ما سه نفر بودیم
اسفند ۴ام, ۱۳۹۳
پیری عزیز، چمدانت را ببند. ساج هم باید با خودش کمی خوراکی بیاورد که از گشنگی نمیریم. شاید من هم پول های اردو جنوب را دزدیدم و خرج راهمان کردم. یک وانت می گیریم و فرار می کنیم به سرزمین های دوردست. جایی که کسی نداند ما که بوده ایم و چه کارهایی کرده ایم.
پیری عزیز، آن موقع دیگر ساج برای تسویه حساب با همه ی دنیا، برنمی گردد بگوید: من خرم.
نقشه خوبی است. مگر نه؟
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)
اسفند ۱۸ام, ۱۳۹۳ در ۷:۲۰ ب.ظ
یک وانت می گیریم و فرار می کنیم به سرزمین های دوردست. جایی که کسی نداند ما که بوده ایم و چه کارهایی کرده ایم…
like!
فروردین ۹ام, ۱۳۹۴ در ۱۱:۰۷ ب.ظ
زهرا یه چیزی بنویس.. 🙂