بایگانی برای ’ وبلاگ‘ موضوع
گوگلو
دی ۳۰ام, ۱۳۹۴
مدال برتر جستجو در اینترنت را تقدیم می کنیم به سرکار خانم هدا (با الف) که مفتخر هستند به این که می توانند جواب هر (تاکید بر روی کلمه هر) سوالی را در اینترنت پیدا کنند.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)
کاف
دی ۲۷ام, ۱۳۹۴
یک ماه بعدش کاف مرده بود. ورودی های دانشکده پیکسل هایی که کاف طراحی کرده بود را به کیف هایشان زده بودند. هرجا می رفتم آن ها را می دیدم. هر روز می نشستم و ایمیل هایی که وقتی بچه بودیم برای هم می فرستادیم را می خواندم. احمقانه و عجیب بودند. پر از شور و زندگی بودند و آرزوها دور. اما کاف دیگر نبود. همه ی آن شور و هیجان یک دفعه تبدیل شده بود به هیچ. به چیزی که دیگر نبود. انگار بخشی از گذشته من محو شده بود. یک خلا بزرگ توی تمام خاطراتم به وجود آمده بود. سوار آسانسور که می شدم، همیشه یک نفر بود که جلویم بایستد و پیکسلی که به کوله اش وصل بود توی چشمم باشد. آن پیکسل را کاف طراحی کرده بود. یک روزی او بود و نشسته بود پشت کامپیوترش و آن را طراحی کرده بود. بعد برای من ایمیل کرده بود. اما الآن دیگر نبود. یعنی آن آدمی که همیشه بود و برای من ایمیل می فرستاد و پیکسل طراحی می کرد، الان وجود نداشت. پس چرا پیکسل ها بودند؟ اصلا چرا همه ورودی ها فکر می کردند که باید حتما آن پیکسل را به کیف هایشان وصل کنند تا به همه ثابت کنند که ورودی اند؟ چرا این قدر با این کارشان من را آزار می دادند؟ دیگر سوار آسانسور نشدم. مجبور بودم هشت طبقه را با پله بالا و پایین بروم. کاف با آن چمدان قرمزش از خانه رفته بود بیرون، سوار تاکسی شده بود، توی فرودگاه سوار هواپیما شده بود و تمام. حتی جنازه ای هم وجود نداشت. هیچ چیز نبود. کاف از روی زمین محو شده بود. طوری که گاهی شک می کردم که آیا او اصلا روزی وجود داشته؟ هر روز شماره اش را می گرفتم. زنگ می خورد. منتظر بودم بالاخره جواب بدهد و بگوید این یک شوخی لوس و مسخره بوده. اما کاف جواب نمی داد. هرگز به خانه شان زنگ نزدم. سراغ مادرش نرفتم. بروم که تسلیت بگویم؟ اما جنازه ای وجود نداشت، مراسم ختمی برگزار نشده بود، کسی خبر از مرگ نیاورده بود. فقط همه می دانستند که کاف دیگر نیست. بین ما نیست، توی کشور دیگری نیست. هیچ جا نیست. آدمی که نیست، مرده؟ هیچ استدلالی چنین نمی گوید. اما همه بدون این که به روی هم دیگر بیاورند، می دانستند که کاف مرده. شاید روزهای اول همه منتظر بودند، بعدش افراد کمتری، بعد از یک ماه، کسی صحبتی از مرگ نکرد، اما کاف مرده بود. کسی که وجود ندارد، مرده. حتی اگر زنده باشد. کاف سوار آن هواپیمای لعنتی شده بود، پرواز کرده بود، و بعد به همراه همه ی آن بقیه ای که توی آن هواپیما بودند، نه به جایی رسیده بود، و نه برگشته بود. نه حتی سقوط کرده بود. هواپیمایشان ناپدید شده بود. توی دنیایی که حرکت ماهی ها توی اقیانوس زیر ذره بین دانشمندها ثبت می شود، هواپیمایی به آن بزرگی، با همه ی آن آدم های تویش، محو شده بود. تمام دانش و تکنولوژی عصرمان به سخره گرفته شد. بخشی از گذشته من ناپدید شد، بدون این که هیچ دانشمندی پاسخ گو باشد. کاف توی این دنیای بزرگ سوار هواپیما شده بود، بدون این که بداند چه قدر علم ما ضعیف است. طوری که یک ماه بعدش در مقابل کسی که می پرسد پس دوست من کجاست، هیچ جوابی نداشته باشد. کاف رفته بود. ولی نرسیده بود. ناپدید شده بود. به همراه چمدان قرمز رنگش و همه آن مسافر ها. یک ماه بعدش، کاف مرده بود.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)
مردهای جنگی کشتی پدرم و مرد ماهیگیر
دی ۱۷ام, ۱۳۹۴
خب این ماجرا مال خیلی سال پیش است. آن موقعی که یک دزد دریایی بودم. همان سالی که پدرم مرده بود و آن کشتی بی نظیرش با آن همه مرد جنگی شده بود مال من. هرچند آن موقع هم همه می دانستند که من هیچ وقت دزد دریایی نبوده ام. داشتم توی سایت دانشکده کد میزدم که یکی از مردها تماس گرفت و گریه کنان گفت که پدرم مرده. چمدانم را برداشتم و با اولین پرواز خودم را رساندم به ساحلی که کشتی پدرم تویش لنگر انداخته بود. شدم ناخدای آن کشتی. البته همان اولش به همه گفتم که قرار دزدی نداریم. اما خب آن ها مثل من دانشجو نبودند و وسط آن اقیانوس به دنبال چیز دیگری بودند.
