متاسفانه سیستم عامل خوبی انتخاب نکرده ای

دی ۴ام, ۱۳۹۴

قبل از امتحان سیستم عامل داشتم overflow می کردم. چون چیزهای زیادی را فقط ریخته بودم توی مغزم و روی هم پشته کرده بودم. داشتم به بچه های ردیف عقبی و جلویی می گفتم overflow کرده ام که مریم برگشت و گفت حالا overflow که خوبه، یه وقت deadlock نکنی. الآن که نمره های میان ترم آمده و ما حتی رفته ایم برگه هایمان را هم نگاه کرده ایم و سر کلاس بچه ها با استاد بحث هم کرده اند و خلاصه می خواهم بگویم زمان زیادی گذشته، مدام این حرف مریم توی گوشم است که بپا deadlock نکنی. الآن که ۵شنبه شب است، خوب که فکر می کنم می بینم deadlock کرده ام. خیلی وقت پیش. و متاسفانه الآن تازه فهمیده ام. الآن که دارم حرف می زنم، پروژه سیستم عامل نصفه است. دیگر حتی یک کلمه از آن کتاب دراز انگلیسی را نمی فهمم. پروژه پایگاه داده java.util.ConcurrentModificationException خورده. من نمی فهمم باید با آن چه کار کنم. دیشب وسط عروسی، درست آن وسط، مهسا یک دفعه گفت: وااای! تست کیس!! و من فکر می کنم فقط یک کامپیوتری ممکن است که وسط عروسی، درست آن وسط، به فکر تست کیس بیفتد. اصلا بقیه این حرف ها را می فهمند؟ مقاله استاد ابطحی را ننوشته ام. برای ارائه اولیه رفتم به مدت یک ربع همه اش از خودم حرف درآوردم و حتی یک دانه از حرف هایم منبع نداشت. اما ارائه ام به دور دوم راه پیدا کرد. یعنی حالا باید بروم سر کلاس ارائه بدهم و یک مقاله درست و درمان هم برای استادم بفرستم. تمرین طراحی الگوریتم مانده. بی رودربایستی ذره ای از درس نفهمیده ام. به صبا فحش می دهم که به مشورت او با این استاد برداشتم و صبا به خودش فحش می دهد که فکر کرده بود این استاد بهتر است. همه ی این کارها را باید یکشنبه تحویل بدهم. همه اش یک جا. حالا چه کسی پاسخگوی من است؟ از صبح تا شب، به دور خودم می چرخم. می روم دانشگاه، می آیم خانه. کد می زنم. می خوابم. می روم دانشگاه، می آیم خانه. کد می زنم. می خوابم. داستان چیست؟ دقیقا دارم چه کار می کنم؟ چرا من نه در acm جایی دارم نه در جشنواره فجر؟ چرا نه مهندس شدم و نه یک نویسنده ورشکسته؟ دقیقا دارم به چه سمتی می روم؟ آدم های اطرافم، دارند با سرعت به سمت هدفی پیش می روند. دارند مهندس می شوند. برای مهندس شدن خودشان را به درو و دیوار می کوبند و انصافا عالی اند. لازم نیست گوی جهان نما داشته باشم. کافی است به الآنشان نگاهی کنم تا بفهمم چه آینده روشنی دارند. عده ای شان کلا درس را رها کرده اند و رفته اند دنبال زندگی شان. هر کسی دنبال چیزی. اما من شدیدا deadlock کرده ام. نه مهندسی ام پیش می رود، نه هنرمندی ام. آدمی هستم سردرگم. انسان های اطرافم را نمی فهمم. ادبیاتشان را درک نمی کنم. آن ها هم زبان من را نمی فهمند. ساجده نمی تواند مکالماتم را درک کند. ساجده ای که فکر می کردم هر کس نتواند بفهمد، او حداقل ذره ای می فهمد. اما حالا ساجده هم نمی تواند بفهمد وقتی چیزی می گویم، دقیقا دارم چه می گویم. مجبورم مدام کلماتم را توضیح بدهم. به خاطر همین تصمیم گرفته ام کمتر حرف بزنم. شین دیوانه ای بود که خدا روزی سر راهم قرار داد و خیلی زود برش داشت. طوری که وقت نکردم به اندازه کافی در کنارش دیوانگی کنم. کیم کاپسو عوض شده. زیادی مذهبی شده. من هیچ وقت این قدر مذهبی نبودم. هر چند همیشه افکار مذهبی داشته ام که من را از جنایتکار شدن و افتادن در کارهای خلاف حفظ کرده است. شاید هم کیم همان آدم قبلی است و من تنها یک واقعیت فیلتر شده از او دریافت می کنم. وگرنه همان دختر مارک پوشی است که قرار بود زن یکی از فوتبالیست های معروف بشود و زندگی اش را به خاکستر تبدیل کند. پرنسس واقعا تبدیل به پرنسس شده. خب من هم اگرچه خوی اربابی دارم، اما درباری نیستم. پیری واقعا پیر شده. چون تنها کسی است که مثل من خودش را توی یک deadlock لعنتی انداخت. منتها پیری شده مسئول بسیج دانشکده شان. این نقطه درخشانی در کارنامه اوست. چیزی که به یک نقطه سیاه در کارنامه من تبدیل شد. سعی کردم وارد بسیج بشوم، شدم، و بعد به مفتضحانه ترین حالت ممکن از بسیج آمدم بیرون. تبدیل شدم به خائن مسئولیت ناپذیر. پس پیری از من جلوتر است. صبا معلم هندسه مدرسه شان شده. برایش شکل های امتحانی را با کامپیوتر می کشم. اما مدرسه ما هرگز از من نخواست که معلم تئاترشان بشوم. شاید هم مدرسه با خودش فکر می کند که فلانی رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. اصلا آیا کسی آن دوران طلایی ما را به یاد دارد؟ اصلا چه کسی گفته که ما طلایی بودیم؟ شاید این یک توهم مسخره است. توی استراحتگاه برای یکی از بچه های مدرسه مان حرف هایی می زنم که آخرش می گوید خیلی خب! احتمال این که انتخاب اشتباهی کرده باشم بیشتر شد! همین قدر وحشتناک. به او می گویم که نگران نباش. بیشتر آدم هایی که دیده ام مثل خودم و تو، اشتباه انتخاب کرده اند. زمان دارد می گذرد. خیلی تند. و من ایستاده ام، بدون اینکه بدانم باید به کدام سو بدوم. گاهی تصمیم می گیرم که از فردا خودم باشم. همان طوری زندگی کنم که برایش ساخته شده ام. اما تا وقتی که توی این deadlock لعنتی گیر کرده ام، جلو و عقب رفتن بی فایده است. فقط باید منتظر یک هلی کوپتر امداد بود.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)

