چشمت هنگامه ی کمانداران است…
بهمن ۱۳ام, ۱۳۹۴
الان که این نوشته دارد منتشر میشود، من توی اتاق عمل هستم. دکتر دارد چشمهایم را لازک میکند. عینک قاب مشکی مدل ۲۰۱۵ ام، می رود توی جعبه اش، کنار عینک های قبلی. کنار جعبه گل گلی عینک دسته چرم، جعبه کوچک و جمع و جور عینک تیتانیوم، جعبه سفید پر از عکس سگ و شیر و روباه عینک کائوچویی قاب شفاف نازنیم که سر کلاس نقشه کشی از وسط نصف شد و یک نصفه اش پرت شد پشت بچه ها. پرونده عینک هایم بسته می شود و دوباره جعبه سیاه و بزرگ عینک آفتابی ام برمیگردد روی میز. از چند دقیقه دیگر من با چهره قبلی ام خداحافظی می کنم. آن قیافه عینکی که خیلی حرف ها با خودش داشت، دیگر برایم وجود نخواهد داشت. یک دختر معمولی بدون عینک می شوم. همیشه به نظرم عینکی بودن وجه تمایزی بود که می توانست آدم های کتاب خوان و سخت کوش را از بقیه جدا کند. هرچند کتاب خوان های زیادی هم هستند که عینکی نیستند و عینکی های زیادی هم هستند که کتاب خوان نیستند، اما عینکی بودن تا حدی می توانست این دو گروه را جدا کند. با مرزی ملایم و نه چندان دقیق. حالا توی این مرز، من در حال گذر از عینکی ها به سمت بی عینک ها هستم. دستمال عینک های زرد و مشکی و آبی و آن دستمالی که رویش عکس یک زن دارد، حتی آن دستمالی که ساجده برایم خرید، از زندگی روزمره ام حذف می شوند. صبح ها نباید روی میزم دست بکشم تا عینکم را پیدا کنم و شب ها اشتباهی با عینک توی تختم نمی روم. از این به بعد می توانم توی استخر، خودم ساعت را ببینم. می توانم ناگهان هر جایی به خواب بروم بدون این که نگران عینکم باشم. عینک دردسر دارد، کثیف می شود، کج می شود، می شکند. پیدا کردن عینک خوب، دردسر است. عینک اولم، یک عینک قاب مشکی با دسته های چرمی بود. بین همه عینک ها، آن را که دیدم، همان اول فهمیدم که می خواهمش. هرچند بعدش همیشه دسته های فوق العاده اش زیر موهایم بود و دیده نمی شد. اما مهم این بود که چنان دسته هایی داشت. عینک دسته چرمی نازنین آن قدر روی دماغم سنگینی کرد که رفتم و یک عینک تیتانیوم بدون قاب خریدم که به تف بند بود. هیچ وقت هم به دلم ننشست. خیلی زود دیگر با آن از ته کلاس تخته را نمی دیدم و وقتی آقای شاه مرادی از من می پرسید که چرا زنگ قبل ته کلاس بوده ای و حالا آمده ای جلو، می گفتم که چون من کورم. به طور اتفاقی رفتم توی عینک فروشی ای که قشنگ ترین و بهترین عینک های دنیا را یک جا جمع کرده بود توی مغازه اش. از بین دریای عینک های کائوچویی اش که دیگر شبیه آن ها را هیچ جا ندیدم، عینک قاب شفافی با دسته های مثل نردبان برایم چشمک زد. آن عینک مال من شد. احساس فوق العاده ای داشتم. اولین باری که آن را زدم، دنیا آن قدر شفاف بود که می توانستم توی اتاق های ساختمان انتهای خیابان را ببینم. از آن روز آن قدر ته کلاس نشستم که خودم خسته شدم. از این که می توانستم از آن انتها آن قدر تخته را شفاف ببینم احساس قدرت می کردم. عینکم را دوست داشتم. آن قدری که وقتی برای اولین بار با آن وارد مدرسه شدم و همه یک صدا گفتند که خیلی عینک زشتی است، ذره ای از آن بدم نیامد. بلکه هر روز بیشتر به آن علاقه مند شدم. عینکم راحت ترین عینک دنیا بود. عاشق انحنای خیلی ظریف لبه بالایی اش بودم. آن قدر تک تک جزئیاتش عجیب و حیرت انگیز بود که هر روز با خودم فکر می کردم طراح آن تمام هنر و استعدادش را برای طراحی اش خرج کرده. با عینکم حتی می توانستم بخوابم و ذره ی کج و کوله نشود. فقط روزهای آخری که آن را داشتم، یک روز توی یکی