اسفند ۹ام, ۱۳۹۴
به راستی، سوکت پروگرمینگ به چه درد خانه داری و بچه داری می خورد؟؟؟ ما که آخرش هرچه قدر هم خفن باشیم یک مادر خانه دار می شویم!! والا!!
و ما انسان هایی اشتباهی بودیم!
اسفند ۵ام, ۱۳۹۴
خواب دیدم با مهسا داشتیم پله های جلوی مقبره حضرت سلیمان را جارو می زدیم. با جاروهای دسته دراز جادوگری. یک یهودی هم آمده بود زیارت نامه بخواند که با هم شروع کردیم راجع به رمان های یک ریاضی دان معروف حرف زدن. به او گفتم اگر فارسی یاد بگیرد می تواند یکی از بهترین رمان های این ریاضی دان را که به زبان فارسی نوشته شده بخواند. بعد یک جلد از آن رمان را هم به آن یهودی اهدا کردم. مثل کتاب میشولی بود.
بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۴
چیزهایی دیدیم،
که در خواب هم نمی دیدیم.
یک عاشقانه کامپیوتری
بهمن ۱۶ام, ۱۳۹۴
با شما هستم
شما ای کامپیوتری عزیز
آیا ترم برای شما به اتمام رسید که حالا شروع شده باشد؟
آیا در میان آواز گنجشک ها
کلمه «تعطیلات بین دو ترم» به گوشتان رسیده است؟
هرگز در رؤیاهایتان
خودتان را بیکار و رها دیده اید؟
آیا استادی لبخندزنان
پروژه اش را کنسل کرده است؟
با شما هستم ای کامپیوتری عزیز!
چشمت هنگامه ی کمانداران است…
بهمن ۱۳ام, ۱۳۹۴
الان که این نوشته دارد منتشر میشود، من توی اتاق عمل هستم. دکتر دارد چشمهایم را لازک میکند. عینک قاب مشکی مدل ۲۰۱۵ ام، می رود توی جعبه اش، کنار عینک های قبلی. کنار جعبه گل گلی عینک دسته چرم، جعبه کوچک و جمع و جور عینک تیتانیوم، جعبه سفید پر از عکس سگ و شیر و روباه عینک کائوچویی قاب شفاف نازنیم که سر کلاس نقشه کشی از وسط نصف شد و یک نصفه اش پرت شد پشت بچه ها. پرونده عینک هایم بسته می شود و دوباره جعبه سیاه و بزرگ عینک آفتابی ام برمیگردد روی میز. از چند دقیقه دیگر من با چهره قبلی ام خداحافظی می کنم. آن قیافه عینکی که خیلی حرف ها با خودش داشت، دیگر برایم وجود نخواهد داشت. یک دختر معمولی بدون عینک می شوم. همیشه به نظرم عینکی بودن وجه تمایزی بود که می توانست آدم های کتاب خوان و سخت کوش را از بقیه جدا کند. هرچند کتاب خوان های زیادی هم هستند که عینکی نیستند و عینکی های زیادی هم هستند که کتاب خوان نیستند، اما عینکی بودن تا حدی می توانست این دو گروه را جدا کند. با مرزی ملایم و نه چندان دقیق. حالا توی این مرز، من در حال گذر از عینکی ها به سمت بی عینک ها هستم. دستمال عینک های زرد و مشکی و آبی و آن دستمالی که رویش عکس یک زن دارد، حتی آن دستمالی که ساجده برایم خرید، از زندگی روزمره ام حذف می شوند. صبح ها نباید روی میزم دست بکشم تا عینکم را پیدا کنم و شب ها اشتباهی با عینک توی تختم نمی روم. از این به بعد می توانم توی استخر، خودم ساعت را ببینم. می توانم ناگهان هر جایی به خواب بروم بدون این که نگران عینکم باشم. عینک دردسر دارد، کثیف می شود، کج می شود، می شکند. پیدا کردن عینک خوب، دردسر است. عینک اولم، یک عینک قاب مشکی با دسته های چرمی بود. بین همه عینک ها، آن را که دیدم، همان اول فهمیدم که می خواهمش. هرچند بعدش همیشه دسته های فوق العاده اش زیر موهایم بود