بایگانی برای ’ وبلاگ‘ موضوع

تیر ۱۹ام, ۱۳۹۹

دوست دارم دوباره بنویسم. باید عجیب‌ترین روزهای زندگی را ثبت کرد. باید با داستان‌ها، روایت زندگی‌هایمان را بگوییم. وگرنه در زمان گم می‌شوند و فراموش می‌شوند. باید بنویسم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

از زندگی

دی ۳ام, ۱۳۹۸

گاهی از مسیری که در پیش گرفته‌ام می‌ترسم. بعد به ۵۰ سالگی‌ام فکر می‌کنم. با خودم می‌گویم آن موقع چه احساسی خواهم داشت؟ همیشه آخرش به این نتیجه می‌رسم که زندگی کوتاه‌تر از آن است که ارزش ریسک کردن نداشته باشد.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

من بعد از تو

آذر ۸ام, ۱۳۹۸

۳ سال گذشت.

photo_2016-12-22_15-37-59

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)

بعد از طوفان

آذر ۸ام, ۱۳۹۸

بالاخره به آن آرامشی که در جستجویش بودم رسیدم. بعد از ۱۰ سال ناآرامی، حالا آرام و راحتم. باورم نمی‌شود که آرامش تا این اندازه شیرین و بی‌نظیر باشد. همه اتفاقات زندگی، در هاله‌ای از خوشی عمیق فرو رفته‌اند. روزها شلوغ و پردغدغه‌اند. فرصت‌هایم کم است. کتاب‌های نصفه خوانده روی هم تلنبار شده‌اند. کارهای پیگیری نشده فراوان‌اند. استرس زیادی دارم! اما آرامش… حس تجربه نشده‌ای که حالا بعد از ۱۰ سال دویدن بالاخره به آن رسیده‌ام. ارزشش را داشت. همه آن سال‌ها ارزشش را داشت.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

فرار از زندان

آذر ۵ام, ۱۳۹۸

هفته آشوب‌ها و قطع اینترنت جهانی، به دور از هیاهوهای آن بیرون، حال خوشی داشتم. حس بازگشت به آرامش ده سال پیش. اینترنت که وصل شد، بعد از خواندن پیام‌های واتساپ که از شنبه نخوانده باقی مانده بود، سری به اینستاگرام زدم. دوباره افاضات دوستان، پیام‌های پر نیش و کنایه، حرف‌های فلسفی بی‌پایه و اساس، عکس‌های زیادی شاد، یوگا، آدم‌های ظاهرا فعال پردغدغه و اهل کتاب و با اعتماد به نفس و تئوری‌پرداز در هر زمینه‌ای و شدیدا درگیر یک عشق بی‌نظیر و پولدار و سخت‌کوش و در اصل آدم‌های بی‌نهایت پوچ. اینستاگرام را پاک کردم. حتی از توی سطل زباله گوشی‌ام حذف کردم که نتوانم ظرف ۲۴ ساعت آن را برگردانم. حتی آن را از بوکمارک‌های بالای مرورگر لپ تاپم حذف کردم. می‌دانم که بارها این اتفاق افتاده و دوباره آن را نصب کرده‌ام. اما این بار جدی‌تر بودم. حالا دوباره حالم خوب است. از خودم راضی هستم. از زندگی‌ام و از خوشی‌های کوچکم لذت می‌برم. احساس کارآمدی می‌کنم. از مقایسه خودم با کسی اذیت نمی‌شوم. ذهنم برای فکر کردن به ایده‌ها و کارهایم آزاد است. افکار منفی و آزاردهنده را کمتر تجربه می‌کنم. خوشحالم! می‌دانم که شاید دوباره یک روز به بهانه‌ای به اینستاگرام برگردم اما سعی می‌کنم روی برنگشتنم تمرکز کنم. شاید این فرصت، بهانه‌ای باشد برای اینکه بیشتر بنویسم!