بالاخره یک روز حوصله مردها سر رفت و آمدند روی عرشه، من را که بالای دکل نشسته بودم صدا زدند و گفتند که کار مهمی دارند. من از همان بالا داد زدم که بگویند چه کار دارند. مردها با فریاد حرف هایشان را زدند. در واقع صدای موج ها آن قدر بلند بود که حتی اگر من هم پایین بودم، یا تمام مردها آن بالا روی دکل بودند، باز هم باید با فریاد با هم حرف میزدیم. مردها گفتند که خسته شده اند و اگر جنگی درکار نیست و قرار است اوضاع همین طوری پیش برود همه شان را بکشم و از این وضع نجاتشان بدهم. من هم گفتم میتوانند بروند. هر وقت که دلشان خواست و هر کجا که دوست داشتند.
مردها تعجب زده نگاهم کردند. مدتی طولانی. برویم؟ کجا؟ اصلا برویم که بعد چه کار کنیم؟ برایشان توضیح دادم که ورای کشتی و دریا، بعد از ساحل، دنیا خیلی متفاوت از آن چیزی است که تا به حال دیده اند. میتوانند بروند و زندگی جدیدی را شروع کنند. آن ها باز هم کمی نگاهم کردند. بعد، از خوشحالی نعره کشیدند و به اتفاق شیرجه زدند وسط موج های اقیانوس. با آن عضلات در هم پیچیده و بازوهای قوی جنگی، شناکنان دور شدند و تصویرشان میان موج ها گم شد. من مدتی بالای همان دکل نشستم و وقتی که دیگر کسی را در میان امواج ندیدم، پایین آمدم و تنها روی عرشه ی کشتی ام قدم زدم. آواز خواندم و از بی کسی ام به خودم لرزیدم.
بعد طوفان شروع شد.
من تنها بودم. میان آن طوفان سهمگین باید به تنهایی با امواج میجنگیدم. تا این که قایقی از دور پیدا شد و مرد ماهیگیری را دیدم که در میان امواج به سمت من میآمد. بدنش لخت و آفتاب سوخته بود. فریاد کشیدم: هی ماهیگیر! توی این اقیانوس طوفانی، وسط امواج چه کار میکنی؟ بیا بالا!
بعد طنابی برایش پایین انداختم و مرد ماهیگیر با طناب بالا آمد. گفت قبل از آمدن یادش رفته که اخبار هواشناسی را نگاه کند و نمی دانسته که طوفان میشود. وسط اقیانوس بوده که طوفان شروع شده. چند مرد قوی هیکل را در حال شنا کردن میان امواج دیده و آن ها به او گفته اند اگر می خواهد زنده بماند زودتر خودش را به کشتی من برساند. پرسیدم وسط اقیانوس چه کار میکردی؟ گفت شاعر است. اما همیشه با قایق چوبی اش به اقیانوس میآید تا ماهی گیری کند. ماهی هایی که نزدیک ساحل زندگی میکنند آن قدر زباله خورده اند که همه شان مزه پلاستیک میدهند.
بعد نگاهی به من و کشتی کرد و گفت به نظر میرسد با کشتی دزدان دریایی و رییس دزدها مواجه شده است.
