تیر ۶ام, ۱۳۹۵
روزهای خوشی بود. روزهای بیخیالی و شادی. روزهای گروه تئاتر و اتاق۱۰. اسطورههای یونانی و داستان های سرخپوستی. روزهای داستانهای دستنویس و شعرهای بیقافیه. همان روزها بود که داستان افسانهایام را نوشتم. با دستخطی که آن موقعها هنوز قربانی کیبورد نشده بود. توی سرویس بودیم که آن موقعها فرصت تمام دیوانگیهای عالم را برایمان فراهم میکرد. با رانندهای که زن بود تا ما راحتتر باشیم. زیاد بخندیم. بلند بخندیم. شاد باشیم. چلیپی کنار شیشه نشسته بود و داستان من را میخواند. پشت چراغ قرمز توی خیابانهای پهن و قشنگ آن محله. یک پسر دستفروش، همسن ما، آمد کنار شیشه. به چلیپی گفت داری درس میخوانی؟ تمام اندوه عالم، بیشتر از تمام اندوهی که در تمام زندگیام دیده بودم، یکجا در صدای آن پسر بود. پسری که داشت بامبو میفروخت.
روزهای خوشی بود. روزهای بیخیالی و خنده بود که بیخیالی را بوسیدم و گذاشتم کنار. بیدغدغه خندیدن را فراموش کردم. از آن روز سخت درس خواندم. سخت زحمت کشیدم. بیشتر از همه درس خواندم. بیشتر از همه کتاب خواندم. بیشتر از همه مدرسه را جدی گرفتم. بیخیال خیلی چیزهایی شدم که آنها را میخواستم. پیشدانشگاهی شدیم، درس خواندم. زیاد. کم خوابیدم و زیاد خواندم. آمدم شریف. قید تئاتر را زدم. قید آرزوهایم را زدم. اسطورهها و افسانهها توی کتابخانهام خاک خوردند. خوشیهای بی دغدغهام را دادم و به جایش یک زندگی شلوغ و پر دغدغه را انتخاب کردم. داستانهای سرخپوستی جایشان را به پروژهها و تمرینهای بیپایان دادند. به ترمهای طولانی و طاقت فرسا. تعطیلات نداشته و زندگی صفر و یکی.
تو شاهد باش که قید خیلی چیزها را زدم و به جایش سخت زحمت کشیدم. برای اینکه روزی بتوانم کاری بکنم که دیگر هیچ پسری به جای درس خواندن سر چهارراه بامبو نفروشد. خودت شاهد باش و توی این روزهای سخت و شلوغ، دستم را بگیر.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (5)
تیر ۷ام, ۱۳۹۵ در ۱:۴۷ ب.ظ
….
تیر ۸ام, ۱۳۹۵ در ۱۲:۱۸ ق.ظ
چقدر خوب بود.
تیر ۸ام, ۱۳۹۵ در ۲:۵۵ ب.ظ
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون…
تیر ۱۳ام, ۱۳۹۵ در ۲:۴۲ ق.ظ
دوست داشتم این متن رو
تیر ۱۹ام, ۱۳۹۵ در ۱۱:۵۰ ق.ظ
???