را اشغال کرده بودند زور می زدند تا فارسی صحبت کنند. مهماندار جوان و ناشی که تمام حواسش به خارجی ها بود، از ردیف اول پذیرایی نکرد و به ما هم غذا هم نداد. چند دقیقه که گذشت، با سر و صدای من و اعتراض ردیف اولی ها از ما هم پذیرایی شد.
برخورد دوم: مهماندار جوان که هنوز هم تمام حواسش به خارجی ها بود، ناشیانه چرخ حمل غذا را وسط راهرو نگه داشت و ظرف های مهمان ها را از سر تا وسط راهرو سه تا سه تا برداشت و برد توی چرخ جا داد. ظرف های ما فراموش شد و روی میز ماند.
برخورد سوم: به من برخورد. به عنوان یک مسافر وظیفه مهماندار می دانستم که کارش را درست انجام دهد. آن مهماندار وظیفه داشت از تمام مسافر ها درست و مودبانه پذیرایی کند، ولی خارجی هایی که بلند بلند می خندیدند و صحبت می کردند برای او جذاب تر از من بودند که مشغول مطالعه مجله ام بودم. احساس می کردم جلوی بقیه به من توهین کرده و من را نادیده گرفته. انگار که اصلا مسافری در صندلی ۸B وجود ندارد.
وقتی مهماندار با چرخش از کنار صندلی ام رد می شد،سرم را از از مجله ام بلند کردم و با غیر محترمانه ترین لحنی که ممکن است یک مسافر با مهماندار صحبت کند صدا زدم: خانوم!
مهماندار در جا خشک شد. سرش را به طرفم گرداند. به ظرف های روی میزم اشاره کردم و با همان لحن گفتم: اینا رو جمع کنید! و مطالعه ام را ادامه دادم.
مهماندار جوان، با غضبناک ترین نگاهی که ممکن است یک مهماندار به یک مسافر بیندازد، در سکوت چند ثانیه ای نگاهم کرد و بعد ظرف ها را جمع کرد و برد؛ کاری که باید بدون گفتن من طبق وظیفه اش انجام می داد.
وقتی مهماندار با چرخش رفت، همه بهت زده بودند. هیچ کس، حتی مرد چشم چرانی که تمام مدت سرش به سمت ما بود، توقع نداشت من چنین برخوردی داشته باشم.
بعد از آن مسافرت طولانی و خسته کننده در یک شهر کویری، ترجیح می دادم چنین چیزی اتفاق نیفتد ولی افتاد. یکی از همسفر هایم به من گفت: برخوردت اشتباه بود.موقع خواب نیم ساعتی بیدار ماندم و فکر کردم ولی نتوانستم بفهمم که رفتارم درست بوده یا به گفته ی همسفرم اشتباه.
…
توی خانه تنها بودم و مشغول دست و پنجه نرم کردن با مسائل ریاضی. صدای آهنگ همسایه ها تبدیل به صدای طبل شده بود و شیشه ها می لرزیدند.انگار یک نفر با دسته ی هاون ده کیلویی می کوبید به سقف خانه. یک ساعتی بی خیال شدم اما بعد از آن سرم به مرز انفجار رسید.آن موقع ها هنوز آیفونمان را عوض نکرده بودیم و طوری بود که وقتی آن را بر می داشتیم و صحبت می کردیم، صدا پخش می شد توی نگهبانی. آیفون را برداشتم و با خونسردی گفتم: آقا نبی! باز دوباره پسر همسایه بالایی ها از خارج اومده که دیوانه شدن؟ آقا نبی گفت: نه، نیومده. من گفتم:دیدم دوباره دیوانه شدن فکر کردم پسرشون اومده. آیفون را گذاشتم. یک دقیقه بعد سکوت برقرار شد و دو دقیقه بعد مادرم آمد خانه. برایش تعریف کردم که به آقا نبی چه گفته ام. مادرم گفت: فامیل همسایه بالایی ها توی نگهبانی بود.شنیده که راجع به بالایی ها چی گفتی.