به او گفتم اشتباه میکند. این کشتی پدرم است و مدتی است که دیگر برای دزدی استفاده نمیشود. من هم دزد نیستم. دانشجو ام و در اولین فرصت به دانشگاهم برمیگردم.
مرد ماهیگیر گفت واقعا تو آدم سخت کوشی بوده ای که در چنین خانواده ای ـ منظورش یک خانواده ی دزد دریایی بود ـ توانسته ای درس بخوانی و به دانشگاه بروی.
گفتم پدرم هم دکترای علوم دریایی داشته. خودش تشویقم کرد که درس بخوانم و به دانشگاه بروم. منتهی الان مرده و من مجبور شده ام بیایم وسط این اقیانوس کشتی اش را اداره کنم. منتظرم یک مشتری خوب پیدا کنم، کشتی را به او بفروشم و سر زندگی خودم برگردم.
طوفان، شدیدتر شده بود. ماهیگیر گفت به نظرم بهتر است فعلا برویم جایی پناه بگیریم. توی کابین ناخدا منتظر تمام شدن طوفان نشستیم. من رادیو را روشن کردم که ببینم در مورد وضع هوا چه میگوید. هیچ موجی را نمیگرفت. کشتی بی نظیر پدرم با امواج بالا و پایین میشد، ولی مقاومت میکرد. در تمام اقیانوس، آن کشتی شهره ی خاص و عام بود. پدرم بهترین مهندسین طراحی کشتی را از سراسر دنیا جمع کرده بود و سفارش ساخت کشتی را به آن ها داده بود. تا وقتی که خودش زنده بود، روی آن بر دریا حکمرانی میکرد. اما حالا مرده بود و من مانده بودم با کشتی مجهز و بی مانندی که همه ی دزدهای دریایی آرزویش را داشتند. اما من دزد نبودم. می خواستم به دانشگاهم برگردم و درسم را بخوانم. حتی نمیدانستم باید دقیقا چه الگوریتمی را طی کنم تا بتوانم از شر آن خلاص شوم.
توی همان کابین لپ تاپم را درآوردم. خوشبختانه اینترنت کشتی در هر صورت وصل بودم. توی گروه دانشکده پرسیدم: ببینم بچه ها، کسی می داند چه جوری میشود یک کشتی مخصوص دزدی را فروخت؟ ترجیحا اینترنتی. طوری که پولش سریع بیاید توی حسابم.
یک نفر جواب داد که اینترنتی سرم را کلاه می گذارند چون سایت امن و مطمئنی برای این کار وجود ندارد. بهتر است حضوری اقدام کنم و پول را نقدا بگیرم.
کس دیگری گفت که میداند توی جزایر جنوبی فیلیپین، خرید و فروش کشتی های غیرمجاز بازار خوبی دارد.
از ماهیگیر پرسیدم که میداند چه جوری میشود به فیلیپین رفت؟
ماهیگیر که به نظر میرسید با سوال من به یاد خاطرات خوب زندگی اش افتاده، با خوشحالی گفت که بارها با قایقش به فیلیپین رفته. ماهی های آن جا بهترین ماهی هایی هستند که تا به حال خورده.
خبر خوبی بود. طوفان که تمام شد، از ماهیگیر خواهش کردم که با من به فیلیپین بیاید. خیلی راحت قبول کرد. گفت اتفاقا بدش نمی آید بازهم طعم ماهی های خوشمزه فیلیپینی را بچشد. به این ترتیب حرکتمان به سمت فیلیپین آغاز شد.
رفتن به فیلیپین، غیر منتظره و به یاد ماندنی بود. در تمام طول مسیر مجبور بودم به شعرهای ماهیگیر گوش بکنم و ماهی هایی که او از آب میگرفت را بخوریم. هر روز صبح شیرجه می زد توی آب، شنا کنان ماهی ها را دنبال میکرد و آن ها را میگرفت. خودش میگفت که زمانی در مسابقات سه گانه شرکت میکرده و به خاطر همین میتواند خیلی خوب شنا کند، بدود و دوچرخه سواری کند. یک بار از او پرسیدم به جز شعر گفتن و ماهی گرفتن و ورزش های سه گانه چه کاری بلد است؟ با فروتنی گفت که کار دیگری بلد نیست. اون آدمی معمولی با سطح هوشی معمولی است. اما به نظر من ماهیگیر زیاد هم آدم معمولی ای نبود. همین که همیشه با قایق به وسط اقیانوس میرفت تا ماهیگیری کند و همین که به من اعتماد کرده بود و داشت با من تا فیلیپین میآمد، نشان میداد آدم معمولی ای نیست.
