آمده ایم

بهمن ۱۵ام, ۱۳۸۹

شالم را پیچیده ام دور صورتم و از سرما به خودم می لرزم.

پیرزنی با زحمت به کمک walker خودش را می رساند.

مادری کالسکه ی نوزادش را تکان تکان می دهد.

عده ای جوان آرنج هایشان را در هم قفل کرده اند و می دوند.

دختری پرچمش را در هوا تکان می دهد.

زن کناری یواشکی به مادرم می گوید: من بلد نیستم چطور نماز جمعه بخوانم. بار اولی است که می آیم.

من از سرما می لرزم. جوانی می گوید: هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

مردی زیر پتو نشسته.

خیلی سرد است. اما همه آمده ایم تا بگوییم: لبیک یا خامنه ای.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

گذاشتن یک پاسخ