آبان ۳ام, ۱۳۹۳
کشتی از دور، آرام و سوت زنان آمد. ما را سوار کرد و برد به سرزمین های دور.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)
گفتی دور … دلم لک زده واسه یه مسافرت خیلی دور یه جایی که خیلی از اینجا دور باشه ….. سیده زهرا: اون فشمی که رفتیم…واسه من حکم چنین سفری رو داشت. خیلی دور بود از همه جا، همه چیز.
یاد نمایشنامه ای افتادم که برا نوشتنش عین چنتا قورباغه وسط سالن امتحانات به تاریکی آداپته شدیم. نمایشنامه ی یه کشتی که میاد، میبره.
نام (required)
پست الکترونیک (منتشر نخواهد شد) (required)
وب سایت
من فقط دربارهی جهانی که در آن زندگی میکنیم نمینویسم، بلکه دربارهی جهانی هم که میتوانیم یا باید در آن زندگی کنیم مینویسم، جهان خیال.
تیم اوبراین
آبان ۶ام, ۱۳۹۳ در ۹:۳۵ ب.ظ
گفتی دور …
دلم لک زده واسه یه مسافرت خیلی دور
یه جایی که خیلی از اینجا دور باشه
…..
سیده زهرا: اون فشمی که رفتیم…واسه من حکم چنین سفری رو داشت. خیلی دور بود از همه جا، همه چیز.
آبان ۱۱ام, ۱۳۹۳ در ۴:۴۵ ب.ظ
یاد نمایشنامه ای افتادم که برا نوشتنش عین چنتا قورباغه وسط سالن امتحانات به تاریکی آداپته شدیم.
نمایشنامه ی یه کشتی که میاد، میبره.