بعد از روزها ماهی خوردن، به فیلیپین رسیدیم. ماهی گیر بری بری گرفته بود. اول مجبور شدم او را ببرم بیمارستان و بستری اش کنم. البته ما غیر قانونی به آن جا رسیده بودیم. یعنی باید پول زیادی به پرستارها و دکترها میدادم که این قضیه را نادیده بگیرند. بعدش خودم به ساحل برگشتم و سعی کردم دلال ها را پیدا کنم. پیدا کردن آن ها کار سختی نبود. اما قسمت سخت ماجرا تازه شروع شده بود. مجبور بودم به دلال ها پول بدهم که برایم مشتری پیدا کنند. بعد باید کشتی را نشان مشتری ها میدادم. باید سر قیمت با آن ها چانه میزدم و قانعشان میکردم که قیمت های پیشنهادی شان خیلی کم است. زبانم هم آن قدر افتضاح بود که بیشتر حرف هایم را نمیتوانستم بزنم و حرف های آن ها را هم نمیفهمیدم. به پول کشتی نیاز چندانی نداشتم، اما چون میدانستم که پدرم با چه خون دلی آن کشتی را ساخته و چه قدر خرجش کرده، حیفم میآمد آن را به کسی بفروشم که قدرش را نداند. روزهای زیادی توی ساحل با دلال ها و مشتری ها سر و کله زدم. اما هر کدام از قبلی زبان نفهم تر و نادان تر بود. تا این که بالاخره فهمیدم توی فیلیپین، برای این کشتی مشتری پیدا نمیشود. خسته و ناامید توی ساحل روی یک صخره نشستم و به وقتی که از عمرم تلف شده بود فکر کردم. مجبور شده بودم ترمم را هم حذف کنم و یک ترم مرخصی بگیرم. روزهای کسل کننده زیادی را توی دریا گذرانده بودم فقط به این خاطر که پدرم بی موقع مرده بود و من را با کشتی اش تنها گذاشته بود. اصلا چرا خودش قبل از این که بمیرد فکری برای این کشتی نکرده بود؟ شاید میخواسته من را به یک چالش مسخره دعوت کند. ولی من عضو هیچ شبکه اجتماعی ای نبودم تا لحظه به لحظه ی اتفاقاتی که توی این چالش برایم رخ داده بود را با مردم به اشتراک بگذارم. لحظه ها را فقط با یک ماهیگیر لخت و آفتاب سوخته به اشتراک گذاشته بودم که او هم از وسط کار بری بری گرفته بود و از وقتی که به فیلیپین رسیده بودیم، دیگر ندیده بودمش. توی فکر بودم که یک صدای آشنا شنیدم. برگشتم و ماهیگیر را دیدم که پشت سرم ایستاده بود. لباس پوشیده بود و صورتش گل انداخته بود. داد کشیدم: تویی؟؟ خوب شدی؟؟ چه قدر با لباس بیشتر شبیه شاعرها هستی! ماهیگیر خندید و تعریف کرد که توی بیمارستان حسابی به او رسیده اند و همه پرستارها بابت پولی که از من گرفته بودند خوشحال بوده اند. طوری که همه شان فراموش کرده بودند او غیر قانونی وارد کشورشان شده و آن قدر سرم و ویتامین به خوردش داده اند که از روز اول هم حالش بهتر شده. وقتی مرخص شده یکراست رفته برای خودش لباس خریده و بعد مستقیم آمده ساحل پیش من. پرسید کشتی را فروختی؟
با ناراحتی برایش تعریف کردم که چه قدر با دلال ها و مشتری ها سر و کله زده ام و آخرش فهمیده ام هیچ کدامشان قدر این کشتی را نمیدانند و حاصل عمر پدرم را تباه میکنند. گفت حالا می خواهی چه کار کنی؟ گفتم که نمیدانم. فعلا ناامید تر از آن هستم که بتوانم تصمیمی بگیرم. نشسته ام روی این صخره و منتظرم ببینم چه میشود.
