مرداد ۲۹م, ۱۳۹۶

و بعد از گذراندن آن راه طولانی بود که، فهمید باید چراغ خودش را در دست بگیرد، نه اینکه با شمع دیگران راهش را روشن کند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

مرداد ۵م, ۱۳۹۶

راستش را بخواهی، هنوز پیدایش نکردم. پیدا کردنش، حتی از پیدا کردن تو که سوزنی بودی توی انبار کاه، سخت تر بود! اما می‌دانی، من فرصت صبر کردن دارم. آن قدر دنیا را زیر و رو می‌کنم تا پیدایش کنم.‌‌
خودم را می‌گویم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

صبا

مرداد ۵م, ۱۳۹۶

راستش را بخواهم بگویم صبا، من هنوز باور نکرده‌ام که تو مرده‌ای. هنوز هم فکر می‌کنم زنده‌ای و منتظرم پیام‌های تلگرامم را جواب بدهی. هنوز هم به دستبندهای رنگی و آویز ساعتت و رنگ پوستت فکر می‌کنم. به حرف زدنت و خندیدنت و راه رفتنت. به ساعت‌های طولانی‌ای که با هم حرف می‌زدیم. به انبوه خاطرات عجیب و غریبی که با هم داشتیم. به همه‌ی پیام‌هایی که رد و بدل کردیم. به شکل‌های امتحان هندسه که برایت می‌کشیدم. هنوز هم منتظرم بیایی و به من شبیه‌سازی یاد بدهی. بنشینیم توی لابی و دم غروب تمرین الگوریتم بنویسیم. منتظرم جواب سوال‌هایی که مانده بود را از تو بپرسم. اصلا حواست بود که هنوز چه‌ قدر حرف داشتم که می‌خواستم به تو بزنم؟ آن آخرین باری که با هیجان برگشتی سمت من که میز پشتی‌ات نشسته بودم. آن آخرین پیام‌هایی که یک روز قبل از مردنت برای هم فرستادیم و من نمی‌دانستم آخرین پیام‌های تو هستند.
می‌دانی صبا، من هنوز هم باور نکرده‌ام که تو مرده‌ای، برای همین هنوز هم منتظرم که دوباره برویم توی مسجد و ساعت‌ها زیر پنجره دراز بکشیم و برای هم از «عشق» بگوییم…
لطفا بیا و بگو که زنده‌ای. من نمی‌دانم با این حفره‌ی خالی توی قلبم باید چه کار کنم صبا.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

تیر ۲۵م, ۱۳۹۶

بهشت همین جاست؟

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

گر در میکده را پیر به عشاق گشود

فروردین ۲۹م, ۱۳۹۶

کاش در بهشت ما را به حضورت راهی باشد…

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

فروردین ۲۷م, ۱۳۹۶

هرگز منتظر نماندیم. به جایش با تمام قدرت دویدیم و دویدیم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آن روز

فروردین ۲۷م, ۱۳۹۶

ساده بود.
زیبا بود.
شاد بود.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

فروردین ۲۷م, ۱۳۹۶

جایی میان تاریکی ها بودیم. آمد و چراغی دستمان داد.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

فروردین ۲۷م, ۱۳۹۶

کاف عزیز، این را یادم نرود به تو بگویم که ما شاید زخم بخوریم، شاید خسته شویم، شاید زمین بیفتیم و شاید زیر سنگین‌ترین بارها کمر خم کنیم، ولی هرگز متوقف نمی‌شویم. هم چنان می‌رویم تا بالاخره روزی برسیم. حتی اگر مقصد آن قدر دور باشد که هیچ گاه چراغ‌هایش را هم نبینیم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بهمن ۱۲م, ۱۳۹۵

سلام امام.
سلام…

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما