بایگانی برای ’ وبلاگ قدیمی‘ موضوع

پررویی بی حد و حساب

مرداد ۳۱ام, ۱۳۸۹

سیل آمده. مردم خانه ندارند. مردم غذا ندارند. مردم از بیماری های واگیر دار می میرند. مردم جای خوابیدن ندارند. مردم دارو ندارند. مردم گشنه اند. مردم تشنه اند. خلاصه ی کلام : مردم بدبخت شده اند.

.

.

.

آقای اوباما! چرت نگو! تو رو خدا چرت نگو که خسته مان کردی به خدا از بس چرت گفتی. چرا وانمود می کنی به فکر اصلاح کار مردم خاورمیانه هستی؟ خداییش منظورت چیست که هر چند وقت یک بار بمب های اضافه را روی سر مردم بدبخت افغانستان خالی می کنی و آن موقع ادعایت می شود مردم افغانستان خیلی خوشحالند که نظامیانت را توی کشورشان می بینند. این قدر نبند. این قدر خالی نبند که سقف روی سرمان خراب شد. اگر راست می گی، اگر خیلی زور داری، اگر خیلی به فکر مردمی، اگر به جز پیدا کردن سگ مناسب برای دخترانت کار دیگه ای هم بلدی، بیا و فکری به حال مردم پاکستان کن. کمی از آن بودجه ای را که برای بمب ریختن روی سر افغانستانی ها کنار گذاشته ای خرج این مردم سیل زده کن که مردند از گشنگی و کمبود آب آشامیدنی. باور کن مردم افغانستان ناراحت نمی شوند اگر چند وقت روی سرشان بمب نیفتد. اگر یک ماهی شهر هایشان بمب باران نشود بر علیه تو راه پیمایی نمی کنند. آن ها کشور همسایه را دوست دارند و به خاطر مردم سیل زده چند وقتی از خیر بمب باران می گذرند.

آقای اوباما! ما یک تار موی گندیده ی رئیس جمهور کشورمان را_هرکس که می خواهد باشد_به تو و تمام دار و دسته ات ترجیح می دهیم. چون رئیس جمهور ما_هر کسی هم که باشد_حداقل روی سر مردم افغانستان بمب نمی ریزد و به جایش به مردم سیل زده ی پاکستان کمک می کند.

.

.

.

آقایان عزیز! خانم های محترم! حواستان باشد. حواستان باشد جایی که شما هستید، کمی آن طرف ترش، یک مشت آدم بدبخت سیل زده ی گشنه و تشنه هست که زمین خشک برای خوابیدن ندارند. وقتی دارید لباس می پوشید که بروید افطاری ، حواستان باشد آن یک مشت آدم بدبخت فقط همان تک لباسی را دارند که تنشان است. تشنه که شدید بدانید آن ها هم روزه می گیرند منتهی غذایی برای افطار کردن ندارند.

آقایان! خانم ها! چه قدر ما پرروییم. ما حتی از اوباما هم پرروتریم.آن اوبامای بی حیا توی روز روشن دروغ می گوید و هر غلطی خواست می کند، اما حداقل ادعای مسلمانی نمی کند. ما چه پرروییم که ادعای مسلمانی می کنیم، نماز می خوانیم و روزه می گیریم، آن موقع اصلا حواسمان نیست زندگی هم کیشانمان را آب برده و آن ها مانده اند و یک دنیا بدبختی .

خدا همه ی مریضان اسلام_به خصوص آن هایی که توهم مسلمان بودن دارند_را شفا دهد.

.

.

.

پیامبر اکرم :«من اصبح و لم یهتمّ بامور المسلمین، فلیس منهم»

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

رمضان المدرن

مرداد ۳۰ام, ۱۳۸۹

تابستان است و رمضان است. روز ها دراز و گرم است و رمضان است. سر مردم شهر شلوغ است و رمضان است.

و این جا تهران است و رمضان است.

این جا تهران است. همان شهر شلوغ و پر هیاهو که مردمش صبح زود، حتی زودتر از مرغ و خروس ها، از خواب بیدار می شوند و طبق مد لباس می پوشند. عصر ها توی ترافیک گیر می کنند و بوق نمی زنند و به جایش فحش می دهند. شب می روند رستوران باکلاس و غذا سفارش می دهند و برگشتنه بستنی می خورند. تا نصفه شب فیلم می بینند و وقتی می خواهند بخوابند مجبورند توی گوش هایشان گوشی بگذارند تا صدای آهنگ همسایه مزاحمشان نشود. از نوزادی اضافه وزن دارند و با این حال تا حد مرگ غذا می خورند.

این جا تهران است. همان شهری که مردمش مدام غر می زنند و همیشه همه چیزش گران است. سیگار کشیدن کلاس دارد و کراوات بستن افتخار است. شلوار پاره و کفش سوراخ پوشیدن آدم را باحال می کند و عینک آفتابی زدن توی شب عجیب نیست.

این جا تهران است و رمضان آمده. همان ماهی که در آن مهمان خدا هستیم. ماه استغفار و توبه. ماه خوب بودن. ماه نماز شب خواندن. ماه تشنه زحمت کشیدن. ماه گشنه کار کردن. ماه همدلی با فقیران. ماه همراهی با فرشتگان. ماه قرآن سر گرفتن. ماه عاشقی.

این جا تهران است و رمضان آمده. این جا جلوی ساندویچی ها هیچ وقت جای سوزن انداختن نیست و رمضان آمده. این جا مردمش شکم های گنده دارند و رمضان آمده. این جا همه یخچال ساید بای ساید پر از خوردنی دارند و رمضان آمده.