ماهی گیر روی صخره کناری نشست و گفت یادت میآید به تو گفتم که سطح هوشی معمولی دارم؟
گفتم: بله. ولی من سطح هوشی بالایی دارم. به خاطر همین هم همیشه رنج میکشم.
ماهیگیر گفت: راستش من معمولی ام. توی راه ضعیف و بیمار هم شده بودم و به خاطر همین مغزم از حالت معمولی هم کم تر کار میکرد. به خاطر همین تازه الآن که خوب شده ام به ذهنم رسیده است که میتوانم چه پیشنهادی بدهم.
گفتم: بگو.
ماهیگیر گفت که همیشه آرزو داشته به جای آن قایق کوچک یک کشتی خوب داشته باشد تا بتواند با آن به ماهیگیری های طولانی تر برود. اما هیچ وقت نمیدانسته چه طور میشود یک کشتی داشت. به علاوه این که هرگز پول کافی برای این کار نداشته.
پرسیدم تقریبا چه قدر پول داری؟
گفت به اندازه ی خریدن یک گوشی آیفن.
گفتم: این کشتی خیلی بیشتر از کل بار آیفنی که میشود توی آن جا داد، ارزش دارد. اما می دانی، این که فکر کنم کشتی پدرم مال مردی شده که بلد است شعر بگوید و حاضر است برای گرفتن ماهی های خوب، با یک قایق چوبی به وسط اقیانوس برود، به دختری که سوار کشتی دزدان دریایی است اعتماد میکند و با او به فیلیپین میآید، در ورزش سه گانه مهارت دارد و خودش فکر میکند مردی بسیار معمولی است در حالی که اصلا معمولی نیست، یعنی این که حاصل عمر پدرم را تباه نکرده ام. اگر دقیق تر بخواهم بگویم، معنی اش این است که مشتری خوب و شایسته ای برای کشتی ای که روزی پدرم با آن بر دریا حکمرانی میکرد پیدا کرده ام.
مرد ماهی گیر خندید. خیلی معمولی. انگار که فقط قایق چوبی اش به او برگردانده شده.
بعدش، من به فرودگاه رفتم و پول زیادی رشوه دادم تا ورود غیر قانونی ام نادیده گرفته شود و بتوانم بی دردسر برای برگشتن به خانه ام بلیط بخرم. مرد ماهیگیر برای بدرقه ام آمد. گفت که در همین حوالی فیلیپین میماند. ولی بعد به بقیه ی دنیا هم سفر میکند. به او گفتم کشتی اینترنتی دارد که همیشه وصل است. در اولین فرصت پول کشتی را برایم واریز کند. ضمن این که یادش نرود گاهی برایم ایمیل بفرستد.
با یک پرواز طولانی به خانه ام رسیدم. دوباره برگشتم به دانشگاه و سراغ درس هایم. پول کشتی به حسابم واریز شده بود و رفتم با آن برای خودم یک گوشی آیفن خریدم. کشتی بزرگ و بی نظیری که روزی بهترین مهندس های دنیا برای طراحی اش دور هم جمع شده بودند را دادم و به جایش یک موبایل گیر آوردم. البته فرقی هم نداشت. در هر حال من به دانشکده برمیگشتم. حداقل خیالم راحت بود که کشتی را به آن فیلیپینی ها نفروخته ام.
