بایگانی برای ’ وبلاگ‘ موضوع

حفاظت شده: حتی

فروردین ۱۱ام, ۱۳۹۵

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۴

ما تو جاده بودیم.
جاده که نه، کوره راه.
کوره راه هم نه،
رد پا.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)

به دنبال کسی جامانده از پرواز می‌گردم

اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۴

وسط هوا و زمین با یک طناب از هلی کوپتر آویزان بودم و داشتم از پرواز پرنده ها فیلم می‌گرفتم. یک ساعتی بود که خلبان تصمیم داشت فرود بیاید اما من می‌گفتم که هنوز فیلم برداری ام تمام نشده و باید پرواز این گروه پرنده را تا رسیدنشان به مقصد فیلم بگیرم. پرواز پرنده ها معمولی تر از آن چیزی بود که ارزش فیلم گرفتن داشته باشد. اما من نمی‌خواستم فرود بیایم و دنبال بهانه بودم. دلم می‌خواست ساعت ها همان جا آویزان باشم و دنیا را معلق در هوا تماشا کنم. دلم می‌خواست از بالای دانشگاهم پرواز کنم. از بالای مدرسه ام و از بالای کتاب فروشی ام. از بالای همه ی جاهایی که روزگاری در آن ها به سر برده بودم. دلم می‌خواست هلی کوپتر برود و از آسمان جایی پرواز کند که تولد بیست سالگی ام را جشن گرفتم. از آن روز چه قدر می‌گذرد؟ خیلی زیاد. بامبو همیشه می‌پرسد که چرا در عکس های بیست سالگی ام کم تر می‌خندم. در جواب  او را موکول کرده ام به سرگشتگی آن روزهایم. به این که گم شده بودم و هرچه قدر تلاش می‌کردم خودم را پیدا کنم٬ بیشتر گم می‌شدم. از آن بالا می‌توانستم سالن اپرا را ببینم. بامبو را تصور کنم که دارد می‌خواند و خوشحال باشم که بامبو صدای خوبی دارد. مادرم همیشه می‌گفت مایه ی شرمساری است که با یک خواننده اپرا ازدواج کرده ای. اما خودش بعد ها از این حرفش پشیمان شد و فهمید که برای دختر بی کله و بلند پروازش که کاری جز حرف زدن بلد نیست، فقط یک خواننده اپرا مناسب است. هیچ دکتر و مهندس و بازاری و “آدم حسابی” ای از پس خیال پردازی های بی سر و ته دخترش برنمی‌آید. فقط کسی می تواند او را بفهمد و از زندگی کردن با او لذت ببرد که آن قدر کله شق بوده که سراغ شغلی مثل خوانندگی رفته. روزی را به یاد می‌آورم که بامبو به خواستگاری آمده بود و برخلاف همه ی خواستگارها، نه گل آورده بود و نه شیرینی. یک نهال درخت پیچیده بود لای نایلون تا “توی باغچه آپارتمانتان بکارید” و “حتی اگر مرا قبول نکردید با دیدنش یادتان بیاید که روزی مردی که صدای خوبی داشت، شیفته ی شما بود، که شنیده بود موهای زیبایی دارید، هرچند عاشق افکارتان بود” به همراه چند کتاب روبان پیچ شده.
خلبان خسته بود و می‌خواست فرود بیاید. باید قانعش می‌کردم که روی سقف بیمارستان فرود نیاید. بگذارد من به فیلم برداری‌ام ادامه دهم.پرواز پرنده ها معمولی بود ولی من دلم می‌خواست تا نزدیکی های کتاب فروشی ام بروم. جایی که بالاخره “خودم را پیدا کردم” و چون خودم را پیدا کردم، توانستم بفهمم “بامبو همان است. خودِ خودش”. این حرف ها را پدرم گفته بود، قبل از این که کوله اش را روی دوشش بیندازد و به سفر بی پایانش برود. بسته هایی که با پست کشورهای مختلف برایم به نشانی کتاب فروشی می‌فرستاد، پر از پارچه های رنگارنگ بودند. آن ها را با وسواس از این ور و آن ور دنیا پیدا می‌کرد تا “برای خودت لباس بدوزی” و “حواست باشد که همیشه راه خودت را بروی”. بامبو اعتقاد داشت “آدم ها دو دسته اند. آن هایی که خیاطی بلدند و آن هایی که خیاطی بلد نیستند. آدم های دسته اول حقیقتا افرادی برتر و متمایز اند.” آخرین لباسی که برای بامبو دوختم، یک ردای سرخ دراز با حاشیه های طلایی بود که موقع راه رفتن روی زمین کشیده می‌شد و خش خش می‌کرد. گاهی آن را توی خانه می‌پوشید تا شبیه شاهزاده ها شود. بامبو چاق و تنومند است و با آن ردای سرخ، درست شبیه شاهزاده ها می‌شود. گاهی ادای شاهزاده ها را هم درمی آورد تا من دچار عقده ی حقارت نشوم. به هرحال او خواننده اپرا است، نه یک شاهزاده سرسنگین و باوقار.
