چه قدر شوخی شوخی جدی شد
شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۴
من هیچ وقت بازیگر فوق العادهای نبودم. نه این که بد باشم. هوش بازیگری داشتم اما نسبت به آن ۵ نفر دیگر ضعیف بودم. چون اعتماد به نفس اینکه زیادی توی حس فرو بروم را نداشتم. اما خیلی وقت ها خودم کارگردان بودم و به خاطر همین هم همیشه نقشی داشتم. همیشه هم نقشی را داشتم که دلم میخواست. بقیه ی نقشها را به زور به بچهها میدادیم. زن عشوهگر بدجنس خواننده همیشه حسنا بود و آرزوی بازی در نقش یک مرد را با خودش به گور برد. قاتل چاقوکش خائن وحشی هم همیشه چلیپ بود. با این که زودتر از همهمان عروس شد و خیلی زود “خانوم” شد. من چون کارگردان بودم همیشه نقشی داشتم، با این که نسبت به بقیه معمولی بودم. یعنی از این آدم هایی هستم که پس فردا اگر کارگردان بشوم حتما بچه هایم نقش خوبی توی فیلم هایم خواهند داشت. هرچند بازیگرهایی درهپیت و مصنوعی باشند. حتما هم شوهرم تهیه کننده میشود و دوست و رفیقهایم نقش خاله و عمههایی که خودم به مصلحت توی داستان اضافه کردهام به عهده میگیرند. یک همچین آدمی هستم. گاهی داستانهای مسخرهای برای سرکار گذاشتن مردم مینویسم. اما همه ی اطرافیان به طرز وحشتناکی تک تک جزییات توی داستان را باور میکنند و به عناصر اطراف من ربط میدهند. به خاطر همین از این که فیلم نامه نویس بشوم میترسم و اگر روزی فیلم نامه ای بنویسم٬ حتما از اسم مستعار استفاده میکنم. کلا این که کارگردانی تئاتر را ول کردم و بی خیال عشق فیلم نامه نویسی هم شدم٬ به خاطر همین حاشیه ها بود. یعنی این قدر مسخره یک دفعه مهندس شدم. یعنی این قدر مسخره یک دفعه سرنوشت آدم ها عوض میشود.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)