خب این ماجرا مال خیلی سال پیش است. مردهای جنگی کشتی پدرم را بعدها زیاد دیدم. هر کدام برای خودشان کسی شده بودند. کم ترینشان قهرمان شنای المپیک بود. چندتایشان افسر عالی رتبه ی نیروی دریایی و بقیه هم هر کدام شغلی. ماهیگیر گاهی برایم ایمیل میفرستد. عکس هایش را می فرستد توی کشتی. همیشه هم لخت و آفتاب سوخته است. همیشه هم برخلاف آن چیزی که خودش فکر میکند، اصلا آدم معمولی ای نیست.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (7)
برای گرفتن عکس، لبخند بزنید
دی ۱۱ام, ۱۳۹۴
شین وون تائک آمده بود سراغم. هم حجره ای سابقم را می گویم. گفت آمده نظرم را بپرسد که آیا دلم می خواهد یک کتاب فروشی داشته باشم؟ معلوم بود که دلم می خواست. از خیلی سال قبل دلم می خواست. حتی قبل از این که پایم را به دانشگاه بگذارم و خیلی قبل از این که با شین وون تائک هم حجره ای بشوم. خیلی صبح هایی که از کله سحر با کیم کاپسو توی حیاط دبیرستان غاز می چراندیم تا صبحگاه شروع شود، با هم طرح کتاب فروشی خیالی مان را می ریختیم. وقتی پیشنهاد شین وون تائک را شنیدم سریع زنگ زدم به کیم کاپسو. آن روزها ایتالیا زندگی می کرد. از فرط بدبختی رفته بود آن جا. وگرنه خودش همیشه می گفت منتظرم کمی اوضاعم بهتر شود و زود برگردم. من هم توی شرایطی نبودم که بخواهم به کیم کاپسو کمک کنم. خودم صبح تا شب مشغول خرحمالی توی آن شرکت کامپیوتری بودم و درآمدم هم خیلی کمتر از چیزی بود که عادت داشتم از پدرم بگیرم. شب و روز منتظر یک روزنه امید بودم برای فرار از آن جا. تا این که شین وون تائک با پیشنهاد کتاب فروشی اش از راه رسید. کیم کاپسو را شنبه خبر کردم، چهارشنبه داشتیم با هم کتابخانه سفارش می دادیم. وقتی تلفن را قطع کرده بود، یک راست رفته بود خانه چمدانش را بسته بود و رفته بود فرودگاه. من هم مستقیم رفتم دفتر رییسم تا استعفایم را اعلام کنم. دوستانم سعی کردند منصرفم کنند. گفتند تو خیلی خوش شانسی که توانسته ای چنین شغلی به دست بیاوری و نباید به راحتی آن را از دست بدهی. اما من گفتم گور بابای شانس. بگذار یک بار همه پل های پشت سرم را خراب کنم و ببینم چه می شود. وقتی از صبح تا شب خوشحال نیستم، می خواهم چه کار کنم این شغل لعنتی را؟
چهارشنبه من و کیم کاپسو داشتیم کتابخانه ها را سفارش می دادیم و سه هفته بعدش کتاب فروشی مان افتتاح شده بود. نمی دانم شین وون تائک چرا یک دفعه سر کیسه را شل کرده بود و فکر یک کتاب فروشی به سرش زده بود. برایم مهم هم نبود. شین وون تائک پول داشت، و پولش را مفت مفت داده بود به من و کیم که توی آن کتاب فروشی حرامش کنیم. فقط می توانستیم از داشتن دوست پولدار خوشحال باشیم. شین وون تائک روانشناس خیلی معروفی شده بود. احتمالا تصمیم داشت کاندیدای مجلس بشود و این کتاب فروشی اش هم در همان راستا بود.
با کیم لابه لای ایمیل ها و پیام های قدیمی مان گشتیم و تمام طرح های خیالی از کتاب فروشی مان را که آن قدیم ها برای همدیگر می فرستادیم پیدا کردیم. بالاخره آن زمان رویایی رسیده بود تا تمام آن طرح ها واقعی شوند. یک نردبان بلند چوبی سفارش دادیم. چند تا از قفسه ها را آن قدر نزدیک سقف چسباندیم که آدم ها مجبور باشند بروند روی نردبان تا کتاب هایشان را بردارند و ببینند. کتاب های قطور عجیبی که فقط آدم های عجیب به سراغشان می آیند را آن جا گذاشتیم. یک کتاب خانه را توی پاگرد پله ها گذاشتیم. کتاب هایی که راجع به سیر و سفر بودند را آن جا چیدیم. یک مبل قرمز و یک مبل نارنجی و یک مبل سبز هم خریدیم. تا توانستیم قاب های چوبی مربعی هم خریدیم و عکس اسطوره هایمان را گذاشتیم تویشان و زدیم به دیوار. کتاب فروشی مان که تکمیل شد، تمام دوستانمان را دعوت کردیم برای افتتاحیه. شنبه شین وون تائک آمد سراغم و سه هفته بعدش، کتاب فروشی مان را افتتاح کردیم. خیلی ها برای کنجکاوی آمده بودند. به اندازه تمام عمرم گل هدیه گرفتم. به هر کس یک کتاب هدیه دادیم و آخرش روی راه پله ها یک عکس دسته جمعی قشنگ گرفتیم. شب، عکس را برای پیری فرستادم. پنچ دقیقه بعد از اینکه پیامم را دریافت کرد، جواب داد: به لبخند خودت توی این عکس دقت کرده ای؟
خوب دقت کردم. چه لبخند متفاوتی بود.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (6)
حفاظت شده: رویا
دی ۱۱ام, ۱۳۹۴
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)
جاناتان، مرغ دریایی
دی ۵ام, ۱۳۹۴
بعد از مشاهده زن هایی که مثل دلفین شیرجه می زدند توی آب و بلد بودند سر بالا کرال شنا کنند، دچار افسردگی مزمن شدم. تلاش ما برای سربالا شنا کردن حاصلی جز شباهت بی نظیر به دسته مرغان در حال کوچ نداشت. اما مگر ما چه چیزی از استاد ارائه مان کم داریم؟ (که تازه می خواهد برود شنا یاد بگیرد) مساله ای نیست. از فردا تمرین در آب های اقیانوس را شروع خواهیم کرد.
