کتابفروشی کوچک بروکن ویل

دی ۲۱ام, ۱۴۰۰

آدم‌ها وقتی در موقعیت درستی نیستند، آن چیزی نیستند که می‌توانند باشند. بچه‌هایی که می‌روند مدرسه‌ای خیلی بالاتر از سطح هوشی خودشان و همیشه یک شاگرد ضعیف باقی می‌مانند. آدم‌هایی که توی گروه‌های دوستی غلط، هیچ وقت نسبت به خودشان احساس رضایت نمی‌کنند. افرادی که درگیر ازدواج اشتباهی می‌شوند و خوشبخت نیستند. کسانی که خودشان را اسیر شغل نامناسبی می‌کنند و همیشه منتظر پایان روز کاری هستند. آن‌هایی که در یک شهر غلط برای داشتن یک زندگی حداقلی دست و پا می‌زنند و هرگز به آن نمی‌رسند.
گاهی لازم است آدم‌ها موقعیت‌ خودشان را تغییر بدهند. به خودشان فرصت این را بدهند که جای دیگری باشند، با افراد دیگری باشند، کار دیگری بکنند تا بتوانند آن چیزی بشوند که می‌توانند. «کتابفروشی کوچک بروکن ویل»، برای من یادآوری همین بود.
کاشکی همه ما جرئت این را داشته باشیم که از موقعیت غلط خودمان بیرون بیاییم و به آن جایی که برای ما درست‌تر است برویم. به قول نویسنده، دنیا پر است از پایان‌های خوش و چه حیف که از همه آن‌ها استفاده نمی‌شود. کاشکی جرئت کنیم به سمت پایان خوش خودمان برویم و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کنیم.

ارسال شده در کتاب | ایده شما

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

دی ۱۸ام, ۱۴۰۰

یک روز صبح ناگهان زهرا و پونه و فامیل دورمان و هم‌کلاسی احسان و هم‌مدرسه‌ای قدیم و یک عالمه آدم‌ دیگر را از دست دادیم. آدم‌های زیادی می‌میرند ولی وقتی پای اسم‌ها و چهره‌های آشنا وسط می‌آید، همه چیز فرق می‌کند.
صبح چند روز بعد، فقط یک سوال داشتم: باید چه کار کنم؟ سوالی که حتی نمی‌دانستم باید از چه کسی جوابش را بخواهم.
شب، بین جمعیتی بودم که از شدت گیجی و عصبانیت جمع شده بودند جلوی در دانشگاه و فریاد می‌کشیدند. هنوز نتوانسته بودم گریه کنم. برایم واضح بود که نمی‌دانم چرا آن جا هستم. یکی از افراد گیج و عصبانی به من حمله کرد، کاغذی که دستم بود گرفت و پاره کرد، به من فحش داد و سرم داد کشید. گفت: برو گمشو، ما دوستامون رو از دست دادیم.
چند روز قبل با زهرا از آن حرف‌های عادی بین دوست‌ها زده بودم. کمی قبل‌ترش به پونه پیام داده بودم و خوابی که از او دیده بودم برایش تعریف کرده بودم. حرف‌های خیلی معمولی، از آن‌هایی که آخر خاصی ندارند و بعدا قرار است ادامه پیدا کنند. رابطه بین دوست و آشنا همین است.
در جواب گفتم: من هم دوستام رو از دست دادم… و از او دور شدم. رفتم کمی آن طرف‌تر بین بقیه جمعیت. قلبم تیر کشید. خیلی زیاد. بازوی یک نفر را که کنارم ایستاده بود محکم گرفتم که نیفتم. با خودم فکر کردم پس همین است، شکستن قلب احتمالا چنین دردی دارد. جمعیت کنار من شعار می‌دادند، داد می‌کشیدند، خشمگین و خسته بودند، من هم بینشان بودم ولی گوش‌هایم گرفته بود و صداها را از دورترین نقطه می‌شنیدم. قلبم تیر می‌کشید و نمی‌توانستم کمرم را صاف کنم. صداها دورتر و دورتر می‌شدند و نفس کشیدن سخت‌تر. دیگر چهره‌ها برایم قابل تشخیص نبودند تا این که ناگهان توی آن شلوغی و تاریکی و سر و صدا، کاپشن مشکی احسان را از پشت دیدم. همه انرژی‌ام را جمع کردم و دستم را دراز کردم و کشیدمش. من را دید. با آخرین ذره انرژی‌ام گفتم من را از این جا ببر.
چند دقیقه بعدش، روی راه پله‌های جلوی آمفی‌تئاتر نشسته بودم. برخلاف هیاهوی آن بیرون، آن جا زیاد کسی نبود. دو نفر داشتند آب می‌خوردند و نگاهی هم به من می‌کردند و افرادی که گاهی از جمعیت جدا می‌شدند از آن جا عبور می‌کرد. روی آن راه پله‌ها، بالاخره توانستم گریه کنم. با صدای بلند، مدتی طولانی، بدون توجه به آن‌هایی که نگاهم می‌کردند، از عمق وجودم گریه کردم. آنقدر گریه کردم که دیگر اشکی برای ریختن نداشتم. سنگی که روی قلبم بود برداشته شد. خالی شدم. از پشت جمعیت، آن جا را ترک کردم و از صداها دورتر و دورتر شدم.

