کفش های گِلی تویی که نیامدی

بهمن ۲۰ام, ۱۳۹۲

تو باید می آمدی. یک شبْ دیروقت. با آن لباس های گران قیمت سرتاپا کثیف و گِلی. باید می آمدی زنگ خانه مان را می زدی و ما بهت زده موهای به هم ریخته و صورت زخمی ات را می دیدیم و تو را با همه ی عکس هایی که تا آن روز از تو دیده بودیم مقایسه می کردیم. بعد با کفش های گلی ات می رفتی روی مبل می خوابیدی. فردایش، یا شاید دو روز بعدش، یا حتی یک هفته یا ماه بعد، می گفتی که این جا خواهم ماند. بعد ما لبخند می زدیم و میان لبخند گریه می کردیم و تک تک چهره هایی که توی عکس هایتان دیده بودیم جلوی چشم هایمان می آمد و به تو می گفتیم که این جا را مثل خانه خودت بدان.
تو باید می ماندی. حداقل آن قدری که عکست به تصاویر خانوادگی اضافه بشود و آن قدری که ما جلویت حرف های خصوصی مان را بزنیم. باید می ماندی و کم کم همه مان باور می کردیم که از آن آدم های خوش قیافه ای که خوش بختی و شادی شان حتی از توی عکس هایشان پیداست، فقط تو مانده ای، بدون ذره ای شادی و خوشبختی.
بعدش تو باید می رفتی. یک شب وقتی که ما خواب بودیم. باید برایمان یک یادداشت هم می گذاشتی. می نوشتی که دوستمان داری و شاید دوباره برگردی. تک تکمان یادداشتت را می خواندیم و گریه می کردیم و می دانستیم که دوستت داریم. نگرانت می شدیم و منتظر می ماندیم که شاید برگردی و دوباره مبل و فرش را گلی کنی.
بعدش، شاید یک هفته بعد، یک ماه بعد، یک سال بعد، یا شاید سال ها بعد، وقتی که دیگر به سختی لحن صدایت یادمان می آمد، باید برمی گشتی.
باید یک شب سرد، وقتی همه مان خواب بودیم، آرام کلیدت را می چرخاندی توی قفل در و می آمدی تو. من بیدار می شدم و تو را می دیدم که نشسته ای آن جا. با چهره ای درخشان تر از قیافه ی آدمی که آن شب همه ی زندگی رویایی اش را از دست داده بود و با کفش های گلی اش آمده بود روی مبل خانه مان خوابیده بود. من برایت چای دم می کردم و از تو می پرسیدم که چرا رفتی و حالا چرا آمده ای. بعد تو می خندیدی. تویی که لبخندت را فقط توی عکس های آن زمان های دور دیده بودیم.
بعدش، من خودم همه چیز را می فهمیدم. حداقل تمام آن چیزی را که دوست داشتم بفهمم می فهمیدم. همه خواب بودند و تو کفش هایت را در می آوردی و می رفتی روی مبل می خوابیدی. تا صبح می خوابیدی، آرام آرام.
بعدش، دیگر همه چیز خوب بود. خوب خوب.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (9)

9 پاسخدر “کفش های گِلی تویی که نیامدی“

  1. زهره می‌گوید :

    من نفهمیدم
    الان اون طرف هر شب میومده ولی کفش هاشو درمیاورده و ما فکر میکردیم که نیومده؟
    …..
    سیده زهرا: نه زهره! 🙂 هر شب نمیومده! آخه اینو فقط خودش دقیق می فهمه!

  2. حورا می‌گوید :

    متن خوب بود‏‎.خوبه خوب.

  3. فهیمه می‌گوید :

    شاید احمقانه باشه که اعتراف کنم جذاب ترین و هیجان انگیز ترین متن درامی بود که ازت خوندم! واقعا عالی بود. فقط آخرش هیجانش یه کم، فقط یه کم باید بیشتر می بود.
    عالی بود زهرا!
    …..
    سیده زهرا: فهیمه!!!!!!!!!!!! و شاید احمقانه باشه که اعتراف کنم این جذاب ترین متن برای خودم هم بود! و فکر می کردم که احمقانه ترین و مسخره ترین متن از نظر بقیه باشه! واقعا خوشحالم که می بینم تو فهمیدیش. چون فکر کردم هیچ کس نمی فهمدش. خیلی دوس دارم ازت بپرسم اون چیزی که تو فهمیدی چیه که ببینم چه قدر به اون چیزی که تو ذهن من بوده شبیهه. اما فکر کنم نباید ازت بپرسم. به نظرت باید بپرسم یا نه؟
    باهات راجع به آخرش موافقم! آخرش خیلی مسخره است! آخه برام اصلا مهم نبود آخرش. اصلا دلم می خواست می شد که آخر نداشته باشه! چون واقعا آخر نداشت. تو ذهن من آخری نداشت. منم فقط تمومش کردم:|
    اصلا نمی تونی تصور کنی الان چه قدر خوشحالم:)

  4. زهره فولی می‌گوید :

    از اون متنا بود که آدم دلش میخاد چند بار بخونشون
    همه چیز خوب بود .خوب خوب 😉
    …..
    سیده زهرا: 🙂

  5. تکین می‌گوید :

    دوستش داشتم ……انگار حال من بود ….. منم خیلی وقته که دوس دارم یکی برگرده ….. فقط برگرده ……همین ….
    …..
    سیده زهرا: برگرده فقط

  6. ف.رحمانی می‌گوید :

    خودمو جای شخصیت داستانت گذاشتم…
    دلم خواست یه نفر همینطوری تو یه شب سرد و برفی بیاد و بعد بره و دوباره برگرده و …
    یا شاید هم همون یه نفر خودم باشم که تو یه شب برفی واسه بقیه یادداشت میذارم و میزنم بیرون و میرم سراغ سرنوشتم…

    متنت بی تعارف کولاکه، قلمت روان دوست گلم…
    …..
    سیده زهرا: کسی که توی یه شب برفی یادداشت می ذاره و می ره…

  7. رائح می‌گوید :

    سلام
    چه خوب بود این متن…
    …..
    سیده زهرا: سلام. ممنون:)

  8. نیلوفر می‌گوید :

    ایده آل ترینش همینه .
    که بیاد و بره و باز بیاد و دیگه نره …
    ولی وقتی نمی ره که تو هر روز منتظر رفتنش باشی . وقتی خیالت راحت شد که نمی ره ، بیدار می شی و می بینی که رفته .
    …..
    سیده زهرا: که بیاد و بره و باز بیاد و دیگه نره…

  9. ساجده می‌گوید :

    چی می گه ؟؟؟
    با لحن خانم خونساری :دی
    …..
    سیده زهرا: کاملا مناسب و به جا:)

گذاشتن یک پاسخ