روان پریشی های عنصر نامطلوب
مهر ۱۵ام, ۱۳۹۴
نزدیک بود توی جکوزی غرق بشوم. اما هدا نجاتم داد. خوشبختانه هدا به اندازه کافی قوی بود و آن لحظه به این نتیجه رسیده بود که باید من را از توی آب بکشد بیرون. وگرنه من همان جا میماندم و میمردم. حواسم باشد که هیچ وقت تنهایی جکوزی نروم. از این که یک شنای کامل و پر از انرژی هم اختراع کردم خوشحالم. البته بعدش با ماجرای جکوزی و خوردن در کمد توی صورتم از دماغم درآمد. زیر چشمم زخم شد اما کبود نشد. اگر بنفش می شد میتوانستم سر کلاس به استاد بگویم شوهرم توی صورتم مشت کوبیده و حال روحی ام خراب است، پس کوییز نمیدهم. البته اگر همه ی کلاس برنمیگشتند بگویند تو کی شوهر کردی که وقت کرد توی صورت تو مشت بکوبد؟ حالا که کبود نشده بود و من هم دروغگو نبودم. یک کوییز سوهان روحی دادیم و بعدش چون صورتم درد میکرد جلسه بسیج را نرفتم. راستش اگر حالم خوب بود هم جلسه را نمیرفتم و بچه ها را راضی میکردم که بمانند و برویم تئاتر. حتی بیخیال شب نشینی حوزه شدم. زود خودم را رساندم خانه. همحجره ای ام نبود و حوزه بدونش لطفی ندارد. اما دلم میخواهد فردا حوزه را بروم. باید تا فردا فکر کنم که ببینم رفتنم به مصلحت است یا نرفتن. گفته ام اردوی تشکیلاتی را نمیآیم چون یک خروار درس دارم. دروغ نگفته ام. یک خروار درس دارم. اردوی تشکیلاتی خسته و نابودم میکند و درسهایم هم میماند. اما حوزه خوشحالم میکند و یک جوری درسهایم تمام میشود. این چیزها کمی پیچیده است و نمیشود برای هرکسی توضیح داد. اگر فردا بروم حوزه بچهها من را میبینند و بد میشود. مانده ام چه کار کنم. از بدی های دانشگاه و تشکیلات و حوزه ی یکجا هم همین است. «م» مسخره میکند که یک جوری میگویی تشکیلات که انگار راجع به مجاهدین خلق حرف میزنی. دیروز سر ناهار به بچه ها گفتم این بسیج درست شدنی نیست. یا همه اش را بریزیم وسط آتش بزنیم و یک بسیج از نو بسازیم، یا برویم مثل انجمن اسلامی مستقل یک بسیج مستقل بزنیم. این دو هفته حال دوم دبیرستان را دارم که خیلی الکی مسئولیت یک تئاتر مزخرف افتاده بود گردنم و داشتم روانی میشدم. هیچ ایده ای نداشتم ولی باید انجامش میدادم. آخرش همه چیز با دعوای تمام عیاری که هدی با معلم پرورشی مان کرد تمام شد. کاشکی الآن هم یک روز هدی بیاید این جا و برگردد به مسئول بسیج بگوید آخر شما چه فکری کرده اید که این آدم دیوانه را کرده اید جانشین اجتماعی؟ خودش عقل ندارد، شما ها هم عقل ندارید؟ اما هدی نمیآید. چون من برایش از مشهد تسبیح رنگیرنگی که دانه ها همرنگش کنار هم نباشند نخریده ام. خودم مجبورم فکری به حال اوضاع درهم برهم خودم بکنم. هنوز هم نمیدانم اصلا این کارهای بسیج به جز وقت تلف کردن چه سودی دارد. خدا شاهد است که من هیچ وقت به خاطر خدا نیامدم بسیج. حتی اردوی جنوب را هم به خاطر شهدا نرفتم. از اول فقط برای حس کنجکاوی و لذت شخصی ام بوده. اگر قواعدی که برای زندگی ام پذیرفته ام نبودند، همان اول عضو کانون تئاتر میشدم. هنوز نفهمیدهام اگر کلا بسیج دخترها را تعطیل کنند چه تغییری رخ میدهد. اصلا چه چیزی از این دنیا کم میشود. همین است که من را آزار میدهد. کارهای اجتماعی به جز دوندگی های پردردسر و نگرانی های بی پایان و جلسه های طولانی وقتگیر چه سودی دارند؟ من بسیج متفاوتی را دوست داشتم. به خاطر همین نمیتوانم کارهایی را که از من میخواهند بکنم. جوابهای سربالا میدهم و تماسها را جواب نمیدهم. احساس میکنم که یک عنصر نامطلوبم. کسی که از زیربار وظایفش فرار کرده. به خاطر همین مجبورم راهم را دور کنم و از پشت درخت ها طوری مسیرم را عوض کنم که با رییس بسیج روبرو نشوم. چون نمیتوانم سنگینی نگاهش را تحمل کنم. اینقدر فکر کرده ام و نتیجه ای نگرفته ام که نزدیک به مرز نابودی ام. فقط دلم میخواهد با جباری و حاجلی و هدا چهارتایی بنشینیم توی کنگره و برای دزدیدن لاله های شهرداری نقشه بکشیم. اگر دستگیرمان کنند، توی زندان به اندازه ی تمام کتاب های نخوانده ام فرصت خواهم داشت.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (6)
مهر ۱۵ام, ۱۳۹۴ در ۹:۴۰ ب.ظ
🙂
مهر ۱۷ام, ۱۳۹۴ در ۶:۵۱ ب.ظ
فکر کنم هنر نویسندگی یعنی دقیقا همین!
یعنی همین که در کنگره باشی و خواندن ماجرایش برایت چیز جدیدی نباشد
ولی وقتی توصیفش را از نوشته ی زهرا بخوانی ، یک جوری بیشتر از قبل لبخند بزنی
لبخندی عمیق تر به دزدیدن لاله های شهرداری!!
مهر ۱۸ام, ۱۳۹۴ در ۱:۳۶ ب.ظ
این بار هزارمه که طی این دو سه روز اقدام به امر کامنت گذاری میکنم. حالا اگه اومد!!!
ینی اقدام به تخم گذاری میکردم نتیجه ی بیشتری میگرفتم. اه :/
هیچی بابا میخواستم بگم منم افتضاح کار اجراییم نمیاد! درسم میاد نافرم :دی
مهر ۱۸ام, ۱۳۹۴ در ۱:۳۶ ب.ظ
صلوات! خدایا حاجتمو دادی!
مهر ۲۹ام, ۱۳۹۴ در ۱۰:۴۶ ب.ظ
خوشبحالتون که هیچوقت گول خودتون رو نمی خورید…
دی ۴ام, ۱۳۹۴ در ۱۰:۰۸ ب.ظ
راستی این قسمتو خیلی خوب می فهمم:
یک خروار درس دارم. اردوی تشکیلاتی خسته و نابودم میکند و درسهایم هم میماند. اما حوزه خوشحالم میکند و یک جوری درسهایم تمام میشود. این چیزها کمی پیچیده است و نمیشود برای هرکسی توضیح داد.
عالیه:)