راستی تو می دانی این طوفان کی به پایان می رسد؟
مهر ۹ام, ۱۳۹۳
حاج آقا می پرسد: این همه تلاش و تکاپو برای چیست؟ وقتی که می دانیم به زودی خواهیم مرد؟
مرد سیاه پوش توی سالن این طرف و آن طرف می دود تا میکروفون را به کسی برساند که می خواهد حرف بزند. اتفاقات این یک هفته را مرور می کنم. استاد معادلات، حل تمرین ساختار، پروژه ی جاوا، امتحان تعیین سطح آیتی و آن کتاب قطور انگلیسی اش که آقای عسکری سه سوته برایمان کپی کرد. به این فکر می کنم که وقت خالی بین کلاس هایم را حتما می روم استخر و باید شنبه ها گروهی درس بخوانیم. یک نفر از آن طرف سالن توی میکروفون می گوید که فرض غلط است. اگر کسی واقعا مرگ را بفهمد دیگر تکاپویی نمی کند. خودکشی می کند. فرزانه امروز توی اتاق کنار مجمع راجع به پسری حرف می زد که سال ۷۲ خودش را از بالای برجک ابن سینا انداخته بود پایین و جلوی چشم آن همه دانش جو مغزش پاشیده بود به در و دیوار دانشگاه. یادم می آید که حتما باید شین را بعد از سخنرانی حاج آقا ببرم و دانشکده مان را نشانش بدهم. یک روز هم فولی را دعوت کنم بیاید و کمی از فلسفه معماری برایمان حرف بزند و بعد بگوید که معماری دانشکده ما چه مفهومی دارد. فولی حتما جواب خواهد داد که این فضا با الهام از پاساژهای بزرگ و پر رفت و آمد ساخته شده و از آن جایی که هر دانشی در رشته کامپیوتر تنها شش ماه عمر دارد و به گونه ای همه چیز گذرا و ناپایدار است، فضا طوری طراحی شده که این عدم سکون را به دانشجو القا کند. میکروفون بین بچه ها مدام جا به جا می شود و حاج آقا می پرسد که چرا یک اعدامی سیگار می کشد در حالی که می داند به زودی خواهد مرد. یک نفر با لهجه ی اصفهانی توضیح می دهد که این سیگار تسکین درد است نه لذت. و این که ما به دنبال آرامشیم و همه چیزهایی که می خواهیم، درد ما را کم می کنند و هیچ کدام لذت واقعی نیستند. چشم هایم سنگین می شوند و همان جا نشسته خوابم می برد. یک مرگ کوتاه موقت. چرا باید این همه درس بخوانم وقتی به زودی خواهم مرد؟ یک لحظه از مرگ موقت بیدار می شوم و می بینم که حاج آقا دارد نگاهم می کند و خجالت می کشم و دوباره می میرم. هوای سالن خوب است. صندلی ام نرم است. کسی نیست که بخواهد راجع به CPU حرف بزند و استاد ساختار با چاقوی قصابی توی راهروهای دانشکده دنبالمان نکرده. آن قدری می خوابم که وقتی شین یک مشت به بازویم می کوبد تا با هیجان یک نکته بگوید راحت بیدار می شوم و فحش نمی دهم. به جایش یک بسته چوب شور از جیب پشتی کوله ام در می آورم و با شین دوتایی می خوریم و مرد سیاه پوش میکروفونی مثل ناظم ها به ما چشم غره می رود. یک نفر می گوید همه ی این تلاش ها برای این است که بهتر بمیریم. و یا این که اصلا نمیریم. به پسری فکر می کنم که دارد از پله های ساختمان ابن سینا بالا می رود با این فکر که چند دقیقه دیگر خودش را بیندازد پایین. بعد فکر می کنم که آن روز چه درس هایی داشته. ساختارش را گذرانده بوده یا نه. استاد معادلاتش مثل مال ما زن جوانی بوده یا یک مرد پیر کچل. هر روز چند بار پله های دانشکده شان را بالا و پایین می دویده و هیچ وقت توی دانشگاه دوچرخه سواری کرده بوده یا نه. مرد سیاه پوشِ میکروفونی آن قدر توی سالن این طرف و آن طرف رفته که چندکیلویی لاغر شده و مطمئنا امشب که برود خانه مادرش می پرسد این همه تلاش و تکاپو برای چه؟
از سالن که می آییم بیرون حاج آقا و میکروفونی دارند باهم حرف می زنند و حتما می خواهند راجع به کسی که وسط جلسه خوابیده بعدش هم بیدار شده و شروع کرده به چوب شور خوردن تصمیمی بگیرند. دلم می خواهد بروم جلو و توضیح بدهم که خوابم می آمده. اصلا هیچ کس می فهمد آن همه تلاش و تکاپویی که من در طول هفته کرده ام یعنی چه؟ هم دانشکده ای های شین غرغر می کنند که بحث امروز طولانی و کش دار بوده و حوصله شان سر رفته. بهشان می گویم شماها آخوند درباری می شوید با این روحیه تان و آخرش من و شین مجبوریم دوتایی تمام بار انقلاب را به دوش بکشیم.
می روم جلوی آن در مسجد که مهسا هم مثل من اعتقاد دارد جای بی نظیری است. درخت های رو به روی دانشکده برق را با طناب محکم به هم بسته اند بعد از آن طوفان تهران. به این فکر می کنم که توی دلم همیشه طوفان عظیمی به پا بوده. وگرنه این همه تلاش و تکاپو برای چیست؟
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (4)
مهر ۱۰ام, ۱۳۹۳ در ۷:۱۶ ب.ظ
كاش قبل از اينكه پسره خودشو پرت كنه پايين باهاش حرف ميزديم…و بهش مي گفتيم كه بابا تو هم ميخواي از كاستي ها به سمت كمالات بري!! حتي تو هم در تكاپويي…
🙂
مهر ۱۸ام, ۱۳۹۳ در ۱۱:۱۳ ب.ظ
دارم به اون پسر فک میکنم که چه بی ملاحظهخودش رو از بالای اون برجک پرت کرده پایین بدون این که به ادم هایی که شاهد این صحنه هستن فک کنه ……
مهر ۲۶ام, ۱۳۹۳ در ۱۱:۵۴ ق.ظ
اون پسره فکر میکرده وقتی خودش رو بندازه پایین راحت میشه
نمیدونسته اول بدبختیشه
اگر تکاپو هم نداشته باشیم که دیگه با حیوون جماعت چه فرقی میخوایم داشته باشیم؟
اون طرف سرچیمون معامله کنیم؟
آذر ۸ام, ۱۳۹۳ در ۷:۲۰ ب.ظ
مثل همیشه عالی…
واقعا این روزا اینا همش تو ذهنم می گذره:
وقتی قرار است بمیرم واسه چی فلان درسو بخونم!کجا به دردم می خوره؟؟؟