من مهندس بوده ام دلدادگی شأنم نبود…
خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۴
هم حجره ای ام را رها کردم و از در مسجد بیرون آمدم. پله ها را دانه دانه بالا آمدم و درخت های دوست داشتنی ام قد کشیدند و کامل شدند. دوست سال های قدیمی از پشت درخت ها خندید. دانشکده ام از میان برگ ها پیدا شد. استادی گذشت و زیر لب چیزی گفت. شاید یک شعر عاشقانه را زمزمه کرد. نوجوانی ام به سویم دست دراز کرد و آینده مرا صدا زد. قطره ای باران روی صورتم چکید. من همچنان بالای پله ها ایستاده بودم.
پله های را دانه دانه پایین آمدم. مسجد مرا به آغوش کشید. باران به باد خندید. حوض موج خورد و چراغ در باد رقصید. هم حجره ای ام آواز غمگینی خواند و پرنده ها تا گلدسته ها پرواز کردند.
بال گشودم و دیگر فقط تو بودی.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)
خرداد ۲۲ام, ۱۳۹۴ در ۱۱:۵۲ ق.ظ
پر از لبخند شدم…
خرداد ۲۷ام, ۱۳۹۴ در ۴:۴۱ ق.ظ
چقدر با طراوت 🙂