بایگانی برای ’ وبلاگ‘ موضوع

حفاظت شده:

آبان ۲۲ام, ۱۳۹۴

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

آبان ۱۷ام, ۱۳۹۴

من و آذر مشغول یک پروژه میان رشته ای بین کامپیوتر و روانشناسی شده ایم. پروژه جذابی است و شدیدا ما را درگیر خودش کرده. احتمال موفقیتمان کاملا مساوی با احتمال شکست است. با این حال هردویمان خیلی هیجان زده ایم و مدام نتایج کار را با هم درمیان می گذاریم. واگذاری این پروژه به من، بعد شروع همکاری ام با آذر و این چنین پیش رفتن کار کاملا اتفاقی بود. اگر به نتیجه برسیم، پایان پروژه یک جشن اساسی درمیان است.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)

آبان ۴ام, ۱۳۹۴

کیم کاپسو،
من دلم می خواهد خودم باشم. همان چیزی که واقعا هستم. شاید آن موقع بشود کمی بهتر بود.
چه گونه می شود؟

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)

مهر ۲۵ام, ۱۳۹۴

بسیار متاسفم که من و تو مسیر خلاف جهت هم‌دیگر را طی کردیم. در نقطه ی گذر من از خودم به تو و گذر تو از خودت به من، باهم بودیم و ناگهان خیلی زود، تو من شدی. و من آن چنان از خودم دور شده بودم که شناختن تو برایم سخت بود.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)

اینو امروز یه نویسنده فوق العاده برام خوند

مهر ۲۳ام, ۱۳۹۴

همان بلایی که با رک بودنش سر بقیه آورده بود، سر خودش هم آورده بود.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

مهر ۲۱ام, ۱۳۹۴

خیلی غم انگیز است که خواب تو را می بینم و تو توی خواب، از دست من ناراحتی.
ناراحتی.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)