پرنده ها به سمت کتاب فروشی نمی‌روند. راهشان را به شمال شهر کج کرده اند. خلبان آن ها را دنبال می‌کند. موهای طلایی اش از پایین کلاه خلبانی بیرون زده. وقتی هنوز توی هلی کوپتر بودم، از این که می‌دیدم آن قدر لاغر است به تعجب افتاده بودم. هدی همیشه اعتقاد داشت باید هفته ای سه روز باهم به استخر برویم تا لاغر بشود. من که لاغر بودم، مادرزاد فقط استخوان بودم. به خاطر همین هفته ای سه روز را کردم ماهی یک بار. همان یک بار در ماه هم مدام مشغول کله معلق زدن در آب و شیرجه سوزنی و نفس حبس کردن بودم. هدی با تاسف سر تکان می‌داد و آن قدر طول استخر را شنا کرد که لاغر شد. اما هیچ وقت نتوانست به لاغری این خلبان بشود. وقتی او را توی لباس عروسی اش دیدم جیغ کشیدم. خودم آن را برایش دوخته بودم. اولین و آخرین لباس عروسی که دوختم. خودم توی عروسی ام یک بلوز شلوار آبی راه راه تنم بود. سه ماه قبل عروسی کشتی مامان و بابای بامبو غرق شده بود. بامبو عزادار بود. من هم بی خیال شده بودم. یک روز صبح زود داشتم توی آشپزخانه صبحانه می‌خوردم که بامبو در زد. گفت نظرت چیست دیگر برویم سر زندگی مان؟ قبول کردم. رفتم مادرم را بیدار کردم و اجازه گرفتم که بروم سر خانه زندگی ام. اجازه داد. با بامبو نشستیم صبحانه مفصلی خوردیم و عروسی مان این طوری برگزار شد. خوب و جمع و جور بود. برخلاف عروسی هدی. هدی توی آن عروسی پر زرق و برق مثل شاهزاده های عرب می‌درخشید. بعدش رفت عراق. هر روز زنگ می زد کتاب فروشی می‌گفت ما که این جاییم، تو هم بیا با هم برویم زیارت. من هم می‌گفتم اگر گیر افتادیم چی؟ می‌گفت من جواب مادرت را می‌دهم. آخرش قبول کردم و رفتم عراق. عراق برخلاف آن چیزی که فکر می‌کردم خیلی برایم جالب بود. به خصوص این که هدی یک ماشین شاسی بلند داشت که من اگر تا آخر عمرم هم درآمد کتاب فروشی را جمع می‌کردم نمی توانستم شبیه آن را برای خودم بخرم. چند هفته ای عراق ماندم و تا توانستم سوار ماشین هدی شدم و عقده هایم را خالی کردم. چند بار با خودم فکر کردم که اگر درسی که توی آن دانشگاه خوانده بودم جدی می‌گرفتم، می‌توانستم بعدش سراغ شغل پردرآمدی بروم و مثل هدی ماشین شاسی بلند سوار شوم و شبیه شاهزاده ها زندگی کنم. ولی خیلی زود پشیمان شدم. درست ترین تصمیم زندگی ام این بود که از پدرم پول گرفتم و کتاب فروشی ام را راه انداختم. اصلا این کاری بود که باید به جای دانشگاه رفتن می‌کردم. هم کلاسی های دانشگاهم هر از گاهی به کتاب فروشی ام می‌آمدند و قهوه ای می خوردند، از زندگی و کارشان می‌گفتند. خیلی هایشان حالا توی کشورهای مختلف پخش و پلا شده اند. هرکس جایی. من هم کارم این شده که با هویت های جعلی برای خودم حساب کاربری بسازم و بروم توی صفحاتشان فضولی کنم و از زندگی شان سر دربیاورم. توی هلی کوپتر که بودم، داشتم ماجرای دنباله دار معتاد شدن یکی شان را برای خلبان تعریف می‌کردم. گفت که ماجراهای هم‌کلاسی های قدیمی من برایش هیچ جذابیتی ندارد. او یک خلبان بدبخت است که این موقع مجبور شده من را بیاورد تا از پرواز پرنده ها فیلم بگیرم. به خاطر همین ترجیح می‌دهد آهنگ خارجی ای که چیزی از آن نمی‌فهمد گوش بدهد.