پارسال، روز سالگرد زهرا و پونه، مشهد بودم. امسال هم مشهد بودم. دست تقدیر بود یا شانس و اتفاق؟ نمی‌دانم. پارسال، این روزها، آنقدر قلبم تیر می‌کشید که از خودم می‌پرسیدم زنده خواهم ماند؟ امسال، باز هم قلبم تیر می‌کشید. عمیق‌تر، سنگین‌تر، سخت‌تر از پارسال. شاید بدون این که خودم بفهمم، کاپشن مشکی احسان را کشیده بودم و التماس کرده بودم که من را از این جا ببر. و هربار فرار کرده بودم به مشهد.

هربار که قلبم تیر می‌کشد، برای بار هزارم از خودم می‌پرسیدم: باید چه کار کنم؟ بعدش برای هزارمین بار فیلم فلوت زدن زهرا را تماشا می‌کنم، چت‌هایم با زهرا و پونه را می‌خوانم، صفحه فامیل دورمان را بالا و پایین می‌کنم، انگار آن جا دنبال جوابی هستم که خودم هم نمی‌دانم چیست. حتی نمی‌دانم باید از چه کسی سوالم را بپرسم. آدم‌های زیادی می‌میرند، ولی وقتی پای اسم‌ها و چهره‌های آشنا وسط می‌آید، همه چیز فرق می‌کند. ناگهان یک حفره عمیق، یک خلاء بزرگ، زندگی آدم را پر می‌کند. اگر غریبه‌ای توی صورت آدم داد بزند که برو گمشو، اگر آشنایانش او را بلاک کنند، اگر دوستانش دیگر جواب پیام‌هایش را ندهند، همه چیز بیشتر فرق می‌کند. انگار که همه در یک قرار ننوشته تصمیم گرفته‌اند انتقام خشم‌ها و گیجی‌هایشان را از او بگیرند، کسی که خودش هم نمی‌داند باید چه کار کند و سراغ چه کسی برود.

من فکر می‌کنم حفره‌های خالی قلب آدم هیچ وقت پر نمی‌شوند. زندگی در نقطه‌هایی هیچ وقت به قبل از آن برنمی‌گردد. مثل آن صبحی که پشت پنجره‌های رو به باغ اردوگاه، سارا گریه می‌کرد و من ناگهان فهمیدم که زهرا و پونه را از دست داده‌ام. بعد، سوار ماشین، از اردوگاه دور شدیم. فقط فرصت کردم برای لحظه‌ای برگردم و اردوگاه را در پشت سرم نگاه کنم، قبل از آن که خیابان بپیچد و دیگر هیچ چیز را نبینم.

