اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۵
تصور کن ده سال دیگر باشد و شب باشد و سرد هم باشد و ما توی سالن نمایش روی سن باشیم و جوراب پشمی پوشیده باشیم و به جز سن همه جا تاریک باشد و کسی دیالوگ هایش را حفظ نکرده باشد و من مدام داد و هوار کنم و از دست بقیه حرص بخورم و چند روز دیگر اجرایمان باشد و یک دفعه یک هیبت سیاه ته سالن ببینیم و از ترس جیغ بکشیم و داد بکشیم و بپرسیم که تو کی هستی و جوابی نیاید و وحشتزده حتی گریه هم بکنیم و یکی مان بدود ته سالن توی دل ترس و روی صندلی های ردیف عقب، ناظم دبیرستانمان را ببیند که آمده تمرین نمایشمان را تماشا کند.
تصورش قشنگ است.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (7)
اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۹۵ در ۱۰:۴۹ ب.ظ
توی یک تصور قشنگ هم یک ناظم باید آخرش “هیبت سیاه” باشه 🙂
اردیبهشت ۲۵ام, ۱۳۹۵ در ۱۱:۱۴ ب.ظ
اینو هیچکس جز ما چند نفر نمیفهمه
خرداد ۱۹ام, ۱۳۹۵ در ۹:۱۷ ب.ظ
همیشه دلم می خواد اون فردی باشم که می ره تو دل ترس فقط اون فرد می تونه تصور قشنگ رو پایان تمام قصهها رغم بزنه.
خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۵ در ۱:۳۱ ق.ظ
اصن انگار نه انگار که فصل امتحاناس…
قبلنا تو امتحانا زود به زود پست جدید میذاشتی
خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۵ در ۴:۱۳ ب.ظ
منم hoda رو تایید میکنم!
پست بذار دیگه زهرا! دلم گرفت..
خرداد ۲۹ام, ۱۳۹۵ در ۳:۵۵ ب.ظ
پست بذار???
شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۵ در ۱۰:۵۱ ب.ظ
ای وای :)) من هیچ نقشی نداشتم ولی خوش شانط بودم ک اونجا بودم