پرواز پرنده ها معمولی بود، ولی من دلم می‌خواست هم چنان پرواز کنم. خیلی چیزها را می‌شد از بالا دید. مدرسه ام، دانشگاهم، کتاب فروشی ام، خانه ام، خانه ی دوستانم، سالن اپرا، پیست دوچرخه سواری زنانه. هدی دیگر این جا نبود که با هم برویم دوچرخه سواری کنیم و لباس مارکدار گرانش پاره بشود. اینقدر از من دور بود که هرچه قدر هم می‌رفتم به او نمی‌رسیدم. وقتی داشت می‌رفت عراق، با او تماس گرفتم و گفتم که هدی، بعضی چیزها را دست نخورده باقی می‌گذارم به امید این که یک روز برگردی. دوچرخه سواری و فحش دادن به مردهایی که از پشت نرده ها ما را دید می‌زنند، می‌گذارم برای روزی که بالاخره برگشتی. حتی اگر آن روز ۶۰ سالمان شده باشد. مهم این است که برگردی، زمانش چندان مهم نیست. من به اندازه کافی صبر می‌کنم. همان طوری که برای داشتن کتاب فروشی ام صبر کردم. صبر کردن توی زندگی ما کاری معمولی است. وقتی تلفن را قطع کردم، نشستم کمی گریه کردم. روزگاری بود که گریه کردن یادم رفته بود و شاید به خاطر همین همیشه احساس سنگینی داشتم. همان روزهایی که ۲۰ سالم بود و بیشتر از همیشه خودم را گم کرده بودم و هرچه می گشتم، فایده ای نداشت. داشتم شبانه روز با زندگی می‌جنگیدم درحالی که نمی‌دانستم دقیقا چه چیزی می‌خواهم. ناراحت بودم و نمی‌توانستم واقعی بخندم. ۲۰ سالگی برای هدی شگفت بود و برای من پر از شک. روزهایی بود که حتی به وجود خودم هم شک می‌کردم. ساعت ها سرگردان می‌گشتم بدون این که بفهمم دارم چه کار می‌کنم. روزها شب می‌شد و من گیج بودم. گذر زمان تند و پرشتاب بود. درس ها برایم شبیه آوای مبهمی بود که از دور می‌شنیدم. تمرین های شبکه را پشت گوش می‌انداختم و خودم را با فیلم دیدن سرگرم می‌کردم. یک بار سارا توی راهرو گفت که برایم نگران است. گفتم خودم هم برای خودم نگرانم. نگران بودم. همه چیزم کم کم رنگ باخته بود. کسی شده بودم که کسی نبود. بیست سالگی ام این گونه گذشت. از آن روزها چه قدر می‌گذرد؟ خیلی زیاد.
پرنده ها از بالای کتاب فروشی ام گذشتند و من توانستم از آن بالا فیلم زیبایی از کتاب فروشی‌ام بگیرم. جایی که بالاخره خودم را پیدا کردم و چون خودم را پیدا کردم، توانستم خیلی چیزها بفهمم. برای رسیدن به آن نقطه، سرخوردگی های زیادی را تجربه کرده بودم. پیرتر از آن چیزی شده بودم که در واقع بودم. آن قدر خسته بودم که می‌توانستم روی مبل کتاب فروشی‌ام بخوابم و دیگر بیدار نشوم. آخرین باری که پدرم به دیدنم آمد، روی مبل دراز کشیده بودم. گفتم پدر، دارم خستگی در می‌کنم. زندگی پیچیده تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کردم. بالاخره بعد از سال ها دویدن، فرصتی پیدا کرده ام که لحظه ای بنشینم و به خودم فکر کنم. این که واقعا کی ام؟ می‌دانی، خیلی زود دوباره بلند می‌شوم و مثل همیشه به جنگیدن ادامه می‌دهم. ولی می‌خواهم این بار قوی تر باشم. بدانم که دارم چه کار می‌کنم. من هیچ وقت مثل هدی نبودم. من جرئت این که دیالوگ های نوشته شده را حفظ نکنم نداشتم. برخلاف هدی که همیشه آن چیزی را می‌گفت که خودش می‌خواست.
داشتم از پرواز پرنده ها فیلم می گرفتم. با یک طناب وسط هوا و زمین آویزان بودم و خودم بودم. بالاخره خودم بودم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)