و دیده نمی شد. اما مهم این بود که چنان دسته هایی داشت. عینک دسته چرمی نازنین آن قدر روی دماغم سنگینی کرد که رفتم و یک عینک تیتانیوم بدون قاب خریدم که به تف بند بود. هیچ وقت هم به دلم ننشست. خیلی زود دیگر با آن از ته کلاس تخته را نمی دیدم و وقتی آقای شاه مرادی از من می پرسید که چرا زنگ قبل ته کلاس بوده ای و حالا آمده ای جلو، می گفتم که چون من کورم. به طور اتفاقی رفتم توی عینک فروشی ای که قشنگ ترین و بهترین عینک های دنیا را یک جا جمع کرده بود توی مغازه اش. از بین دریای عینک های کائوچویی اش که دیگر شبیه آن ها را هیچ جا ندیدم، عینک قاب شفافی با دسته های مثل نردبان برایم چشمک زد. آن عینک مال من شد. احساس فوق العاده ای داشتم. اولین باری که آن را زدم، دنیا آن قدر شفاف بود که می توانستم توی اتاق های ساختمان انتهای خیابان را ببینم. از آن روز آن قدر ته کلاس نشستم که خودم خسته شدم. از این که می توانستم از آن انتها آن قدر تخته را شفاف ببینم احساس قدرت می کردم. عینکم را دوست داشتم. آن قدری که وقتی برای اولین بار با آن وارد مدرسه شدم و همه یک صدا گفتند که خیلی عینک زشتی است، ذره ای از آن بدم نیامد. بلکه هر روز بیشتر به آن علاقه مند شدم. عینکم راحت ترین عینک دنیا بود. عاشق انحنای خیلی ظریف لبه بالایی اش بودم. آن قدر تک تک جزئیاتش عجیب و حیرت انگیز بود که هر روز با خودم فکر می کردم طراح آن تمام هنر و استعدادش را برای طراحی اش خرج کرده. با عینکم حتی می توانستم بخوابم و ذره ی کج و کوله نشود. فقط روزهای آخری که آن را داشتم، یک روز توی یکی از حجره های حوزه، یک نفر گفت که چه عینک جالبی. اولین و آخرین باری که یک غریبه از عینک نازنیم تعریف کرد. چند روز بعدش به او گفتم که دیگر آن عینک را ندارم. چون از وسط نصف شده. عینک عزیزم وسط کلاس نقشه کشی نصف شد. یک نصفه اش پرت شد پشت بچه ها و یک نصفه اش توی دستم ماند. حیرت زده به آن نگاه کردم و فهمیدم که روزگار زیبای این عینک به سر رسیده. احساس کردم که بخشی از هویتم را از دست داده ام. تصویری که چند سال از خودم دیده بودم و بقیه دیده بودند، ناگهان وسط کلاس نقشه کشی از دستم رفت. آن لحظه بزرگ ترین نگرانی ام این بود که آیا می توانم باز هم عینکی پیدا کنم که این قدر دوستش داشته باشم؟ بعد از کلاس با دوستم که شوهرش آمده بود دنبالش رفتم خانه. به این بهانه که نمی بینم و ممکن است تصادف کنم. میدانستم بهانه مسخره ایست. نصف بیشتر آدم هایی که میشناختم شماره چشمشان به اندازه من بود و با این حال حتی یک بار هم عینک نزده بودند. پس بدون عینک تصادف نمی کردم. اما می خواستم وجود یک مشکل را اثبات کنم. این که من بدون عینک باگ دارم. آن روز تا شب، حال و هوای عجیبی داشتم. به عینک فروشی های زیادی سر زدم. ولی هیچ کدام، آن چیزی که من می خواستم را نداشتند. عینک فروشی بی نظیری هم که آن عینک دوست داشتنی ام را از آن خریده بودم، بسته بود و رفته بود سربازی. آخرهای شب، یک عینک فروشی جدید توی خیابان خودمان کشف کردیم. عینک هایش را امتحان کردم و بازهم ناامید شدم. فکر کردم که شاید مجبور بشوم لنز بگذارم