شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۴
خسته بودم. دلم می خواست سر کلاس جزوه ام را پرت کنم توی صورت استاد. از بحث ها و سوالات پسرها در مورد مدیریت پروژه و تخمین اوضاع بازار داشتم دیوانه می شدم. اصلا نمی توانستم تصور کنم آن سوالات بی پایان چه طوری به ذهنشان می رسد. پشت سرهم از این کلاس به آن کلاس رفته بودم. هوا به مرور تاریک می شد. سرم درد می کرد. عینکم روی صورتم سنگینی می کرد. شیشه هایش تمیز نمی شدند. موهایم از لای روسری ام بیرون زده بود و هرکار می کردم تو نمی رفتند. سر و صداهای لابی تمام شدنی نبودند. بالاخره تمام شد. از دانشکده زدم بیرون. پشت درخت ها فهیمه و زهرا را دیدم. رفتم سمتشان. موهایم را کردند تو. حالم را نپرسیدند چون خودشان از قیافه ام فهمیدند. باهم تا در دانشگاه رفتیم. باد می پیچید لای چادرهایمان. با هم بودیم. خوشحال بودیم. دلمان برای هم تنگ شده بود با این که تازه هم دیگر را دیده بودیم. با جمله های کوتاه منظور هم را می فهمیدیم. همه چیز خوب بود. همه چیز عالی بود. حالم خوب بود. خسته نبودم.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)
مهر ۵ام, ۱۳۹۴ در ۱:۵۹ ب.ظ
بنویس
مهر ۶ام, ۱۳۹۴ در ۱۰:۴۶ ب.ظ
همچنان منتظر….