به خاطر یک ظرف قارچ
شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۲
من می ترسیدم. زیاد هم می ترسیدم. همه ی روزهایی که گوشه ای از مدرسه با یکی از همدست هایم قایمکی قارچ می خوردم می ترسیدم. حالم بد بود. استرس داشتم. بعضی وقت ها از شدت استرس نزدیک بود تمام قارچ هایی که خورده بودم روی لباس شریک جرمم بالا بیاورم.
یک سال تمام، هر روز باید برای خودم شریک جرم پیدا می کردم و بعد هم یک محل امن. محل امن هر روز عوض می شد. همان طوری که شریک جرمم هر روز عوض می شد. دلیلش واضح است. افراد قبلی نباید من را پیدا می کردند.
قارچ ها را صبح به صبح توی یک ظرف پلاستیکی در دار می آوردم مدرسه. پشت همه ی خوراکی های یخچال قایم می کردم. عصر در یک زمان مناسب می رفتم سراغشان. زیر سوییشرت یا پتو قایمشان می کردم. مرحله ی پیدا کردن شریک جرم. سخت ترین مرحله. حرفه ای ها سریع منظورم را می فهمیدند. بقیه طول می کشید حالیشان کنم قضیه چیست. بعد رفتن به محل امن و خوردن قارچ ها. هر لحظه ممکن بود یکی ما را پیدا کند. ممکن بود کسی تعقیبم کند. ممکن بود جای امن لو رفته باشد. هزار امکان وجود داشت برای این که من مثل سگ بترسم.
همیشه همراه داشتن شریک جرم را برای خودم واجب می دانستم. شاید برای این که کمی از عذاب وجدان تنهایی قارچ خوردن -در حالی که بچه ها از گشنگی سنگ به شکم می بستند- کم شود. شاید هم برای این که اگر کسی پیدایم کرد تنها نباشم. این طوری جرمم سبک تر بود.
یک بار با «ز.ر» مجبور شدیم ظرف قارچ ها را توی جعبه ی دستمال کاغذی قایم کنیم و بین نرده های پنجره و شیشه جا بدهیم تا هم سرد بماند و هم کسی نفهمد داخلش چیست.
با «ز.ا» رفتیم توی حیاط بین سومی ها خودمان را گم و گور کردیم تا قارچ بخوریم ولی «س.و»پیدایمان کرد و نصف قارچ ها را خورد.
با «ز.ع» روی راه پله های زیر سایت نشستیم و در حالی که بقیه توی اتاق ۱۰ و نمازخانه خر می زدند، به جای قرچ کتلت خوردیم و درگوشی راجع به همه چیز حرف زدیم.
با«ه.ب» و «ز.ر» بارها توی کلاس سوم قایمکی قارچ خوردیم و بلند بلند حرف زدیم و خندیدیم.
با همان دو تا لای آشغال های نمایشگاه پروژه اولی ها و دومی ها وسط راهرو با نان کپک زده قارچ خوردیم.
با«ز.ف» رفتیم پرورشی یک صندلی پوکیده گذاشتیم پشت در و بی صدا قارچ خوردیم. در حالی که صدای بچه ها از پشت در می آمد و از ترس قلبم آمده بود توی دهنم.
صد ها بار توی پرورشی و کلاس ها و پشت درخت و هزار پستوی دیگر قایم شدم و با همدست های مختلفم قارچ خوردم. قارچ با گوشت. قارچ با مرغ. قارچ با نخود فرنگی. قارچ خالی.
.
یک سال یواشکی قارچ خوردم. مثل سگ ترسیدم و قارچ خوردم. حالا آمده ام این گوشه ی دنیا و توی حیاط پشتی خانه ام یواشکی قارچ می کارم. هنوز هم مثل سگ از روزی می ترسم که بقیه من را با قارچ هایم پیدا کنند.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (12)
شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۲ در ۲:۰۹ ق.ظ
من که خوب یادمه که بسیاری از دفعاتش را همراهیت کردم 🙂
راستی به خاطر علاقه ی وافرم به قارچ دارم مدت ها روی مغز عموم رژه میرم که قارچ بکاره !!
اعتیاد به قارچ هم بد مرضی است !!
فکر کنم اگر میدانستم اعتیاد اور است برای اولین بار تفننی لب به ان قارچ ها نمیزدم .
هنوز مزه ی اولین قارچی که خوردم به یاد دارم
به حدی به قارچ معتادم که حتی اگر توی یخچال جای انهارا کمی جابه جا کنند من از توی اتاقم روی تخت می فهمم این تغییر را .
شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۲ در ۹:۳۳ ب.ظ
زهرا! من دو بار بیشتر با تو قارچ نخوردم ولی خیلی وقت ها می فهمیدم که الان داری می روی قارچ بخوری!! ولی بهت حق می دادم :))))
شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۲ در ۱۱:۰۰ ب.ظ
شاید قارچ ها ردپای ناامنی این سالها بود…
همیشه تکراری مثل دروغهای الان!
شهریور ۲۴ام, ۱۳۹۲ در ۳:۲۵ ب.ظ
خیلی خوب بود!
انصافا بعد از ۳ ساعت درس خوندن میچسبید!
نون پنیر هایی که همه سرش حمله میکردیم هم همین طور!
شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۲ در ۱۲:۰۶ ب.ظ
زهرا!!همیشه معلوم بود وقتی داری تعارف می کنی تو دلت داری می گی تو رو خدا قارچامو نخور!:))
😉
شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۲ در ۱:۳۸ ب.ظ
سلام!
خب دیگه! دستت رو شد! فکر کنم از این به بعد تو دانشگاه من بیام باهات قارچ بخورم! D:
مهر ۳ام, ۱۳۹۲ در ۱۱:۲۸ ب.ظ
خیلی خوب بود!
مهر ۱۱ام, ۱۳۹۲ در ۹:۰۲ ب.ظ
من بازم قارچ میخوام !
قارچ پرورشی خیلی حال داد !
مهر ۱۶ام, ۱۳۹۲ در ۱۰:۰۳ ب.ظ
bemiri k up nemikoni!
kapak zad gharchat!!!
مهر ۲۴ام, ۱۳۹۲ در ۱۰:۵۹ ب.ظ
و شاید باورت نشود که من قارچ ها را فقط به خاطر در کنار هم بودنمان می خوردم!!قارچ…دلیلی برای کنار هم بودن…
من قارچ دوس ندارم!
آبان ۳ام, ۱۳۹۲ در ۱۰:۵۴ ب.ظ
پس چرا من تورو با هویجات میشناسم؟
آبان ۳ام, ۱۳۹۲ در ۱۱:۳۸ ب.ظ
چون قارچ مال پیش دانشگاهیه!