بایگانی برای ’ وبلاگ قدیمی‘ موضوع
می رویم
اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۸۹
ما او را دفن کردیم،
و در آن هنگام سکوت چنان هیاهویی برپا کرده بود که همه به شور آمده بودند و در دل می گریستند.
او رفت. کس دیگری می رود. و کس دیگری. و کسانی دیگر. و من….
دیر یا زود، همه می رویم.
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
من هم دلم گرفت
اردیبهشت ۷ام, ۱۳۸۹
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها،دیروزها
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه،شاید عاشقانم نیمه شب
گل بر روی گور غمناکم نهند
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو و دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
.
.
فردا او را دفن می کنیم….
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
نامه
اردیبهشت ۴ام, ۱۳۸۹
تاریخ:۸۹/۱/۱
موضوع:تبریک سال نو
گیرنده: آمریکا-منهتن-خیابان لگزینتون-آپارتمان رز-واحد۳-آقای مهندس فرامرز نمک آبرودی
فرستنده:ایران-تهران-آسایشگاه کهریزک-حاجیه سکینه ماسوله ای
“سید محمدرضا خردمندان”
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
بارون
فروردین ۲۹ام, ۱۳۸۹
داره بارون می آد. گوشه ی پنجره رو باز گذاشتم تا بوی بارون اتاقم رو پر کنه.خیلی قشنگه ، فوق العاده است. به یاد شعر دوران کودکی..
باز باران
با ترانه
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان….
وای من عاشق این شعرم.الآن می رم سرم رو از پنجره می کنم بیرون و این شعر رو می خونم.
.
.
.
رفتم! سرم رو بردم بیرون و آواز خوندم. خیلی خوب بود. عالی بود! اما امیدوارم کسی صدام رو نشنیده باشه چون قسمت آخر شعر که مصراع”هست زیبا” سه بار تکرار می شه نفس کم میارم و به طرز وحشتناکی ضایع می خونم طوری که خودم هم بدم می آد. آرزو دارم یه بار بتونم درست بخونم!
داره رعد و برق می زنه و من حال می کنم. خیلی خوشحالم. مگه می شه بارون بیاد و آدم خوشحال نباشه؟
همه چیز عالیه!حتی عالی تر از اون چیزی که باید باشه. خوشحالم. پس یک بار دیگه می رم از پنجره آواز می خونم.
پیش به سوی پنجره!هورا!
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
طوفان
فروردین ۲۸ام, ۱۳۸۹
از بیابان بوی گندم مانده است
عشق روی دست مردم مانده است
آسمان بازیچه طوفان ماست
ابر نعش آه سرگردان ماست
باز هم یک روز طوفان می شود
هرچه می خواهد خدا آن می شود
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)
درود بر من!
فروردین ۲۷ام, ۱۳۸۹
بالاخره وبلاگ درست کردم! هورا! بعد از یک ساعت جست و جو در اینترنت، از بین یه عالمه قالب سیاه و زشت، یه قالب شاد پیدا کردم.البته ترجیح می دادم یه رنگ دیگه باشه، اما همینم خوبه. پس درود بر من که موفق شدم قالب مورد علاقه ام رو پیدا کنم!
و درود بر هر کسی که داره این نوشته رو می خونه!
درود بر همه ی آدم های خوشحال و خندونی که همیشه دارن می خندن!
درود بر ما! به افتخار خودمون یه کف مرتب!(صدای دست، جیغ، صوت،فریاد و نعره!)
هی! من دارم می رم پارک! پس فعلا دیگه هیچی!
ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (1)