آبان ۲ام, ۱۳۹۳
می دانی نوری، حالا وقت آن است که نردبان زرده را چهارطبقه خرکش کنیم، پارچه سیاه ها را بیاوریم و یک هیئت کوچک به پا کنیم. وایت برد چرخ دار را بگذاریم در هیئتمان که تاریک شود و ضبط صوت را هم از دپارتمان زبان قرض بگیریم. توی راهرو کنار هم بایستیم و با مداحی دم بگیریم و گریه کنیم.
من توی آن تاریکی به حال این روزهای خودم گریه خواهم کرد…
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (4)
آبان ۲ام, ۱۳۹۳ در ۱۰:۴۹ ب.ظ
وای زهرا!!! حسی ک تو اون هیئتای کوچیک خودمونیمون بهم دس میداد، ک انقد ساده و خالص وایمیستادیم و سینه میزدیم، تو اون تاریکی، هیچ جای دیگه دس نداده بهم…!
راستشو بخای منم این روزا دلم خیلی گرفته ست، و تمام امیدم ب محرمیه که داره کم کم میاد!
خود ارباب ب داد دلامون برسه ای کاش..
آبان ۵ام, ۱۳۹۳ در ۱۰:۲۱ ق.ظ
هیئتای مدرسه رو خواستم…
تو اون حسینینه دو متری!
آبان ۶ام, ۱۳۹۳ در ۹:۳۸ ب.ظ
اون کوچه ی بن بستی که توش سینه می زدیم چه خوب بود
هیش کی نگامون نمی کرد
مال خود خودمون بود
…..
سیده زهرا: مال خود خودمون…
آبان ۱۶ام, ۱۳۹۳ در ۳:۱۵ ب.ظ
ما تو محرم یکبار برای مظلومیت امام حسین گریه میکنیم
یکبار هم برای عقب افتادن خودمون
امام حسین خود انسان کامل بود و خدا برای ما فرستادش تا هدف ملموس ما تو زندگی بشه
تو محرم بیشتر از مظلومیت امام حسین باید برای عقب افتادن خودمون از مسیر اصلی و خلف وعده ای که با خدا کردیم گریه کنیم
گریه کنیم…
…..
سیده زهرا: این تعبیر بسیار زیبا است…