این جا تهران است و حالا که رمضان آمده ، خوش آمده قدمش روی چشم. ما بنده های خوب خدا هستیم.ما مخلص خدا هستیم و همیشه نیتمان پاک و خالص است. ما حسابی دین دار و مسلمانیم.

این جا تهران است و رمضان است و تابستان است و روز ها طولانی است و هوا گرم است. با این حال ما روزه می گیریم و می دانیم که خدا از ما راضی است و اجر روزه گرفتن در تابستان بیشتر است. ما شب ها تا صبح بیدار می مانیم و اگر تلویزیون فیلم نداشته باشد باکی نیست. شبکه خانگی در خدمت ماست و تا صبح لاست می بینیم و فرار از زندان. اگر آن ها را فبلا دیده ایم باز هم باکی نیست. بیست و چهار می بینیم و قلب یخی. اما اگر یخ کردیم می رویم جومونگ سه و چهار را می بینیم و حال می کنیم. تا صبح شب زنده داری می کنیم به این گونه و بعد سحری می خوریم. آن قدر سحری می خوریم که نتوانیم از جایمان بلند شویم. بعد نماز صبح را می خوانیم و می خوابیم. شنیده اید خواب روزه دار عبادت است؟ ما در حال عبادتیم تا عصر. شاید ساعت چهار یا پنج. بعد نماز ظهر و عصرمان را می خوانیم و زیر باد کولر گازی قرآن می خوانیم که در ماه مبارک رمضان خواندن هر آیه از قرآن مثل خواندن کل قرآن است. البته ما قرآن را فارسی می خوانیم تا معنی اش را متوجه شویم. یک ربع قبل از افطار سفره را جلوی تلویزیون پهن می کنیم و اذان که شد اول خرما می خوریم چون ثواب دارد. بعد درحالی که آقای مکارم صحبت می کند و صدایش در سر و صدای ما شنیده نمی شود، به جای تمام پانزده ساعت روزه داری غذا می خوریم. سریال می بینیم تا ساعت دوازده شب و بین آن ها نمازمان را هم می خوانیم. دوباره نیمه شب شروع می شود و ما می مانیم و روشنایی شب و یخچال پر از خوراکی خارجی-و اکثرا اسرائیلی- و شبکه خانگی.

این جا تهران است و مردم تهران این گونه روزه داری می کنند. دیگر آن زمان گذشته که مردم پنج نمازشان را توی مسجد می خواندند و با زبان روزه عرق می ریختند و ذکر خدا می گفتند. قرن بیست و یکم است و ما حیوانات عاقل حتی روزه گرفتن را هم برای خودمان آسان کرده ایم. هر چند می دانیم اجر تمام کارهایمان با خداست. به خصوص اجر تمام روزه هایی که توی گرمای تابستان گرفتیم.

این جا تهران است. این جا مردم خوبی دارد. ولی نمی دانیم چرا وقتی رمضان می آید و می رود زیاد فرقی نمی کنیم. آدم های بهتری نمی شویم. دعاهایمان مستجاب نمی شود. چهره مان نورانی تر نمی شود. قلبمان به خدا نزدیک تر نمی شود. دلمان پاک تر نمی شود. عاشق تر نمی شویم.

این جا تهران است. رمضان است. اشکالی توی کار ما مردم این شهر است.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

دل خوش

تیر ۲۹ام, ۱۳۸۹

درست است که موقع نماز فکرم جای دیگری است، درست است که روزه را با غر و ناله می گیرم، درست است که سر چادر و روسری سر کردن توی تابستان به زمین و زمان فحش می دهم، درست است که گاهی اصراف می کنم.

قبول که گاهی چیز هایی می بینم که نباید دید ، قبول که بعضی وقت ها چیز هایی می شنوم که نباید شنید، قبول که گاهی به جاهایی می روم که نباید رفت، قبول که بعضی اوقات چیز هایی می گویم که نباید گفت.

قبول دارم که پرونده ی درست و درمانی ندارم و آن دنیا سر جواب پس دادن برای کارهایم کلی معطلی دارم. اما دلم خوش است که وقتی حساب هایم را با خدا صاف کردم و آمدم از آن پل باریک تر از مو و برنده تر از شمشیر بگذرم، هیچ کودکی جلویم را نمی گیرد. هیچ جوانی مرا هل نمی دهد و هیچ پیری به گلایه از من ناله سر نمی دهد.

دلم خوش است که با هیچ یک از مردم فلسطین حسابی برای صاف کردن ندارم. دلم خوش است که لشکری از شهیدان این سرزمین مقدس برای انتقام گرفتن از من صف کشی نمی کنند.

دلم خوش است به کوکاکولای خوشمزه و وسوسه کننده ای که نخوردم.

دلم خوش است به کیت کت هایی که پدرم را راضی کردم دیگر از آن ها برایم نخرد.

دلم خوش است به نستله که هرگز حاضر به خوردنش نشدم.

دلم خوش است به BANANA REPUBLIC, CALVIN KLEIN,UCHAN,BOSS,DANONE,DIM,CLINQUE,GAP,LANCOME, LOREAL, EMA, ORIGINS و هزاران چیز دیگری که هرگز من و خانواده ام نگذاشتیم وارد خانه ما بشوند.

دلم خوش است که هرگز حاضر نشدم شریک جرم بشوم. حاضر نشدم پولم را به کسی بدهم که با آن به جنگ انسان های بی گناه می رود.

