کسی که همه ی دارایی اش را توی یک کوله، در ایستگاه قطار جا گذاشت

آذر ۲۳ام, ۱۳۹۲

فقط نوزده سالم بود. یعنی خیلی کم تر آن که بخواهد همه چیز برایم تمام بشود. اما همه چیز تمام شد. یک جمعه شب.
آن جمعه شب، وسط شلوغی روزها، وقتی هنوز سردرگم ترین آدم دنیا بودم، آن سوال نابه هنگام، و یا شاید هم به هنگام، از یک دوست قدیمی، سردرگمی ام را برای همیشه تمام کرد.
بعدش چه شد؟ از خانه زدم بیرون. دیر بود. خیلی دیر. پدرم خواب بود. مادرم پرسید: کجا می ری؟
هر شب دیگری بود، جلویم را می گرفت. نمی گذاشت آن موقع شب بروم بیرون. اما آن شب، شاید مادرم نشانه های تمام شدن را در صورتم دید. نشانه های آدمی که همه چیزش را باخته. به خاطر همین جلویم را نگرفت. گفتم: می رم بیرون یه سیگار بکشم.
سیگار بکشم؟ باید مادرم می آمد جلو و یک سیلی توی صورت بچه ی نوزده ساله اش می زد تا برای همیشه سیگار کشیدن را فراموش کند. اما نزد. چون داشت آدمی را می دید که تمام شده و معنی تمام شدن را می فهیمد. گفت: زود برگرد. اما همین را هم، فقط گفت. بدون این که از من انتظار زود برگشتن داشته باشد.
بعدش، تا صبح، کنار اتوبان قدم زدم و سیگار کشیدم. کم کم همه ی گذشته ام را دور ریختم. همه ی افتخارات و علایقم را دور ریختم. همه ی آرزو ها و استعداد هایم را دور ریختم. هر چیزی که باید در من می بود تا من، من باشم، همان قدر سردرگم و آشفته، دور ریختم. گریه کردم؟ شاید. شاید تا صبح سیگار کشیدم و گریه کردم. شاید هم در سکوت و تنهایی خودم فقط سیگار کشیدم. وقتی برگشتم خانه، مادرم چیزی نگفت. نگفت بوی دود می دهی. نگفت قیافه ات مثل معتادها شده. خودش خوب می دانست قیافه ی آدمی که همه چیزش را دور ریخته، نمی تواند بهتر از آن باشد. فقط برایم یک سیگار دیگر روشن کرد و گفت: نمی خوای تمرین تایپ کنی؟
گفتم چرا. انگشت اشاره ی دست چپم تاول زده بود. اما باید یاد می گرفتم که انگلیسی را ده انگشتی تایپ کنم. مشغول شدم. مشغول خو‌دِ جدیدم. خودی که همه چیز برایش تمام شده بود.
فقط نوزده سالم بود.
.
.
.
.
.
.
اما با روی کار آمدن دولت تدبیر و امید همه چیز عوض شد و امید به آشیان دل من برگشت!!!!!

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (5)

5 پاسخدر “کسی که همه ی دارایی اش را توی یک کوله، در ایستگاه قطار جا گذاشت“

  1. black & white می‌گوید :

    سلام به سر دسته خل های روشنگر!!!!!!!!
    هر وقت میام سایتت نع اکثر اوقات بعد از این که خوندم متنت رو احساس خنگی بهم دست میده؟:)
    چون اون جور که باید سر در نمیارم!
    یعنی میدونی؟نه این که سر در نیارم نمی فهمم کجاش واقعیتت کجاش خیالی و رویا پردازی!
    دولت امیدو خوب اومدی!:))))
    …….
    سیده زهرا: خوب شاید خنگی واقعا!! واقعیت رو بپذیر دوست من!

  2. تکین می‌گوید :

    ……..

  3. VanDaa می‌گوید :

    باید اعتراف کنم قلم خوبی داری!ولی من که از این متن چیزی دستگیرم نشد!!!!با نظر دوست خوبم black & white موافقم!!احساس می کنم یه چیزایی هست که نمی دونم!!!!!
    ……
    سیده زهرا: فردا تو دانشگاه برات توضیح می دم!!

  4. آذر می‌گوید :

    فقط نوزده سالم بود
    .
    .
    یاد طناز میوفتم، بغض میکنه، بعد اشکش میریزه، مشتاشو سفت بسته، بعد نفسش بالا نمیاد. بعد میگه
    ” من – فقط – نه سالم بود!”

  5. حسنا(خواهر عروس پير) می‌گوید :

    آذر جان طناز ميگه: من-فقط-۸سالم بود!……..
    صورتكم نداره بذارم!!
    🙂
    ………..
    سیده زهرا: عروس پیر رو خوب اومدی!!

گذاشتن یک پاسخ