اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۵
اعتکاف، اتفاق خوب و خوشایندی بود که به نصفه تحویل دادن تمرین سیگنال و ننوشتن تمرین تحلیل و نخواندن شبکه کاملا می ارزید. جالب ترین قسمت اعتکاف، پرسش های زن ها راجع به چادر رنگی من و دخترخاله ام، تعجب زن ها از مدل چادر بستن من و دختر خاله ام، عملیات شماره گرفتن از دخترهای خوب، فرم ها(!!)، گعده ی خصوصی حل معضل سینما، عبادت نشسته و خوابیده و در حالت کما، پرش از روی سر بقیه برای رسیدن به در، دیدن آشناهای قدیمی و درنهایت مشاهده پرتاب یک انسان داخل حوض مسجد نبود. جالب ترین قسمت اعتکاف، قسمتی از دعای ام داوود بود که می گفت: «یا حافظ بنت شعیب». دفعه قبلی متوجه این جمله عجیب نشده بودم. تا موقع نماز توی فکرش ماندم و بعد یادم رفت و دوباره امروز یادم آمد. من نویسنده متون دینی هم نیستم که بخواهم بنشینم این بخش از دعا را تحلیل کنم، اما برایم تکان دهنده بود و به آن فکر می کنم. شاید از این به بعد بعضی روزها وسط درگیری و خستگی و فشارهای روزمره، خدایم را همین طوری خواندم: یا حافظ بنت شعیب.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)
اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۵ در ۱۲:۲۱ ق.ظ
مثل همیشه عالی:))
واقعا از خوندن نوشته هات لذت می برم…