اسفند ۹ام, ۱۳۹۴

به راستی، سوکت پروگرمینگ به چه درد خانه داری و بچه داری می خورد؟؟؟ ما که آخرش هرچه قدر هم خفن باشیم یک مادر خانه دار می شویم!! والا!!
و ما انسان هایی اشتباهی بودیم!

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)

اسفند ۵ام, ۱۳۹۴

خواب دیدم با مهسا داشتیم پله های جلوی مقبره حضرت سلیمان را جارو می زدیم. با جاروهای دسته دراز جادوگری. یک یهودی هم آمده بود زیارت نامه بخواند که با هم شروع کردیم راجع به رمان های یک ریاضی دان معروف حرف زدن. به او گفتم اگر فارسی یاد بگیرد می تواند یکی از بهترین رمان های این ریاضی دان را که به زبان فارسی نوشته شده بخواند. بعد یک جلد از آن رمان را هم به آن یهودی اهدا کردم. مثل کتاب میشولی بود.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۴

چیزهایی دیدیم،
که در خواب هم نمی دیدیم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

یک عاشقانه کامپیوتری

بهمن ۱۶ام, ۱۳۹۴

با شما هستم
شما ای کامپیوتری عزیز
آیا ترم برای شما به اتمام رسید که حالا شروع شده باشد؟
آیا در میان آواز گنجشک ها
کلمه «تعطیلات بین دو ترم» به گوشتان رسیده است؟
هرگز در رؤیاهایتان
خودتان را بیکار و رها دیده اید؟
آیا استادی لبخندزنان
پروژه اش را کنسل کرده است؟
با شما هستم ای کامپیوتری عزیز!

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)

