نون نوشتن
دی ۲۷ام, ۱۳۹۳
آیا باید نوشت؟
چرا باید نوشت؟
نوشتن در کجای زندگی است؟ دقیقا در کجای یک حیات بی نقص و طیبه؟
نوشتن چیست؟ چرا می نویسیم؟ با نوشتن به دنبال چه هستیم؟ نوشته ها چه می شوند؟ به کجا می روند؟
برای چه کسی می نویسیم؟ خودمان؟ چرا باید برای خود نوشت درحالی که “خود” از آن نوشته آگاه است و در بعدی ورای حروف و کلمات به آن احاطه دارد؟
برای دیگران؟ چه سود؟ چرا باید چیزهایی نوشت تا دیگران بخوانند؟ برای رسیدن به چه؟ برای این که من بنویسم تو بخوانی و تو بنویسی من بخوانم؟ از نوشتن برای دیگران به چه می رسیم و دیگران به چه می رسند؟
کجا باید نوشت؟ توی دفتر؟ تا سال ها خاک بخورد؟ بعد چه بشود؟ توی وبلاگ؟ تا دیگرانی که نمی دانیم چه کسانی هستند آن را بخوانند؟ توی یک فایل کامپیوتری میان انبوهی فایل دیگر؟
باید نوشت و گذاشت؟ یا باید نوشت و پاک کرد برای همیشه؟
نوشتن چیست؟
.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (6)
دی ۲۹ام, ۱۳۹۳ در ۳:۳۶ ب.ظ
گاهی باید نوشت نه برای خونده شدن بلکه برای خود اون نوشتنه. بعضی حرفا رو باید زد نه برای شنیده شدن بلکه فقط یرای گفته شدن اون حرفا.
…..
سیده زهرا: چرا؟ خود اون نوشتن یا گفته شدن مگه چه ارزشی داره؟
بهمن ۱ام, ۱۳۹۳ در ۱۱:۱۳ ب.ظ
سلام سید
منم، تو نامزدی حسنا:)))
باید نوشت چون نوشتن بخشی از نشانه های زنده بودنه …
بهمن ۳ام, ۱۳۹۳ در ۷:۵۰ ب.ظ
چون هویت اون حرفاست ک نوشته بشن شاید.
و یه چیز دیگه اینکه ما خودمون خیلی وقتا نمیدونیم داریم چی فکر نیکنیم تا به زبون نیاریم یا ننویسیمشون.
بهمن ۶ام, ۱۳۹۳ در ۲:۰۲ ق.ظ
لحن پوینترو داشت پستت!! O:
به جان خودم!
بهمن ۷ام, ۱۳۹۳ در ۶:۳۹ ب.ظ
اگر اراده های ما و حب و بغض های ما مطابقت با اراده خدا و حب و بغض خدا داشته باشه..یعنی بدور از نفسانیت ما باشه
اونوقته که نوشتن یک متن ادبی و حتی یک برگ خاطره هم میتونه تکلیف باشه و به جریان حیات طیبه ای که اهل بیت دنبالش بودن کمک بکنه
آبان ۱۶ام, ۱۳۹۵ در ۱:۵۷ ب.ظ
انگار یکهو دارد یادم میاید که چرا میخواستم معلم بشوم! انگار یادم رفته بود! انگار فکر میکردم همیشه میخواستم معلم بشوم بدون اینکه بدانم چرا! انگار یک لایه کشیده بودند روش از این پارچه گلگلی ها که شلوغ پلوغ هم باشد و آن لابهلا گم بشود!
یک چیزی هست که دغدغه است! مثل یک حباب که توش آتش باشد! وقتی بگیری دستت یکدفعه داغ میشوی روشن میشوی! ولی این هم هست که اگر در نبودش تا بیست متر جلوتر را میدیدی، وقتی باشد دنیای بعد از دو متر برایت محو تر میشود انگار! دغدغه را باید بگیری و بعد بدهی برود… نمیشود نگهش داری همینطور توی دستت… فقط یک چوبی پارچه ای چیزی را باهاش روشن کن بگذار گوشه دلت! بله بالاخره خاموش میشود…! ولی نگهش هم نمیتوان داشت! میسوزد! تازه! آدم سنگین میشود! آدم باید روشن بشود نه سنگین! باید بدهی برود دست بعدی و بعد یک دغدغه ی دیگر بگیری دستت و آن را هم یکذره اش را بگذاری گوشه دلت…
برای این بود که میخواستم معلم بشوم!
برای این هم نیست که باید نوشت؟