خوشحال شدم. باید می فهمیدند در نظر من چه جایگاهی دارند.
دفعه بعدی نوبت همسایه پایینی ها بود. چند هفته بود که هر نیمه شب با صدایشان از خواب می پریدیم. یک نیمه شب دعوا می کردند و جیغ می کشیدند. یک نیمه شب موسیقی می نواختند. شب بعد با صدای بلند صحبت می کردند و می خندیدند.
شب ها برایمان شده بود کابوس. هر چه به بقیه گفتم به آن ها اعتراض کنند قبول نکردند و نگذاشتند من هم این کار را بکنم.
…
توی صف صد متری ایستاده ام و منتظرم تا نوبتم شود. یک نفر از خود راضی، از کنار ما رد می شود و آن جلو خودش را قاطی صف می کند. داد می زنم: صفه ها! به حرفم توجه نمی کند. بقیه هم اعتراضی به او نمی کنند. به همین راحتی حق ما را می خورد.
…
من دوست دارم بفهمم رفتار من اشتباه است یا دیگران. این که من دوست ندارم دیگران حقم را پایمال کنند و اعتراض می کنم، چرا اشتباه است. شاید به نظر برسد یک تاخیر در پذیرایی ، رد کردن صف یا آهنگ گوش دادن با صدای بلند زیاد مهم نباشد و چنان حقی از من ضایع نشده باشد، ولی به نظرم وقتی مهمانداری آن قدر بی توجه است که وظیفه ساده ای مثل پذیرایی را درست انجام نمی دهد، نمی شود توقع داشت در شرایط بحرانی به جای خودش به مسافر ها فکر کند. کسی که می تواند به خودش اجازه دهد به صف بی احترامی کند و فکر می کند با این کار حق کوچکی را خورده، این اجازه را هم به خودش می دهد که از چراغ قرمز رد شود و زمان کوچکی را از دیگران بگیرد. بعد ها به خودش این اجازه را هم می دهد که تغییرات کوچکی در اسناد ایجاد کند و از هر کس پول کوچکی کلاه برداری کند. کسی که با سر و صدایش مزاحم همسایه ها می شود و آرامش آن ها برایش مهم نیست، چیزی به نام حریم دیگران کم کم برایش بی معنی می شود و شاید گاهی نامه های همسایه ها را هم باز کند.
من دوست دارم بدانم حق اعتراض دارم یا نه.
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
پیشگوهای مهربان
شهریور ۱۹ام, ۱۳۸۹
مادرم زیاد اهل نصیحت کردن نیست. ولی مثل همه ی بزرگ تر ها ما را نصیحت می کند. گاهی اوقات آن قدر از حرف های او وحشت می کنم که ترجیح می دهم زیر پتو پنهان شوم. البته خود حرف هایش وحشتناک نیست، چیز دیگری من را به وحشت می اندازد.
وحشت من از حرف هایی است که همه شان حقیقت دارند. وقتی می گوید هوا سرد است و زیر شلوار مدرسه شلوار اضافه بپوش و من پنجره را باز می کنم و می بینم هوا سرد نیست و شلوار اضافه نمی پوشم و وقتی می روم پایین پاهایم از سرما می لرزد، وحشت می کنم. وقتی می گوید با خودت خوراکی ببر چون گشنه ات می شود و من حسابی صبحانه می خورم و خوراکی نمی برم و گشنه ام می شود ،وحشت می کنم. وقتی می گوید الآن تلویزیون نبین چون سرت درد می گیرد و من تلویزیون می بینم و سرم درد می گیرد ،وحشت می کنم. وقتی می گوید ماه رمضان پیتزا نخور و من می خورم و بعد از تشنگی هلاک می شوم ، وحشت می کنم.
مادرم زیاد اهل نصیحت کردن و امر و نهی نیست ولی مثل همه بزرگ تر ها ما را نصیحت می کند. تازگی ها سعی می کنم هر چه می گوید انجام دهم چون تمام حرف هایش درست از آب در می آیند.
