کسی که چهار گوشه ی سن را بوسید و برای همیشه رفت قاطی تماشاچی ها

بهمن ۲ام, ۱۳۹۲

هشدار! شخصیت ها و ماجراهای این داستان ساخته ی ذهن مریض نویسنده اند و هیچ ربطی به شخصیت های واقعی مشابه ندارند.
………………………………………………………………………………………..
من از تو فقط یک اسلحه می خواهم. با فشنگ کافی. مدلش فرقی ندارد. من که از این چیز ها سردر نمی آورم. فرق کلت و هفت تیر را هم نمی دانم. اصلا از کجا باید بدانم. فقط چیزی می خواهم که بتوانم با آن صاف توی قلب هدی شلیک کنم. نترس. حواسم هست. حداقل آن قدری حواسم هست که به جای قلب هدی گلوله را توی مغز حسنا خالی نکنم. خوب گوش کن. برایم یک اسلحه جور کن، با فشنگ کافی، بعدش بزن به چاک.
من اسلحه را زیر سوییشرتم پنهان می کنم. همانی که هدی پوشیدش و گشاد شد. همانی که اگر هدی می پوشید و پاره هم می شد برایم مهم نبود. این طوری کسی نمی فهمد که چه نقشه ای توی سرم دارد. اما بعدش، وقتی همه از سالن فرار کرده بودند و من تنها آن وسط نشسته بودم تا پلیس بیاید و مرا ببرد، همه فهمیده اند که من بودم. اما اشکالی ندارد. حتی اشکالی ندارد که پلیس من را با دستبند از بین بچه ها رد کند و همه ببینند آن قدر گریه کرده ام که تمام لباسم خیس شده. چون هیچ کس کسی را که دارد به خاطر مردن دوستش گریه می کند سرزنش نمی کند.
من بین جمعیت می نشینم. بین تماشاچی ها. همان جایی که هیچ وقت نبوده ام. همیشه آن بالا بوده ام. روی سن. اما الآن باید بروم آن پایین و از آن جا بازیگرها را تماشا کنم که دارند تئاترشان را اجرا می کنند. من صدایشان را نمی شنوم. حرکاتشان را درک نمی کنم. فقط هدی را می بینم. هدی را، که مثل همیشه عالی است. صدایش به اندازه ی کافی بلند است، اجرایش طبیعی است. حافظه اش، نه. حافظه اش مثل همیشه بد کار می کند. معلوم است که باز هم نمایشنامه را درست حفظ نکرده و دارد از خودش دیالوگ در می آورد. این را از تپق ها و مکث های بین حرف هایش می شود فهمید. من صبر می کنم تا تئاتر پیش برود. تا به اوج خودش برسد. به آن صحنه ی فوق العاده اش. همانی که صدبار تمرینش کرده اند و نور و موسیقی اش بی نظیر است. بعد تفنگم را در می آورم و یک گلوله شلیک می کنم سمت هدی. درست وقتی که دارد با تمام وجود داد می زند و دیالوگش را می گوید. بعدش را خودت می توانی حدس بزنی. اتفاقاتی که می افتد. من را که دست بند زده اند. جنازه ی هدی روی سن. دختر های وحشت زده بیرون سالن. معلم های پریشان. فاجعه. خون. انتقام؟ نه. انتقام نبود. سوری که به سوگ تبدیل شد. این هم خوب نیست. من نمی خواهم جشن را خراب کنم. این جشن مال آن همه دختری است که یک سال زحمت کشیده اند تا توی دانشگاه های خوب و رشته های خوب قبول بشوند. هر چه هست بین من و هدی ست. پس باید بین ما دوتا تمام بشود. نباید جشن بقیه به خاطرش نصفه بماند. پس شاید بهتر باشد جور دیگری تمامش کنم. باید خودم را بکشم. پس یک صدا خفه کن هم برایم جور کن. وسط تئاتر، توی تاریکی، تفنگ را می گذارم روی سرم و ماشه را می کشم. تمام. می میرم. حتما یک وری می افتم روی کسی که کنارم نشسته. زینب لابد دارد فیلم برداری می کند و بازهم تنظیم دوربین را درست نکرده و گند می زند به فیلم. پس یا حانیه کنارم نشسته یا آن یکی هدی. سرم می افتد روی شانه یکیشان. حالا چه آن یکی هدی باشد چه حانیه، هیچ کدام نمی فهمند من مرده ام. با خودشان فکر می کنند که خوابیده ام. چشمانم را بسته ام تا آن صحنه ها را نبینم. جفتشان خوب درک می کنند