دلم خوش است که لب پل سرم را بالا می گیرم و با افتخار می گویم : من حاضر نشدم به خاطر چند شکلات خوشمزه، یک لباس شیک و لذتی زود گذر، مشتی کودک را به کشتن بدهم.

دلم خوش است که هر چند شعور درست عبادت کردن را نداشتم، شعور درست زندگی کردن را داشتم. حواسم بود چیزی که می خرم آخرش پولش توی جیب چه کسی می رود. کسی که با آن چند لقمه نان حلال برای خانواده اش تهیه می کند، یا کسی که آن را خرج گلوله هایش برای سوراخ کردن قلب بچه های بی گناه می کند.

دلم خوش است وقتی همه ی اطرافیانم به این اعتقاد من می خندیدند، سست نشدم و فراموش نکردم پول دادن به یک قاتل همکاری با آن قاتل است و همکار قاتل، جرمش کم تر از خود قاتل نیست.

دلم خوش است که بی خود حرف از حقوق بشر و صلح نزدم و با شعار زندگی نکردم، در عوض طوری زندگی کردم که باعث کشته شدن انسان های بی گناه نشوم.

دلم خوش است که می دانستم:

در دنیا چیز هایی هست که نداشتنشان باعث مردن من نمی شود؛ اما داشتنشان باعث مردن یک انسان دیگر می شود.

.

.

.

من دلم به این چیز ها خوش است. مهم نیست بقیه حرفم را قبول نداشته باشند. اما حاضرم هر چند ساعت که لازم باشد حرف بزنم و هر چند صفحه که بخواهید مطلب بنویسم تا به همه ثابت کنم که حرفم درست است.

.

.

.

.

– کوکاکولا در ۱۹۶۶ با زدن یک کارخانه در اسرائیل ضمن شکستن تحریم اقتصادی عرب ها علیه اسرائیل، گام مهمی را در تثبیت این رژیم برداشت.

– متاسفانه شرکت کوکاکولا در ایران هم اکنون سالانه یک میلیون دلار به این شرکت حامی اسرائیل پرداخت می کند.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

فکر نمی کردم این روز بیاید

تیر ۲۷ام, ۱۳۸۹

فکر نمی کردم روزی برسد که بنویسم:من ناراحتم

فکر نمی کردم آن قدر ضعیف باشم که به همه بگویم :من امروز عصبانیم

مرتا گفت که حزب دستو داده زودتر آپ کنم. نمی خواستم این چیز ها را بنویسم اما دستور، دستور است و لازم الاجرا.

امروز سعی کردم وقتی داشتم برای عزیز ترین دوستم می نوشتم که چرا ناراحتم، جلوی گریه ام را بگیرم. چون مثل “جو” در زنان کوچک که با این که دختر بود گریه نکرد و اعتقاد داشت که یک مرد گریه نمی کند، دوست دارم مرد باشم و هرگز به خاطر مشکلات کوچک گریه نکنم. گریه نکردم، مردی کردم.

امروز تصمیم گرفتم حزب را ترک کنم. تصمیم گرفتم برگردم به جنگل های آفریقا. شاید بتوانم بین آن زندگی وحشی، آرامشی را که به دنبالش می گردم پیدا کنم. آرامشی که مردم صلح طلب قرن بیستم نه معنی اش را فهمیده اند و نه سعی کرده اند بفهمند. مردمی که با یک مشت شعار زندگی می کنند و از آرامشی که در دل زندگی وحشی من موج می زند بویی نبرده اند.

من حالا آن جنگجوی تیر و کمان به دستی هستم که در آپارتمان خود در سعادت آباد نشسته ام و با اینترنت پر سرعت و بی سیمی که حتی دستشویی وحماممان را هم پوشش می دهد، برای مردم قرن بیست و یکم می نویسم که از اصل خود دور شده ام. که باید برگردم به آن چیزی که بوده ام. باید حزب، شهر، اینترنت، اطرافیان و هر چیز دیگری که مرا از اصل خود دور کرده رها کنم و با یار وفادار خود، به جنگل ها بروم. شاید در جنگل بتوانم با تیر و کمانم به آن آرامشی برسم که همیشه به دنبالش بوده ام.

من جنگجوی دلشکسته ای هستم که اطرافیانش به او خیانت کرده اند و تنها یک یار وفادار برایش باقی مانده. کسی که نه سال وفاداری خود را ثابت کرد و امروز وقتی با دلی غم آلود برایش می نوشتم که چه قدر بعضی ها دلم را شکسته اند، سعی می کردم به این دل خوش باشم که او حتی در جنگل های آفریقا هم مرا تنها نمی گذارد.

پس ای کسانی که این نوشته را می خوانید، بدرود. دعای خیرتان را بدرقه راهم کنید و فراموش نکنید که روزگاری جنگجویی دلشکسته و تیر و کمان به دست با تک یار وفادار خود این شهر پر هیاهو را به مقصد آرامش خقیقی ترک کرد.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

به یاد دوست

تیر ۲۱ام, ۱۳۸۹

دوست عزیزم-کوثر را می گویم-قدیمی ترین دوست من است.روزی که با هم دوست شدیم را به یاد دارم. بعد از آن هر چه خاطره از دوران شیرین دبستان دارم را با او شریکم. پنج سالی که شیرین ترین سال های عمر من بوده اند. ما حتی در اخراج شدن در کلاس هم با هم بودیم.( کلاس دوم وقتی چهارتایمان مشقمان را ننوشته بودیم) درست است که چهار سالی است از هم دور بوده ایم، اما فکر می کنم هنوز هم یکدیگر را بهتر از هر کس دیگری می شناسیم. هر چه باشد، ما نه سال است که با هم دوستیم.

