اسفند ۵ام, ۱۳۹۴

خواب دیدم با مهسا داشتیم پله های جلوی مقبره حضرت سلیمان را جارو می زدیم. با جاروهای دسته دراز جادوگری. یک یهودی هم آمده بود زیارت نامه بخواند که با هم شروع کردیم راجع به رمان های یک ریاضی دان معروف حرف زدن. به او گفتم اگر فارسی یاد بگیرد می تواند یکی از بهترین رمان های این ریاضی دان را که به زبان فارسی نوشته شده بخواند. بعد یک جلد از آن رمان را هم به آن یهودی اهدا کردم. مثل کتاب میشولی بود.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

گذاشتن یک پاسخ