بهمن ۲ام, ۱۳۹۳

روزهای سرد و مه آلودی بود و جز ما کم تر کسی توی دانشگاه پیدا می شد. ما بودیم که دوتا دوتا و سه تا سه تا کز کرده بودیم گوشه و کنار دانشکده و کد می زدیم. ما بودیم که با هم توی سایت جمع می شدیم تا چیزهای جدیدی یاد بگیریم. با هم غر می زدیم و غصه می خوردیم. با هم فریاد می کشیدیم و از استادها شکایت می کردیم. با هم می رفتیم مسجد و نماز می خواندیم. با هم می رفتیم رستوران که غذا بخوریم. باهم از سرما می لرزیدیم و هرچه بیشتر خودمان را بین پالتو و شال گردن پنهان می کردیم. باهم مایوس می شدیم و از آن همه کاری که بر سرمان ریخته بود اشکمان در می آمد. باهم می خندیدیم و روی شیشه اتاق نشریه فحش می نوشتیم. ساعت ها به مانیتور خیره می شدیم و بی وقفه کد می زدیم و به نتیجه ای نمی رسیدیم. سردمان بود و باید کد می زدیم. خوابمان می آمد و باید کد می زدیم. ناراحت بودیم و باید کد می زدیم. تعطیلات بین دو ترم بود و باید کد می زدیم. در حالی که به جز ما کم تر کسی توی دانشگاه پیدا می شد. همه داشتند با تعطیلاتشان عشق می کردند و ما باید می لرزدیم و کد می زدیم.
بعدش یکی از آن روزهای سرد و مه آلود، فرو رفته در غباری از ابهام و خستگی و درد، کاپسو پیام می فرستد:
“دلم برات تنگ شده…”
بعد من دوباره زنده می شوم. یادم می آید که هنوز هم انسانم و تبدیل به صفر و یک های متوالی نشده ام. خون گرم در رگ هایم جاری می شود و می توانم بقیه ی روزهای سرد را بگذرانم…

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)

2 پاسخدر ““

  1. تسنیم می‌گوید :

    بودن بعضی آدما تو زندگیت، صرفا و صرفا بودنشون، کافیه برای برگرندوندن انرژی ب تک ب تک سلول های روح و روانت!!! گاهی اوقات از یاد آدم میره! باید ب یاد آورد اما، حتی با یک پیامک چند کلمه ای و از راه دور…
    🙂

  2. آذی می‌گوید :

    برعکسشم جواب میده.
    زیاد

    وقتی آدم حس میکنه چیزی تا زنده به گوری نمونده،
    و بعد به ذهنش میرسه کاری کنه که دل یکی با یه حرفش تو همون لحظه شاد بشه.

    مثه اکسیژن میمونه لامصب.

گذاشتن یک پاسخ