چشمت هنگامه ی کمانداران است…

بهمن ۱۳ام, ۱۳۹۴

الان که این نوشته دارد منتشر می‌شود، من توی اتاق عمل هستم. دکتر دارد چشم‌هایم را لازک می‌کند. عینک قاب مشکی مدل ۲۰۱۵ ام، می رود توی جعبه اش، کنار عینک های قبلی. کنار جعبه گل گلی عینک دسته چرم، جعبه کوچک و جمع و جور عینک تیتانیوم، جعبه سفید پر از عکس سگ و شیر و روباه عینک کائوچویی قاب شفاف نازنیم که سر کلاس نقشه کشی از وسط نصف شد و یک نصفه اش پرت شد پشت بچه ها. پرونده عینک هایم بسته می شود و دوباره جعبه سیاه و بزرگ عینک آفتابی ام برمیگردد روی میز. از چند دقیقه دیگر من با چهره قبلی ام خداحافظی می کنم. آن قیافه عینکی که خیلی حرف ها با خودش داشت، دیگر برایم وجود نخواهد داشت. یک دختر معمولی بدون عینک می شوم. همیشه به نظرم عینکی بودن وجه تمایزی بود که می توانست آدم های کتاب خوان و سخت کوش را از بقیه جدا کند. هرچند کتاب خوان های زیادی هم هستند که عینکی نیستند و عینکی های زیادی هم هستند که کتاب خوان نیستند، اما عینکی بودن تا حدی می توانست این دو گروه را جدا کند. با مرزی ملایم و نه چندان دقیق. حالا توی این مرز، من در حال گذر از عینکی ها به سمت بی عینک ها هستم. دستمال عینک های زرد و مشکی و آبی و آن دستمالی که رویش عکس یک زن دارد، حتی آن دستمالی که ساجده برایم خرید، از زندگی روزمره ام حذف می شوند. صبح ها نباید روی میزم دست بکشم تا عینکم را پیدا کنم و شب ها اشتباهی با عینک توی تختم نمی روم. از این به بعد می توانم توی استخر، خودم ساعت را ببینم. می توانم ناگهان هر جایی به خواب بروم بدون این که نگران عینکم باشم. عینک دردسر دارد، کثیف می شود، کج می شود، می شکند. پیدا کردن عینک خوب، دردسر است. عینک اولم، یک عینک قاب مشکی با دسته های چرمی بود. بین همه عینک ها، آن را که دیدم، همان اول فهمیدم که می خواهمش. هرچند بعدش همیشه دسته های فوق العاده اش زیر موهایم بود و دیده نمی شد. اما مهم این بود که چنان دسته هایی داشت. عینک دسته چرمی نازنین آن قدر روی دماغم سنگینی کرد که رفتم و یک عینک تیتانیوم بدون قاب خریدم که به تف بند بود. هیچ وقت هم به دلم ننشست. خیلی زود دیگر با آن از ته کلاس تخته را نمی دیدم و وقتی آقای شاه مرادی از من می پرسید که چرا زنگ قبل ته کلاس بوده ای و حالا آمده ای جلو، می گفتم که چون من کورم. به طور اتفاقی رفتم توی عینک فروشی ای که قشنگ ترین و بهترین عینک های دنیا را یک جا جمع کرده بود توی مغازه اش. از بین دریای عینک های کائوچویی اش که دیگر شبیه آن ها را هیچ جا ندیدم، عینک قاب شفافی با دسته های مثل نردبان برایم چشمک زد. آن عینک مال من شد. احساس فوق العاده ای داشتم. اولین باری که آن را زدم، دنیا آن قدر شفاف بود که می توانستم توی اتاق های ساختمان  انتهای خیابان را ببینم. از آن روز آن قدر ته کلاس نشستم که خودم خسته شدم. از این که می توانستم از آن انتها آن قدر تخته را شفاف ببینم احساس قدرت می کردم. عینکم را دوست داشتم. آن قدری که وقتی برای اولین بار با آن وارد مدرسه شدم و همه یک صدا گفتند که خیلی عینک زشتی است، ذره ای از آن بدم نیامد. بلکه هر روز بیشتر به آن علاقه مند شدم. عینکم راحت ترین عینک دنیا بود. عاشق انحنای خیلی ظریف لبه بالایی اش بودم. آن قدر تک تک جزئیاتش عجیب و حیرت انگیز بود که هر روز با خودم فکر می کردم طراح آن تمام هنر و استعدادش