تماشای تئاتری که قرار بوده مال من باشد اما حالا مال هدی شده چه قدر برایم دردناک است. به خاطر همین سعی نمی کنند سر من را از روی شانه شان بردارند. به خیال خودشان چشمانم را بسته ام تا کمی غصه ام کم تر بشود. تا جای خالی خودم را روی سن نبینم. به عنوان یک دوست در آن لحظه بهترین کاری که می توانند برایم بکنند این است که من را به حال خودم بگذارند. و می گذارند. تئاتر تا آخرش اجرا می شود. و چون آخرین برنامه است یعنی جشن تا آخرش اجرا می شود. این طوری جشن کسی را خراب نکرده ام. بعد از روشن کردن چراغ ها را بازهم خودت می توانی حدس بزنی. جنازه ی من آن وسط. دخترهای وحشت زده آن بیرون. معلم های پریشان. فاجعه. خون. انتقام؟ نه. انتقام نبود. هدی را هم باید حدس بزنی. که بالای جنازه ام دارد خون گریه می کند. نکند؟ آدم به خاطر مردن دوستش گریه می کند. شاید وقتی موهای خونی ام را ببیند یاد تمام سال هایی بیفتد که به خاطر تئاتر موهایمان را کوتاه می کردیم، بلند می گذاشتیم، صاف می کردیم، حالت می دادیم. حالا هم به خاطر تئاتر موهایم خونی شده بود. خون واقعی.
حتما هدی بعدش پیامک هایی را که از من توی موبایلش دارد می خواند. مخصوصا آن آخری را. همان را که از توی فرودگاه برایش فرستاده بودم. همان روزی که برنامه را کس دیگری عوض کرد و من مجبور شدم بروم. بروم و چهارشنبه مدرسه نباشم تا در مورد جشن صحبت کنیم. من اگر بودم، حتما وقتی بحث تئاتر می شد، هدی به من می گفت که اگر تو نباشی من هم نیستم. من هم می گفتم هدی من نیستم. اما من چهارشنبه نبودم چون برنامه را کس دیگری عوض کرده بود و آن شب توی فرودگاه داشتم موهیول می دیدم. نصفی از تلویزیون ها ۹۰ داشتند و نصفی موهیول. من همین طور که از این سمت سالن می رفتم آن سمت تا کارت پرواز بگیرم، از این سالن می رفتم آن یکی سالن، از این صندلی می رفتم آن یکی صندلی، کوله پشتی ام را دنبال خودم می کشیدم تا ذرت بخرم، از هر تلویزیون تکه ای از موهیول را می دیدم. من صدایش را نمی شنیدم چون صدای عادل بلند تر بود. ولی توی تکه تکه هایی که از آن همه تلویزیون آن جا دیدم، دیدم که دوجین را بسته بودند به چوب و داشتند جلوی موهیول می زدند. موهیول هم تماشا می کرد. نفهمیدم چرا داشتند این کار را می کردند. چون صدای عادل همه جا پخش بود. همان جا بود که به هدی پیامک زدم. همان پیامکی که هدی وقتی دارد خون گریه می کند آن را می خواند. به هدی پیامک دادم اگر روزی می خواهی کاری که امشب موهیول با دوجین کرد با من بکنی همین الان بگو. هدی حتما جوابی که خودش برای من فرستاده بود را هم می خواند. نوشته بود  من هیچ وقت با تو دشمن نمی شوم که بخواهم چنین کاری بکنم. من گفته بودم ربطی به دشمنی ندارد. خوب فکر کن. موهیول هم هیچ وقت فکر نمی کرد روزی دوجین را ببندد به چوب و این طوری کتک خوردنش را تماشا کند. هدی باز جواب داده بود خل نشو. من از خودم مطمئنم. تو را نمی دانم. هدی حتما این ها را خواهد خواند. وقتی که من مرده ام و جنازه ام دارد توی پزشکی قانونی بررسی می شود. اما کاش هدی جواب می داد که نمی دانم. یا این که می گفت شاید این کار را بکنم. این طوری خیلی بهتر بود، نه؟ این طوری شاید دعا می کردم هیچ وقت آن قدر زنده نمانم که بخواهم توی آن جشن زنده باشم وآن پایین بین تماشاچی های تئاتری بنشینم که قرار بود مال من باشد و حالا مال هدی شده. انگار که هدی من را بسته به صندلی و از آن بالا دارد شکنجه شدنم را تماشا می کند. این طوری با خودم فکر می کردم کاش وقتی پیش دانشگاهی بودیم و زیر پنکه می نشستیم، همانی که همیشه می ترسیدیم موقع چرخیدن کنده بشود، پنکه می افتاد پایین. پره ی درازش می خورد زیر گردنم و تیزی اش سرم را جدا می کرد. سرم پرت می شد روی تخته و مثل گچ روی آن سُر می خورد می آمد پایین و ردی خونی از خودش جا می گذاشت. یا این که پرت می شد سمت پنجره و گیر می کرد لای نرده ها و باد می زد خونم را می پاشید توی کلاس. یا حتی زودتر از این، همان موقعی که کلاس سوم بودیم کارم تمام می شد. همان روزی که سر کلاس خانم سعیدی ردیف اول نشسته بودیم و تو آن تفنگ پلاستیکی ات را در آوردی و وقتی خانم سعیدی چرخیده بود رو به تخته، آن را گرفتی به سمتش. می شد به جای آن تفنگ پلاستیکی که برای تئاتر من آورده بودیش یک تفنگ واقعی داشته باشی و اشتباهی یک گلوله از آن در برود و بخورد توی مخ من. خانم سعیدی برگردد و یک جنازه ردیف اول کلاسش ببیند و همان جا سکته کند. راستی، نگران تفنگی که برایم جور می کنی نباش. آن را سالم به تو برمی گردانم. همان تفنگ پلاستیکی ات هم بعد تئاتر افتاده بود دست بچه ها که شکست واگر نه من حواسم جمع است.
می دانی، حتی خودم هم درست نمی دانم باید خودم را بکشم یا هدی را. یا این که اول هدی را بکشم بعد خودم را. تو می دانی؟ اگر می دانی در حق من که یک سال بغل دستی ات بوده ام لطفی بکن و بگو کدام درست است. بگو با تفنگی که برایم جور می کنی باید چه طوری این ماجرا را تمام کنم. من هدی را اولین بار توی اتاق ۱۰ شناختم. همان جایی که گروه تئاتر شکل گرفت. با هم وارد تئاتر شدیم، با هم اجرا کردیم، با هم دکور چیدیم، با هم برای تئاتر هایمان گریه کردیم و خون دل خوردیم، با هم تا شب توی مدرسه ماندیم، با هم موسیقی انتخاب کردیم، با هم روز به روز حرفه ای تر شدیم. کم کم به خودمان آمدیم و دیدیم که تئاتر جزوی از زندگی مان شده است. دیدیم که با هم چیزی را پیدا کرده ایم که دوستش داریم و حاضریم برایش هر کاری بکنیم. حالا، هدی بالای سن است و من پایین آن. و هدی از آن بالا دارد وضعیت دردناک من را تماشا می کند. هدی عشق من را دزدیده. آن چیزی که تمام زندگی ام بود. باید چه کار کنم؟ سرزنشش کنم؟ باید به خاطر این که عشق مشترکمان حالا مال او شده، از این پایین یک گلوله به سمتش شلیک کنم؟ یا این که کار خودم را تمام کنم تا مجبور نباشم این پایین بنشینم و هدی را تماشا کنم که روی سن مثل همیشه فوق العاده است؟
می دانی، اگر کس دیگری برنامه را عوض نمی کرد و من آن شب نمی رفتم و توی فرودگاه شکنجه شدن دوجین را نمی دیدم، و موهیول را که داشت دوستش را توی آن وضع تماشا می کرد، به جایش می توانستم چهارشنبه بروم مدرسه و وقتی بحث تئاتر می آمد وسط، هدی برمی گشت به من می گفت که اگر تو نباشی من هم نیستم. من هم می گفتم هدی من نیستم. آن موقع جفتمان عشقمان را همان جا می گذاشتیم و از مدرسه می آمدیم بیرون. جفتمان چیزی را که با هم پیدا کرده بودیم و با هم عاشقش شده بودیم، با هم برایش بهترین روز های نوجوانی مان را گذاشته بودیم، رها می کردیم و به جایش هم دیگر را داشتیم.
حالا که خوب فکر می کنم، می بینم تفنگ نمی خواهم. نمی خواهد برایم یک تفنگ جور کنی با فشنگ کافی و یک صدا خفه کن. نه هدی را می کشم نه خودم را. لازم نیست همیشه آخرش یک نفر بمیرد. به جایش ساکت و آرام پیر می شوم، می شکنم، و به تئاتر فکر می کنم. که عشقم بود.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (16)

