مردهای جنگی کشتی پدرم و مرد ماهیگیر
دی ۱۷ام, ۱۳۹۴
خب این ماجرا مال خیلی سال پیش است. آن موقعی که یک دزد دریایی بودم. همان سالی که پدرم مرده بود و آن کشتی بی نظیرش با آن همه مرد جنگی شده بود مال من. هرچند آن موقع هم همه می دانستند که من هیچ وقت دزد دریایی نبوده ام. داشتم توی سایت دانشکده کد میزدم که یکی از مردها تماس گرفت و گریه کنان گفت که پدرم مرده. چمدانم را برداشتم و با اولین پرواز خودم را رساندم به ساحلی که کشتی پدرم تویش لنگر انداخته بود. شدم ناخدای آن کشتی. البته همان اولش به همه گفتم که قرار دزدی نداریم. اما خب آن ها مثل من دانشجو نبودند و وسط آن اقیانوس به دنبال چیز دیگری بودند.
بالاخره یک روز حوصله مردها سر رفت و آمدند روی عرشه، من را که بالای دکل نشسته بودم صدا زدند و گفتند که کار مهمی دارند. من از همان بالا داد زدم که بگویند چه کار دارند. مردها با فریاد حرف هایشان را زدند. در واقع صدای موج ها آن قدر بلند بود که حتی اگر من هم پایین بودم، یا تمام مردها آن بالا روی دکل بودند، باز هم باید با فریاد با هم حرف میزدیم. مردها گفتند که خسته شده اند و اگر جنگی درکار نیست و قرار است اوضاع همین طوری پیش برود همه شان را بکشم و از این وضع نجاتشان بدهم. من هم گفتم میتوانند بروند. هر وقت که دلشان خواست و هر کجا که دوست داشتند.
مردها تعجب زده نگاهم کردند. مدتی طولانی. برویم؟ کجا؟ اصلا برویم که بعد چه کار کنیم؟ برایشان توضیح دادم که ورای کشتی و دریا، بعد از ساحل، دنیا خیلی متفاوت از آن چیزی است که تا به حال دیده اند. میتوانند بروند و زندگی جدیدی را شروع کنند. آن ها باز هم کمی نگاهم کردند. بعد، از خوشحالی نعره کشیدند و به اتفاق شیرجه زدند وسط موج های اقیانوس. با آن عضلات در هم پیچیده و بازوهای قوی جنگی، شناکنان دور شدند و تصویرشان میان موج ها گم شد. من مدتی بالای همان دکل نشستم و وقتی که دیگر کسی را در میان امواج ندیدم، پایین آمدم و تنها روی عرشه ی کشتی ام قدم زدم. آواز خواندم و از بی کسی ام به خودم لرزیدم.
بعد طوفان شروع شد.
من تنها بودم. میان آن طوفان سهمگین باید به تنهایی با امواج میجنگیدم. تا این که قایقی از دور پیدا شد و مرد ماهیگیری را دیدم که در میان امواج به سمت من میآمد. بدنش لخت و آفتاب سوخته بود. فریاد کشیدم: هی ماهیگیر! توی این اقیانوس طوفانی، وسط امواج چه کار میکنی؟ بیا بالا!
بعد طنابی برایش پایین انداختم و مرد ماهیگیر با طناب بالا آمد. گفت قبل از آمدن یادش رفته که اخبار هواشناسی را نگاه کند و نمی دانسته که طوفان میشود. وسط اقیانوس بوده که طوفان شروع شده. چند مرد قوی هیکل را در حال شنا کردن میان امواج دیده و آن ها به او گفته اند اگر می خواهد زنده بماند زودتر خودش را به کشتی من برساند. پرسیدم وسط اقیانوس چه کار میکردی؟ گفت شاعر است. اما همیشه با قایق چوبی اش به اقیانوس میآید تا ماهی گیری کند. ماهی هایی که نزدیک ساحل زندگی میکنند آن قدر زباله خورده اند که همه شان مزه پلاستیک میدهند.
بعد نگاهی به من و کشتی کرد و گفت به نظر میرسد با کشتی دزدان دریایی و رییس دزدها مواجه شده است.
به او گفتم اشتباه میکند. این کشتی پدرم است و مدتی است که دیگر برای دزدی استفاده نمیشود. من هم دزد نیستم. دانشجو ام و در اولین فرصت به دانشگاهم برمیگردم.
مرد ماهیگیر گفت واقعا تو آدم سخت کوشی بوده ای که در چنین خانواده ای ـ منظورش یک خانواده ی دزد دریایی بود ـ توانسته ای درس بخوانی و به دانشگاه بروی.
