نوری
مرداد ۲۴ام, ۱۳۹۴
درست مثل من و نوری وقتی که ایستاده بودیم پشت پنجره اتاق کوچک خوابگاهی در بابل و نوری به شهرکتاب آن سوی خیابان اشاره می کرد و چند دقیقه بعدش، طبقه ی بالا، داشتیم معلم علوم پیر و مهربانمان را که پیرهن گل گلی قرمز پوشیده بود راضی می کردیم که تا شهرکتاب نبسته، ما را ببرد آن جا. آخر شب که مغازه دار خسته می خواست چراغ ها را خاموش کند و کرکره اش را بکشد پایین، از این سمت خیابان دویدیم آن سمت و هجوم بردیم توی آن شهرکتاب دراز. یکی از معلم ها هم بی سر و صدا رفت و از داروخانه بغلی یک حشره کش قوی خرید که بعد خالی کند توی ساک هدی که پر از مورچه شده بود. من کتاب های شریعتی را خریدم فقط چون جلدشان قشنگ بود. بقیه هم چیزهایی انتخاب کردند نه چندان مناسب یک بچه ی اول راهنمایی.
درست مثل من و نوری پشت آن پنجره، مثل آن بی خیالی من و نگرانی نوری از بسته شدن شهرکتاب، همان حس خوب بی خیالی کنار دوست.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)
مرداد ۲۴ام, ۱۳۹۴ در ۹:۲۰ ب.ظ
یادش بخیر!
ساک پر از مورچه من…
اون سفر کذایی:دی
مرداد ۲۵ام, ۱۳۹۴ در ۸:۴۹ ق.ظ
” همان حس خوب بی خیالی کنار دوست.”
مرداد ۳۱ام, ۱۳۹۴ در ۱۲:۱۲ ق.ظ
سلام
ملتمس دعا