اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۵

تصور کن ده سال دیگر باشد و شب باشد و سرد هم باشد و ما توی سالن نمایش روی سن باشیم و جوراب پشمی پوشیده باشیم و به جز سن همه جا تاریک باشد و کسی دیالوگ هایش را حفظ نکرده باشد و من مدام داد و هوار کنم و از دست بقیه حرص بخورم و چند روز دیگر اجرایمان باشد و یک دفعه یک هیبت سیاه ته سالن ببینیم و از ترس جیغ بکشیم و داد بکشیم و بپرسیم که تو کی هستی و جوابی نیاید و وحشتزده حتی گریه هم بکنیم و یکی مان بدود ته سالن توی دل ترس و روی صندلی های ردیف عقب، ناظم دبیرستانمان را ببیند که آمده تمرین نمایشمان را تماشا کند.
تصورش قشنگ است.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (7)

7 پاسخدر ““

  1. طرحواژه می‌گوید :

    توی یک تصور قشنگ هم یک ناظم باید آخرش “هیبت سیاه” باشه 🙂

  2. هدی می‌گوید :

    اینو هیچکس جز ما چند نفر نمیفهمه

  3. حورا می‌گوید :

    همیشه دلم می خواد اون فردی باشم که می ره تو دل ترس فقط اون فرد می تونه تصور قشنگ رو پایان تمام قصه‌ها رغم بزنه.

  4. hoda می‌گوید :

    اصن انگار نه انگار که فصل امتحاناس…
    قبلنا تو امتحانا زود به زود پست جدید میذاشتی

  5. هدا می‌گوید :

    منم hoda رو تایید میکنم!
    پست بذار دیگه زهرا! دلم گرفت..

  6. مهشید می‌گوید :

    پست بذار???

  7. آذی می‌گوید :

    ای وای :)) من هیچ نقشی نداشتم ولی خوش شانط بودم ک اونجا بودم

گذاشتن یک پاسخ