بایگانی برای ’ وبلاگ‘ موضوع
حفاظت شده: خیلی کوچک برای تو
مرداد ۱۶ام, ۱۳۹۳
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)
سلاخ خانه شماره ۵
مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۳
کیم کاپسو!
“سلاخ خانه شماره۵” را خوانده ای؟ اگر نه، برو بخوان و بعد برگرد ببین با تو چه حرفی دارم. من آن را بین دفعه ی چهارم و پنجمی که امتحان رانندگی دادم خواندم.(این روزها زندگی ام به بازه هایی بین دفعاتی که امتحان رانندگی می دهم تقسیم شده) به هر حال اگر خوانده باشی خوب می فهمی که “چندپاره شدن در بعد زمان” یعنی چه. بین آن بار چهارم و پنجم، مطمئن بودم که دارم روانی می شوم. چون بیشتر از همیشه در بعد زمان چندپاره شده بودم. در گذشته و آینده و الآنم بودم و می دیدم که گذشته بهتر از آن چیزی است که می شود تصور کرد، اما آینده به گند کشیده شده. می دانی، اگر از اول مثل یک سگ زندگی کرده بودیم ادامه دادن یک زندگی سگی کار راحتی بود. اما آن گذشته ای که ما داشتیم هیچ ربطی به آینده مان ندارد.
مشکل از خودمان است که درست آن لحظه ای که باید تصمیم مهمی می گرفتیم گند زدیم. همیشه خوب زندگی کردیم و از پس تصمیم های بی اهمیت خوب برآمدیم. اما سر بزنگاه اشتباه کردیم. چرا؟ جوابش را هیچ وقت نفهمیدم. همان طوری که نفهمیدم چرا آدمی که همیشه خوب رانندگی می کند آخرش موقع امتحان خراب می کند.
کیم کاپسو، اگر تو هم مثل من چندپاره شوی و زندگی مان را سراسر نگاهی بیندازی، می فهمی که معادلات ما اشتباه بود. آینده آن طوری پیش نمی رود که توقع داریم. چون وقتی داشتیم از گذشته به الآنمان می آمدیم، جرئت این را نداشتیم که تصمیم درست را بگیریم. همان کاری را کردیم که همه از ما توقع داشتند. نه کاری که واقعا باید می کردیم.
ما اشتباه کردیم.
همان طوری که “پیری” و “وندا” و “لویی” و “تورا” اشتباه کردند. همان طوری که رتبه های برتر کنکور مثل همیشه اشتباه کردند و رفتند “برق”. همان طوری که هیچ کس نخواست “واقعا” خودش باشد.
کیم کاپسو،
شاید بشود لحظه ای درنگ کرد. نگاهی به آن گذشته ی باشکوه انداخت و بعد از این همه اشتباه آمدن پشیمان شد. شاید بشود برگشت و سوار قطاری شد که این بار به مقصد درستی می رود.
آن موقع اگر در بعد زمان چندپاره شوی، تصویر بی نظیری خواهی دید.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (9)
مرداد ۱۱ام, ۱۳۹۳
فکر کنم دارم آرام آرام روانی می شوم.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)
یک جامانده
خرداد ۳۱ام, ۱۳۹۳
متنی که در ادامه ی مطلب هست، من ننوشته ام. دوستی نوشته و گفته که بگذارم این جا. دوستی که یک زهرا است. دنیا پر از زهراهای مختلف است. خواندن بقیه این مطلب »
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (13)
کسی که روزی فرار کرد و هرگز پشیمان نشد
خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۳
یک ماه بعد از این که از سگدونی فرار کردم، هنوز شغل درست و حسابی نداشتم. با یکی از دوستانم که دزد دریایی بود صحبت کردم و قرار شد بروم آشپز کشتی شان بشوم. گفت که آشپز قبلی شان زن چاق و پیری بوده که هجده تا بچه داشته. وقتی فهمیده یکی از پسرهایش از مایکروسافت اخراج شده، یک دسته ی هاون بسته به پایش و خودش را انداخته توی دریا. آن ها هم مانده اند بدون آشپز و بدون غذا. شغل جالبی نبود اما پول هایم داشت ته میکشید و مجبور بودم هر کاری بکنم تا کمی پول جمع کنم. فکرش را هم نمیکردم که ناخدای کشتی این قدر آشنا باشد. روزی این را فهمیدم که رفته بودم ویلای لب دریایش فرم استخدامم را پر کنم. ضحی را دیدم. توی آلاچیق لم داده بود و با صدای بلند آهنگ گوش می داد. عینک آفتابی قهوه ای زده بود و موهای فرفری اش را پشت سر بسته بود. لباس های آدم های زیادی پولدار تنش بود و فهمیدم زن ناخدا شده . بعدا این موضوع خیلی کمکم کرد. باعث شد ناخدا حسابی تحویلم بگیرد و یک سال بعدش که داشتم از کشتی میرفتم، پول قلمبهای علاوه بر حقوقم بهم داد. تصمیم گرفتم آن را پس انداز کنم. اما بعدها پشیمان شدم. وقتی که حساب بانکی ام بلوکه شد و تمام آن پول را از دست دادم.