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

نامه

بهمن ۱۱ام, ۱۳۹۷

پیری عزیزم
اگر از احوال ما جویا باشی، باید بگویم این جا همه چیز خوب است. صبح‌ها بچه‌ها به مدرسه می‌روند و شوهرم به جلساتش. کارهای من برقرار و رو به روال است. هر روز چند صفحه‌ای می‌نویسم. دارم روی یک فیلم‌نامه چینی کار می‌کنم. گفته بودم؟ این روزها نوشته‌هایم را چینی‌ها می‌خرند. فیلم‌هایشان را زیاد دیده‌ام و ذائقه‌شان را خوب می‌دانم. خوب شد تو نبودی. اگر قرار بود با هم فیلم‌های چینی را تماشا کنیم، صد سال طول می‌کشید! یادت می‌آید وقت‌هایی که می‌آمدی خانه‌مان سریال تماشا کنیم؟ تا آخر شب می‌ماندی ولی یک قسمت را هم تمام نمی‌کردیم. حرف‌های تو همیشه طولانی و بی‌پایان بودند! این روزها در تنهایی‌ام فیلم می‌بینم. دیگر مثل قدیم‌ها معتاد سریال نیستم. می‌توانم تحمل کنم که تمام قسمت‌های یک سریال را در یک روز تماشا نکنم. وای که چه قدر از تمارین دانشگاه را به خاطر اعتیادم به تماشای سریال از دست دادم. شاید اگر سریال‌های آن روزها نبودند، من هم یک مهندس کامپیوتر می‌شدم! حتی خود تو. شاید با هم شرکت کوچکمان را تاسیس می‌کردیم و من هر روز به حرف‌های بی پایان تو گوش می‌دادم. اما این فقط یک خیال خوش است. هر دویمان همیشه می‌دانستیم که به دنیای مهندسی تعلقی نداریم. فقط داشتیم سال‌های جوانی‌مان را توی آن دانشگاه‌های لعنتی تلف می‌کردیم. یادت می‌آید چه قدر با تو حرف زدم و چه قدر برایت دلیل آوردم که فکر ادامه دادن دانشگاه را از سرت بیرون کنی؟ ولی هیچ وقت به حرف من گوش ندادی. اما خدا را شکر آن درس‌های جامعه شناسی برایت آسان‌تر از آن بود که بخواهی برایشان وقتی بگذاری. آن قدر زمان خالی داشتی که با هم باشگاه برویم. تو می‌خواستی لاغر بشوی و من می‌خواستم لاغر بمانم. پشت میز نشستن داشت چاقم می‌کرد. خیالت راحت باشد، هنوز هم به لاغری ۱۸ سالگی‌ام هستم. بعد از بچه اول و دوم و سومم خودت بودی که دستم را گرفتی و بردی باشگاه و نگذاشتی چاق بشوم. بعد از بچه چهارمم تو نبودی، اما به رسممان وفادار ماندم. هر روز سوار اتوبوس شماره ۲۸۳ می‌شدم و دو ایستگاه بالاتر جلوی آن باشگاه ارزان قیمت متعلق به شهرداری پیاده می‌شدم. همیشه خوشحال بودم که ایستگاه سوم سر کوچه شما هست و ایستگاه پنجم سر کوچه ما و ایستگاه هفتم جلوی باشگاه. همیشه می‌توانستم مطمئن باشم اگر ساعت ۹ ایستگاه باشم، تو توی اولین اتوبوسی که بیاید خواهی بود. این روزها توی باشگاه یک زن عرب می‌آید که هیچ کس بلد نیست با او حرف بزند. جای تو خالی است که با او عربی عامیانه حرف بزنی و او ذوق کند. مثل همه زن‌های عربی که توی سفرهایمان با آن‌ها حرف می‌زدی و از عربی بلد بودنت ذوق می‌کردند. همان طور که چینی حرف می‌زدی، فرانسوی، ایتالیایی و همه زبان‌های دیگری که نصفه و نیمه بلد بودی. تلاشت برای چینی یاد دادن به من، چیزی شبیه همان تلاشمان برای با هم سریال تماشا کردن بود. ولی اوقات خوبی بود. حالا الان در نبودنت به اندازه یک عمر وقت دارم که در سکوت و تنهایی چینی بخوانم و فیلم چینی تماشا کنم و برای چینی‌ها فیلم‌نامه بنویسم. برایت چیزی راجع به سریال جدیدم گفتم؟ این روزها از تلوزیون پخش می‌شود. کارگردان آنقدر داستان من را جذاب ساخته که حتی خودم هم برای دیدن قسمت بعدی هیجان دارم. باورت می‌شود؟ اگر تو بودی می‌خواستی هر شب تماس بگیری و به تک تک دیالوگ‌هایی که نوشته بودم ایراد بگیری. شاید همان بهتر که نیستی تا بتوانم در تنهایی از موفقیتم لذت ببرم. هرچند می‌دانی هیچ وقت تنها نیستم. دورم شلوغ و پر از سر و صداست. یک شوهر، ۴ بچه، بیشتر از ۳۰ دوست صمیمی، ۲۰۰ دوست معمولی، تعداد زیادی فامیل بی‌خاصیت، تعداد کمی فامیل خوب، همسایه‌های پرحاشیه، کارگردان‌ها و تهیه‌کننده‌ها و بازیگرها و نویسنده‌ها. همه هستند ولی یک جای خالی هست که نمی‌توانم آن را پر کنم. ۳۳سال پشتم به رفیقی گرم بود که همیشه بی‌نهایت حرف برای زدن داشت. همیشه زبانی بود که در حال یاد گرفتنش باشد. همیشه دلش می‌خواست با هم سریال تماشا کنیم. حالا نیست. هنوز منتظرم راس ساعت ۹ توی اتوبوس شماره ۲۸۳ او را ببینم. هنوز منتظرم نصفه شب‌ها پیامی از طرفش دریافت کنم. می‌دانی پیری، اگر از احوال ما جویا باشی، باید بگویم بدون تو هیچ چیز خوب نیست. بی‌نهایت حرف دارم که باید برایت بگویم. طولانی و بی‌پایان.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)