آن موقع نمی‌دانستم. حالا می‌فهمم که داشتم برای آخرین بار با خوشی‌هایی وداع می‌کردم که بعد از آن برای همیشه از بین رفتند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بی نظیر، مثل یک فیل

دی ۴ام, ۱۴۰۰

اولین بخش از جهازم، یک فیل بود. یک فیل آینه‌کاری شده اندازه یک کف دست که پدرم از هند آورده بود. برخلاف همه چیزهای عجیب و غریب مختلفی که سوغات سفرها بودند و صاحب خاصی نداشتند و ما خودمان غنائم را بینمان تقسیم می‌کردیم، صاحب فیل آینه‌کاری شده من بودم. فیل مستقیما به مقام شامخ بخشی از جهاز بودن ارتقا پیدا کرد و تا سال‌های سال، تنها بخش از جهاز من باقی ماند. فیل سال ۸۷ مال من شد، و من ۸ سال بعد، سال ۹۵ ازدواج کردم.
البته یک سال بعد از این که صاحب فیل شدم، بعد از امتحان‌های سوم راهنمایی، توی خانه مادربزرگم اعلام کردم که ترجیح می‌دهم بیشتر از این به مدرسه نروم و ازدواج کنم. آن زمان من هنوز ۲ پدربزرگ و ۲ مادربزرگ داشتم. طبیعی است که کسی با چنین پشتوانه‌ محکمی، در آن سن جرئت چنین تصمیم‌هایی داشته باشد.
هرچند، کسی به حرف من توجهی نکرد. من رفتم دبیرستان، با بهترین معدل فارغ التحصیل شدم، کنکور دادم، یک رتبه خوب گرفتم، رفتم دانشگاه شریف، از رشته کامپیوتر با یک معدل بالا فارغ التحصیل شدم، و نهایتا ۷ سال بعد از صحبت آن روزم در خانه مادربزرگم، ازدواج کردم. فیل آینه کاری شده، با عزت و احترام و سلام و صلوات در خانه‌ام جلوی آینه جا گرفت.
طی این همه سال، فیل آینه‌کاری شده تنها فیل من نبود. پیکسل فیلی روی کیف، استیکر فیل روی لپ‌تاپ، زنجیر فیلی آویزان به کیف، پازل فیلی چند هزار تکه، فیل‌های چوبی چندتایی، تیشرت فیلی و .. من همیشه فیل‌ها را دوست داشتم و به خاطر همین هم این کتاب را خریدم. خریدن کتابی که آدم چیزی درباره‌اش نمی‌داند، یک جور قمار است. اما به طور حیرت آوری، این کتاب بی‌نظیر بود. آنقدر دوستش داشتم که دلم نمی‌خواست به آخرش برسم. مثل لذت خوردن لواشکی که آدم دوست ندارد تمام بشود.
بخش‌هایی از کتاب از زبان فیل بود. این بخش‌ها را واقعا دوست داشتم. خیلی مهم است که نویسنده بتواند وقتی از زبان فیل صحبت می‌کند، از لغات و عبارات درستی استفاده کند. که البته به نظرم کاملا موفق شده بود. (یکی از تمرین‌های استاد ما در کلاس فیلم‌نامه نویسی این بود که از زبان یخچال، مادر، رییس جمهور و … خاطره بنویسیم.)
بیشتر از این چیزی نمی‌گویم. اگر کسی فیل‌ها را دوست دارد، می‌تواند این کتاب را بخواند و لذت ببرد.

 