16 پاسخدر “کسی که چهار گوشه ی سن را بوسید و برای همیشه رفت قاطی تماشاچی ها“

  1. حسنا(خواهر عروس پير) می‌گوید :

    زريييييييييييي!!!
    نئاتر چي شد؟؟
    بعد از خوندنش حالم بد شد!‌ميخواست گريم بگيره…
    چون تئاتر فقط عشق تو نيست و فقط تو سال هاي نوجوونيتو پاش نذاشتي و فقط تو براش حرص نخوردي و…..و حالا من هم از تئاتر بي خبرم! و دربارش چيزي نميدونم! كه چي شد و آيا من هم از عشقم جدا شدم يا نه….
    ديگر مهم نيست! من باز هم روي سن اجرا خواهم كرد حتي اگر روي سن دبيرستانم نباشد… 🙁
    ……
    سیده زهرا: نباید جلوی غلیان احساساتت رو بگیری. باید راحت گریه می کردی. راستش خودم هم موقع نوشتنش حالم بد شد! می دونم. تئاتر عشق همه مون بود. اما آخر همه ی داستان های عاشقانه فراغه!!!

  2. زهره فولی می‌گوید :

    از رفتار و روحیه ی جنایی تو بعیده این جمله :”لازم نیست همیشه آخرش یک نفر بمیرد” !!!!!
    فک کنم ی ذره شخصیتت عوض شده باشه تو این مدت
    صدای عادل رو خوب اومدی !!!
    درضمن اگه یک درصد ما دیروز درمورد جشن حرف زده باشیم !!!!
    …..
    سیده زهرا: بابا خدایی لازم نیست! هر چند نمی دونم چرا تو داستانای من همیشه این اتفاق می افته!
    این که خیلی خوبه. من داشتم از فکر این که اون جا نیستم دق می کردم!

  3. Farah می‌گوید :

    زيبا !
    هدي !!
    تفنگ!!
    آي جسدا بيا وسطا !! :)))
    ……
    سیده زهرا: واااااااای!!!!! بهترین و پر محتوا ترین شعر تک مصرعی ممکن! هیچ کس هم به جز اونایی که اون روز روی سن بودن عمق محتوای این تک مصرع رو درک نمی کنن.

  4. حسنا(خواهر عروس پير) می‌گوید :

    ببين زري خانوم اگه من بودم تو تئاتر كه هيچي!اگه نبودم تفنگه رو خودم برات جور ميكنم.. . اين تفنگ هاي پينت بال از كلت و ۷تير و ….هم بدتره! چون اونا ميكشه ولي مال پينت بال زجر كش ميكنه….
    پ.ن: جاي تير هام به انداره يه گيلاس قرمز شده و بسيار دردناكه…! ولي خوب چيزي كه عوض داره گله نداره!:-)
    ……
    سیده زهرا: حسنا! باز هم تاکید می کنم که من دلیرانه جنگیدم ولی تیر نخوردم:)

  5. ساجده می‌گوید :

    انقدر که این نوشته و مخصوصا عنوانش منو سوزوند که حتی از نبودنت تو این دو روز خیلی بیشتر بود…

    آرزومند بازگشتت به این چهارگوشه
    ……
    سیده زهرا: ساجی! این فقط یه داستان بود! همش دروغ بود. درسته من تاتر رو دوست دارم اما هر کسی می تونه اونو ببره رو سن بدون من. آره!

