همان پتوی آبی که توی کمد جلوی آب خوری می گذاشتمش

دی ۱۲ام, ۱۳۹۲

راستی، می آیید یک بار دیگر با هم برویم آن پتوی آبی من را بیندازیم ته حیاط دبیرستان، رویش نماز بخوانیم، بعدش اگر کسی توی تاریکی پیدایمان نکرد، تا ساعت نه و نیم همان جا بمانیم؟

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (13)

13 پاسخدر “همان پتوی آبی که توی کمد جلوی آب خوری می گذاشتمش“

  1. فهیمه می‌گوید :

    حتی اگر بارها با همدیگر توی آیدا یا چمن های جلوی دانشکده ی ما ناهار بخوریم؛ حتی اگر هزاربار راه مسجد تا سلف را با هم بیاییم و همدیگر را توی راه مسخره کنیم؛ حتی اگر هر روز همدیگر را اتفاقی توی استراحتگاه ببینیم و برای هم خاطره تعریف کنیم؛ هیچ وقت طعم خوش خط شکنی آن شب و ( و چند شب دیگر که جای تو خالی بود) در مذاق ذهنمان تکرار نمی شود… باید با پتوی آبی و چادرنماز گل گلی ساعت نه شب برگردیم همان گوشه ی حیاط تا شاید کمی حال دلمان بهتر شود.
    ……
    سیده زهرا: بهتر می شه…

  2. زهرا شهریاری می‌گوید :

    فکر کنم امکان نداره که بتونم بیام و نیام!!!!!
    به یاد اون شبی که من و تو و فهیمه و زینب روی همون پتوی آبی انتهای همون حیاط نشسته بودیم و راجع به کودکان تهی دست و بی نوای کنار خیابان صحبت میکردیم…
    و من هنوز هر وقت یکی از این بچه ها رو میبینم یاد اون شب میفتم. گوشه انتهایی حیاط… روی پتوی آبی که حتما باید حواسم رو جمع میکردم مبادا برعکس تاش کنم!!!!!!!!
    ……
    سیده زهرا: منم هر وقت پتوی آبیم می موند دست بچه ها همش نگران این بودم که مبادا برعکس تاش کنن!

  3. رفیق پشت در ها !!! می‌گوید :

    میشه فقط یه دور دیگه تکرار شه 🙂 🙁

    حتی اگه به خاطرش کلاسمو نَرَم 😀
    ……
    سیده زهرا: تو ساعت نه شب کلاس داری؟!!!

  4. زهرا(به قول تو مجید) می‌گوید :

    سلام.زهرااااااااااااااااا
    یاد خول و چل بازیامون بخیر.
    یاد اون شوخیایی که می کردیم و بقیه جدی می گرفتند بخیر.
    وایییییییییییییی
    دلم تنگ شده برا دیوونه بازیات
    ……
    سیده زهرا: یاد اون عبارت معروف بخیر «عقل جنی»!!!

  5. حسنا(خواهر عروس پير) می‌گوید :

    ااااااااا
    من نبودم!!
    ولي جاي تو و روشنگريا توي سال پيش دانشگاهيم ، تو اردو هايي كه تا ۹شب تنهايي ميمونديم (!! )يعني هيش كسي تو مدرسه نبود و ساعت۹ درو مي بستيمو ميومديم، خالي بود واقعا!!…چه كارا كه نكرديم زري…
    😮
    يه روز همشو واست تعريف ميكنيم( البت بعضياشم نميشه گفت!!)
    …..
    سیده زهرا: جای ما اون جا خالی نبود! جای شما این جا خالی بود!

  6. زهره می‌گوید :

    یادش به خیر!!!
    دلم برای دوران پیش خیل. تنگیده!!!
    هر دفعه میرم مدرسه بیشتر احساسش میکنم!
    خانواده بزرگ و خوبی بودیم!
    …..
    سیده زهرا:اون شبی که به جای عربی خوندن بحث سیاسی کردیم و آخرش به بستنی با طعم فالوده و لواشک ختم شد!

  7. فهیمه می‌گوید :

    زهرا شهریاری چه خوب یادشه! من یادم نبود غیر از خودم و خودت دیگه کیا بودن D:
    …..
    سیده زهرا:شاید به خاطر این که تو جلوی من نشسته بودی بقیه رو نمی دیدی!

  8. ساجده می‌گوید :

    کلمه ی خانواده خیلی خوب بکار رف!!همچینی حال کردم!!
    …..
    سیده زهرا: تو مادر خوبی بودی!

  9. آذر می‌گوید :

    آخرین چیزی که یاد گرفتم:

    “چرا فک میکنیم دنیا انقد کمه؟ که وختی یه اتفاق خوب میوفته میچسبیم بش هی برا بار صدم مرورش میکنیم. از ترس اینکه نکنه اتفاق خوب دیگه ای نیوفته برامون”
    -به روایت یک آدمی که زهرا نیس-
    ……
    سیده زهرا: بله، یک دقیقه سکوت!

  10. زهره فولی می‌گوید :

    من همیشه دلم میخاس که جلوی آبخوری یه کمد مستقل داشته باشم!!!:'(
    ……
    سیده زهرا: مال منم مستقل نبود!تا قبل از عید اون کمد به صورت دربست مال زینب بود دیگه بعد عید که منم موندنی شدم زینب بیچاره سرخر پیدا کرد.

  11. Farah می‌گوید :

    من ميام سيد !! واقعا ميام !! :))
    …..
    سیده زهرا: چه خوب…می دونم که میای…

  12. hes می‌گوید :

    ehem!
    😀
    faghat elame hoozoor!;)
    ……
    سیده زهرا: هدی جان به جای اعلام حضور دعا کن این فانکشن حفظی ها تو امتحان نیاد!!!!

  13. فاطمه می‌گوید :

    من میام بعد برات نا مرتب تا میکنمش توم چشغره میری و با حرص نفستو میدی بیرون و سعی میکنی به من چیزی نگی
    تازه آشغالای چسبیده بهش رو هم جدا نمیکنم به این بهانه که دوباره میخوای بندازی زمین دگ
    وووی :))))
    ……
    سیده زهرا: وااااای!!! اون آشغال هایی که هر کار می کردم جدا نمی شدن:(

گذاشتن یک پاسخ