ارسال شده در کتاب | ایده شما

کتاب‌خانه نیمه شب

آذر ۲۹ام, ۱۴۰۰

از زمانی به بعد، توانستم یک الگوی عجیب را شناسایی کنم. کم‌کم داشتم کشف می‌کردم که افتاده‌ام توی یک بازی. از کجا شروع شد؟ یادآوری اولش سخت است! اما شاید بشود فیلم را زد عقب و از آن جایی شروعش کرد که من با حیرت توی آن سوله نیمه‌ بازسازی شده راه می‌رفتم و یواشکی با موبایلم فیلم می‌گرفتم. حس کاشفی بزرگ را داشتم و می‌توانستم سر کلاس بعد از ظهر با هیجان از کشف آن جا برای دوستانم تعریف کنم. یک بار اوایل ورودم به دانشگاه، با دوتا از بچه‌های فیزیک به طور اتفاقی به سوله‌ای رسیدیم که تازه بازسازی شده بود و بعدها تبدیل شد به مرکز خدمات فناوری. آن زمان، هنوز جذاب‌ترین جایی بود که دیده بودم. یک بار که بعد از امتحان نقشه کشی داشتم بدو بدو از بالای دانشگاه می‌دویم پایین، یکی از سال‌ بالایی‌هایمان را دیدم که عجله داشت برود. هرطوری بود گیرش انداختم که بپرسم دارد چه کار می‌کند. گفت توی مرکز خدمات فناوری، روی پروژه‌ کارشناسی‌اش کار می‌کند. آن زمان احساس کردم هیچ چیز هیجان‌انگیزتر از این نیست. آرزو کردم روزی تجربه‌اش کنم، هرچند آن را دور و غیر ممکن می‌دانستم. چندسال بعد، وقتی بزرگ‌ترین قمار زندگی‌ام تا آن زمان را انجام دادم و با بدقلق‌ترین استاد دانشکده پروژه کارشناسی برداشتم، در کمال ناباوری استادم من را به شرکتش در مجمع خدمات فناوری فرستاد. حتی از وجود آن شرکت بی‌خبر بودم. چند ماه را در آن شرکت گذراندم. رویای قدیمی‌ام را زندگی کردم و روزی که همه چیز تمام شد و از آن جا آمدم بیرون، با خودم گفتم: پس این‌طوری بود. آن‌قدرها هم خاص نبود.
و پرونده حسرت کار کردن در آن جا برای همیشه بسته شد.
بعدها این اتفاق بارها و بارها تکرار شد.
آخرین بار، با سارا زیر سایه‌بانی حصیری روی پشت بام جایی که سال‌های زیادی با چشم حسرت و رویا به آن نگاه کرده بودیم نشسته بودیم و داشتیم برای رفتن از آن جا برنامه‌ریزی می‌کردیم.
هرچیزی که روزی رویایی و حسرت برانگیز بود، حتما، بدون شک، روزی در آینده سر راهم قرار می‌گرفت و می‌فهمیدم که به دست آوردنش، آنقدرها هم خاص نبوده. امکان نداشت اتفاقی جز این بیفتد.
.
کتاب‌خانه نیمه‌شب، می‌توانست خیلی بهتر و قوی‌تر نوشته شود. اما باز هم دوستش داشتم. کتابی درباره حسرت‌های ما از موقعیت‌هایی که می‌توانستیم داشته باشیم، کارهایی که می‌توانستیم بکنیم، انتخاب‌هایی که می‌توانستیم به آن‌ها جواب مثبت بدهیم. کتابی درباره زندگی‌هایی که نکرده‌ایم و حسرتشان را تا آخر عمرمان مثل یک بار سنگین به دوش می‌کشیم.
«ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر.»

ارسال شده در کتاب | ایده شما

هرگز به جایی نمی‌رسد!