گفتم پدرم هم دکترای علوم دریایی داشته. خودش تشویقم کرد که درس بخوانم و به دانشگاه بروم. منتهی الان مرده و من مجبور شده ام بیایم وسط این اقیانوس کشتی اش را اداره کنم. منتظرم یک مشتری خوب پیدا کنم، کشتی را به او بفروشم و سر زندگی خودم برگردم.
طوفان، شدیدتر شده بود. ماهیگیر گفت به نظرم بهتر است فعلا برویم جایی پناه بگیریم. توی کابین ناخدا منتظر تمام شدن طوفان نشستیم. من رادیو را روشن کردم که ببینم در مورد وضع هوا چه میگوید. هیچ موجی را نمیگرفت. کشتی بی نظیر پدرم با امواج بالا و پایین میشد، ولی مقاومت میکرد. در تمام اقیانوس، آن کشتی شهره ی خاص و عام بود. پدرم بهترین مهندسین طراحی کشتی را از سراسر دنیا جمع کرده بود و سفارش ساخت کشتی را به آن ها داده بود. تا وقتی که خودش زنده بود، روی آن بر دریا حکمرانی میکرد. اما حالا مرده بود و من مانده بودم با کشتی مجهز و بی مانندی که همه ی دزدهای دریایی آرزویش را داشتند. اما من دزد نبودم. می خواستم به دانشگاهم برگردم و درسم را بخوانم. حتی نمیدانستم باید دقیقا چه الگوریتمی را طی کنم تا بتوانم از شر آن خلاص شوم.
توی همان کابین لپ تاپم را درآوردم. خوشبختانه اینترنت کشتی در هر صورت وصل بودم. توی گروه دانشکده پرسیدم: ببینم بچه ها، کسی می داند چه جوری میشود یک کشتی مخصوص دزدی را فروخت؟ ترجیحا اینترنتی. طوری که پولش سریع بیاید توی حسابم.
یک نفر جواب داد که اینترنتی سرم را کلاه می گذارند چون سایت امن و مطمئنی برای این کار وجود ندارد. بهتر است حضوری اقدام کنم و پول را نقدا بگیرم.
کس دیگری گفت که میداند توی جزایر جنوبی فیلیپین، خرید و فروش کشتی های غیرمجاز بازار خوبی دارد.
از ماهیگیر پرسیدم که میداند چه جوری میشود به فیلیپین رفت؟
ماهیگیر که به نظر میرسید با سوال من به یاد خاطرات خوب زندگی اش افتاده، با خوشحالی گفت که بارها با قایقش به فیلیپین رفته. ماهی های آن جا بهترین ماهی هایی هستند که تا به حال خورده.
خبر خوبی بود. طوفان که تمام شد، از ماهیگیر خواهش کردم که با من به فیلیپین بیاید. خیلی راحت قبول کرد. گفت اتفاقا بدش نمی آید بازهم طعم ماهی های خوشمزه فیلیپینی را بچشد. به این ترتیب حرکتمان به سمت فیلیپین آغاز شد.
رفتن به فیلیپین، غیر منتظره و به یاد ماندنی بود. در تمام طول مسیر مجبور بودم به شعرهای ماهیگیر گوش بکنم و ماهی هایی که او از آب میگرفت را بخوریم. هر روز صبح شیرجه می زد توی آب، شنا کنان ماهی ها را دنبال میکرد و آن ها را میگرفت. خودش میگفت که زمانی در مسابقات سه گانه شرکت میکرده و به خاطر همین میتواند خیلی خوب شنا کند، بدود و دوچرخه سواری کند. یک بار از او پرسیدم به جز شعر گفتن و ماهی گرفتن و ورزش های سه گانه چه کاری بلد است؟ با فروتنی گفت که کار دیگری بلد نیست. اون آدمی معمولی با سطح هوشی معمولی است. اما به نظر من ماهیگیر زیاد هم آدم معمولی ای نبود. همین که همیشه با قایق به وسط اقیانوس میرفت تا ماهیگیری کند و همین که به من اعتماد کرده بود و داشت با من تا فیلیپین میآمد، نشان میداد آدم معمولی ای نیست.