هر کس که پایه است فردا توی دانشگاه خبرم کند.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)
دی ۴ام, ۱۳۹۴
ببر سفید، دختر سرخ پوستی بود با موهای صاف سیاه و بلند. یک روز با قایقی از سرزمین های دور تک و تنها خودش را به ما رساند. ببر سفید بلد بود خوب آواز بخواند، با دود علامت بدهد، دور آتش برقصد و غازهای وحشی شکار کند. او در کنار ما مشغول درس خواندن شد. در حاشیه جزوه هایش طرح گرگ های سیاه و نیزه های بلند را می کشید. بعد هم درسش تمام شد و برگشت به سرزمین های دور، جایی بین جنگل های بکر و دست نخورده. امروز لابه لای جزوه هایم، طرحی را پیدا کردم که یک بار سر کلاسی برایم کشیده بود. طرح دختری بود با موهای کوتاه بر بالای صخره ای که به آسمان نگاه می کرد.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)
متاسفانه سیستم عامل خوبی انتخاب نکرده ای
دی ۴ام, ۱۳۹۴
قبل از امتحان سیستم عامل داشتم overflow می کردم. چون چیزهای زیادی را فقط ریخته بودم توی مغزم و روی هم پشته کرده بودم. داشتم به بچه های ردیف عقبی و جلویی می گفتم overflow کرده ام که مریم برگشت و گفت حالا overflow که خوبه، یه وقت deadlock نکنی. الآن که نمره های میان ترم آمده و ما حتی رفته ایم برگه هایمان را هم نگاه کرده ایم و سر کلاس بچه ها با استاد بحث هم کرده اند و خلاصه می خواهم بگویم زمان زیادی گذشته، مدام این حرف مریم توی گوشم است که بپا deadlock نکنی. الآن که ۵شنبه شب است، خوب که فکر می کنم می بینم deadlock کرده ام. خیلی وقت پیش. و متاسفانه الآن تازه فهمیده ام. الآن که دارم حرف می زنم، پروژه سیستم عامل نصفه است. دیگر حتی یک کلمه از آن کتاب دراز انگلیسی را نمی فهمم. پروژه پایگاه داده java.util.ConcurrentModificationException خورده. من نمی فهمم باید با آن چه کار کنم. دیشب وسط عروسی، درست آن وسط، مهسا یک دفعه گفت: وااای! تست کیس!! و من فکر می کنم فقط یک کامپیوتری ممکن است که وسط عروسی، درست آن وسط، به فکر تست کیس بیفتد. اصلا بقیه این حرف ها را می فهمند؟ مقاله استاد ابطحی را ننوشته ام. برای ارائه اولیه رفتم به مدت یک ربع همه اش از خودم حرف درآوردم و حتی یک دانه از حرف هایم منبع نداشت. اما ارائه ام به دور دوم راه پیدا کرد. یعنی حالا باید بروم سر کلاس ارائه بدهم و یک مقاله درست و درمان هم برای استادم بفرستم. تمرین طراحی الگوریتم مانده. بی رودربایستی ذره ای از درس نفهمیده ام. به صبا فحش می دهم که به مشورت او با این استاد برداشتم و صبا به خودش فحش می دهد که فکر کرده بود این استاد بهتر است. همه ی این کارها را باید یکشنبه تحویل بدهم. همه اش یک جا. حالا چه کسی پاسخگوی من است؟ از صبح تا شب، به دور خودم می چرخم. می روم دانشگاه، می آیم خانه. کد می زنم. می خوابم. می روم دانشگاه، می آیم خانه. کد می زنم. می خوابم. داستان چیست؟ دقیقا دارم چه کار می کنم؟ چرا من نه در acm جایی دارم نه در جشنواره فجر؟ چرا نه مهندس شدم و نه یک نویسنده ورشکسته؟ دقیقا دارم به چه سمتی می روم؟ آدم های اطرافم، دارند با سرعت به سمت هدفی پیش می روند. دارند مهندس می شوند. برای مهندس شدن خودشان را به درو و دیوار می کوبند و انصافا عالی اند. لازم نیست گوی جهان نما داشته باشم. کافی است به الآنشان نگاهی کنم تا بفهمم چه آینده روشنی دارند. عده ای شان کلا درس را رها کرده اند و رفته اند دنبال زندگی شان. هر کسی دنبال چیزی. اما من شدیدا deadlock کرده ام. نه مهندسی ام پیش می رود، نه هنرمندی ام. آدمی هستم سردرگم. انسان های اطرافم را نمی فهمم. ادبیاتشان را درک نمی کنم. آن ها هم زبان من را نمی فهمند. ساجده نمی تواند مکالماتم را درک کند. ساجده ای که فکر می کردم هر کس نتواند بفهمد، او حداقل ذره ای می فهمد. اما حالا ساجده هم نمی تواند بفهمد وقتی چیزی می گویم، دقیقا دارم چه می گویم. مجبورم مدام کلماتم را توضیح بدهم. به خاطر همین تصمیم گرفته ام کمتر حرف بزنم. شین دیوانه ای بود که خدا روزی سر راهم قرار داد و خیلی زود برش داشت. طوری که وقت نکردم به اندازه کافی در کنارش دیوانگی کنم. کیم کاپسو عوض شده. زیادی مذهبی شده. من هیچ وقت این قدر مذهبی نبودم. هر چند همیشه افکار مذهبی داشته ام که من را از جنایتکار شدن و افتادن در کارهای خلاف حفظ کرده است. شاید هم کیم همان آدم قبلی است و من تنها یک واقعیت فیلتر شده از او دریافت می کنم. وگرنه همان دختر مارک پوشی است که قرار بود زن یکی از فوتبالیست های معروف بشود و زندگی اش را به خاکستر تبدیل کند. پرنسس واقعا تبدیل به پرنسس شده. خب من هم اگرچه خوی اربابی دارم، اما درباری نیستم. پیری واقعا پیر شده. چون تنها کسی است که مثل من خودش را توی یک deadlock لعنتی انداخت. منتها پیری شده مسئول بسیج دانشکده شان. این نقطه درخشانی در کارنامه اوست. چیزی که به یک نقطه سیاه در کارنامه من تبدیل شد. سعی کردم وارد بسیج بشوم، شدم، و بعد به مفتضحانه ترین حالت ممکن از بسیج آمدم بیرون. تبدیل شدم به خائن مسئولیت ناپذیر. پس پیری از من جلوتر است. صبا معلم هندسه مدرسه شان شده. برایش شکل های امتحانی را با کامپیوتر می کشم. اما مدرسه ما هرگز از من نخواست که معلم تئاترشان بشوم. شاید هم مدرسه با خودش فکر می کند که فلانی رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. اصلا آیا کسی آن دوران طلایی ما را به یاد دارد؟ اصلا چه کسی گفته که ما طلایی بودیم؟ شاید این یک توهم مسخره است. توی استراحتگاه برای یکی از بچه های مدرسه مان حرف هایی می زنم که آخرش می گوید خیلی خب! احتمال این که انتخاب اشتباهی کرده باشم بیشتر شد! همین قدر وحشتناک. به او می گویم که نگران نباش. بیشتر آدم هایی که دیده ام مثل خودم و تو، اشتباه انتخاب کرده اند. زمان دارد می گذرد. خیلی تند. و من ایستاده ام، بدون اینکه بدانم باید به کدام سو بدوم. گاهی تصمیم می گیرم که از فردا خودم باشم. همان طوری زندگی کنم که برایش ساخته شده ام. اما تا وقتی که توی این deadlock لعنتی گیر کرده ام، جلو و عقب رفتن بی فایده است. فقط باید منتظر یک هلی کوپتر امداد بود.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)
حفاظت شده: تبر
آذر ۲۸ام, ۱۳۹۴
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)
حفاظت شده: لذت ممنوعه
آبان ۲۹ام, ۱۳۹۴