برای گرفتن عکس، لبخند بزنید
دی ۱۱ام, ۱۳۹۴
شین وون تائک آمده بود سراغم. هم حجره ای سابقم را می گویم. گفت آمده نظرم را بپرسد که آیا دلم می خواهد یک کتاب فروشی داشته باشم؟ معلوم بود که دلم می خواست. از خیلی سال قبل دلم می خواست. حتی قبل از این که پایم را به دانشگاه بگذارم و خیلی قبل از این که با شین وون تائک هم حجره ای بشوم. خیلی صبح هایی که از کله سحر با کیم کاپسو توی حیاط دبیرستان غاز می چراندیم تا صبحگاه شروع شود، با هم طرح کتاب فروشی خیالی مان را می ریختیم. وقتی پیشنهاد شین وون تائک را شنیدم سریع زنگ زدم به کیم کاپسو. آن روزها ایتالیا زندگی می کرد. از فرط بدبختی رفته بود آن جا. وگرنه خودش همیشه می گفت منتظرم کمی اوضاعم بهتر شود و زود برگردم. من هم توی شرایطی نبودم که بخواهم به کیم کاپسو کمک کنم. خودم صبح تا شب مشغول خرحمالی توی آن شرکت کامپیوتری بودم و درآمدم هم خیلی کمتر از چیزی بود که عادت داشتم از پدرم بگیرم. شب و روز منتظر یک روزنه امید بودم برای فرار از آن جا. تا این که شین وون تائک با پیشنهاد کتاب فروشی اش از راه رسید. کیم کاپسو را شنبه خبر کردم، چهارشنبه داشتیم با هم کتابخانه سفارش می دادیم. وقتی تلفن را قطع کرده بود، یک راست رفته بود خانه چمدانش را بسته بود و رفته بود فرودگاه. من هم مستقیم رفتم دفتر رییسم تا استعفایم را اعلام کنم. دوستانم سعی کردند منصرفم کنند. گفتند تو خیلی خوش شانسی که توانسته ای چنین شغلی به دست بیاوری و نباید به راحتی آن را از دست بدهی. اما من گفتم گور بابای شانس. بگذار یک بار همه پل های پشت سرم را خراب کنم و ببینم چه می شود. وقتی از صبح تا شب خوشحال نیستم، می خواهم چه کار کنم این شغل لعنتی را؟
چهارشنبه من و کیم کاپسو داشتیم کتابخانه ها را سفارش می دادیم و سه هفته بعدش کتاب فروشی مان افتتاح شده بود. نمی دانم شین وون تائک چرا یک دفعه سر کیسه را شل کرده بود و فکر یک کتاب فروشی به سرش زده بود. برایم مهم هم نبود. شین وون تائک پول داشت، و پولش را مفت مفت داده بود به من و کیم که توی آن کتاب فروشی حرامش کنیم. فقط می توانستیم از داشتن دوست پولدار خوشحال باشیم. شین وون تائک روانشناس خیلی معروفی شده بود. احتمالا تصمیم داشت کاندیدای مجلس بشود و این کتاب فروشی اش هم در همان راستا بود.
با کیم لابه لای ایمیل ها و پیام های قدیمی مان گشتیم و تمام طرح های خیالی از کتاب فروشی مان را که آن قدیم ها برای همدیگر می فرستادیم پیدا کردیم. بالاخره آن زمان رویایی رسیده بود تا تمام آن طرح ها واقعی شوند. یک نردبان بلند چوبی سفارش دادیم. چند تا از قفسه ها را آن قدر نزدیک سقف چسباندیم که آدم ها مجبور باشند بروند روی نردبان تا کتاب هایشان را بردارند و ببینند. کتاب های قطور عجیبی که فقط آدم های عجیب به سراغشان می آیند را آن جا گذاشتیم. یک کتاب خانه را توی پاگرد پله ها گذاشتیم. کتاب هایی که راجع به سیر و سفر بودند را آن جا چیدیم. یک مبل قرمز و یک مبل نارنجی و یک مبل سبز هم خریدیم. تا توانستیم قاب های چوبی مربعی هم خریدیم و عکس اسطوره هایمان را گذاشتیم تویشان و زدیم به دیوار. کتاب فروشی مان که تکمیل شد، تمام دوستانمان را دعوت کردیم برای افتتاحیه. شنبه شین وون تائک آمد سراغم و سه هفته بعدش، کتاب فروشی مان را افتتاح کردیم. خیلی ها برای کنجکاوی آمده بودند. به اندازه تمام عمرم گل هدیه گرفتم. به هر کس یک کتاب هدیه دادیم و آخرش روی راه پله ها یک عکس دسته جمعی قشنگ گرفتیم. شب، عکس را برای پیری فرستادم. پنچ دقیقه بعد از اینکه پیامم را دریافت کرد، جواب داد: به لبخند خودت توی این عکس دقت کرده ای؟
خوب دقت کردم. چه لبخند متفاوتی بود.