بعد از روزها ماهی خوردن، به فیلیپین رسیدیم. ماهی گیر بری بری گرفته بود. اول مجبور شدم او را ببرم بیمارستان و بستری اش کنم. البته ما غیر قانونی به آن جا رسیده بودیم. یعنی باید پول زیادی به پرستارها و دکترها میدادم که این قضیه را نادیده بگیرند. بعدش خودم به ساحل برگشتم و سعی کردم دلال ها را پیدا کنم. پیدا کردن آن ها کار سختی نبود. اما قسمت سخت ماجرا تازه شروع شده بود. مجبور بودم به دلال ها پول بدهم که برایم مشتری پیدا کنند. بعد باید کشتی را نشان مشتری ها میدادم. باید سر قیمت با آن ها چانه میزدم و قانعشان میکردم که قیمت های پیشنهادی شان خیلی کم است. زبانم هم آن قدر افتضاح بود که بیشتر حرف هایم را نمیتوانستم بزنم و حرف های آن ها را هم نمیفهمیدم. به پول کشتی نیاز چندانی نداشتم، اما چون میدانستم که پدرم با چه خون دلی آن کشتی را ساخته و چه قدر خرجش کرده، حیفم میآمد آن را به کسی بفروشم که قدرش را نداند. روزهای زیادی توی ساحل با دلال ها و مشتری ها سر و کله زدم. اما هر کدام از قبلی زبان نفهم تر و نادان تر بود. تا این که بالاخره فهمیدم توی فیلیپین، برای این کشتی مشتری پیدا نمیشود. خسته و ناامید توی ساحل روی یک صخره نشستم و به وقتی که از عمرم تلف شده بود فکر کردم. مجبور شده بودم ترمم را هم حذف کنم و یک ترم مرخصی بگیرم. روزهای کسل کننده زیادی را توی دریا گذرانده بودم فقط به این خاطر که پدرم بی موقع مرده بود و من را با کشتی اش تنها گذاشته بود. اصلا چرا خودش قبل از این که بمیرد فکری برای این کشتی نکرده بود؟ شاید میخواسته من را به یک چالش مسخره دعوت کند. ولی من عضو هیچ شبکه اجتماعی ای نبودم تا لحظه به لحظه ی اتفاقاتی که توی این چالش برایم رخ داده بود را با مردم به اشتراک بگذارم. لحظه ها را فقط با یک ماهیگیر لخت و آفتاب سوخته به اشتراک گذاشته بودم که او هم از وسط کار بری بری گرفته بود و از وقتی که به فیلیپین رسیده بودیم، دیگر ندیده بودمش. توی فکر بودم که یک صدای آشنا شنیدم. برگشتم و ماهیگیر را دیدم که پشت سرم ایستاده بود. لباس پوشیده بود و صورتش گل انداخته بود. داد کشیدم: تویی؟؟ خوب شدی؟؟ چه قدر با لباس بیشتر شبیه شاعرها هستی! ماهیگیر خندید و تعریف کرد که توی بیمارستان حسابی به او رسیده اند و همه پرستارها بابت پولی که از من گرفته بودند خوشحال بوده اند. طوری که همه شان فراموش کرده بودند او غیر قانونی وارد کشورشان شده و آن قدر سرم و ویتامین به خوردش داده اند که از روز اول هم حالش بهتر شده. وقتی مرخص شده یکراست رفته برای خودش لباس خریده و بعد مستقیم آمده ساحل پیش من. پرسید کشتی را فروختی؟
با ناراحتی برایش تعریف کردم که چه قدر با دلال ها و مشتری ها سر و کله زده ام و آخرش فهمیده ام هیچ کدامشان قدر این کشتی را نمیدانند و حاصل عمر پدرم را تباه میکنند. گفت حالا می خواهی چه کار کنی؟ گفتم که نمیدانم. فعلا ناامید تر از آن هستم که بتوانم تصمیمی بگیرم. نشسته ام روی این صخره و منتظرم ببینم چه میشود.
ماهی گیر روی صخره کناری نشست و گفت یادت میآید به تو گفتم که سطح هوشی معمولی دارم؟
گفتم: بله. ولی من سطح هوشی بالایی دارم. به خاطر همین هم همیشه رنج میکشم.
ماهیگیر گفت: راستش من معمولی ام. توی راه ضعیف و بیمار هم شده بودم و به خاطر همین مغزم از حالت معمولی هم کم تر کار میکرد. به خاطر همین تازه الآن که خوب شده ام به ذهنم رسیده است که میتوانم چه پیشنهادی بدهم.
گفتم: بگو.
ماهیگیر گفت که همیشه آرزو داشته به جای آن قایق کوچک یک کشتی خوب داشته باشد تا بتواند با آن به ماهیگیری های طولانی تر برود. اما هیچ وقت نمیدانسته چه طور میشود یک کشتی داشت. به علاوه این که هرگز پول کافی برای این کار نداشته.
پرسیدم تقریبا چه قدر پول داری؟
گفت به اندازه ی خریدن یک گوشی آیفن.