آذر ۲۷ام, ۱۴۰۰

چند وقت پیش که رفته بودم پیش زهراسادات این‌ها، توی اتاق شیشه‌ای جلسه نشسته بودیم و از هر دری حرف می‌زدیم که یکی از بچه‌ها پرسید: راستی چی شد که اسم آیه شد «آیه»؟ من خیلی عادی گفتم: هیچی، چندتا اسم پیشنهاد شد و از بینشان آیه انتخاب شد. زهراسادات با همان پرستیژ همیشگی، یک لحظه سرش را از روی اسلایدهایی که آماده می‌کرد بلند کرد و ۵ دقیقه‌ای داستان گفت. این که اسم‌های اولیه از کجا آمدند، اسم‌های دیگری که سرشان توافق داشتیم چه چیزهایی بودند و معنی‌شان چه بود و چرا رد شدند. همیشه همین است، یک داستان ۵ دقیقه‌ای می‌تواند توی یک جمله خلاصه شود، همان طوری که ماجرای پیچیده چندساله‌ای، می‌تواند در چند جمله ساده جمع بندی شود: بله ما تیمی بودیم که چنان ایده‌ای داشتیم، روی آن کار کردیم و فلانی هم به ما کمک کرد و فلانی‌ها سرمایه گذاری کردند و به جایی که الآن هستیم رسیدیم.
من عاشق خواندن کتاب‌هایی مثل این هستم. کتاب‌هایی که نشان می‌دهند ما با یک داستان ساده و خطی مواجه نیستیم. هیچ چیز در ابتدا شفاف نیست، روزهای خیلی سختی پیش رو خواهند بود، باید سخت زحمت کشید و هیچ تضمینی درباره آینده وجود ندارد. کتاب‌هایی پر از جزئیات و پر از قصه، حتی چیزهایی درباره احساسات مدیرعامل روزی که تصمیم به تعدیل نیرو گرفتند و واکنش مهندس اخراج شده‌ای که آن وسط نگران حال مدیرعامل بود.
ما باید خاطرات و اتفاقات را بنویسیم و ثبت کنیم تا سال‌ها بعد، کسی مثل من نتواند آن‌ها را تنها در چند جمله خلاصه کند! مثلا خاطرات روزهایی که زهراسادات ایده‌اش را دست گرفته بود و من هم همراهش می‌رفتم و زیاد می‌شنیدیم که: هرگز به جایی نمی‌رسد! همان جمله‌ای که وقتی ایده نت‌فلیکس مطرح شد، خیلی‌ها گفتند. ایده‌ای که حالا بیشتر از ۲۰۰ میلیون مشترک در سراسر جهان دارد. اما یک تفاوت جدی خواهد داشت، آخر داستان‌های ما، قرار نیست لزوما به سهامی عام شدن، مشتریانی از سراسر جهان یا درآمد میلیون دلاری برسد تا به سرانجام رسیده باشد. ما به دنبال پایان‌های خیلی خیلی بزرگ‌تری هستیم.

ارسال شده در کتاب | ایده شما

یکی مثل همه

آذر ۲۷ام, ۱۴۰۰

از یک جایی به بعد، جایی که خودم هم دقیقا نمی‌دانم کجاست، یک غم بزرگ آمد توی دلم و هرکار کردم بیرون نرفت. من آدم غمگینی نبودم، همیشه دلم می‌خواست بخندم، دوست داشتم به اندازه یک عمر خاطره و شوخی و مسخره‌بازی توی آستینم داشته باشم و هر وقت لازم شد آن‌ها را رو کنم. زندگی به نظرم یک مسئله خیلی بامزه و خنده‌دار بود. هر روز حتما یک ماجرای خیلی جالب سر راهم سبز می‌شد‌. فکر می‌کردم شادی چیزی است که هست، همیشه. اما از یک جایی به بعد، غم آمد و جای خودش را باز کرد. دقیقا کی بود؟ نمی‌دانم. شاید وقتی مامان مکه‌ای رفت. شاید قبلتر، وقتی کرونا آمد و تنها شدم. بعد به جای ماجراهای جالبی که سر راهم سبز می‌شدند، چیزهایی آمدند که من را به گریه می‌انداختند‌. بیشتر شب‌ها آخر شب، گریه می‌کردم. هیچ کس نمی‌دانست و نفهمید که چه بلایی به سرم آمده است‌. چون در ظاهر هیچ چیز عوض نشده بود. حتی وقت‌هایی آنقدر خودم را درگیر کردم که هرکس از بیرون نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد خوشحال‌ترین و پرانرژی‌ترین دختر روی زمین هستم.
مرگ برایم پررنگ شد. خیلی زیاد. من همان کسی بودم که تا قبل از آن توی ختم‌ها و تشییع جنازه‌ها هم سوژه خنده‌ام جور بود و مجبور بودم یک جوری زیر چادر یواشکی بی‌صدا بخندم که هیچ کس نفهمد چه طور شرایط را به سخره گرفته‌ام. اما مرگ آمد و سوژه هر روز زندگی و حتی داستان‌هایم شد. باز ماندن پس از مرگ دیگران، کابوسی شد که دست از سرم برنداشت.
«یکی مثل همه»، داستان مرگ بود. یک داستان کوتاه و جمع و جور، از زندگی یک آدم مثل همه. مثل همه ما که وقتی زنده‌ایم، فکر می‌کنیم چه قدر مهم و خاص هستیم. درحالی که حتی اگر موفق‌ترین و برجسته‌ترین فرد هم باشیم، مثل همه می‌میریم و فراموش می‌شویم. اگر خیلی خوش شانس باشیم بستگان وفاداری داریم که تا سال‌ها ما را به یاد می‌آورند. اما خیلی زود، زمانی می‌رسد که همه‌ی کسانی که ما را می‌شناختند می‌میرند و دیگر هیچ کس یادش نیست روزی چنین کسی هم بود. قبرستان‌ها پر از آدم‌های مختلف است، که حالا دیگر برای هیچ کس مهم نیست چه کسی بودند.
خواندنش را در این روزها دوست داشتم.