3 پاسخدر “متاسفانه سیستم عامل خوبی انتخاب نکرده ای“

  1. وندا می‌گوید :

    یعنی عالی بود…
    منم هرچند وقت یه بار به این ددلاک لعنتی پی میبرم…ولی انگار یه جایی هستم که هیچ راهی ندارم..خب ددلاکه دیگه..پس سعی می کنم فراموش کنم و با قدرت و شاد ادامه بدم!!
    ولی بهد دوباره یه اتفاقی میفته که این ددلاکه لعنتی رو به یادم میاره..و من دوباره سعی می کنم ادامه بدم!!
    حتی به خودم شک می کنم!شاید من کلا آدم اشتباهی هستم!اصن از کجا معلوم اگه جای دیگه ای بودم موفق بودم!!!اصن از کجا معلوم اون کار درسته!!!
    فقط باید منتظر هلی کوپتر امداد بود.
    🙁

  2. طرحواژه می‌گوید :

    الامل کالسراب…
    یغر من رآه و یخلف من رجاه
    آرزو چون سراب است
    بیننده را می فریبد و امیدوار را ناامید می کند
    .
    .
    .
    شاید یک معنای آرزو ، فکر و خیالات ما نسبت به آینده های دور و دست نیافتنیی باشه که قوت قدم برداشتن رو از پاهای ما میگیره
    اما معنی دیگش این جلوه ها و زرق و برق هاییه که تو زندگی آدمای اطرافمون میبینیم و هرچی تو خودمون میگردیم پیداش نمیکنیم
    تیغ این دومی از اولی تیزتره

  3. zahra shahriari می‌گوید :

    سلام سیده زهرا
    باورت می شد من یه بار دیگه برگردم اینجا؟
    منم یه جورایی احساس تو رو دارم…
    ولی خوب با یه کم تفاوت…
    خواستی خوشحال میشم راجع بهش با هم حرف بزنیم 🙂

گذاشتن یک پاسخ