دنیای من و کوثر کمی از هم دور است. حتی خانه هایمان هم از هم دور است. اما انگار تقدیر این بوده که ما همیشه به هم نزدیک باشیم.

تابستان گذشته من و کوثر با هم یک داستان نوشتیم. اما نمی دانم چه شد که وسط هایش دلمان را زد و ادامه اش ندادیم. اما من یک روز که توی حال و هوای خاصی بودم، نشستم و بدون وقفه داستان را طور دیگری نوشتم. به خاطر همین آن را تقدیم می کنم به کوثر، هر چند که چیز قابلی نیست و به او باید بیشتر از این ها را هدیه داد.

به هر حال داستان “پسر بنا” را که بیشتر از همه ی داستان هایم دوست دارم و هدی عزیز لطف کرد آن را خواند و نظرش را راجع به آن گفت، این جا می گذارم. امیدوارم هر کس گذرش به این جا می افتد نظرش را راجع به داستان این حقیر بگوید و من را در نوشتن داستان های بهتر یاری دهد.

.

.

.

.

در شهر ما ،پسری بود که از دار دنیا

چیزی نداشت جز یک پدر بنّا. روزی را که بنّا مرد همه به یاد دارند. آن روز چنان

بارانی بارید که سیل به راه افتاد و همه خیس خیس شدند. آن روز بنّا رفته بود تا

آخرین آجر اولین مسجد شهر را بگذارد.او بر بلند ترین نقطه ی گلدسته ایستاده بود .

آجر را سر جایش گذاشت و با غرور لبخندی زد.

صاعقه که زد، همه از وحشت سرجایشان

خشک شدند. به جایی نزدیک گلدسته خورده بود، نه به خود گلدسته. ولی بنّا از ترس

تعادلش به هم خورد و پایین افتاد.

پسر بنّا دوان دوان از دور آمد. مردم

دور بنّا را گرفته بودند. پسر آن ها را کنار زد و جلو رفت. بنّا خنده ای کرد و

گفت: خوب شد آمدی. می ترسیدم دیر برسی و هیچ وقت نتوانم وصیتم را به تو بکنم.

پسر بنّا فقط نگاه کرد و چیزی نگفت.

بنّا ماله ای را به پسرش داد و گفت: این ماله را بگیر و نگه دار تا اگر روزی بنّا

شدی ابزار کارت باشد. بدان که بنّایی شغل مقدسی است. بنّا ها رازی در سینه دارند

که هیچ کس از آن خبر ندارد جز خدا.

پسر بنا خندید. ولی بعد گریه کرد .

چون بنّا مرده بود.

آن روز مردم بنّا را روی دوش هایشان

گرفتند و تا بیرون شهر بردند. در حالی که باران می بارید قبری کندند و او را دفن

کردند.

هفت روز باران بارید .

بعد از هفت روز حتی یک قطره باران هم نبارید. هفت هفته گذشت،

هفت ماه، هفت سال هم گذشت و باران نبارید.

روزی مردم پسر بنّا را دیدند که ساکش

را روی دوشش انداخته و دارد از شهر می رود. پرسیدند: کجا می روی؟ گفت: نمی دانم.

می روم تا ببینم به کجا می رسم. بعد رفت و دیگر هیچ کس خبری از او نشنید.

هفت سال باران نبارید و بیشتر مردم کم

کم از شهر رفتند. بقیه هم از سر ناچاری ماندند.یک روز مرد شیک پوشی از راه رسید و

گفت: زمین این مسجد خیلی با ارزش است.اگر آن را به من بفروشید پول خوبی به شما

خواهم داد.

مردم فقیر شده بودند. باران نباریده

بود و محصولاتشان از بین رفته بودند. به خاطر همین قبول کردند. زمین مسجد را

فروختند و با پول آن به زندگیشان سر و سامان دادند.

مرد شیک پوش مسجد را خراب کرد.

چند سال دیگر هم گذشت و از باران خبری

نبود.مردم کمی توی شهر مانده بودند. ولی همان هایی که مانده بودند، پسر بنّا را

دیدند که یک روز با ساک کوچکی به شهر برگشت. پسر بنّا خیلی فرق کرده بود.

پسر بنّا مردم را به دور خود جمع کرد

و گفت: من راز بنّا ها فهمیده ام. حالا آمده ام تا به شما کمک کنم. آمده ام تا با

هم دوباره شهرمان را بسازیم. هر چه آجر هست بیاورید.

مردم همه ی شهر را گشتند. ولی هفت آجر

بیشتر نبود.

پسر بنّا گفت: اشکالی ندارد. با همین

هفت آجر هم می شود شهر را درست کرد.چون من دیگر یک بنّا هستم ، نه یک پسر بنّا.

من راز بنّا ها را می دانم.

یکی از مرد های روستا جلو آمد و گفت :

این رازی که می گویی چیست؟

دیگری پرسید: چه فایده ای برای ما

دارد؟

پسر بنّا گفت: راز بنّا ها را تا

امروز فقط بنّا ها می دانستند و خدا. ولی حالا شما هم باید بدانید.از این به بعد

همه ی شما بنّا خواهید بود. بنّایی برای شهرتان. شهر آباد خودتان.

“هر خانه ای عاقبت مال کسی خواهد

شد که بنّای آن می خواسته. حتی هر آجر می تواند مال کسی باشد که بنّایش می خواهد.

کافی است آن بنّا سرش را رو به آسمان بگیرد و از ته قلب آن را به کسی که می خواهد

تقدیم کند. این راز بنّاها است .”