را برای طراحی اش خرج کرده. با عینکم حتی می توانستم بخوابم و ذره ی کج و کوله نشود. فقط روزهای آخری که آن را داشتم، یک روز توی یکی از حجره های حوزه، یک نفر گفت که چه عینک جالبی. اولین و آخرین باری که یک غریبه از عینک نازنیم تعریف کرد. چند روز بعدش به او گفتم که دیگر آن عینک را ندارم. چون از وسط نصف شده. عینک عزیزم وسط کلاس نقشه کشی نصف شد. یک نصفه اش پرت شد پشت بچه ها و یک نصفه اش توی دستم ماند. حیرت زده به آن نگاه کردم و فهمیدم که روزگار زیبای این عینک به سر رسیده. احساس کردم که بخشی از هویتم را از دست داده ام. تصویری که چند سال از خودم دیده بودم و بقیه دیده بودند، ناگهان وسط کلاس نقشه کشی از دستم رفت. آن لحظه بزرگ ترین نگرانی ام این بود که آیا می توانم باز هم عینکی پیدا کنم که این قدر دوستش داشته باشم؟ بعد از کلاس با دوستم که شوهرش آمده بود دنبالش رفتم خانه. به این بهانه که نمی بینم و ممکن است تصادف کنم. میدانستم بهانه مسخره ایست. نصف بیشتر آدم هایی که میشناختم شماره چشمشان به اندازه من بود و با این حال حتی یک بار هم عینک نزده بودند. پس بدون عینک تصادف نمی کردم. اما می خواستم وجود یک مشکل را اثبات کنم. این که من بدون عینک باگ دارم. آن روز تا شب، حال و هوای عجیبی داشتم. به عینک فروشی های زیادی سر زدم. ولی هیچ کدام، آن چیزی که من می خواستم را نداشتند. عینک فروشی بی نظیری هم که آن عینک دوست داشتنی ام را از آن خریده بودم، بسته بود و رفته بود سربازی. آخرهای شب، یک عینک فروشی جدید توی خیابان خودمان کشف کردیم. عینک هایش را امتحان کردم و بازهم ناامید شدم. فکر کردم که شاید مجبور بشوم لنز بگذارم وقتی هیچ عینکی آن چیزی نیست که من میخواهم. در آخرین لحظه، با نا امیدی عینکی که توی تمام عینک فروشی ها توصیف کرده بودم و همه گفته بودند چنین چیزی توی بازار نیست، برای مغازه دار توضیح دادم. داشت! فقط چند روز بود که چنان عینکی آمده بود و من می توانستم آن را داشته باشم. ترکیب بی نظیری از عینک کائوچویی و عینک عادی. هرچند هیچ وقت نتوانست جای عینک قبلی ام را بگیرد. جنازه عینک قبلی را گذاشتم توی جعبه اش کنار جعبه های عینک های قبلی. حتی یک بار هم، چند ماه بعد، رفتم سراغش  آن را در آوردم، دستی به آن انحنای ظریف و قشنگش کشیدم و کمی غصه خوردم، بعد دوباره گذاشتمش توی کمد. وقتی عکس های خودم را می بینم با آن عینک، احساس خوبی دارم. حس قیافه ای که روزی داشته ام و حالا دیگر ندارم. عینک هیچ وقت برایم راحت و بی دردسر نبود. تمیز نگه داشتن شیشه های عینک، سخت ترین کاری است که یک عینکی باید بکند. البته برای عینکی ای که شفاف دیدن دنیا برایش مهم باشد. برای کسی که می خواهد رنگ سبز برگ های تازه را از برگ های قدیمی تشخیص بدهد. حالا من در حال گذر از عینکی بودن به عینکی نبودن هستم. از چند دقیقه دیگر، بدون عینک دنیا را خواهم دید. با چشم های خودم. تماشای بدون واسطه ی زندگی.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (5)

ای رودخانه ی وحشی

بهمن ۹ام, ۱۳۹۴

هنوز هم نفهمیدم که چه طور می‌خواستی من را تا رودخانه ببری.
تو همیشه به اندازه کافی دیوانه بوده ای. بابت این دیوانگی، متشکرم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

بهمن ۲ام, ۱۳۹۴

با منظور یا بی منظور؟

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)