برای شین…
دی ۱۲ام, ۱۳۹۳
سال ها پیش، در شهر بزرگ و بی در و پیکری که بعد ها همه مردمش از آلودگی هوا خفه شدند و مردند، و آن اندکی که زنده ماندند به شهر های دوردست فرار کردند، دختری بود که نامش شین بود و می خواست عروس شود. شین بازیگر تئاتر بود. منتهی همه فکر می کردند روانشناس است و اشتباه هم می کردند. شین بازیگر بود و قرار بود روزی به همراه دوستش یک تئاتر بی نظیر بازی کند و در آن نقش یک ملکه بدجنس و خائن را داشته باشد. همان دوستش که اسمش زری بود و همه فکر می کردند مهندس کامپیوتر است و اشتباه هم می کردند. چون یک نمایشنامه نویس و یا شاید هم یک نویسنده داستان های بی مفهوم بود.
شین بازیگر بود و این را هیچ کس به اندازه زری خوب نمی دانست. زری هم نویسنده ای دره پیت بود و هیچ کس به اندازه شین این را نمی فهمید. آن ها توی اتاق ۱۰ با هم آشنا شدند. یک سال تمام توی آمفی تئاتر برای یک تئاتر گریه درآر تمرین کردند. تمام آن یک سال توی آمفی تئاتر دنبال هم دویدند و قاه قاه خندیدند و تا می توانستند زمین و زمان را مسخره کردند. سال بعدش شین سلمان فارسی شد. سال بعدش یک راهب پیر. سال بعد نقش همسر امام حسن را داشت و سال بعدش نقش مرده ای در برزخ. سال بعد یک خواننده فراری شد و قرار بود روزی به همراه زری در یک تئاتر بی نظیر نقش یک ملکه بدجنس را هم بازی کند.
شین عروس شد. توی واقعی ترین تئاتر زندگی اش بهترین نقش را اجرا کرد و مثل همیشه درخشید. پیری و شری و سبزی و پرنسس و نوری و آذی و بقیه هم آمدند نقش خودشان را بازی کردند. همه چیز خوب تمام شد. مثل همیشه. همه چیز همان طوری شد که باید می شد.
.
زری هم آمده بود. آمده بود کوله بار شین را برایش بیاورد. همان کوله باری که وقتی شین سلمان فارسی بود، آن را توی مدینه جا گذاشت و دست خالی آمد که والی مداین شود.
.
شین عزیز، کوله بارت را بگیر. آن را بگیر و به سوی خوشبختی روانه شو…
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (5)
دی ۱۲ام, ۱۳۹۳ در ۲:۰۸ ب.ظ
سلام …. امیدوارم خیلی خیلی خیلی خوشبخت و خوشحال باشه تو واقعی ترین تئاتر زندگیش ….یه خونه ی سبز !
دی ۱۲ام, ۱۳۹۳ در ۷:۵۷ ب.ظ
عالی بود زهرا!
دی ۱۶ام, ۱۳۹۳ در ۸:۲۲ ق.ظ
سلام
روی صحنه همه سعی و تلاشمون اینه ، نقشی که بهمون محول شده رو به بهترین وجه ممکن در بیاریم حتی اگر شخصیتش بدترین آدم جهان باشه
کاش توی دنیا نقشی که بهمون داده بودند رو هم جدی میگرفتیم و برای نمایشش تمرین میکردیم
تا وقتی علی رووس الاشهاد ما رو به تماشا گذاشتن باعث شرمندگیمون نشه
دی ۲۵ام, ۱۳۹۳ در ۲:۴۴ ب.ظ
مبارک باشه ان شاء الله…
بهمن ۵ام, ۱۳۹۳ در ۱۲:۵۲ ب.ظ
چقدر شیرین نوشته بودی!! شب واقعن فوق العاده ای بود برام!
خودتم خوشبخت بشی الهی!!:))