از حجره های حوزه، یک نفر گفت که چه عینک جالبی. اولین و آخرین باری که یک غریبه از عینک نازنیم تعریف کرد. چند روز بعدش به او گفتم که دیگر آن عینک را ندارم. چون از وسط نصف شده. عینک عزیزم وسط کلاس نقشه کشی نصف شد. یک نصفه اش پرت شد پشت بچه ها و یک نصفه اش توی دستم ماند. حیرت زده به آن نگاه کردم و فهمیدم که روزگار زیبای این عینک به سر رسیده. احساس کردم که بخشی از هویتم را از دست داده ام. تصویری که چند سال از خودم دیده بودم و بقیه دیده بودند، ناگهان وسط کلاس نقشه کشی از دستم رفت. آن لحظه بزرگ ترین نگرانی ام این بود که آیا می توانم باز هم عینکی پیدا کنم که این قدر دوستش داشته باشم؟ بعد از کلاس با دوستم که شوهرش آمده بود دنبالش رفتم خانه. به این بهانه که نمی بینم و ممکن است تصادف کنم. میدانستم بهانه مسخره ایست. نصف بیشتر آدم هایی که میشناختم شماره چشمشان به اندازه من بود و با این حال حتی یک بار هم عینک نزده بودند. پس بدون عینک تصادف نمی کردم. اما می خواستم وجود یک مشکل را اثبات کنم. این که من بدون عینک باگ دارم. آن روز تا شب، حال و هوای عجیبی داشتم. به عینک فروشی های زیادی سر زدم. ولی هیچ کدام، آن چیزی که من می خواستم را نداشتند. عینک فروشی بی نظیری هم که آن عینک دوست داشتنی ام را از آن خریده بودم، بسته بود و رفته بود سربازی. آخرهای شب، یک عینک فروشی جدید توی خیابان خودمان کشف کردیم. عینک هایش را امتحان کردم و بازهم ناامید شدم. فکر کردم که شاید مجبور بشوم لنز بگذارم وقتی هیچ عینکی آن چیزی نیست که من میخواهم. در آخرین لحظه، با نا امیدی عینکی که توی تمام عینک فروشی ها توصیف کرده بودم و همه گفته بودند چنین چیزی توی بازار نیست، برای مغازه دار توضیح دادم. داشت! فقط چند روز بود که چنان عینکی آمده بود و من می توانستم آن را داشته باشم. ترکیب بی نظیری از عینک کائوچویی و عینک عادی. هرچند هیچ وقت نتوانست جای عینک قبلی ام را بگیرد. جنازه عینک قبلی را گذاشتم توی جعبه اش کنار جعبه های عینک های قبلی. حتی یک بار هم، چند ماه بعد، رفتم سراغش آن را در آوردم، دستی به آن انحنای ظریف و قشنگش کشیدم و کمی غصه خوردم، بعد دوباره گذاشتمش توی کمد. وقتی عکس های خودم را می بینم با آن عینک، احساس خوبی دارم. حس قیافه ای که روزی داشته ام و حالا دیگر ندارم. عینک هیچ وقت برایم راحت و بی دردسر نبود. تمیز نگه داشتن شیشه های عینک، سخت ترین کاری است که یک عینکی باید بکند. البته برای عینکی ای که شفاف دیدن دنیا برایش مهم باشد. برای کسی که می خواهد رنگ سبز برگ های تازه را از برگ های قدیمی تشخیص بدهد. حالا من در حال گذر از عینکی بودن به عینکی نبودن هستم. از چند دقیقه دیگر، بدون عینک دنیا را خواهم دید. با چشم های خودم. تماشای بدون واسطه ی زندگی.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (5)
بهمن ۱۳ام, ۱۳۹۴ در ۷:۴۷ ب.ظ
“تماشای بدون واسطه ی زندگی.”
بهمن ۱۴ام, ۱۳۹۴ در ۴:۵۰ ق.ظ
جور دیگر باید دید…
بهمن ۱۶ام, ۱۳۹۴ در ۹:۳۰ ب.ظ
تمیز نگه داشتن شیشه های عینک، سخت ترین کاری است که یک عینکی باید بکند.
دیگه کسی نیست تا ردیف اول کلاس ریاضی پیش دانشگاهی، وقتی صبح سه شنبه آقای مشفق داره هندسه تحلیلی درس میده، عینکم رو برام تمیز کنه.
بهمن ۲۳ام, ۱۳۹۴ در ۴:۵۶ ب.ظ
باعریکلا مغول باریکلا!!!
: ) : ) : )
عالی
اسفند ۲۲ام, ۱۳۹۴ در ۱:۴۱ ق.ظ
زرییییی…تازه فهمیدم استیکر آدم عینکی و بی عینک چه معنی ای میده…:-)
واقعا عینک جزءی از هویت آدمه…و این هویت جدید بی عینکت مبارک!