اگر مادرم در کنار ما غذا نمی خورد، با ما در یک خانه نمی خوابید، در کنار ما زندگی نمی کرد و از ما جدا بود، بی شک می گفتم که او یک جادوگر است. جادوگری که آینده را پیشگویی می کند و حتی جزئی ترین حرف هایش به واقعیت می پیوندند. ولی او جادوگر نیست، و همین باعث وحشت من می شود.
سال ها بود که می دانستم همه ی حرف های مادرم مهم هستند و نصیحت های الکی نیستند. ولی یک موضوع بود که در مورد آن به حرف مادرم گوش نمی دادم :دوستی. مطمئن بودم که او در این موضوع زیاد نصیحت های درستی نمی کند و هیچ وقت به حرف هایش گوش ندادم.
تازه همین تابستان بود که فهمیدم مادرم خیلی بیشتر از من از دوستی سر در می آورد. خیلی بهتر می داند کی به درد دوستی با من می خورد و کی بهتر است در حد یک هم کلاسی یا آشنا باقی بماند. همین تابستان بود که فهمیدم مادرم چیز های خیلی زیادی می داند و من نمی دانم. هر چه فکر می کنم نمی فهمم او این همه چیز را از کجا یاد گرفته و چطور تمام پیشگویی هایش درست از آب در می آیند. اما چیزی که فهمیده ام این است که از این به بعد باید مثل سربازی که از فرمانده اش حرف شنوی دارد، هر چه مادرم گفت اطاعت کنم و هیچ چون و چرایی در میان نباشد.
.
مادر ها موجودات عجیبی هستند. (این جمله ی آغازین یکی از داستان هایم بود با این تفاوت که آن جا به جای”مادر ها” نوشته بودم”بوفالوها” !) من که ترجیح می دهم از این به بعد حسابی چاکر مادر ها شوم، و اگر نه یک بلایی سرم می آید. زیاد هم نمی خواهم به این موضوع فکر کنم که چطور مادرهایی که چهل سال را رد کرده اند، این قدر دقیق سرنوشت فرزندانشان را پیشگویی می کنند و آن ها را راهنمایی می کنند. مطمئنم که هیچ کس تا خودش مادر نشود از این راز سر در نمی آورد و در این مورد بیچاره پسر ها که تا آخر عمر در خماری ماجرا باقی می مانند.
.
بهشت زیر پای مادران است قبول. اما این مربوط به آن دنیاست. شاید بهتر باشد فعلا بگوییم سرنوشت زیر پای مادران است. چرا که همه خوب می دانند گوش ندادن به نصیحت های مادران، چه سرنوشت شومی را برای آدم رقم می زند.
.
شاید بهتر بود روز مادر این مطلب را می نوشتم، اما از دستم در رفت! شرمنده.
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
لباس خریدن از آغاز تا انتها
شهریور ۹ام, ۱۳۸۹
تصور کنید شما یک لباس از تولیدی خارجی می خرید. افراد خیلی زیادی مثل شما از آن تولیدی لباس می خرند و در نهایت آن تولیدی در آمدی کسب می کند. این تولیدی باید بخشی از این درآمد را به عنوان مالیات به دولت بدهد.
بحث از این جا شروع می شود. تولیدی خارجی که شما از آن لباس خریده اید مال چه کشوری است؟ اکثر لباس های خارجی ما ساخت کشور هایی هستند که سالانه بخشی از بودجه خود را صرف کار های غیر انسانی می کنند. نیازی به نام بردن این کارهایی غیر انسانی نیست که هر آدم عاقلی با کمی تفکر می تواند آن ها را فهرست کند.
