کاف
دی ۲۷ام, ۱۳۹۴
یک ماه بعدش کاف مرده بود. ورودی های دانشکده پیکسل هایی که کاف طراحی کرده بود را به کیف هایشان زده بودند. هرجا می رفتم آن ها را می دیدم. هر روز می نشستم و ایمیل هایی که وقتی بچه بودیم برای هم می فرستادیم را می خواندم. احمقانه و عجیب بودند. پر از شور و زندگی بودند و آرزوها دور. اما کاف دیگر نبود. همه ی آن شور و هیجان یک دفعه تبدیل شده بود به هیچ. به چیزی که دیگر نبود. انگار بخشی از گذشته من محو شده بود. یک خلا بزرگ توی تمام خاطراتم به وجود آمده بود. سوار آسانسور که می شدم، همیشه یک نفر بود که جلویم بایستد و پیکسلی که به کوله اش وصل بود توی چشمم باشد. آن پیکسل را کاف طراحی کرده بود. یک روزی او بود و نشسته بود پشت کامپیوترش و آن را طراحی کرده بود. بعد برای من ایمیل کرده بود. اما الآن دیگر نبود. یعنی آن آدمی که همیشه بود و برای من ایمیل می فرستاد و پیکسل طراحی می کرد، الان وجود نداشت. پس چرا پیکسل ها بودند؟ اصلا چرا همه ورودی ها فکر می کردند که باید حتما آن پیکسل را به کیف هایشان وصل کنند تا به همه ثابت کنند که ورودی اند؟ چرا این قدر با این کارشان من را آزار می دادند؟ دیگر سوار آسانسور نشدم. مجبور بودم هشت طبقه را با پله بالا و پایین بروم. کاف با آن چمدان قرمزش از خانه رفته بود بیرون، سوار تاکسی شده بود، توی فرودگاه سوار هواپیما شده بود و تمام. حتی جنازه ای هم وجود نداشت. هیچ چیز نبود. کاف از روی زمین محو شده بود. طوری که گاهی شک می کردم که آیا او اصلا روزی وجود داشته؟ هر روز شماره اش را می گرفتم. زنگ می خورد. منتظر بودم بالاخره جواب بدهد و بگوید این یک شوخی لوس و مسخره بوده. اما کاف جواب نمی داد. هرگز به خانه شان زنگ نزدم. سراغ مادرش نرفتم. بروم که تسلیت بگویم؟ اما جنازه ای وجود نداشت، مراسم ختمی برگزار نشده بود، کسی خبر از مرگ نیاورده بود. فقط همه می دانستند که کاف دیگر نیست. بین ما نیست، توی کشور دیگری نیست. هیچ جا نیست. آدمی که نیست، مرده؟ هیچ استدلالی چنین نمی گوید. اما همه بدون این که به روی هم دیگر بیاورند، می دانستند که کاف مرده. شاید روزهای اول همه منتظر بودند، بعدش افراد کمتری، بعد از یک ماه، کسی صحبتی از مرگ نکرد، اما کاف مرده بود. کسی که وجود ندارد، مرده. حتی اگر زنده باشد. کاف سوار آن هواپیمای لعنتی شده بود، پرواز کرده بود، و بعد به همراه همه ی آن بقیه ای که توی آن هواپیما بودند، نه به جایی رسیده بود، و نه برگشته بود. نه حتی سقوط کرده بود. هواپیمایشان ناپدید شده بود. توی دنیایی که حرکت ماهی ها توی اقیانوس زیر ذره بین دانشمندها ثبت می شود، هواپیمایی به آن بزرگی، با همه ی آن آدم های تویش، محو شده بود. تمام دانش و تکنولوژی عصرمان به سخره گرفته شد. بخشی از گذشته من ناپدید شد، بدون این که هیچ دانشمندی پاسخ گو باشد. کاف توی این دنیای بزرگ سوار هواپیما شده بود، بدون این که بداند چه قدر علم ما ضعیف است. طوری که یک ماه بعدش در مقابل کسی که می پرسد پس دوست من کجاست، هیچ جوابی نداشته باشد. کاف رفته بود. ولی نرسیده بود. ناپدید شده بود. به همراه چمدان قرمز رنگش و همه آن مسافر ها. یک ماه بعدش، کاف مرده بود.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)
دی ۳۰ام, ۱۳۹۴ در ۱۲:۰۵ ق.ظ
کاف عجیب منو یاد یکی انداخت…
شاید هم چند نفر…نمی دونم. یه عده ی خیلی زیادی دقیقا با همین وضعیت و به صورت ناگهانی از زندگی من محو شدن و من خیلی اوقات با خودم فکر می کنم که اسم این محو شدن ها رو میشه مرگ گذاشت یا نه.
دی ۳۰ام, ۱۳۹۴ در ۱۰:۱۳ ب.ظ
نمیدونم این روایتت رو زهرا
بهمن ۹ام, ۱۳۹۴ در ۱۱:۰۲ ب.ظ
نميشه بگم كه دقيقترين و قشنگترين روايتت بوده ب نظرم تا الان؟
…..
سیده زهرا: چرا میشه. چون این روایت در مورد تو بود.