بعد پسر بنّا یکی از آجر ها را در دست

گرفت و گفت: بیایید با همین هفت آجر برای خدا خانه ای بسازیم. بیایید خدا را به

شهرمان بیاوریم. مسجدی که پدرم ساخته بود، برای خدا نبود، برای مردم بود. واگر نه

خانه ی خدا که خراب نمی شود. در شهری که خدا خانه دارد، همه ی خوبی ها هم لانه می

سازند.

پسر بنّا آجر را روی زمین گذاشت. روی

آن سیمان ریخت و با ماله صاف کرد. آجر های بعدی را مردم چند نفری گذاشتند تا همه در چیدن آن ها سهیم باشند.

هفتمین آجر را پسر بنّا خودش گذاشت و بعد رو به آسمان کرد و آرام گفت: ساختیم برای

خدا.

آسمان رعدی زد.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

عشق

تیر ۱۲ام, ۱۳۸۹

دیدم همه از عشق می گن و می نویسن به جز من. با خودم فکر کردم ضایع است که اصلا در مورد این مطلب مهم که موضوع اصلی تمام فیلم ها و سریال ها(به خصوص سریال های شبکه سه) است هیچ حرفی نزنم. پس دست به کار شدم و از توی اولین دفتر خاطرات زندگیم در مورد عشق چیزی پیدا کردم:

.

.

.

عشق در لحظه پدید می آید دوست داشتن در امتداد زمان.

عشق معیار ها را در هم می ریزد، دوست داشتن بر پایه ی معیار ها بنا می شود.

عشق ویران کردن خویشتن است، دوست داشتن ساختنی عظیم.

عشق ناگهانی و نا خواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناخت سرچشمه می گیرد.

عشق قانون نمی شناسد،دوست داشتن اوج احترام به قوانین است.

عشق فوران می کند چون آتشفشان، دوست داشتن جاری می شود چون رود.

.

.

پس مرتای عزیز، هدی خوبم ،سبزی نازنین، شری دوست داشتنی، حسنا جون، زینب بی احساس

دوستتون دارم!

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

بدمینتون های دوست داشتنی

تیر ۱ام, ۱۳۸۹

بعد دو روز دوری از دختر خاله ام رفتم خانه شان تا بدمینتون بازی کنیم. همین که رفتیم پایین باد شروع به وزیدن کرد. چنان بادی بود که در این فصل سال سابقه نداشت. باد می وزید و برگ و گرد و خاک را به سر و کله مان می کوبید. خیلی زود باران هم شروع به باریدن کرد. همان جا نشستیم و از باد و باران و رعد و برق لذت بردیم. باران بند آمد و ما بی خیال باد بازی را شروع کردیم. مرد همسایه آمد و گفت: آخه تو این باد توپ وای میسته که دارید بدمینتون بازی می کنید؟ بی توجه به زخم زبان همسایه و نگاه های چپ چپ بنّا هایی که معلوم نبود دارند کجا را درست می کنند، بازی را ادامه دادیم. خوش گذشت. زیادی هم خوش گذشت.

امروز بعد از دو روز دوری خاله اینام اومدن تا ما رو از دلتنگی دربیارن. رفتیم پارک تا بدمینتون بازی کنیم. پارک خلوت بود و البته سینما در نزدیکی بهمون چشمک می زد. ولی ما تصمیم گرفته بودیم یه امروز رو بی خیال سینما بشیم و ورزش کنیم . نشستیم پفک خوردیم و همین که اومدیم بدمینتون بازی کنیم، باد شروع به وزیدن کرد. باز هم با وجود وزش باد از بازی کردن دست نکشیدیم و البته هنگام برگشتن از دو سه تا دانه ی بارانی که روی صورتمان افتاد لذت بردیم.

این ها را گفتم که بگویم من بدمینتون هایم را دوست دارم. هر وقت می روم سراغشان باد و باران از ما پذیرایی می کنند. باد و بارانی که در این فصل سال خیلی دوست داشتنی هستند.

تصمیم گرفته ام به جای روز های زوج استخر، برنامه بگذارم روز های فرد بدمینتون در پارک. شاید این طوری کمی از مشکل کمبود آب کشور در تابستان حل شود!

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

درد دل های یک مادر

خرداد ۳۱ام, ۱۳۸۹

مادر مغول : راستش اقدس جون از روز اول حس کردم بچه ام زیاد معمولی نیست. همین که به دنیا اومد و پسرم فهمید بچه دختره، زد زیر گریه و گفت من داداش می خوام دختر به درد نمی خوره. اما دختره هم دست کمی از پسر ها نداشت. صد رحمت به پسرها. آرزوم بود یه بار موهاشو شونه کنه. دامن و گل سر و این جینگول وینگولی های دخترونه رو هم کلا نمی شناخت. عینهو این جنگلی ها بود. پسرم بهش می گفت مغول. این اسمه روش موند. منم گیر ندادم گفتم بذار راحت باشه. بالاخره زندگی آپارتمانی بچه ها رو عقده ای بار می آره . آره اقدس جون. مثل این که دختره زیادی تو آپارتمان عقده ای شده بود. چند وقت پیش برده بودنشون فشم ، رفته مثل زرافه ها از درخت میوه خورده. تازه با دوستاش پریدن اون ور دیوار و می خواستن خودشونو برسونن به رودخونه . چه حرفا! اومده بود با یه ذوقی تعریف می کرد که انگار از زندان فرار کرده بودن. منم نزدم تو حالش و گفتم چه جالب ولی راستش اقدس جون این بچه های امروزی از بس تو خونه موندن و درس خوندن این طوری شدن. با یه اون ور دیوار رفتن این قدر ذوق می کنن که نگو. آره اقدس جون…

