دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم

مرداد ۲۹ام, ۱۳۹۵

توی زندان که بودم به خاطر اخلاق خوبم از بند قاچاقچی‌ها منتقل شدم به بند بدهی‌دارها. البته خودم جای اولم را بیشتر ترجیح می‌دادم. آن جا هر کس برای خودش خلاقیت و ایده‌ای داشت. توی بند بدهی‌دارها، سر و کله هدا پیدا شد. شرکتش ورشکست شده بود و از پشت میزش توی طبقه سی‌ام، کارش رسیده بود به طبقه دوم یک تخت فلزی. شنیده بودم ورشکست شده ولی نمی‌دانستم تا این حد. دیدن هدا بدترین اتفاقی بود که می‌توانست برایم بیفتد. سال ها بود تلاش کرده بودم دانشگاه و خاطراتش را فراموش کنم. حالا هدا درست در روزهای پیچیده زندگی‌ام، دوباره پیدا شده بود و همه چیز را به یادم می‌انداخت. فکر می‌کردم از همان روزی که محل کارآموزی‌مان جدا شد، راه هایمان هم جدا شده. خیالم راحت بود که حتی دیگر در آن محله قبلی هم زندگی نمی‌کردم که هر صبح همه استاد‌ها و هم کلاسی‌هایم را توی خیابان‌های اطراف خانه‌ام ببینم. راهم از هدا جدا شده بود و سال ها از او دور شده بودم و دوباره توی بند بدهی‌دارها داشتم او را می‌دیدم. من آن قدر با گذشته‌ام فرق کرده بودم که توقع داشتم من را نشناسد. اما شناخت. همه چیز هم یادش بود. با دقیق‌ترین جزئیات. گفتم هدا، همان روزی که نتوانستم بیایم تولدت، از همان روزها بود که مسیرمان عوض شد. توقع نداشتم باز هم‌دیگر را ببینیم. هرچند من تصور می‌کنم این جا فقط یک پل است که روی آن موقتا هم‌مسیر هستیم و بعد از آن بازهم قرار است با سرعت نور از هم‌دیگر جدا بشویم. هدا گفت که مسیر ما روزی جدا شد که کارآموزی تو از ما جدا شد، نتوانستی تولد من را بیایی و پروژه هم نصفه ماند. راست می‌گفت. از همان روزها شروع شد. همان موقعی که من پشت آن میز کوچک گوشه شرکت جایی که باد پنکه به آن نمی‌رسید نشسته بودم و ناامید به زندگی‌ام فکر می‌کردم. به آرزوهای تباه شده و همه آن چیزهایی که بهشان نرسیده بودم و فقط ازشان دور شده بودم. توی همان شرکتی که فقط یک دستشویی داشت و مجبور بودم آن قدر صبر کنم که ساعتم تمام بشود و بدوم تا دانشکده که بتوانم با خیال راحت بروم دستشویی. بعد از همان روزها بود که بی سر و صدا برگه انصراف را پرینت کردم، امضاهایش را گرفتم، کمدم را خالی کردم و کلیدش را تحویل دادم و بدون این که با کسی خداحافظی کنم، از دانشگاه رفتم. برای همیشه. ولی هدا توی دانشگاه ماند. همه ماندند. خوب درس خواندند و موفق شدند و بعدها کارهایی کردند که در نظر خودشان مهم بود. هدا آن شرکت بزرگش را تاسیس کرد و بقیه هم افتخارات دانشگاه شدند. من وسط کارآموزی همه چیز را نصفه رها کردم و از آن جا به سمت چیزی که نمی‌دانستم چیست، فرار کردم. اسمم رفت توی لیست سیاه و همه آن چیزهایی که سال ها ذره ذره به دست آورده بودم، یک جا از دست دادم. مسیرم از همه هم‌کلاسی ها، هم‌دانشگاهی ها، دوستانم و همه کارآموزها جدا شد. نمی‌دانستم می‌خواهم چه بشوم ولی می‌دانستم آن چیزی را که بودم نمی‌خواهم. هدا از گذشته آمده بود توی حالایم. حالایی که می‌توانست خیلی متفاوت باشد. ولی من انتخاب کرده بودم که این‌گونه باشد.
روزی که از زندان آزاد شدم، هدا کارتش را به من داد. یک کارت خیلی شیک با طراحی فوق‌العاده که معلوم بود کلی پول بالای آن داده. کارت را انداختم ته ساکم و از زندان آمدم بیرون. هدا هم آمد بیرون. همه بدهی‌اش را پدرش یک‌جا داده بود. گیسو آمده بود دنبالم. یک بلیط هم برایم خریده بود به مقصد توکیو. مستقیم از راه زندان رفتم فرودگاه و پرواز کردم به سمت گروهم. توقع داشتم وقتی می‌رسم آن جا، با یک تاکسی بروم به سالن نمایش، بچه ها را ببینم که دارند تمرین می‌کنند، بنشینم روی یکی از صندلی ها و بعد از مدت ها با خیال راحت تمرینشان را تماشا کنم. بعد آن ها متوجه من بشوند و جیغ بکشند و به سمتم بدوند و من را بغل کنند. شب بشود و سالن از جمعیت پر بشود و بچه ها آن اجرای فوق العاده شان را داشته باشند و کیم طبق معمول دیالوگ هایش را فراموش کند ولی باز هم عالی باشد. اما هیچ کدام از این ها اتفاق نیفتاد. وقتی رسیدم سالن، دیدم که با یک برچسب بزرگ پلمپ شده. با کیم تماس گرفتم که ببینم چی شده. گفت نمی‌خواسته من را ناراحت کند و به خاطر همین زودتر خبرش را نداده، وقتی من را با مواد توی فرودگاه گرفته‌اند، اینترپول هم آمده آن ها را وسط اجرا ریخته بیرون و سالن را پلمپ کرده.