  6. فاطمه می‌گوید :

    میدونی
    ماها اونقد بی وجود نیستیم که اگه دشمن هم بشیم باهم ابنکارارو بکنیم

    زهرااااااااااااااااا
    کمکم کن
    من تو تاتر گیر کردم
    من تا حالا ازینکارا نکردم
    میترسم حقش به گردنم بمونه
    خوب ادا نشه
    زهراااااااااااااااا
    کمکم کن
    نگرانم

    صدای شلیک
    یک ثانیه سکوت محض
    بعد جییییغ بچه ها
    طبیعی تره
    ……
    سیده زهرا: بابا فاطمه! این حرفا چیه؟ دشمنی کجا بود؟ کی خواست دشمن اون یکی بشه؟ اینا همش افسانه است. والا!
    نترس بی خودی. الکی شلوغش نکن. کاری نداره که. تو می تونی. نگران نباش. داری جو می دی الان!!!!!!

  7. تکین می‌گوید :

    تو یه پدیده ای ….. جدی میگم …..فقط حیف آی تی می خونی ……
    ……
    سیده زهرا: پدیده ی شاندیز؟

  8. الهه می‌گوید :

    مثل همیشه عالی و فوق العاده!
    منم تئاتر دوست داشتم، مدرسه مون نداشت، فرهنگسرا هم نشد برم به دلایلی….ولی یه مدت نمایش عروسکی کار می کردیم.
    ولی مطمئنم به خاطر تئاتر تا حالا آدم نکشتم!D:
    ……
    سیده زهرا: مگه من کشتم؟!!!!! نه واقعا یعنی من کشتم؟!!!!! الهه! بذار دوازدهم حسابت رو می رسم.

  9. ساجده می‌گوید :

    هشششششششششششششدار!!!
    …….
    سیده زهرا: هشدار برای کبرا۱۱

  10. فهیمه می‌گوید :

    لزومی نداره همیشه اون اتفاقی بیفته که تو پیش بینی می کنی. لزومی نداره همیشه همه ی قوانین فیزیکی محقق بشن. درست مثل اون لحظه ای که قرار بود تفنگ چلیپی صدای ترقه بده و من همزمان باهاش بیفتم و بمیرم؛ ولی این اتفاق نیفتاد، اما من باز هم مردم.
    تو تصمیم می گیری که هدی رو روی سن نمایش جشن بکشی و سورو به سوگ تبدیل کنی. اما اون اتفاقی که میخوای بیفته به دست تو نمی افته… هدی می میره؛ ولی نه با تفنگ تو.
    …….
    سیده زهرا: فهیمه! واقعا پیچیده حرف می زنی!!! من نفهمیدم منظورت رو!!

  11. فهیمه می‌گوید :

    رندت کیه فردا حضوری بهت بگم؟؟ :))
    ……
    سیده زهرا: ۹ بود!

  12. mahshid می‌گوید :

    har oon rooz bere hoda ro bokoshe gonahesh miyofte gardane to!!!
    madrakesh ham hamin neveshtate…
    alllllllie!!miri zendan!!1
    …….
    سیده زهرا: از همین تریبون شدیدا و صریحا و عمیقا و مکررا تاکید می کنم این داستان ساخته ی ذهن مریض نویسنده بوده و هیچ پیوندی با دنیای واقعی نداشته و نویسنده از آن برائت می جوید!

  13. راضیه می‌گوید :

    سسلااااااممممم!!!!!
    من تازه اومدم اینجا! وای زهرا چقد قشنگه!!!

  14. نرگس سادات می‌گوید :

    بسم الله
    سلام
    ورودم رو به وبلاگت به خودم و خودت تبريك ميگمD:
    خيلي زيبا نوشتي.. تصوير پردازيت فوق العاده بود
    دلمم سوخت خيلييييي

  15. حورا می‌گوید :

    دوباره خوندمش،واقعا دوست داشتمش:)
    …..
    سیده زهرا: 🙂

  16. فرشته می‌گوید :

    سلااااااااام!
    چه فضای خوبی دارید بچه ها!
    زهرا قلم ت عالیه….
    بذار این امتحانای…تموم شه،میام کااااامل متن ات رو می خونم:)
    …..
    سیده زهرا: خب پس! به نظر می رسه به متن خیانت کردی و اونو نخوندی 🙂

گذاشتن یک پاسخ