تصمیم داشتم لبو فروشی کنم. توی سگ دونی که بودم هر شب به این موضوع فکر می کردم. اما پدرم پیغام داد که این شغل مایه ی بی آبرویی است. مجبور شدم با آشناهای قدیمی ام تماس بگیرم و آخرش شغل خوبی توی یک شرکت نرمافزاری گیرم آمد. دو سالی توی آن شرکت ماندم. آن روزها بدترین روزهای زندگی ام بود. تمام زندگی ام خلاصه شده بود به لپتاپم و رفت و آمد بین شرکت و خانه. انگیزه سریال دیدن نداشتم و کتاب هم نمی خواندم. هر روز فست فود می خوردم . ده کیلو اضافه وزن پیدا کرده بودم و تمام صورتم پر جوش شده بود. مدام مریض بودم و بی خوابی به سرم زده بود. افسرده و بیانگیزه بودم. موهایم داشت می ریخت و یکی از بهترین دوستانم هم مرد. آخرش تصمیم گرفتم بی خیال درآمد خوب آن شغل بشوم و ولش کنم.
چند ماهی به این در و آن در زدم تا توی یک نجاری کار گیر آوردم. دوباره روحیه ام خوب شد و تصمیم گرفتم مهاجرت کنم. جز عربستان جایی برای رفتن پیدا نکردم. نه کسی را می شناختم نه جایی داشتم که بروم. فهمیدم پدر یکی از بچه های سگدونی آن جاست. پیدایش کردم و گفتم دنبال کار می گردم. وقتی فهمید از سگدونی فرار کرده ام خیلی تعجب کرد. دو هفته بعدش تماس گرفت و گفت که یک کار شترچرانی سراغ دارد. قبول کردم. از فردایش افتادم توی بیابان دنبال شترها. کار خوبی بود. آفتاب داغ و بیابان سرحالم می آورد. کسی نبود. موبایل و اینترنت نداشتم. خبری از تکنولوژی و پیشرفت علم نبود. شترها همان شترهای هزار سال پیش بودند. رسیده بودم به همان چیزی که دنبالش بودم. به آرامشی که توی سگدونی نبود و آن جا بود. احساس خوشبختی و رضایت می کردم. چهارسال شترچرانی کردم.
لازم نیست زیاد فکر کنم تا بفهمم که چهارسال آخر عمرم را خیلی خوب گذرانده ام. اگر توی سگدونی میماندم بیشتر عمر می کردم. اما مطمئنم که موقع مرگ مثل حالا خوشحال نبودم. شترچرانی باعث شد کرونا بگیرم. اولش زیاد سرفه میکردم. بعدش فهمیدم خیلی زود میمیرم. اما ناراحت نشدم. واقعا ناراحت نشدم. چون این چهارسال به معنای واقعی کلمه «زندگی» کرده بودم. کاری که هیچ کس توی سگدونی نمیکرد.