معلم

آذر ۱۲ام, ۱۳۹۷

سال‌ها از یاد گرفتن زبان‌های دیگر گریزان بودم. حالا که بالاخره توانسته‌ام خودم برای خودم برنامه‌ریزی کنم، یاد گرفتن زبان یکی از مشغولیت‌های لذت‌بخش و دوست داشتنی است. البته که نمی‌توان تاثیر معلم خوب را نادیده گرفت. در طول زندگی‌ام معلم‌های زیادی داشته‌ام که تعدادی از آن‌ها توانسته‌اند تاثیرات عمیق و طولانی مدتی بر من بگذارند. در دعاها و خواهش‌هایی که معمولا داشته‌ام، هرگز داشتن معلم‌های خوب جزو خواسته‌های من نبوده است. دوستان خوب و همسر خوب خواسته‌های معمول و همیشگی هستند اما از این به بعد داشتن معلم خوب را به لیست آرزوهایم اضافه خواهم کرد. فیلم‌نامه نویسی و داستان نویسی دو کاری هستند که به زودی جزو مشغولیت‌هایم خواهند شد. از خدا دو معلم خوب می‌خواهم.

+کلاس خصوصی یا نیمه خصوصی در منزل، تجربه‌ای غنی و لذت‌بخش است.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

سری H

آذر ۹ام, ۱۳۹۷

روزهایی که ظرف می‌شورم، میوه می‌شورم و کلا زیاد کار می‌کنم، گوشی‌ام نمی‌تواند اثر انگشت من را تشخیص بدهد. نوک انگشتم مچاله و خراب می‌شود و دیگر شبیه آن اثر انگشتی که توی حافظه گوشی‌ام ذخیره شده نیست. از آن جایی که زن خانه‌داری که دستکش دستش کند ندیده‌ام، فکر می‌کنم احتمالا در کسوت یک زن خانه‌دار، گوشی اثر انگشتی فایده چندانی نخواهد داشت. پیشنهاد من برای این موقعیت یک گوشی ساده و بدون رمز، ولی «ضد آب» است.
+شرکت‌های دیجیتالی باید گوشی‌های سری H را مناسب زنان خانه‌دار با قابلیت‌های ویژه روانه بازار کنند.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)

زندگی‌گرام

آذر ۸ام, ۱۳۹۷

چند روز پیش ناگهان اینستاگرام را از روی گوشی‌ام پاک کردم و یک نفس عمیق کشیدم. من که یک عمر پرچم مبارزه با شبکه‌های اجتماعی را بالای سرم برافراشته بودم و حتی در مقابل داشتن تلگرام سرسختانه مبارزه می‌کردم، به خودم آمدم و دیدم که یک معتاد فضای مجازی شده‌ام. دشمن حتی توانسته بود توی قلعه من هم نفوذ کند! از خشم و عصبانیت دلم می‌خواست تا سیلیکون‌ولی بروم و آن جا را به آتش بکشم!
خیلی خوشحالم. نمی‌توانم میزان آرامش و سبک شدنم را توضیح بدهم. برایم هیچ اهمیتی ندارد چه کسی به چه سفری رفته یا اینکه کی دارد کدام کتاب را می‌خواند، چه کسی امتحان دارد و چه کسی سخت مشغول کار است و چه کسی از داشتن شوهرش ذوق مرگ شده! چه کسی دارد شماره دوزی می‌کند و چه کسی دوستانش را دعوت کرده و چه کسی در یک رستوران رویایی شام خورده و چه کسی بهترین روز را در کنار بهترین‌ها داشته! من سفر خودم را می‌روم، کتاب‌های خودم را می‌خوانم، مشغولیت‌های خودم را دارم و از خوشی‌های کوچک خودم خوشحالم! به جرئت می‌توانم بگویم احساس خوشبختی‌ام در زمان‌هایی که وقت خودم را در اینستاگرام تلف می‌کردم از همیشه کم‌تر بوده است.
واقعا هیچ اهمیتی ندارد که بدانیم دیگران چه کار می‌کنند، مهم این است که خودمان داریم چیکار می‌کنیم! لعنت بر تو اینستاگرام!

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)

خسی در میقات

مرداد ۲۵ام, ۱۳۹۷

۷ سال قبل, مقابل تلویزیون نشسته بودم و سیل حاجیان در طواف را تماشا می‌کردم و بی‌اختیار گریه می‌کردم. چند روز بعد, من هم میان حاجیان در طواف بودم و تمام نگرانی‌هایم تمام شده بود. بالاخره رسیده بودم و آن جا بودم. ۱۰ روز در خواب و واقعیت طی شد. ۱۰ روز عجیب, تکرار نشدنی, فشرده و پر از خاطره.
حالا بعد از ۷ سال, هر سال این موقع مقابل تلویزیون می‌نشینم و سیل حاجیان در طواف را تماشا می‌کنم و به این فکر می‌کنم که من هم روزی در آن جا بوده‌ام… در آن ترکیب عشق و عقل و رویا و واقعیت و بهشت و زمین, در “حج”…

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)