جستمت

دی ۳۰ام, ۱۳۸۹

تو را در کوه ها و دشت ها جستم، نیافتم.

به دنبالت شهر ها را پشت سر گذاشتم، نیافتمت.

در میان مردم جستجویت کردم، نبودی.

و تو را در کوه نیافتم چرا که کوه سخت و مغرور بود و در برابرش عشق و عاطفه بی معنی می نمود.در حالی که من از زندگی جز این دو چیزی را زیبا ندیده بودم. و تو را در شهر ها پیدا نکردم چرا که شلوغ و پر هیاهو بودند و در میان بی نظمی شان خبری از زیبایی نبود و من مشتاق زیبایی بودم. و تو میان مردم نبودی چرا که مردم در قلب هایشان سایه هایی از کینه بود و کینه با زیبایی در تضاد است.

پس تو را در قلبم جستم.

در قلبم همه بودند جز تو. هر گوشه ای از قلبم مال کسی بود و هیج جایش مال تو نبود.

تو نبودی.

بی تو ماندم. پس مردمان کم کم از قلبم رخت بربستند و قلبم خالی از محبت شد. پس آن گه باز جستمت. این بار هیچ نبود و تو بودی!

پس دانستم که در قلب ها خواهی بود آن گاه که قلب ها را از محبت لبریز و از عشق خالی کنیم.

ارسال شده در وبلاگ قدیمی | نظرات (0)

گذاشتن یک پاسخ