وقتی مردم، گاهی سر قبرم بیا. گل هم بیاور. گل های رز صورتی.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (12)
آذر،پندی،ابراهیم و دیگران
اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳
خواب حاتمی کیا را می دیدم. آمده بود به ما یاد بدهد که چه طوری تایپ سریع بکنیم. می گفت اگر f11 را فشار بدهیم خیلی از کلمه ها خودشان تایپ می شوند. بعدش خودم را دیدم توی آسایشگاه جانبازان و مجیدی یک جعبه پرتقال داد دستم که از بقیه پذیرایی کنم. با جعبه دویدم سمت حیاط دبیرستان و کوبیدمش توی صورت آذر که عکس دروازه ی ته حیاط را گذاشته بود توی فتوبلاگش و اشک مرا درآورده بود. تاکسی جلوی پایم ترمز کرد و راننده داد زد: بپر بالا برسونمت کربلا! سوار شدم و کیفم را گذاشتم کنارم چون تاکسی پر مرد بود. مرد کناری شروع کرد به دعوا کردن که چرا کیفت را انداخته ای روی من و من بهش گفتم که شما از مرض ….(اسمش را نمی گویم چون بی ادبی است) رنج می برید و بهتر است خودتان را به یک روانشناس نشان بدهید. بعد شماره موبایل حسی را برایش پیامک کردم چون روانشناس خوب و معروفی بود. پندی از آن طرف با چادر سیاه آمد و جلوی سفره عقد از عروس پرسید که رختکن کجاست؟ من با جعبه پرتقال رفتم توی رختکن و مامانم در حالی که میخندید گفت برات یه سوپرایز دارم! صبح زلزله اومد! پرسیدم من که کربلا بودم حالا این جا چه کار می کنم؟ مامانم گفت تقصیر آذره. زنگ زدم آذر که بپرسم طول درمان مرض…..(اسمش را نمی گویم چون بی ادبی است) چه قدر است و آیا دفعه بعد که سوار تاکسی می شوم آن مرد روانی حالش بهتر شده یا نه. هدی نشسته بود روی صندلی پشتی و گفت بدبخت تمام ترم رو افتادی. گفتم یعنی مدار رو هم افتادم؟ ساجده گفت آره دیگه. تمام ترم. باید ترمو دوباره بگیری. به پندی گفتم f11 که صدای لپتاپ را کم و زیاد میکرد. حاتمی کیا نعره کشید و گفت که توی جوجه نمی فهمی من چه می گویم. f11 همیشه برای تایپ کلمات پر تکرار بوده. بعد آمد جلو که من را با جارو بزند. من هم چترم را باز کردم و از هلی کوپتر پریدم پایین و برای حسن روحانی که از آن بالا کلید طلایی اش توی هوا تکان می داد بای بای کردم.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (17)
زرافه های آن سوی پرچین
اردیبهشت ۲ام, ۱۳۹۳
و بعد، از آن هفت زرافه ای که آن سوی پرچین بودند، یکی شان از کوه سرازیر شد و به سمت رودخانه دوید. بعدتر، زرافه ها صدایش را شنیدند که فریاد میکشید: رفقا! من همین جا میمانم! خانواده من همین جا است! پیدایش کردم!
شش زرافه، از خوشحالی فریاد کشیدند و هر چه درخت سر کوه بود خوردند و هر کسی که از آن نزدیکی رد میشد میگفت: چه زرافه های جلفی.
اما روز خوبی بود. خیلی خیلی خوب.
.