مادر هدی : می دونی شمسی جون همیشه خوشحال بودم که دخترم ادب و نزاکت سرش می شه. مثل این دختر های وحشی نیست که نشه جلوشونو گرفت. شیک پوش، با ادب، با شخصیت ، با کمالات. اما نمی دونم چه بلایی سرش اومده که جدیدا یه طوری شده. همچین گیج می زنه. مطمئنم که چشم خورده. آره شمسی جون بیا نظرشو بگیر ببین کی چشمش زده. حسودا چشم نداشتن ببینن دخترم عاقل و باشعوره. همین چند روز پیش که مدرسه برده بودتشون فشم، پا شده یواشکی با دوستاش از دیوار اردوگاه رفته بالا. کلی هم خوشحال بود که رفته اون ور دیوار معلما گیرش انداختن. آخه تو بگو شمسی جون ، آدم عاقل از دیوار می ره بالا؟ چه دوره زمونه ای شده. شایدم اثرات اینترنت باشه. من شنیدم این اینترنت سلول های مغز رو از بین می بره. حالا اگه بچه ام مغز تو سرش نمونده باشه چی کار کنم شمسی جون؟!

مادر مرتا : منو بگو بدری جون که فکر می کردم دیگه وقتشه که دخترمو شوهر بدم. شاید هم اشتباه از من بوده و باید زودتر می فرستادمش خونه ی بخت. نمی دونم، ولی هر چی هست الآن یه رسوایی به بار اومده که نگو و نپرس. فقط تو رو به کسی نگی ها بدری جون. اگر هم گفتی بگو به کسی نگن. می ترسم راجع بهمون فکر بد کنن دخترم رو دستم بمونه. دیروز با مدرسه شون رفته بودن اردو، اون جا مثل پسر ها از دیوار رفته بالا. گفتم خاک به سرم دختر واسه چی از دیوار رفتی بالا مگه پسری ؟ برگشته می گه حال داد. می بینی بدری جون. “حال داد” دیگه چه صیغه ایه. این حرف های مسخره رو بچه ها توی مدرسه یاد می گیرن. با بابای بچه ها صحبت کردم اگه بشه دیگه نره مدرسه. بره خونه ی شوهر بهتره. آره بدری جون. به کسی نگی ها!

مادر سبزی : آره اکرم جون. دلم به این خوش بود که دخترام آبروم رو برام می خرن. ولی نمی دونستم این کوچیکه این طوری می شه. اصلا این بچه اهل این حرفا نبود. دوستای ناباب به این حال و روز انداختنش. خدا رو شکر داره از این مدرسه می ره و از شر این رفیقای ناجور خلاص می شه. آخه دختر من کسیه که سر خود از دیوار بره بالا؟ تو بگو اکرم جون. تو که بچه مو خوب می شناسی. همچین کسی نیست. حتما بقیه مجبورش کردن. می خوام برم با مدیرشون صحبت کنم اونایی رو که بردنش اون ور دیوار از مدرسه اخراج کنن. می دونی بچه های فاسد بقیه رو هم فاسد می کنن. مثل این دختر بیچاره ی من که توی دامشون افتاد اکرم جون.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

زرافه های آن سوی دیوار

خرداد ۲۷ام, ۱۳۸۹

سلام.ببخشید کمی قاطی پاتیه چون از توی کامپیوترم paste کردم این طوری شده.

پرده

اول: راهی فشم شدیم. با اتوبوسی که مال عهد بوق بود و مثل تراکتور راه می پیمود. در طول راه پر پیچ و خم دلم می خواست

تمام آن چه که در ناهار خورده بودم بالا

بیاورم. اما آن قدر سرگرم حرف زدن می شدم که همه چیز خیلی زود فراموش می شد، حتی

حالت تهوع.

شِری و زینب نصف راه

سرشان پایین بود و حرفی نمی زدند. چون با گوشی هایشان سرگرم فرستادن نماهنگ های

خنده دار برای همدیگر بودند. گوشی هایی که کافی بود یکی از معلم ها آن ها را ببیند

تا پدر آن دو را در بیاورد.

گفتیم و خندیدیم تا

رسیدیم به درشهرک. جایی که تازه اول مسیر بود. بعد از آن باید شیب چهل و پنج درجه

ای جاده را تا رسیدن به اردوگاه پیاده می پیمودیم. من یک کوله ی سه کیلویی داشتم و

خودم را خم خم از جاده بالا می کشیدم. بعد از گذشتن از سه پیچ جاده و راه سنگفرش

زیبایی که یک طرف آن ویلاهای کوچک قرار داشتند، در بزرگ و سفید رنگ اردوگاه نمایان

شد. در آشنایی که بارها و بارها در سفر هایمان به فشم آن را دیده بودیم. دری که رو

به اردوگاهی پر از خاطرات گذشته باز می شد. خاطرات شیرین نوجوانی.

پرده دوم: وقت اذان

مغرب بود و همه در آن هوای دل انگیز توی حیاط جمع شده بودند. من و حانیه و سبزی

رفتیم توی باغچه ای که سه چهار متر از زمین فاصله داشت و پشت به اردوگاه و بچه ها

نشستیم. حانیه یک دو سه گفت و با آن صداهای نکره مان شروع کردیم به اذان گفتن.

پرده سوم: شب های

اردو صفای خاصی دارند . مخصوصا وقتی قرار باشد بعد از اردو برای سه ماه توی خانه

باشی و تابستانت شروع شود.

