همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۴

ساعت ها بود که می توانستم به عنوان یک کامپیوتر آرکیتکچر تمام عیار اعلام موجودیت کنم. اما شب از نیمه گذشته بود. خزیدم زیر پتوی نازک تابستانی ام که بخوابم. تازه به دوران رسیده ترین کامپیوتر آرکیتکچر آن دور و بر بودم. می توانستم ضرب کننده های سریع بسازم. پردازشگری برای محاسبات اعشاری٬ حافظه های چندلایه٬ پردازنده های سینگل سایکل و مولتی سایکل و پایپلاین. کافی بود استادم سفارش یک پردازنده را بدهد تا روزها و ساعت ها بی وقفه کد بزنم و کامپیوتر مورد نظر را بسازم. می توانستم با ماشین حساب چهارکاره ام عملکرد پردازنده های پیچیده را محاسبه کنم و به سخت ترین سوالات استادم جواب بدهم. می دانستم که وقتی خوابم ببرد٬ خواب باس های آسنکرون و آدرس دهی های مجازی را خواهم دید. اما٬ خواب تو را دیدم.
خواب تو را دیدم. داستان جدیدت را دست گرفته بودی و برایم می خواندی. خیلی آرام. بدون اینکه دغدغه کارهای مانده و پروژه های نیمه کاره را داشته باشی. تو که هیچ وقت داستان نویس نبودی. زنی را دیدم که توی حیاط خانه اش باغبانی می کرد و باغچه پشت خانه را خیلی بیشتر دوست داشت. پیراهن کوتاه گل دار پوشیده بود و زیر لب آواز می خواند. تو لب پله های حیاط نشسته بودی و داستانت را برایم می خواندی. من به صفحه های کتابت نگاه می کردم. قیافه ات را نمی دیدم. از تو فقط صدا بود و صدا. همان صدایی که همیشه توی خواب هایم داشتی. همان صدایی که با آن فکر می کردم. داستانت واژه های جدید داشت. کلمه هایی که خودت ساخته بودی و هنوز هم آوای آن ها توی گوشم مانده. بعد٬ انگار که تو مکث کردی. من ترسیدم. از پیراهن گل دار آن زن و از آن همه آرامش توی صدایت ترسیدم. فهمیدم که واقعی نیست و از خواب پریدم.
من کامپیوتر آرکیتکچری بودم که مدت ها بود٬ شاید سال ها٬ که توی خواب٬ صدای داستان خواندن کسی را نشنیده بودم. مدت ها بود که زنی با پیراهن گل دار ندیده بودم که زیر لب آواز بخواند. حتی صدای تو را یادم رفته بودم. صدای فکر کردن هایم را. تو٬ درست همان شبی که بیشتر از همه ی عمرم یک کامپیوتر آرکیتکچر تمام عیار بودم٬ آمدی و بی خیال همه ی پروژه های نصفه نیمه٬ برایم داستان خواندی. با صدایی که مال آن روزهای پر از داستان و پر از شور بود.
صبح٬ کامپیوتر آرکیتکچری بودم که اگر استادم طراحی یک پردازنده مولتی سایکل را می خواست٬ در جوابش آواز ماهی گیران را می خواندم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)

2 پاسخدر “همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد“

  1. طرحواژه می‌گوید :

    سلام
    چقدر فطرت انگیز ناک بود

  2. ساج می‌گوید :

    چقدر راضی بودم!

گذاشتن یک پاسخ