وقتی هیچ عینکی آن چیزی نیست که من میخواهم. در آخرین لحظه، با نا امیدی عینکی که توی تمام عینک فروشی ها توصیف کرده بودم و همه گفته بودند چنین چیزی توی بازار نیست، برای مغازه دار توضیح دادم. داشت! فقط چند روز بود که چنان عینکی آمده بود و من می توانستم آن را داشته باشم. ترکیب بی نظیری از عینک کائوچویی و عینک عادی. هرچند هیچ وقت نتوانست جای عینک قبلی ام را بگیرد. جنازه عینک قبلی را گذاشتم توی جعبه اش کنار جعبه های عینک های قبلی. حتی یک بار هم، چند ماه بعد، رفتم سراغش آن را در آوردم، دستی به آن انحنای ظریف و قشنگش کشیدم و کمی غصه خوردم، بعد دوباره گذاشتمش توی کمد. وقتی عکس های خودم را می بینم با آن عینک، احساس خوبی دارم. حس قیافه ای که روزی داشته ام و حالا دیگر ندارم. عینک هیچ وقت برایم راحت و بی دردسر نبود. تمیز نگه داشتن شیشه های عینک، سخت ترین کاری است که یک عینکی باید بکند. البته برای عینکی ای که شفاف دیدن دنیا برایش مهم باشد. برای کسی که می خواهد رنگ سبز برگ های تازه را از برگ های قدیمی تشخیص بدهد. حالا من در حال گذر از عینکی بودن به عینکی نبودن هستم. از چند دقیقه دیگر، بدون عینک دنیا را خواهم دید. با چشم های خودم. تماشای بدون واسطه ی زندگی.
ای رودخانه ی وحشی
بهمن ۹ام, ۱۳۹۴
هنوز هم نفهمیدم که چه طور میخواستی من را تا رودخانه ببری.
تو همیشه به اندازه کافی دیوانه بوده ای. بابت این دیوانگی، متشکرم.
بهمن ۲ام, ۱۳۹۴
با منظور یا بی منظور؟
گوگلو
دی ۳۰ام, ۱۳۹۴
مدال برتر جستجو در اینترنت را تقدیم می کنیم به سرکار خانم هدا (با الف) که مفتخر هستند به این که می توانند جواب هر (تاکید بر روی کلمه هر) سوالی را در اینترنت پیدا کنند.
کاف
دی ۲۷ام, ۱۳۹۴
یک ماه بعدش کاف مرده بود. ورودی های دانشکده پیکسل هایی که کاف طراحی کرده بود را به کیف هایشان زده بودند. هرجا می رفتم آن ها را می دیدم. هر روز می نشستم و ایمیل هایی که وقتی بچه بودیم برای هم می فرستادیم را می خواندم. احمقانه و عجیب بودند. پر از شور و زندگی بودند و آرزوها دور. اما کاف دیگر نبود. همه ی آن شور و هیجان یک دفعه تبدیل شده بود به هیچ. به چیزی که دیگر نبود. انگار بخشی از گذشته من محو شده بود. یک خلا بزرگ توی تمام خاطراتم به وجود آمده بود. سوار آسانسور که می شدم، همیشه یک نفر بود که جلویم بایستد و پیکسلی که به کوله اش وصل بود توی چشمم باشد. آن پیکسل را کاف طراحی کرده بود. یک روزی او بود و نشسته بود پشت کامپیوترش و آن را طراحی کرده بود. بعد برای من ایمیل کرده بود. اما الآن دیگر نبود. یعنی آن آدمی که همیشه بود و برای من ایمیل می فرستاد و پیکسل طراحی می کرد، الان وجود نداشت. پس چرا پیکسل ها بودند؟ اصلا چرا همه ورودی ها فکر می کردند که باید حتما آن پیکسل را به کیف هایشان وصل کنند تا به همه ثابت کنند که ورودی اند؟ چرا این قدر با این کارشان من را آزار می دادند؟ دیگر سوار آسانسور نشدم. مجبور بودم هشت طبقه را با پله بالا و پایین بروم. کاف با آن چمدان قرمزش از خانه رفته بود بیرون، سوار تاکسی شده بود، توی فرودگاه سوار هواپیما شده بود و تمام. حتی جنازه ای هم وجود نداشت. هیچ چیز نبود. کاف از روی زمین محو شده بود. طوری که گاهی شک می کردم که آیا او اصلا روزی وجود داشته؟ هر روز شماره اش را می گرفتم. زنگ می خورد. منتظر بودم بالاخره جواب بدهد و بگوید این یک شوخی لوس و مسخره بوده. اما کاف جواب نمی داد. هرگز به خانه شان زنگ نزدم. سراغ مادرش نرفتم. بروم که تسلیت بگویم؟ اما جنازه ای وجود نداشت، مراسم ختمی برگزار نشده بود، کسی خبر از مرگ نیاورده بود. فقط همه می دانستند که کاف دیگر نیست. بین ما نیست، توی کشور دیگری نیست. هیچ جا نیست. آدمی که نیست، مرده؟ هیچ استدلالی چنین نمی گوید. اما همه بدون این که به روی هم دیگر بیاورند، می دانستند که کاف مرده. شاید روزهای اول همه منتظر بودند، بعدش افراد کمتری، بعد از یک ماه، کسی صحبتی از مرگ نکرد، اما کاف مرده بود. کسی که وجود ندارد، مرده. حتی اگر زنده باشد. کاف سوار آن هواپیمای لعنتی شده بود، پرواز کرده بود، و بعد به همراه همه ی آن بقیه ای که توی آن هواپیما بودند، نه به جایی رسیده بود، و نه برگشته بود. نه حتی سقوط کرده بود. هواپیمایشان ناپدید شده بود. توی دنیایی که حرکت ماهی ها توی اقیانوس زیر ذره بین دانشمندها ثبت می شود، هواپیمایی به آن بزرگی، با همه ی آن آدم های تویش، محو شده بود. تمام دانش و تکنولوژی عصرمان به سخره گرفته شد. بخشی از گذشته من ناپدید شد، بدون این که هیچ دانشمندی پاسخ گو باشد. کاف توی این دنیای بزرگ سوار هواپیما شده بود، بدون این که بداند چه قدر علم ما ضعیف است. طوری که یک ماه بعدش در مقابل کسی که می پرسد پس دوست من کجاست، هیچ جوابی نداشته باشد. کاف رفته بود. ولی نرسیده بود. ناپدید شده بود. به همراه چمدان قرمز رنگش و همه آن مسافر ها. یک ماه بعدش، کاف مرده بود.
مردهای جنگی کشتی پدرم و مرد ماهیگیر
دی ۱۷ام, ۱۳۹۴
خب این ماجرا مال خیلی سال پیش است. آن موقعی که یک دزد دریایی بودم. همان سالی که پدرم مرده بود و آن کشتی بی نظیرش با آن همه مرد جنگی شده بود مال من. هرچند آن موقع هم همه می دانستند که من هیچ وقت دزد دریایی نبوده ام. داشتم توی سایت دانشکده کد میزدم که یکی از مردها تماس گرفت و گریه کنان گفت که پدرم مرده. چمدانم را برداشتم و با اولین پرواز خودم را رساندم به ساحلی که کشتی پدرم تویش لنگر انداخته بود. شدم ناخدای آن کشتی. البته همان اولش به همه گفتم که قرار دزدی نداریم. اما خب آن ها مثل من دانشجو نبودند و وسط آن اقیانوس به دنبال چیز دیگری بودند.
بالاخره یک روز حوصله مردها سر رفت و آمدند روی عرشه، من را که بالای دکل نشسته بودم صدا زدند و گفتند که کار مهمی دارند. من از همان بالا داد زدم که بگویند چه کار دارند. مردها با فریاد حرف هایشان را زدند. در واقع صدای موج ها آن قدر بلند بود که حتی اگر من هم پایین بودم، یا تمام مردها آن بالا روی دکل بودند، باز هم باید با فریاد با هم حرف میزدیم. مردها گفتند که خسته شده اند و اگر جنگی درکار نیست و قرار است اوضاع همین طوری پیش برود همه شان را بکشم و از این وضع نجاتشان بدهم. من هم گفتم میتوانند بروند. هر وقت که دلشان خواست و هر کجا که دوست داشتند.