شش تشک کنار پنجره

انداختیم و خسته از روزی که پشت سر گذاشته بودیم روی آن ها ولو شدیم. نصف بچه ها

توی اتاق ما بودند و بقیه توی آن یکی اتاق. همه خسته بودند ولی کسی خوابش نمی برد.

هدی آمد وسط من و

زینب خوابید. داشتیم حرف می زدیم که خانم مغیصی توی آن تاریکی از دور ظاهر شد.اگر

می دیدش گیر می داد. ملحفه حانیه زیر پای من بود. سریع دادم بهش و کشید رویش تا

دیده نشود. خانم مغیصی نزدیک شده بود. هدی گغت: دستم مونده بیرون! لو رفته بود.

نتوانست جلوی خودش را بگیرد و بلند خندید. یک دفعه همه ی سالن زدند زیر خنده. هیچ

کس خواب نبود. باز شروع کردیم به حرف زدن. خانم رشیدیان توی سالن می چرخید و سعی

می کرد بچه ها را ساکت کند. هر بار که می رسید بالای سر ما حانیه و سبزی می گفتند:

زهرا شب به خیر! و همه مان ساکت می شدیم. اما همین که می رفت دوباره شروع می کردیم

به حرف زدن. آخرین بار گفت: ده بار تا حالا شب بخیر گفته اید! شب بخیر شده بود

اصطلاحی برای مواقع گیر افتادن در چنگ معلم ها.

پرده چهارم: حانیه و

هدی ما را مجبور کردند برویم طبقه بالا. جایی که فقط شب موقع خواب می گذاشتند

برویم و توی طول روز تقریبا ممنوع بود. ته

سالنی که شب آن جا خوابیده بودیم، تشک های نرم ابری روی هم چیده شده بودند. در واقع

صبح خود ما به عنوان گروه مرتب کردن رختخواب ها مجبور شدیم آن ها را آن جا بچینیم.

معلوم شد هدی و حانیه برای چه ما را برده بودند آن جا. پریدیم روی تشک ها و حسابی

بازی کردیم. بالا و پایین پریدیم و هر کداممان هم یک بار از پنجره آویزان شد و

آسمان و کوه های پشت سرش را برعکس تماشا کرد. گرم تفریح لای تشک های ابری بودیم و

غافل از معلم ها داد و هوارمان بلند شده بود. یک دفعه همه مان خانم رشیدیان را

دیدیم که روبروی مان ایستاده بود و حیرت زده ما را بین تشک ها تماشا می کرد. هم

صدا گفتیم: شب به خیر زهرا!

پرده پنجم: ساعت چهار

و نیم بود و آخر های اردو. هیچ کار عجیبی توی اردو نکرده بودیم و دلمان لک می زد

برای هیجان. رفتیم ته اردوگاه. جایی که دیواری یک متری اردوگاه ما را از ویلا های

کنارش جدا می کرد.

اردوگاه و ویلا ها در

کنارهم بودند و مقابلشان یک راه باریک و بعدسر پایینی پر گیاه و ردیف ویلاهای دیگر

قرار داشتند. هدی طرز بالا رفتن از دیوار و پریدن به آن سویش را کشف کرد و همگی

رفتیم آن سوی دیوار. من بودم و هدی و حانیه و سبزی . در راه باریک مقابل ویلا ها

حرکت کردیم و از اردوگاه دور شدیم . هیچ کداممان روسری سرمان نبود چون مطمئن بودیم

مردی آن دور و بر ها نیست. لبه ای نشستیم و شروع کردیم به خوردن گوجه سبز. گوجه

سبز ها لای ملحفه ای بودند که چند دقیقه قبل عده زیادی روی آن نشسته بودند .

خودشان را هم حانیه و هدی و سبزی از درخت چیده بودند. به خاطر همین هم لقب زرافه

گرفتند. چون زرافه ها از درخت میوه می خورند.

در حالی که گوجه سبز

می خوردیم و هسته اش را به روح افراد مختلف تف می کردیم ، تصمیم گرفتیم اگر گیر

معلم ها افتادیم بگوییم شب بخیر زهرا! ولی گیر کسی نیفتادیم و چند دقیقه بعد بی هیچ سر و صدایی به اردوگاه برگشتیم.

توی اردوگاه هیچ کار

جالبی برای انجام دادن نبود. حانیه و سبزی و هدی راه افتادند تا بروند باز هم جایی

عجیب در اردوگاه کشف کنند ولی دست از پا دراز تر برگشتند .گیر دادند که باز هم

برویم آن سوی دیوار اما این بار به سمت رودخانه حرکت کنیم. من اولش قبول نکردم چون

به نظرم کار ابلهانه و بی فایده ای می آمد اما آخرش با زرافه ها همراه شدم. از

دیوار بالا پریدیم و رفتیم آن سوی اردوگاه. دیوار اردوگاه ما حدودا یک متری بودو

بعد از آن نرده قرار داشت. باید در بعضی قسمت ها کمی خمیده راه می رفتیم تا معلم

ها ما را نبینند. راه باریک و پر گیاهی بود.نیمه ی راه یک درخت وسط راهمان سبز شد.

