قلی
مهر ۵ام, ۱۳۹۵
قلی، هدیهای عجیب و بینظیر بود که یک روز صبح مال من شد. عضو جدیدی که بدون مقدمه وارد زندگیام شد و خیلی زود جایش را توی زندگیام پیدا کرد. این افتخار را پیدا کرد که صاحب همهی لباسهایی بشود که برایش میدوختیم. صاحب جورابهای بافتنی و ژاکتهای کوچولو. قلی هرگز فرزند من نشد و من حتی یک روز هم برایش مادری نکردم. فقط رفیق دیوانهای برایش بودم که وفادارانه هوایش را داشتم. وقتی مادرم رویش نشست، پایش را گچ گرفتم. هر روز صبح تا در سرویس با خودم میبردمش. همراه همهی سفرهایم شد. توی همهی مهمانیها حضور داشت. وقتی از همه عالم و آدم عاصی میشدم، توی سطل میانداختمش. به نشانه این که آن قدر عصبانی هستم که حتی به عزیزترین چیزم هم رحم نمیکنم. یک بار وقتی گول خورده بودم و فکر میکردم ماشین شهرداری آن را با خودش برده است، به حد مرگ گریه کردم. گهواره چوبی جالبی داشت که از بازاری قدیمی خریده بودیم و وقتی داشتیم آن را به بار هواپیما میدادیم، با تمام وجودم به مسئولش التماس کردم که مواظب باشند نشکند. وقتی چمدانها دانه دانه روی تسمه فرودگاه میافتادند، از استرس شکستن گهوارهاش داشتم دیوانه میشدم. هنوز هم به وضوح تصویر لحظهای که سالم روی تسمه به سمت ما میآمد توی ذهنم هست. هیچ وقت هیچ عروسکی نتوانست جای قلی را بگیرد و قلی تک ستاره دوران کودکی من باقی ماند.
قلی، دوران پرشکوهش را پشت سر گذاشت. روزی آمد که دیگر هر روز و هر ساعت صحبتی از او نبود و همیشه و هرجا همراهمان نبود. کم کم توی حاشیه رفت و کم کم جایش از زندگی روزمرهمان به کمد اسباب بازیها عوض شد و روزی هم آمد که زیر عروسک های دیگر بود. به آرامی فراموش شد. طوری که کسی متوجه حذف شدن آن از زندگیمان نشد.
سال ها بعد، یک روز خیلی بیمقدمه پدرم پرسید: پس قلی چه شد؟ خندیدیم و قلی را چند دقیقهای آوردم و بعد دوباره به کمد اسباب بازیها و وسط آن همه عروسک و اسباب بازی برگشت. انگار نه انگار که روزی شاه عروسکها و حتی عضوی از خانوادهمان بوده است. و بعد دیگر هیچ وقت هیچ کس حرفی از قلی نزد. انگار که هیچ صبحی قلی وارد زندگیمان نشده بود و همه آن سالها، اصلا قلی وجود نداشته.
قلی خیلی راحت فراموش شد و برای همیشه از زندگی ما حذف شد. با تمام اهمیتی که داشت و همه محبتی که به او داشتم. همه چیزهای دیگر هم، همه با اهمیتترین ها و عزیزترین ها هم، روزی مثل قلی، برای همیشه فراموش میشوند.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)
مهر ۶ام, ۱۳۹۵ در ۱:۵۷ ق.ظ
خیلی عالی بود.ممنون از مطالب خوب ولی کمتون
مهر ۷ام, ۱۳۹۵ در ۴:۴۸ ب.ظ
تلخ.
گس…
+گرچه قبول ندارمش!مثلا مادرهامون هیچ وقت فراموش نمیشند.
آذر ۸ام, ۱۳۹۵ در ۸:۴۵ ب.ظ
چقدر عذاب وجدان گرفتم برای بی محلی به آقا خرسه عزیزم!!!
دنیا عجیبیه!
هرچی میگذره بی وفاتر شیم