همان جا گوشه خیابان نشستم و با خودم فکر کردم که تمام شد. همه ی چیزی که به دست آورده بودم، از دست رفت. توی زندان هیچ وقت چنین حسی نداشتم. می‌دانستم که بالاخره آزاد می‌شوم و دوباره می‌توانم برگردم روی سن. ولی حالا آمده بودم و می‌دیدم که سالن نازنینم پلمپ شده. حتی وقتی دانشگاه را رها کردم هم، چنین حسی نداشتم. حالا برای اولین بار احساس بی چیزی می‌کردم. حس آدمی که هیچ چیزی برای افتخار کردن و دلخوشی ندارد. بی هدف توی خیابان های توکیو راه افتادم و با خودم فکر کردم که اگر تهران بودم، حتما یک آشنا من را می‌دید و می آمد دست هایم را می‌گرفت و می‌گفت هی! چرا غصه می‌خوری؟ می‌دانی که هیچ چیزی برای دل بستن و غصه خوردن نیست؟ ولی تهران نبودم، تهران پر از آدم های آشنا. تهرانی که هیچ وقت توی خیابان هایش احساس تنهایی نمی‌کردم. توکیو بودم، کیلومترها دورتر از همه گذشته‌ام. گذشته‌ای که به راحتی آن را پشت سر گذاشته بودم. سرگردان توی خیابان های توکیو راه می‌رفتم و با خودم زمزمه می‌کردم چرا غصه می‌خوری؟ چرا غصه می‌خوری؟
رسیدم به یک رستوران کوچک، رفتم تو و به صاحبش پولی دادم و تلفن را برداشتم. شماره را گرفتم و منتظر پاسخ ماندم. داشتم به هدا زنگ می‌زدم. نمی‌دانم چرا. می‌توانستم با کیم تماس بگیرم. تنها کسی که هنوز هم با من بود. یا با گیسو. وفادارترین و تنهاترین مادر روی زمین. کسی که همیشه بی هیچ توقعی توی هر شرایطی به من خوبی کرده بود. ولی با هدا تماس گرفتم. شاید می‌خواستم این طوری خودم را آزار بدهم. وقتی گوشی را برداشت، قبل از اینکه چیزی بگویم، گفت تویی؟ پرسیدم از کجا فهمیدی؟ من که چیزی نگفتم. گفت از روی پیش شماره‌ات. سال ها منتظر این بودم که بالاخره از توکیو با من تماس بگیری. پرسیدم می‌دانستی من کجا هستم و چه کار می‌کنم؟ گفت بله. همان طوری که تو می‌دانستی من چه شرکتی دارم و چه کاری می‌کنم. خوب گوش کن. آدم ها هیچ وقت از گذشته شان کاملا جدا نمی‌شوند. تو همه تلاشت را کردی که بروی و دور بشوی و همه ما را پشت سر بگذاری، ولی آخرش هم از همان توکیو می‌دانستی در زندگی‌مان چه می‌گذرد. چون ما گذشته تو بودیم و نمی‌توانستی از ما فرار کنی. حتی توی زندان دوباره به هم رسیدیم، چون زمین گرد است. وقتی داری با آخرین سرعت از کسی دور می‌شوی، حتما روزی دوباره به او می‌رسی. حالا هم من و تو داریم دوباره با هم حرف می‌زنیم، مثل آن موقع هایی که دیوانه های کوچکی بودیم و آن قدر جوان بودیم که بزرگ ترین دغدغه زندگی مان پروژه تحلیل بود.
گفتم دیگر کاری برای کردن و جایی برای رفتن ندارم. در زندگی ام یک بار همه چیز را رها کردم و از اول شروع به ساختن کردم. حالا برای دومین بار همه چیزم از دست رفته. فکر نمی‌کنم که نیروی دوباره ساختن را داشته باشم.
گفت تنها کاری که یک انسان باید بلد باشد، از نو ساختن است و تو این را خوب بلدی. حتی اگر خودت ندانی.
خداحافظی کردم و تلفن را گذاشتم. توی رستوران کوچکی توی خیابانی که نمی‌دانستم اسمش چیست. گوشه رستوران نشستم و یک قلم و کاغذ سفارش دادم. فکر کردم که حالا دیگر آن قدر از دست داده ام که از چیزی نمیترسم، شاید وقتش رسیده باشد که بالاخره همان کاری را بکنم که همه عمرم آرزویش را داشته‌ام. شروع کردم به نوشتن. حالا نوبت همه ی داستان‌ها بود. می‌خواستم از نو بسازم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

گذاشتن یک پاسخ