باید آن را دور می زدیم. هدی و سبزی و حانیه رفتند اما من نرفتم . به نظرم کمی

خطرناک می آمد. گفتم همین جا می مانم تا شما بیایید. اما زرافه ها باز هم مجبورم

کردند که همراهشان راه را ادامه دهم. به قسمتی رسیدیم که اگر خمیده راه نمی رفتیم

از توی اردوگاه دیده می شدیم. همین طور که خمیده می رفتیم سر و صدای بچه های توی

حیاط بلند شد. یک لحظه سرم را بالا آوردم و خانم رشیدیان را دیدم که به سمت دیوار

می آمد. سریع سرم را دزدیدم و با لحن مرگباری گفتم: فکر کنم یکی از معلم ها ما را

دید!

نا خوداگاه هر

چهارتایمان نشستیم زمین و چسبیدیم به دیوار. مطمئن بودم که آب از سرمان گذشته. هدی

بعدا می گفت که در آن لحظه فکر می کرده نباید نفس بکش! خانم رشیدیان آمد پشت نرده

و ها و گفت: دیدمتان بلند شید.

چهارتایمان بلند شدیم

. گفت: خیلی کار بدی کردید که رفتید آن طرف. سریع برگردید.

من که تا آن موقع پشت

سر همه بودم ، حالا مثل یک راهنما در جلو راه افتادم تا برگردیم. موانع سر راه

و پشته های علف خشک را با مهارت تمام رد

کردیم و به طور هماهنگ از دیوار بالا پریدیم . خانم رشیدیان از آن همه هماهنگی و مهارت

در شگفت مانده بود. گفت: فکر نمی کردید یک مرد شما را ببیند که این طور بی حجاب

برای خودتان رفته بودید آن طرف؟

سبزی با پررویی تمام

گفت: فعلا که هیچ گناهی صورت نگرفته چون مردی ما را ندید.

تازه من با حجاب

بودم. کلاه لباسم را سر کرده بودم و به عنوان تغییر چهره عینک آفتابی هم زده بودم!

به خانم رشیدیان

گفتیم: اگر می شود به خانم گرامی نگویید که ما رفته بودیم آن سوی دیوار.

خانم رشیدیان گفت:

خودشان می دانند. همه شما را از پنجره دیدند!

فکر همه جایش را کرده

بودیم به جز پنجره .بعدا که رفتیم از پنجره نگاه کردیم، دیدیم که کاملا معلوم بوده

ایم.

تصمیم گرفتیم خودمان

برویم از خانم گرامی معذرت خواهی کنیم . این کار را هم کردیم و او گفت: حتی پسر ها

هم چنین کار خطرناکی که شما کردید نمی کنند! راست می گفت. راهی که رفته بودیم پر

از خطر بود وهر لحظه امکان داشت بلایی سرمان بیاید. بعدا از زبان یکی از بچه ها

شنیدم که خانم گرامی گفته تا به حال هیچ اردویی به بدی این اردو تمام نشده.

به هر حال ما از این

که خانم گرامی را دلخور کردیم و چهره مثبت خودمان هم پیش او خراب شد کمی ناراحت

شدیم اما خیلی بهمان خوش گذشت. بهترین لحظه اش هم همان لحظه ای بود که گیر افتادیم

و همگی گفتیم شب بخیر زهرا. اصلا اگر گیر نمی افتادیم جالب نبود. می رفتیم آن طرف

دیوار و بر می گشتیم . البته بماند که دو تایمان کمی پشیمان شده بودند.

پرده ششم: اردو با

برگشتن ما از آن سوی دیوار تمام شد . چون دیگر ساعت شش شده بود و زمان حرکت

فرارسیده بود. این بار با یک اتوبوس خیلی خوب به تهران برگشتیم. توی راه گفتیم و

خندیدیم و از آخرین لحظات در کنار هم بودن لذت بردیم.

بعد از دو ساعت به

تهران رسیدیم. همان شهر شلوغ و پر هیاهویی که مردمش در آپارتمان زندگی می کنند و

هیچ گاه مثل زرافه ها از درخت میوه نمی خورند . مردمی که در زندگیشان از هیجان و

لذت کوه و دشت محرومند و ما هم از آن مردم بودیم.

.

.

اول دبیرستان تمام شد

و آن چه ماند لحظات در کنار هم بودن و زخمی است که تا مدت ها به نشان آن اردوی به

یاد ماندنی روی دست من خواهد ماند.

.

.

در پایان تشکر می کنم

از خانم رشیدیان که ما را گیر انداخت و اردویمان را هیجان انگیز کرد.

از خانم گرامی و

مغیصی و ظفرقندی که ما را از پنجره تماشا کردند و خانم رشیدیان را فرستادند تا ما

را گیر بیندازد.

از همه ی بچه هایی که

در اردو بودند و کاری نکردند که اردو کوفتمان شود.

به ترتیب حروف الفبا

از همسفر های عزیزم:

حانیه که آخرش هم

لباسش توی کوله ی من جا ماند.

زینب که به اصرار من

آمد اردو و اصلا بهش خوش نگذشت.

سبزی که آخرین اردویش

بود و برایش حسابی خاطره ای شد.

شری که ترجیح داد با

بقیه چشمک بازی کند.

هدی که من را مجبور

کرد بروم آن سوی دیوار و به طور ویژه از او متشکرم.

و در آخرِ آخر از

مامانم که وقتی داستان زرافه های آن سوی دیوار را برایش تعریف کردم آن قدر عادی

رفتار کرد که فهمیدم کار زیاد عجیبی هم نکرده ایم!

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

اردیبهشت ۲۶ام, ۱۳۸۹

ببخشید این قدر بد شده. هر کار کردم درست نشد. نمی دونم چه مرگشه.

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد و خندان بازگرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار

اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی

پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ

لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ

دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش

جاروی با پا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک

روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس

آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این

مشق ها را خط بزن

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)