 

ارسال شده در کتاب | ایده شما

چند کتاب!

آذر ۲۲ام, ۱۴۰۰

می‌خواهم درباره چند کتابی که توی طاقچه خوانده بودم و نتوانسته بودم درباره‌شان بنویسم، کمی بنویسم. البته این مدت کتاب‌های متفرقه زیادی خواندم که خیلی‌ها را کلا فراموش کرده‌ام و فرصت نوشتن درباره‌شان را پیدا نکرده‌ام. کلا کتاب‌هایی که فرصت می‌شود درباره‌شان بنویسم، خیلی کمتر از کتاب‌هایی هستند که می‌خوانم. اما مهم نیست.


کتابی که به هرحال باید بخوانید. مثلا این اصلا مهم نیست که من از دوران راهنمایی دنبال این کتاب بودم که بخوانم و نشد و نشد و نشد تا بالاخره توی کرونا خواندمش! یک بار وقتی کوچک بودم، توی کتابفروشی خیلی آرام به مغازه دار گفتم کتاب انجمن شاعران مرده را دارید؟ چون فکر می‌کردم کتابی‌ است که همه آن را خوانده‌اند و خیلی ضایع است که جلوی دیگران دنبال‌ آن بگردم. مغازه‌دار داد زد و طوری که همه بشوند از همکارش پرسید که انجمن شاعران مرده را داریم؟! بعد از آن بود که دیگر هیچ وقت توی کتاب‌فروشی ها دنبالش نگشتم!


چه قدر این کتاب را دوست داشتم. داستان زنی که اصلا عادی نیست! ولی آخر داستان، به نظرمان عادی‌ترین آدم روی زمین است. همه‌مان یک جورهایی النور آلیفنت هستیم با هزاران دردی که با خودمان حمل می‌کنیم.


پاچینکو من را یاد داستان‌های کلاسیکی انداخت که وقتی بچه بودم می‌خواندم. به نظرم روایتش همین‌قدر ساده و کلاسیک بود. حتی داستان آن پیچیدگی یا جذابیت خاصی نداشت. پس چه چیزی پاچینکو را اینقدر محبوب و معروف کرده؟ به نظرم همان چیزی که استادمان آن را قدرت تحقیق می‌دانست! داستانی که نه فقط از ذهن نویسنده، بلکه از نتیجه مصاحبه با افراد خیلی زیاد و کاوش در زندگی‌های واقعی‌شان سرچشمه گرفته. پاچینکو ارزش خواندن دارد.


یک داستان مسخره که فقط یک بیکار می‌تواند آن را بخواند و قطعا ارزش اتلاف وقت ندارد. نتیجه بدون تحقیق و بررسی کتاب انتخاب کردن می‌شود این کتاب.


مثل همه کتاب‌های نویسنده‌اش، جالب و خواندنی. هرچند بین بقیه کتاب‌ها، شاید رتبه پایین‌تری داشته باشد، اما باز هم خواندنی و ارزشمند است. توی این کتاب یک جمله را خیلی دوست داشتم: «کارمند خوب به خودی خود کافی نیست، باید کسی با ایده‌های بزرگ هم وجود داشته باشد. منظومه‌ها زمانی خوب کار می‌کنند که حول ستاره‌ها ساخته شده باشند.»