ماجرا را از اول مرور می کنیم. ما لباسی می خریم که پول خرید آن بخش کوچکی از درآمد یک تولیدی را تشکیل می دهد. بخشی از درآمد تولیدی به عنوان مالیات به دولت کشوری خارجی پرداخت می شود و دولت آن کشور بخشی از بودجه خود را صرف کار های غیر انسانی می کند. خیلی راحت می شود نتیجه گیری کرد قسمتی از پولی که ما برای آن لباس پرداخت کرده ایم_حتی اگر آن قسمت از پول ۰/۰۰۰۰۰۰۱ آن باشد_صرف کار های غیر انسانی شده. آیا ما با کار های غیر انسانی موافقیم؟ آیا ما حاضریم در یک کار غیر انسانی شریک باشیم؟ پس چرا پولمان را طوری خرج می کنیم که بخشی از آن_هر چند به اندازه۰/۰۰۰۰۰۰۱ آن_صرف چنین کارهایی شود؟
منطق زندگی ما چگونه است که از یک طرف به طور زبانی با اقدامات غیر انسانی مخالفت می کنیم و از سوی دیگر به طور عملی به افرادی که دست به این اقدامات می زنند کمک می کنیم؟شاید لازم باشد در این مورد کمی فکر کنیم.
چاره چیست؟ خیلی ساده است. جنس خارجی نخریم.
جنس ایرانی کیفیت ندارد و ما پولمان را خرج جنس بی کیفیت نمی کنیم.
قبول. آن لباسی که از فلان تولیدی خارجی می خریم، چند سال عمر می کند و لباس ایرانی به سال نرسیده عمرش تمام می شود. اما فکر نمی کنم این دلیل قانع کننده ای برای همکاری در کارهای غیر انسانی باشد.( می بینید چه ساده است، یک لباس خریدن می تواند همکاری در کار های غیر انسانی باشد)
قبول که خیلی از لباس های ایرانی بی کیفیت هستند، ولی آیا راجع به تمام تولیدی های ایرانی تحقیقات لازم را انجام داده اید و کیفیت لباس هایشان را بررسی کرده اید که حالا به دنبال جنس خارجی رفته اید؟
خود من از عالمان بی عملی هستم که اکثر لباس هایم(۹۹%) خارجی هستند.مدتی است که نزدیک خانه مان یک شعبه زیروتنzeroten باز شده. زیروتن یک مارک ایرانی است که توی لباس هایش به فارسی نوشته: ساخت ایران.(اگر بخواهید می توانم نشانتان بدهم. آن سوییشرت گلدار من هم مال زیروتن است) من اولش زیاد به لباس های این مارک اعتماد نداشتم اما چند باری که خریدم فهمیدم اشتباه می کردم. لباس های زیروتن واقعا قشنگ و دوست داشتنی هستند و شما به همان اندازه که برایشان پول می دهید از کیفیتشان لذت می برید.متاسفانه این مارک برای بیشتر از سن ما لباس ندارد.
زیروتن یک نمونه است . این را گفتم که بگویم می شود ایرانی بود و با کیفیت بود.
بحث این است، داشتن چند تولیدی عالی، طوری که با تولیدی های خارجی رقابت کنند، چه قدر سخت است؟ آیا از راه اندازی نیروگاه هسته ای سخت تر است؟ یعنی کشوری که توانسته برق هسته ای تولید کند، نمی تواند لباس با کیفیت تولید کند؟
اگر می خواهیم مردم کشورمان جنس خارجی نخرند_لباس فقط یک نمونه ساده و دم دستی است_باید محصول مرغوب تولید کنیم. برای این کار هم به هیچ چیز احتیاج نداریم به جز کمی همت و البته پول….!
کاش سرمایه دار های کشورمان که ماشاا… تعدادشان کم نیست در این زمینه سرمایه گذاری می کردند.
.
.
.
اصلا رفقا بیایید یک تصمیم سرخوشانه بگیریم. بیایید عهد ببندیم وقتی گنده شدیم_قد الآن باباهامون_با پولامون یه کارخونه حسابی راه بندازیم. اسمش هم می ذاریم روشنگر! مارک روشنگر! البته این کارخونه مانتوی سایز صد مدرسه تولید نکنه، بلکه لباس های خوب و عالی بده بیرون و مردم راه بیفتن توی خیابون با لباساشون کلاس بذارن بگن مارک روشنگره!
خداییش این کار خیلی عجیبی نیست. همون طور که گفتم همت می خواد و پول. فقط همین.
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)