برای «ح»
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (7)
چهل سالگی
اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۲
بیست سال دیگر، جفتمان زن های میانسال جا افتاده ای هستیم. باید حواسمان به این باشد که اگر ناهار پلو پخته ایم شام سوپ بپزیم که شوهرمان چاق نشود یا مرض قند نگیرد بیفتد روی دستمان. من حتما چهارتا بچه دارم و تو هم چندتایی داری. نگران آینده بچه هایمان هستیم و گاهی تا صبح از فکر و خیال این که نکند دوست جدید پسرمان معتاد باشد خوابمان نمی برد. باید جواب تلفن خواستگارهای دخترهایمان را بدهیم و بگوییم که دخترمان هنوز زیادی برای ازدواج بچه است. ولی هر جا چیز قشنگی هم دیدیم بخریم بگذاریم توی انباری برای جهازش. باید هفته ای دوبار خانه گردگیری شود و یک روز درمیان سبزی تازه خرید. ماهی چندبار کت و شلوارهای شوهرمان را می بریم خشکشویی و حواسمان هست که به موقع پسشان بگیریم. وقت دکتر را توی تقویم یادداشت می کنیم و موقع امتحان بچه ها برنامه امتحانی شان را می چسبانیم روی در یخچال. هر چند وقت یک بار به جاری ها و خواهر شوهر هایمان زنگ می زنیم که حالشان را بپرسیم. زمستان ها لباس های گرم را از توی چمدان در می آوریم و تابستان دوباره جمعشان می کنیم. برنامه خانواده تماشا می کنیم و غذاهای جدید یاد می گیریم که برای بچه ها بپزیم.
بیست سال دیگر زن های میانسال پر دغدغه ای هستیم. شاید شاغل هم باشیم. حتما چاق هم شده ایم و چندتا موی سفید هم داریم. اما تو به من یک قول بده. قول بده حتی وقتی چهل ساله ایم، وقتی شوهر داریم و بچه، وقتی پرت شده ایم توی دنیا های متفاوت، گاهی برگردیم به هجده سالگی. برگردیم به همان دخترهای وحشی هجده ساله که از با کله شیرجه زدن توی استخر تا حد مرگ لذت می برند. با هم برویم سینما و تمام طول فیلم الکی بخندیم. بستنی دوقلو بخریم و از وسط نصف کنیم. برویم نمایشگاه کتاب و هر آشنایی دیدیم کله مان را بچرخانیم آن طرف و سلام نکنیم. بنشینیم سریال کره ای ببینیم و عاشق شخصیت های توی سریال بشویم. برویم چیتگر دوچرخه سواری کنیم و به مردهایی که از پشت نرده ما را می دیدند فحش بدهیم. سوار بیآرتی بشویم و بلند بلند حرف بزنیم و بخندیم و دونات بخوریم و تو شیر پاستوریزه هم بخوری و با هر ترمز بیفتیم روی مردم. مسابقه طناب کشی بگذاریم و به جای این که طناب را بکشیم فقط بخندیم. حتی برویم اردو. برویم مشهد و سرزمین موج های آبی و توی آن سرسره ی تاریک و طولانی مثل سگ بترسیم. برویم بابل و توی راه اتوبوسمان خراب شود و چهار ساعت توی یک کبابی کثیف بمانیم. برویم یزد اصلا. یا برویم جنوب و آن قدر آواز بخوانیم که حنجره مان پاره شود. برویم فشم و از اردوگاه فرار کنیم به خیال رسیدن به رودخانه. بیا آژانس بگیریم برویم ختم و آن قدر توی راه مسخره بازی دربیاوریم که راننده آژانس فکر کند واقعا می خواهیم توی مسجد عینک دودی بزنیم و بخواهد عینک خودش را بدهد به ما. بیا کفش هایمان را دربیاوریم و زیر باران بدویم و فریاد بزنیم که ما اسبیم.
بیا فراموش کنیم شوهر داریم و بچه. فراموش کنیم زن یک خانواده ایم. فکر کنیم همان دخترهای هجده ساله ایم که همه ی دنیایشان رفقایشان اند. بعد هجده ساله شویم. وحشی، بی دغدغه، سردرگم، خوشحال از با هم بودن.
