شهریور ۱ام, ۱۳۹۴

در ۱۲ سالگی فکر می کردم که مشکل قلبی دارم. تا بیمارستان قلب شهید رجایی رفتم و از قفسه سینه ام عکس گرفتم. چندتا سیم را با چیزهایی شبیه گیره لباسی به دست و پایم وصل کردند و نوار قلبم را گرفتند. سالم سالم بودم. دست از پا درازتر و البته خوشحال از این که سلامتی از دست نرفته را بازیافته ام، برگشتم خانه و به زندگی طبیعی ام ادامه دادم.
در ۱۶ سالگی فکر می کردم که مغزم تومور دارد. یا لااقل پای یک لخته خون در میان است. رفتم ده ساعت توی صف دکتر نشستم تا از مغزم سونوگرافی بگیرد. بعدش یک توری لاستیکی سفت مثل کلاه سرم کند و لای موهایم روغن بریزد و یک عالمه سیم که سرشان الکترود وصل بود بکند لای توری لاستیکی و موهایم. امواج مغزم را روی مانیتور نمایش بدهد و بعدش که  دید همه چیز عالی است، یک ام آر آی برایم بنویسد و بروم وقت بگیرم و موقع وقت گرفتن منشی با تاکید ازم بپرسد که زیر ۱۰۰کیلو ام؟؟ وقتی نوبتم شد توی آن لوله تنگ و تاریک که تا کمر تویش فرو رفته بودم با خودم فکر کنم که منِ ۴۰ کیلویی هم به زور توی این دستگاه جا شده ام، آدم ۹۹کیلویی چه جوری جا خواهد شد؟
تومور و یا لخته ای در کار نبود. برگشتم به زندگی ام و خوشحال بودم که مغزم هم سالم است. شاید زمان زیادی لازم بود تا کم کم به اعضای دیگرم هم شک کنم و نوبت به نوبت بروم سراغ متخصص های شهر تا از سلامت کبد، کلیه، لوزالمعده،  مری و جاهای دیگرم مطمئن شوم. اما خیلی زود، ورق برگشت. در ۲۰ سالگی دوباره به قلبم شک کردم. قلب سالم ۱۲سالگی که این بار ۲۰ ساله شده بود. خیلی چیزها دیده بود و اتفاقاتی برایش افتاده بود که در ۱۲ سالگی خوابشان را هم نمی دید.
در بیست سالگی، نه کارگردان تئاتر بودم، نه نویسنده ای ورشکسته. داشتم توی کارگاهی گوشه ی دانشگاه یک تکه آهن را جوشکاری می کردم تا نمره اش را بگیرم و بروم دنبال مدارهای الکتریکی و الکترونیکی. وسط این گیر و دار، قلبم گرفت. قفسه سینه ام به هم فشرده شد و روی صندلی، مثل تکه ای بستنی وا رفتم.
دکتر گفت: «استرس نداشته باش. این درس ها ارزشی ندارند که بخواهی به خاطرشان خودت را مریض کنی. واحد کم تر بگیر و کم تر حرص و جوش بخور. برو خوش باش و جوانی کن.» دکتر نمی دانست که یک مشت کد، هیچ وقت نتوانسته و نمی تواند جوانی مثل من را از پا بیندازد. سخت گیر ترین استاد عالم هم نمی تواند من را شکست بدهد. نمی تواند خسته ام کند. دکتر نمی فهمید  که یک بازیگر کهنه کار تئاتر، وقتی می افتد روی تختش و ساعت ها می خوابد بی آن که رویایی داشته باشد، کارش به جاهای باریک کشیده. قلب بیست سالگی ام همان قلب ۱۲سالگی نبود.
مشکل از من بود که در ۱۲سالگی خیلی جدی به زندگی ام فکر کردم و در ۱۶سالگی برای آینده ام تصمیم گرفتم. خودم را در آینده هم همان گونه که آن موقع بودم تصور کردم. این اشتباه بزرگ من بود. بزرگ ترین اشتباه من. همان که باعث شد روی صندلی های کارگاه جوشکاری دوباره به قلبم شک کنم.
من فکر می کردم که همه چیز، همان قدر بکر و دست نخورده باقی می ماند. طبیعت ما به خوی وحشی زیبای خود ادامه می دهد. افکار و احساسات ۱۶سالگی تا آخر عمر برایم می مانند و من می توانم تا هر زمان که خواستم، رودخانه را رو به بالا شنا کنم. بی آن که ذره ای به خود بلرزم. اما این طور نبود. خیلی چیزها عوض شد. خیلی اتفاقات افتاد و خیلی ماجراها بر من گذشت. من همان آدم قبلی نماندم و هرچه قدر که دست و پا زدم تا مثل قبل بشوم، نشد. از روی سِن اجرا با قلب سالم ۱۲ساله ام به گوشه ی کارگاه جوشکاری دانشگاه رسیدم. با قلبی داغان و تکه تکه.
وقتش است که بیایی دستم را بگیری و ببری جایی بگردانی ام. مثلا ببری ام فشم. آیا در دنیا جایی بهتر از فشم وجود دارد؟ شاید هم باید بروم مشهد و توی بازار سرشورها دنبال یک تسبیح رنگی رنگی بگردم که دانه های هم رنگش کنار هم نیستند. راستی، هیچ گاه از معادلات دو مجهولی ساده ای که ناگهان جای خودشان را به معادلات پیچیده دادند، حرفی زده ام؟ دیگر حتی رتبه ی خوب ریاضی هم نمی تواند از پسشان بربیاید.
ای خدای آدم های موفرفری، خدای کارگردان های خسته و دل شکسته تئاتر، خدای مهندس های درمانده ی کامپیوتر، خدای خوبی که پشت همه شمشادها  تو را دیده ام، می شود فردا که بیدار شدم، ببینم ۱۶سالگی ام را دوباره به من داده ای؟

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (4)

4 پاسخدر ““

  1. هدا می‌گوید :

    قلب آدم رو فشار میدی زهرا…

    هربار نوشته هات به فکر میبرند منو..

  2. طرحواژه می‌گوید :

    شاید نسلهای بعد ما بتونن دارویی درست کنن که درد آرزوهای دست نیافته و رویاهای بر باد رفته و آینده های خیالی خودشون رو تسکین بدن و تنها چارشون سوختن نباشه

  3. زهرا گودرزی می‌گوید :

    بعد خوندن متنات عمیقا احساس جنوووووون بهم دست میده ….یه جوری که دوس دارم در لحظه مغزت رو باز کنم و ببینم چی شده که این شده … + عمیقا دلم برا یهویی دیدنت توی حیاط دانشگاه بعد از یه کلاس طولانی و خسته کننده تنگ شده …

  4. ممیز می‌گوید :

    خیلی خوب…

گذاشتن یک پاسخ