روان پریشی های عنصر نامطلوب

مهر ۱۵ام, ۱۳۹۴

نزدیک بود توی جکوزی غرق بشوم. اما هدا نجاتم داد. خوشبختانه هدا به اندازه کافی قوی بود و آن لحظه به این نتیجه رسیده بود که باید من را از توی آب بکشد بیرون. وگرنه من همان جا می‌ماندم و می‌مردم. حواسم باشد که هیچ وقت تنهایی جکوزی نروم. از این که یک شنای کامل و پر از انرژی هم اختراع کردم خوشحالم. البته بعدش با ماجرای جکوزی و خوردن در کمد توی صورتم از دماغم درآمد. زیر چشمم زخم شد اما کبود نشد. اگر بنفش می شد می‌توانستم سر کلاس به استاد بگویم شوهرم توی صورتم مشت کوبیده و حال روحی ام خراب است، پس کوییز نمی‌دهم. البته اگر همه ی کلاس برنمی‌گشتند بگویند تو کی شوهر کردی که وقت کرد توی صورت تو مشت بکوبد؟ حالا که کبود نشده بود و من هم دروغ‌گو نبودم. یک کوییز سوهان روحی دادیم و بعدش چون صورتم درد می‌کرد جلسه بسیج را نرفتم. راستش اگر حالم خوب بود هم جلسه را نمی‌رفتم و بچه ها را راضی می‌کردم که بمانند و برویم تئاتر. حتی بی‌خیال شب نشینی حوزه شدم. زود خودم را رساندم خانه. هم‌حجره ای ام نبود و حوزه بدونش لطفی ندارد. اما دلم می‌خواهد فردا حوزه را بروم. باید تا فردا فکر کنم که ببینم رفتنم به مصلحت است یا نرفتن. گفته ام اردوی تشکیلاتی را نمی‌آیم چون یک خروار درس دارم. دروغ نگفته ام. یک خروار درس دارم. اردوی تشکیلاتی خسته و نابودم می‌کند و درس‌هایم هم می‌ماند. اما حوزه خوشحالم می‌کند و یک جوری درس‌هایم تمام می‌شود. این چیزها کمی پیچیده است و نمی‌شود برای هرکسی توضیح داد. اگر فردا بروم حوزه بچه‌ها من را می‌بینند و بد می‌شود. مانده ام چه کار کنم. از بدی های دانشگاه و تشکیلات و حوزه ی یکجا هم همین است. «م» مسخره می‌کند که یک جوری می‌گویی تشکیلات که انگار راجع به مجاهدین خلق حرف می‌زنی. دیروز سر ناهار به بچه ها گفتم این بسیج درست شدنی نیست. یا همه اش را بریزیم وسط آتش بزنیم و یک بسیج از نو بسازیم، یا برویم مثل انجمن اسلامی مستقل یک بسیج مستقل بزنیم. این دو هفته حال دوم دبیرستان را دارم که خیلی الکی مسئولیت یک تئاتر مزخرف افتاده بود گردنم و داشتم روانی می‌شدم. هیچ ایده ای نداشتم ولی باید انجامش می‌دادم. آخرش همه چیز با دعوای تمام عیاری که هدی با معلم پرورشی مان کرد تمام شد. کاشکی الآن هم یک روز هدی بیاید این جا و برگردد به مسئول بسیج بگوید آخر شما چه فکری کرده اید که این آدم دیوانه را کرده اید جانشین اجتماعی؟ خودش عقل ندارد، شما ها هم عقل ندارید؟ اما هدی نمی‌آید. چون من برایش از مشهد تسبیح رنگی‌رنگی که دانه ها هم‌رنگش کنار هم نباشند نخریده ام. خودم مجبورم فکری به حال اوضاع درهم برهم خودم بکنم. هنوز هم نمی‌دانم اصلا این کارهای بسیج به جز وقت تلف کردن چه سودی دارد. خدا شاهد است که من هیچ وقت به خاطر خدا نیامدم بسیج. حتی اردوی جنوب را هم به خاطر شهدا نرفتم. از اول فقط برای حس کنجکاوی و لذت شخصی ام بوده. اگر قواعدی که برای زندگی ام پذیرفته ام نبودند، همان اول عضو کانون تئاتر می‌شدم. هنوز نفهمیده‌ام اگر کلا بسیج دخترها را تعطیل کنند چه تغییری رخ می‌دهد. اصلا چه چیزی از این دنیا کم می‌شود. همین است که من را آزار می‌دهد. کارهای اجتماعی به جز دوندگی های پردردسر و نگرانی های بی پایان و جلسه های طولانی وقت‌گیر چه سودی دارند؟ من بسیج متفاوتی را دوست داشتم. به خاطر همین نمی‌توانم کارهایی را که از من می‌خواهند بکنم. جواب‌های سربالا می‌دهم و تماس‌ها را جواب نمی‌دهم. احساس می‌کنم که یک عنصر نامطلوبم. کسی که از زیربار وظایفش فرار کرده. به خاطر همین مجبورم راهم را دور کنم و از پشت درخت ها طوری مسیرم را عوض کنم که با رییس بسیج روبرو نشوم. چون نمی‌توانم سنگینی نگاهش را تحمل کنم. این‌قدر فکر کرده ام و نتیجه ای نگرفته ام که نزدیک به مرز نابودی ام. فقط دلم می‌خواهد با جباری و حاجلی و هدا چهارتایی بنشینیم توی کنگره و برای دزدیدن لاله های شهرداری نقشه بکشیم. اگر دستگیرمان کنند، توی زندان به اندازه ی تمام کتاب های نخوانده ام فرصت خواهم داشت.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (6)

شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۴

خسته بودم. دلم می خواست سر کلاس جزوه ام را پرت کنم توی صورت استاد. از بحث ها و سوالات پسرها در مورد مدیریت پروژه و تخمین اوضاع بازار داشتم دیوانه می شدم. اصلا نمی توانستم تصور کنم آن سوالات بی پایان چه طوری به ذهنشان می رسد. پشت سرهم از این کلاس به آن کلاس رفته بودم. هوا به مرور تاریک می شد. سرم درد می کرد. عینکم روی صورتم سنگینی می کرد. شیشه هایش تمیز نمی شدند. موهایم از لای روسری ام بیرون زده بود و هرکار می کردم تو نمی رفتند. سر و صداهای لابی تمام شدنی نبودند. بالاخره تمام شد. از دانشکده زدم بیرون. پشت درخت ها فهیمه و زهرا را دیدم. رفتم سمتشان. موهایم را کردند تو. حالم را نپرسیدند چون خودشان از قیافه ام فهمیدند. باهم تا در دانشگاه رفتیم. باد می پیچید لای چادرهایمان. با هم بودیم. خوشحال بودیم. دلمان برای هم تنگ شده بود با این که تازه هم دیگر را دیده بودیم. با جمله های کوتاه منظور هم را می فهمیدیم. همه چیز خوب بود. همه چیز عالی بود. حالم خوب بود. خسته نبودم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)

آذی

شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۴

آذی از آن آدم هایی است که رودربایستی ندارد. خیلی راحت پیام می دهد و حرفش را می زند. چون حوصله ی تماشای اشتباه کردن بقیه را ندارد. فلسفه نمی بافد. دلیل و منطق نمی آورد. می ایستد روبرویت و اشتباهت را توی صورتت فریاد می زند.
آذی آدمی است که گاهی عمدا جلویش اشتباهاتم را جار می زنم تا بیاید حالم را بگیرد.
آذی می داند که اشتباه، اشتباه است. پس نباید به دنبال توجیه آن بود. باید درستش کرد. حتی اگر ترسناک باشد. حتی اگر به ظاهر محال باشد.
خیلی خوب است که هست.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

چه قدر شوخی شوخی جدی شد

شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۴

من هیچ وقت بازیگر فوق العاده‌ای نبودم. نه این که بد باشم. هوش بازیگری داشتم اما نسبت به آن  ۵ نفر دیگر ضعیف بودم. چون اعتماد به نفس اینکه زیادی توی حس فرو بروم را نداشتم. اما خیلی وقت ها خودم کارگردان بودم و به خاطر همین هم همیشه نقشی داشتم. همیشه هم نقشی را داشتم که دلم می‌خواست. بقیه ی نقش‌ها را به زور به بچه‌ها می‌دادیم. زن عشوه‌گر بدجنس خواننده همیشه حسنا بود و آرزوی بازی در نقش یک مرد را با خودش به گور برد. قاتل چاقوکش خائن وحشی هم همیشه چلیپ بود. با این که زودتر از همه‌مان عروس شد و خیلی زود “خانوم” شد. من چون کارگردان بودم همیشه نقشی داشتم، با این که نسبت به بقیه معمولی بودم. یعنی از این آدم هایی هستم که پس فردا اگر کارگردان بشوم حتما بچه هایم نقش خوبی توی فیلم هایم خواهند داشت. هرچند بازیگرهایی دره‌پیت و مصنوعی باشند. حتما هم شوهرم تهیه کننده می‌شود و دوست و رفیق‌هایم نقش خاله و عمه‌هایی که خودم به مصلحت توی داستان اضافه کرده‌ام به عهده می‌گیرند. یک همچین آدمی هستم.  گاهی داستان‌های مسخره‌ای برای سرکار گذاشتن مردم می‌نویسم.  اما همه ی اطرافیان به طرز وحشتناکی تک تک جزییات توی داستان را باور می‌کنند و به عناصر اطراف من ربط می‌دهند. به خاطر همین از این که فیلم نامه نویس بشوم می‌ترسم و اگر روزی فیلم نامه ای بنویسم٬ حتما از اسم مستعار استفاده می‌کنم. کلا این که کارگردانی تئاتر را ول کردم و بی خیال عشق فیلم نامه نویسی هم شدم٬ به خاطر همین حاشیه ها بود. یعنی این قدر مسخره یک دفعه مهندس شدم. یعنی این قدر مسخره یک دفعه سرنوشت آدم ها عوض می‌شود.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)