قول می دهی؟
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (23)
یک پیام بی تعارف
اسفند ۵ام, ۱۳۹۲
وقتی این خبر را می شنوم که یک نوجوان شانزده ساله با خودش اسلحه برده مدرسه و معلمش را کشته، بعد هم کلاسی هایش را سوراخ سوراخ کرده و آخرش خودش را از پنجره پرت کرده بیرون، یا این که یک نفر حمله کرده به مهد کودک و پنجاه تا بچه ی زیر شش سال را چنان گلوله باران کرده که جنازه هایشان قابل شناسایی نباشد، و این که این اتفاقات توی یکی از ایالت های آمریکا رخ داده، می دانی چه احساسی دارم؟
خب معلوم است. هیچ احساسی ندارم. حتی بی احساس تر از شنیدن این خبر که قبض موبایلت پرداخت شد. تصور پاشیده شدن مغز هزارتا بچه ی کوچک و بی گناه آمریکایی روی در و دیوار مهد کودک هم ذره ای ناراحت و متاسفم نمی کند.
توی این مدت آن قدر تصویر جنازه های مردم بی گناه عراق و افغانستان و فلسطین و سوریه و آفریقا را دیده ام، مردمی که با گلوله های آمریکایی و با دستان آمریکایی کشته شده اند، که کشته شدن بچه های آمریکایی نه تنها ناراحتم نمی کند، بلکه کمی قلبم را آرام می کند.
تو فکر کن که دلم از سنگ است.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (19)
کفش های گِلی تویی که نیامدی
بهمن ۲۰ام, ۱۳۹۲
تو باید می آمدی. یک شبْ دیروقت. با آن لباس های گران قیمت سرتاپا کثیف و گِلی. باید می آمدی زنگ خانه مان را می زدی و ما بهت زده موهای به هم ریخته و صورت زخمی ات را می دیدیم و تو را با همه ی عکس هایی که تا آن روز از تو دیده بودیم مقایسه می کردیم. بعد با کفش های گلی ات می رفتی روی مبل می خوابیدی. فردایش، یا شاید دو روز بعدش، یا حتی یک هفته یا ماه بعد، می گفتی که این جا خواهم ماند. بعد ما لبخند می زدیم و میان لبخند گریه می کردیم و تک تک چهره هایی که توی عکس هایتان دیده بودیم جلوی چشم هایمان می آمد و به تو می گفتیم که این جا را مثل خانه خودت بدان.
تو باید می ماندی. حداقل آن قدری که عکست به تصاویر خانوادگی اضافه بشود و آن قدری که ما جلویت حرف های خصوصی مان را بزنیم. باید می ماندی و کم کم همه مان باور می کردیم که از آن آدم های خوش قیافه ای که خوش بختی و شادی شان حتی از توی عکس هایشان پیداست، فقط تو مانده ای، بدون ذره ای شادی و خوشبختی.
بعدش تو باید می رفتی. یک شب وقتی که ما خواب بودیم. باید برایمان یک یادداشت هم می گذاشتی. می نوشتی که دوستمان داری و شاید دوباره برگردی. تک تکمان یادداشتت را می خواندیم و گریه می کردیم و می دانستیم که دوستت داریم. نگرانت می شدیم و منتظر می ماندیم که شاید برگردی و دوباره مبل و فرش را گلی کنی.
بعدش، شاید یک هفته بعد، یک ماه بعد، یک سال بعد، یا شاید سال ها بعد، وقتی که دیگر به سختی لحن صدایت یادمان می آمد، باید برمی گشتی.
باید یک شب سرد، وقتی همه مان خواب بودیم، آرام کلیدت را می چرخاندی توی قفل در و می آمدی تو. من بیدار می شدم و تو را می دیدم که نشسته ای آن جا. با چهره ای درخشان تر از قیافه ی آدمی که آن شب همه ی زندگی رویایی اش را از دست داده بود و با کفش های گلی اش آمده بود روی مبل خانه مان خوابیده بود. من برایت چای دم می کردم و از تو می پرسیدم که چرا رفتی و حالا چرا آمده ای. بعد تو می خندیدی. تویی که لبخندت را فقط توی عکس های آن زمان های دور دیده بودیم.
بعدش، من خودم همه چیز را می فهمیدم. حداقل تمام آن چیزی را که دوست داشتم بفهمم می فهمیدم. همه خواب بودند و تو کفش هایت را در می آوردی و می رفتی روی مبل می خوابیدی. تا صبح می خوابیدی، آرام آرام.
بعدش، دیگر همه چیز خوب بود. خوب خوب.