حفاظت شده: رویا
دی ۱۱ام, ۱۳۹۴
جاناتان، مرغ دریایی
دی ۵ام, ۱۳۹۴
بعد از مشاهده زن هایی که مثل دلفین شیرجه می زدند توی آب و بلد بودند سر بالا کرال شنا کنند، دچار افسردگی مزمن شدم. تلاش ما برای سربالا شنا کردن حاصلی جز شباهت بی نظیر به دسته مرغان در حال کوچ نداشت. اما مگر ما چه چیزی از استاد ارائه مان کم داریم؟ (که تازه می خواهد برود شنا یاد بگیرد) مساله ای نیست. از فردا تمرین در آب های اقیانوس را شروع خواهیم کرد.
هر کس که پایه است فردا توی دانشگاه خبرم کند.
دی ۴ام, ۱۳۹۴
ببر سفید، دختر سرخ پوستی بود با موهای صاف سیاه و بلند. یک روز با قایقی از سرزمین های دور تک و تنها خودش را به ما رساند. ببر سفید بلد بود خوب آواز بخواند، با دود علامت بدهد، دور آتش برقصد و غازهای وحشی شکار کند. او در کنار ما مشغول درس خواندن شد. در حاشیه جزوه هایش طرح گرگ های سیاه و نیزه های بلند را می کشید. بعد هم درسش تمام شد و برگشت به سرزمین های دور، جایی بین جنگل های بکر و دست نخورده. امروز لابه لای جزوه هایم، طرحی را پیدا کردم که یک بار سر کلاسی برایم کشیده بود. طرح دختری بود با موهای کوتاه بر بالای صخره ای که به آسمان نگاه می کرد.
متاسفانه سیستم عامل خوبی انتخاب نکرده ای
دی ۴ام, ۱۳۹۴
قبل از امتحان سیستم عامل داشتم overflow می کردم. چون چیزهای زیادی را فقط ریخته بودم توی مغزم و روی هم پشته کرده بودم. داشتم به بچه های ردیف عقبی و جلویی می گفتم overflow کرده ام که مریم برگشت و گفت حالا overflow که خوبه، یه وقت deadlock نکنی. الآن که نمره های میان ترم آمده و ما حتی رفته ایم برگه هایمان را هم نگاه کرده ایم و سر کلاس بچه ها با استاد بحث هم کرده اند و خلاصه می خواهم بگویم زمان زیادی گذشته، مدام این حرف مریم توی گوشم است که بپا deadlock نکنی. الآن که ۵شنبه شب است، خوب که فکر می کنم می بینم deadlock کرده ام. خیلی وقت پیش. و متاسفانه الآن تازه فهمیده ام. الآن که دارم حرف می زنم، پروژه سیستم عامل نصفه است. دیگر حتی یک کلمه از آن کتاب دراز انگلیسی را نمی فهمم. پروژه پایگاه داده java.util.ConcurrentModificationException خورده. من نمی فهمم باید با آن چه کار کنم. دیشب وسط عروسی، درست آن وسط، مهسا یک دفعه گفت: وااای! تست کیس!! و من فکر می کنم فقط یک کامپیوتری ممکن است که وسط عروسی، درست آن وسط، به فکر تست کیس بیفتد. اصلا بقیه این حرف ها را می فهمند؟ مقاله استاد ابطحی را ننوشته ام. برای ارائه اولیه رفتم به مدت یک ربع همه اش از خودم حرف درآوردم و حتی یک دانه از حرف هایم منبع نداشت. اما ارائه ام به دور دوم راه پیدا کرد. یعنی حالا باید بروم سر کلاس ارائه بدهم و یک مقاله درست و درمان هم برای استادم بفرستم. تمرین طراحی الگوریتم مانده. بی رودربایستی ذره ای از درس نفهمیده ام. به صبا فحش می دهم که به مشورت او با این استاد برداشتم و صبا به خودش فحش می دهد که فکر کرده بود این استاد بهتر است. همه ی این کارها را باید یکشنبه تحویل بدهم. همه اش یک جا. حالا چه کسی پاسخگوی من است؟ از صبح تا شب، به دور خودم می چرخم. می روم دانشگاه، می آیم خانه. کد می زنم. می خوابم. می روم دانشگاه، می آیم خانه. کد می زنم. می خوابم. داستان چیست؟ دقیقا دارم چه کار می کنم؟ چرا من نه در acm جایی دارم نه در جشنواره فجر؟ چرا نه مهندس شدم و نه یک نویسنده ورشکسته؟ دقیقا دارم به چه سمتی می روم؟ آدم های اطرافم، دارند با سرعت به سمت هدفی پیش می روند. دارند مهندس می شوند. برای مهندس شدن خودشان را به درو و دیوار می کوبند و انصافا عالی اند. لازم نیست گوی جهان نما داشته باشم. کافی است به الآنشان نگاهی کنم تا بفهمم چه آینده روشنی دارند. عده ای شان کلا درس را رها کرده اند و رفته اند دنبال زندگی شان. هر کسی دنبال چیزی. اما من شدیدا deadlock کرده ام. نه مهندسی ام پیش می رود، نه هنرمندی ام. آدمی هستم سردرگم. انسان های اطرافم را نمی فهمم. ادبیاتشان را درک نمی کنم. آن ها هم زبان من را نمی فهمند. ساجده نمی تواند مکالماتم را درک کند. ساجده ای که فکر می کردم هر کس نتواند بفهمد، او حداقل ذره ای می فهمد. اما حالا ساجده هم نمی تواند بفهمد وقتی چیزی می گویم، دقیقا دارم چه می گویم. مجبورم مدام کلماتم را توضیح بدهم. به خاطر همین تصمیم گرفته ام کمتر حرف بزنم. شین دیوانه ای بود که خدا روزی سر راهم قرار داد و خیلی زود برش داشت. طوری که وقت نکردم به اندازه کافی در کنارش دیوانگی کنم. کیم کاپسو عوض شده. زیادی مذهبی شده. من هیچ وقت این قدر مذهبی نبودم. هر چند همیشه افکار مذهبی داشته ام که من را از جنایتکار شدن و افتادن در کارهای خلاف حفظ کرده است. شاید هم کیم همان آدم قبلی است و من تنها یک واقعیت فیلتر شده از او دریافت می کنم. وگرنه همان دختر مارک پوشی است که قرار بود زن یکی از فوتبالیست های معروف بشود و زندگی اش را به خاکستر تبدیل کند. پرنسس واقعا تبدیل به پرنسس شده. خب من هم اگرچه خوی اربابی دارم، اما درباری نیستم. پیری واقعا پیر شده. چون تنها کسی است که مثل من خودش را توی یک deadlock لعنتی انداخت. منتها پیری شده مسئول بسیج دانشکده شان. این نقطه درخشانی در کارنامه اوست. چیزی که به یک نقطه سیاه در کارنامه من تبدیل شد. سعی کردم وارد بسیج بشوم، شدم، و بعد به مفتضحانه ترین حالت ممکن از بسیج آمدم بیرون. تبدیل شدم به خائن مسئولیت ناپذیر. پس پیری از من جلوتر است. صبا معلم هندسه مدرسه شان شده. برایش شکل های امتحانی را با کامپیوتر می کشم. اما مدرسه ما هرگز از من نخواست که معلم تئاترشان بشوم. شاید هم مدرسه با خودش فکر می کند که فلانی رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. اصلا آیا کسی آن دوران طلایی ما را به یاد دارد؟ اصلا چه کسی گفته که ما طلایی بودیم؟ شاید این یک توهم مسخره است. توی استراحتگاه برای یکی از بچه های مدرسه مان حرف هایی می زنم که آخرش می گوید خیلی خب! احتمال این که انتخاب اشتباهی کرده باشم بیشتر شد! همین قدر وحشتناک. به او می گویم که نگران نباش. بیشتر آدم هایی که دیده ام مثل خودم و تو، اشتباه انتخاب کرده اند. زمان دارد می گذرد. خیلی تند. و من ایستاده ام، بدون اینکه بدانم باید به کدام سو بدوم. گاهی تصمیم می گیرم که از فردا خودم باشم. همان طوری زندگی کنم که برایش ساخته شده ام. اما تا وقتی که توی این deadlock لعنتی گیر کرده ام، جلو و عقب رفتن بی فایده است. فقط باید منتظر یک هلی کوپتر امداد بود.
حفاظت شده: تبر
آذر ۲۸ام, ۱۳۹۴
حفاظت شده: لذت ممنوعه
آبان ۲۹ام, ۱۳۹۴
حفاظت شده:
آبان ۲۲ام, ۱۳۹۴
آبان ۱۷ام, ۱۳۹۴
من و آذر مشغول یک پروژه میان رشته ای بین کامپیوتر و روانشناسی شده ایم. پروژه جذابی است و شدیدا ما را درگیر خودش کرده. احتمال موفقیتمان کاملا مساوی با احتمال شکست است. با این حال هردویمان خیلی هیجان زده ایم و مدام نتایج کار را با هم درمیان می گذاریم. واگذاری این پروژه به من، بعد شروع همکاری ام با آذر و این چنین پیش رفتن کار کاملا اتفاقی بود. اگر به نتیجه برسیم، پایان پروژه یک جشن اساسی درمیان است.
آبان ۴ام, ۱۳۹۴
کیم کاپسو،
من دلم می خواهد خودم باشم. همان چیزی که واقعا هستم. شاید آن موقع بشود کمی بهتر بود.
چه گونه می شود؟