گفتم: این کشتی خیلی بیشتر از کل بار آیفنی که میشود توی آن جا داد، ارزش دارد. اما می دانی، این که فکر کنم کشتی پدرم مال مردی شده که بلد است شعر بگوید و حاضر است برای گرفتن ماهی های خوب، با یک قایق چوبی به وسط اقیانوس برود، به دختری که سوار کشتی دزدان دریایی است اعتماد میکند و با او به فیلیپین میآید، در ورزش سه گانه مهارت دارد و خودش فکر میکند مردی بسیار معمولی است در حالی که اصلا معمولی نیست، یعنی این که حاصل عمر پدرم را تباه نکرده ام. اگر دقیق تر بخواهم بگویم، معنی اش این است که مشتری خوب و شایسته ای برای کشتی ای که روزی پدرم با آن بر دریا حکمرانی میکرد پیدا کرده ام.
مرد ماهی گیر خندید. خیلی معمولی. انگار که فقط قایق چوبی اش به او برگردانده شده.
بعدش، من به فرودگاه رفتم و پول زیادی رشوه دادم تا ورود غیر قانونی ام نادیده گرفته شود و بتوانم بی دردسر برای برگشتن به خانه ام بلیط بخرم. مرد ماهیگیر برای بدرقه ام آمد. گفت که در همین حوالی فیلیپین میماند. ولی بعد به بقیه ی دنیا هم سفر میکند. به او گفتم کشتی اینترنتی دارد که همیشه وصل است. در اولین فرصت پول کشتی را برایم واریز کند. ضمن این که یادش نرود گاهی برایم ایمیل بفرستد.
با یک پرواز طولانی به خانه ام رسیدم. دوباره برگشتم به دانشگاه و سراغ درس هایم. پول کشتی به حسابم واریز شده بود و رفتم با آن برای خودم یک گوشی آیفن خریدم. کشتی بزرگ و بی نظیری که روزی بهترین مهندس های دنیا برای طراحی اش دور هم جمع شده بودند را دادم و به جایش یک موبایل گیر آوردم. البته فرقی هم نداشت. در هر حال من به دانشکده برمیگشتم. حداقل خیالم راحت بود که کشتی را به آن فیلیپینی ها نفروخته ام.
خب این ماجرا مال خیلی سال پیش است. مردهای جنگی کشتی پدرم را بعدها زیاد دیدم. هر کدام برای خودشان کسی شده بودند. کم ترینشان قهرمان شنای المپیک بود. چندتایشان افسر عالی رتبه ی نیروی دریایی و بقیه هم هر کدام شغلی. ماهیگیر گاهی برایم ایمیل میفرستد. عکس هایش را می فرستد توی کشتی. همیشه هم لخت و آفتاب سوخته است. همیشه هم برخلاف آن چیزی که خودش فکر میکند، اصلا آدم معمولی ای نیست.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (7)
دی ۱۷ام, ۱۳۹۴ در ۱۱:۳۸ ق.ظ
هوس سفر کردم !
راستی..
تو دریا زده نمیشی این همه مدت تو کشتی باشی؟
دی ۱۸ام, ۱۳۹۴ در ۲:۱۴ ق.ظ
ماهیگیر آفتاب سوخته ی معمولی
دی ۱۸ام, ۱۳۹۴ در ۴:۵۳ ب.ظ
حال و هوای خوبی داشت:)
دی ۱۹ام, ۱۳۹۴ در ۱۱:۵۶ ق.ظ
تو فیلیپین آنفولانزا اومده بود اون موقع ، نگرفتی که ؟
راستی
حس پیچیدن باد لابه لای موهای فرفریت رو عرشه چجوری بود ؟
دوست دارم بدونم
…..
سیده زهرا: نه نگرفتم چون همش تو ساحل بودم زیاد بین مردم نرفتم:) حسی نداشتم چون روسری سرم بود:)
دی ۱۹ام, ۱۳۹۴ در ۲:۲۰ ب.ظ
خیلی جالب بود!!
اصن خسته کننده نبود
علوم دریایی هم عالی بووود :)))
و مثل همیشه یه ترکیب عالی از واقعیت و تخیل که فقط کار خودته 🙂
دی ۲۰ام, ۱۳۹۴ در ۱:۳۰ ب.ظ
برایشان توضیح دادم که ورای کشتی و دریا، بعد از ساحل، دنیا خیلی متفاوت از آن چیزی است که تا به حال دیده اند. میتوانند بروند و زندگی جدیدی را شروع کنند .
دی ۲۲ام, ۱۳۹۴ در ۱۰:۰۷ ق.ظ
اولین بار بود که “دوتایی” پستت رو خوندبم…
زری… چرا تنها باید سفر کنی؟؟ پس من این وسط چیم..؟؟
…..
سیده زهرا: فکر می کردم از سفر دریایی بدت میاد!