سلام.
مرسی امروز باهام بودی
خداروشکر آغاز دهه فجرمونو با یه کار جالب شروع کردیم.البته آغاز ترم دانشگاه منم هست.
انشاا… دعای خیرشون پشت سرمون باشه.
در پناه حق
…..
سیده زهرا: آره خیلی کار جالبی بود:)
وااای زهرا شدیدا یاد ۱۲ بهمن کلاس سوم افتادم که مثل هرسال لحظه ی ورود امام میرفتیم از کلاس بیرون و خمینی ای امام می خوندیم،اون روز کلاس شیمی داشتیم باخانوم قوامی،اینقد شلوغ کرده بودیم گفت نمیذارم برین از کلاس بیرون !!بیچاره رفته بود جلو در دو دستی چارچوب درو پوشونده بود که ما نریم !!!!وااای صحنه ش فوق العاده بود !!!:-D
و ما آخرسر هممون راس لحظه ی ورود امام حمله کردیم بهش و پریدیم از کلاس بیرون !!!!!
بعععععله!!یه همچین بچه های انقلابی ای هستیم ما !!!
…..
سیده زهرا: واقعا! کاملا انقلابی و شیش سیلندر!! ما اگه زمان انقلاب بودیم فکر کنم انقلاب یکی دو سال زودتر پیروز می شد! والا!
بله خب! با اون بازیت حقت بود بهت سیمرغ بلورین بدن! حیف! حقتو خوردن!«شما نگاه کن! منم دارم میرم!» D:
…..
سیده زهرا: اصلا همه ی استعداد های ما رو کور کردن تو دانشگاه! خدایی کی بهتر از من می تونست اون نقشو اجرا کنه؟ هان؟ هرچند واقعا علت رفتن من خودش یک سوال فلسفی و گره اصلی داستان بود که حل نشده باقی موند تا تماشاچی در خماری ماجرا بمونه!
دقیقا امروز داشتم برا مامانم خاطره ی روز دوازده بهمن نود رو تعریف می کردم و می گفتم که شیمی داشتیم و … همه چیزایی که فولی گفت! یادش بخیر من و فره رفته بودیم روی پنجره ی کیوسک خانوم پروان وایستاده بودیم!
آخه کی تا حالا می رو با نی خورده؟؟ 😉
…..
سیده زهرا: فهیمه!!! واقعا از نی، نی نوشابه رو برداشت کردی؟!!
بهمن ۱۱ام, ۱۳۹۲ در ۱۱:۰۶ ب.ظ
سلام.
مرسی امروز باهام بودی
خداروشکر آغاز دهه فجرمونو با یه کار جالب شروع کردیم.البته آغاز ترم دانشگاه منم هست.
انشاا… دعای خیرشون پشت سرمون باشه.
در پناه حق
…..
سیده زهرا: آره خیلی کار جالبی بود:)
بهمن ۱۱ام, ۱۳۹۲ در ۱۱:۲۰ ب.ظ
عه! این شعره! یادته؟ کارگاه روانشناسی!
…..
سیده زهرا: آره همون شعره! یعنی تصور کن کارگاهو یادم بره!!
بهمن ۱۲ام, ۱۳۹۲ در ۲:۵۱ ق.ظ
وااای زهرا شدیدا یاد ۱۲ بهمن کلاس سوم افتادم که مثل هرسال لحظه ی ورود امام میرفتیم از کلاس بیرون و خمینی ای امام می خوندیم،اون روز کلاس شیمی داشتیم باخانوم قوامی،اینقد شلوغ کرده بودیم گفت نمیذارم برین از کلاس بیرون !!بیچاره رفته بود جلو در دو دستی چارچوب درو پوشونده بود که ما نریم !!!!وااای صحنه ش فوق العاده بود !!!:-D
و ما آخرسر هممون راس لحظه ی ورود امام حمله کردیم بهش و پریدیم از کلاس بیرون !!!!!
بعععععله!!یه همچین بچه های انقلابی ای هستیم ما !!!
…..
سیده زهرا: واقعا! کاملا انقلابی و شیش سیلندر!! ما اگه زمان انقلاب بودیم فکر کنم انقلاب یکی دو سال زودتر پیروز می شد! والا!
بهمن ۱۲ام, ۱۳۹۲ در ۴:۴۸ ب.ظ
بله خب! با اون بازیت حقت بود بهت سیمرغ بلورین بدن! حیف! حقتو خوردن!«شما نگاه کن! منم دارم میرم!» D:
…..
سیده زهرا: اصلا همه ی استعداد های ما رو کور کردن تو دانشگاه! خدایی کی بهتر از من می تونست اون نقشو اجرا کنه؟ هان؟ هرچند واقعا علت رفتن من خودش یک سوال فلسفی و گره اصلی داستان بود که حل نشده باقی موند تا تماشاچی در خماری ماجرا بمونه!
بهمن ۱۲ام, ۱۳۹۲ در ۵:۳۹ ب.ظ
هووووم ….
🙂
چه خوب بود..
…..
سیده زهرا: شاعرش خیلی خوب گفته…
بهمن ۱۳ام, ۱۳۹۲ در ۱۲:۵۹ ق.ظ
دقیقا امروز داشتم برا مامانم خاطره ی روز دوازده بهمن نود رو تعریف می کردم و می گفتم که شیمی داشتیم و … همه چیزایی که فولی گفت! یادش بخیر من و فره رفته بودیم روی پنجره ی کیوسک خانوم پروان وایستاده بودیم!
آخه کی تا حالا می رو با نی خورده؟؟ 😉
…..
سیده زهرا: فهیمه!!! واقعا از نی، نی نوشابه رو برداشت کردی؟!!
بهمن ۱۳ام, ۱۳۹۲ در ۷:۱۳ ب.ظ
من از طرف فهمیه معذرت می خوام حسین :دی
من راضی 🙂
یاد باد!!
…..
سیده زهرا: عذر خواهی ات پذیرفته است!!
بهمن ۱۴ام, ۱۳۹۲ در ۶:۵۸ ب.ظ
مرسي فولي…
كه خاطراتو زنده كردي…
يادم رفته بود!:-(
زرييييييي!! ۱۲ بهمن امسال همش وسط كلاس ساعتو نگاه ميكردم كه كي امام مياد؟؟حيف!! كه زنگي زده نشد…
….
سیده زهرا: واقعا چرا دانشگاه از این چیزا نداره؟
اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۲ در ۶:۴۹ ب.ظ
هی!
…..
سیده زهرا: هوی!
اسفند ۱۸ام, ۱۳۹۲ در ۸:۰۲ ق.ظ
hoy hoy!