ارسال شده در کتاب | ایده شما

مثبت

آذر ۲۲ام, ۱۴۰۰

چه کسی باید این کتاب را بخواند؟
همه مامان‌هایی که می‌خواهند بچه‌ای تربیت کنند و به خودشان اجازه می‌دهند جلوی بچه‌شان، قیافه، رنگ پوست، هیکل، لحن صدا یا هر ویژگی فیزیکی فرد دیگری را مسخره کنند یا به باد انتقاد بگیرند.
همه معلم‌هایی که قبل از کامل شدن شعورشان معلم شده‌اند.
همه آدم‌هایی که حداقل یک بار در زندگی‌شان دیگران را بر اساس ویژگی‌هایی که هیچ نقشی در آن نداشته‌اند، قضاوت یا مسخره کرده‌اند.
شاید خیلی‌های دیگر هم باید این کتاب را بخوانند. چون هنوز هم در همه‌ جای دنیا، حتی در دل جوامعی که ادعا می‌کنند فوق‌العاده دین‌مدار و اخلاقی هستند، آدم‌ها مرتبا در حال قضاوت کردن دیگران هستند، آن هم بر اساس چیزهایی که فرد مقابل ذره‌ای در شکل‌گیری آن نقشی نداشته. آدم‌ها به خودشان اجازه می‌دهند مرتب به طرف مقابل بگویند چه دماغ بزرگی داری، چه قدر صورتت جوش دارد، قدت چه قدر بلند یا کوتاه است، موهایت وزوزی است، چه قدر چاق یا لاغر هستی، و … در واقع، هنوز هم اکثر آدم‌ها فوق‌العاده بی‌شعورند. پس خواندن این کتاب می‌تواند یک توصیه عمومی باشد. داستان دختری که با ویژگی منفی‌ای که هیچ نقشی در آن نداشته متولد شده: اچ‌آی‌وی مثبت!

ارسال شده در کتاب | ایده شما

تندتر از عقربه‌ها حرکت کن

آذر ۲۲ام, ۱۴۰۰

وقتی این کتاب را می‌خواندم، دلم می‌خواست از خانه بزنم بیرون و تا ته خیابان بدوم.
دوست داشتم بامبو را از خواب بلند کنم و مجبورش کنم بنشیند همراهم تا ته کتاب را بخواند.
دلم می‌خواست زنگ بزنم زهراسادات و اصرار کنم که همین الآن آن را بخرد و بخواند.
نه چون روایت خیلی خوبی داشت، که نداشت!
نه چون مسیر تخصصی قهرمان آن طوری بود که قابل الگوبرداری باشد، که نبود!
نه چون کلی فرمول و الگوی موفقیت جلوی روی آدم می‌گذاشت، که نمی‌گذاشت!
فقط و فقط چون این کتاب روایت توانستن بود. روایت دست روی زانو گذاشتن و بلند شدن و دویدن بی‌وقفه! روایت گوش ندادن به همه آن‌هایی که می‌گویند نمی‌شود. روایت توجه نکردن به همه کسانی که می‌گویند راه درست متفاوت است. روایت متفاوت فکر کردن، متفاوت عمل کردن، متفاوت نتیجه گرفتن!
دوست دارم توی این روزهای مه‌آلود و مبهم، آن را بدهم دست زهراسادات، دست بامبو، دست همه آن‌هایی که تلاش می‌کنند کاری بکنند و همه دنیا جلویشان ایستاده‌اند که بگویند نمی‌شود! نمی‌توانی! این‌طوری درست نیست! بدهم دست همه‌ آن‌هایی که به جای رفتن، مانده‌اند که بسازند! همه آن‌هایی که مطمئنم روزی، می‌توانند! قطعا می‌توانند.

ارسال شده در کتاب | ایده شما

آرزو

شهریور ۱۱ام, ۱۴۰۰

بزرگترین آرزوی مادی‌ام در این لحظه چیست؟
پاییز یا زمستان باشد.
با بچه‌های دانشگاه توی استخر باشیم. از سقف بلند استخر بخار هوای میعان شده چکه چکه بریزد روی سرمان. زن‌های پیر توی قسمت کم عمق برای خودشان جمع شده باشند و آن خانم خوش صدای همیشگی آواز بخواند. اینقدر شنای قورباغه کنم که بمیرم. بعدش برویم جکوزی. بعد ساعت‌ها با آن سشوآرهای کم رمق موهایمان را خشک کنیم. بعدش برویم خانه.
الآن بزرگ‌ترین آرزوی مادی‌ام همین است.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ایده شما