مردها تعجب زده نگاهم کردند. مدتی طولانی. برویم؟ کجا؟ اصلا برویم که بعد چه کار کنیم؟ برایشان توضیح دادم که ورای کشتی و دریا، بعد از ساحل، دنیا خیلی متفاوت از آن چیزی است که تا به حال دیده اند. میتوانند بروند و زندگی جدیدی را شروع کنند. آن ها باز هم کمی نگاهم کردند. بعد، از خوشحالی نعره کشیدند و به اتفاق شیرجه زدند وسط موج های اقیانوس. با آن عضلات در هم پیچیده و بازوهای قوی جنگی، شناکنان دور شدند و تصویرشان میان موج ها گم شد. من مدتی بالای همان دکل نشستم و وقتی که دیگر کسی را در میان امواج ندیدم، پایین آمدم و تنها روی عرشه ی کشتی ام قدم زدم. آواز خواندم و از بی کسی ام به خودم لرزیدم.
بعد طوفان شروع شد.
من تنها بودم. میان آن طوفان سهمگین باید به تنهایی با امواج میجنگیدم. تا این که قایقی از دور پیدا شد و مرد ماهیگیری را دیدم که در میان امواج به سمت من میآمد. بدنش لخت و آفتاب سوخته بود. فریاد کشیدم: هی ماهیگیر! توی این اقیانوس طوفانی، وسط امواج چه کار میکنی؟ بیا بالا!
بعد طنابی برایش پایین انداختم و مرد ماهیگیر با طناب بالا آمد. گفت قبل از آمدن یادش رفته که اخبار هواشناسی را نگاه کند و نمی دانسته که طوفان میشود. وسط اقیانوس بوده که طوفان شروع شده. چند مرد قوی هیکل را در حال شنا کردن میان امواج دیده و آن ها به او گفته اند اگر می خواهد زنده بماند زودتر خودش را به کشتی من برساند. پرسیدم وسط اقیانوس چه کار میکردی؟ گفت شاعر است. اما همیشه با قایق چوبی اش به اقیانوس میآید تا ماهی گیری کند. ماهی هایی که نزدیک ساحل زندگی میکنند آن قدر زباله خورده اند که همه شان مزه پلاستیک میدهند.
بعد نگاهی به من و کشتی کرد و گفت به نظر میرسد با کشتی دزدان دریایی و رییس دزدها مواجه شده است.
به او گفتم اشتباه میکند. این کشتی پدرم است و مدتی است که دیگر برای دزدی استفاده نمیشود. من هم دزد نیستم. دانشجو ام و در اولین فرصت به دانشگاهم برمیگردم.
مرد ماهیگیر گفت واقعا تو آدم سخت کوشی بوده ای که در چنین خانواده ای ـ منظورش یک خانواده ی دزد دریایی بود ـ توانسته ای درس بخوانی و به دانشگاه بروی.
گفتم پدرم هم دکترای علوم دریایی داشته. خودش تشویقم کرد که درس بخوانم و به دانشگاه بروم. منتهی الان مرده و من مجبور شده ام بیایم وسط این اقیانوس کشتی اش را اداره کنم. منتظرم یک مشتری خوب پیدا کنم، کشتی را به او بفروشم و سر زندگی خودم برگردم.
طوفان، شدیدتر شده بود. ماهیگیر گفت به نظرم بهتر است فعلا برویم جایی پناه بگیریم. توی کابین ناخدا منتظر تمام شدن طوفان نشستیم. من رادیو را روشن کردم که ببینم در مورد وضع هوا چه میگوید. هیچ موجی را نمیگرفت. کشتی بی نظیر پدرم با امواج بالا و پایین میشد، ولی مقاومت میکرد. در تمام اقیانوس، آن کشتی شهره ی خاص و عام بود. پدرم بهترین مهندسین طراحی کشتی را از سراسر دنیا جمع کرده بود و سفارش ساخت کشتی را به آن ها داده بود. تا وقتی که خودش زنده بود، روی آن بر دریا حکمرانی میکرد. اما حالا مرده بود و من مانده بودم با کشتی مجهز و بی مانندی که همه ی دزدهای دریایی آرزویش را داشتند. اما من دزد نبودم. می خواستم به دانشگاهم برگردم و درسم را بخوانم. حتی نمیدانستم باید دقیقا چه الگوریتمی را طی کنم تا بتوانم از شر آن خلاص شوم.
توی همان کابین لپ تاپم را درآوردم. خوشبختانه اینترنت کشتی در هر صورت وصل بودم. توی گروه دانشکده پرسیدم: ببینم بچه ها، کسی می داند چه جوری میشود یک کشتی مخصوص دزدی را فروخت؟ ترجیحا اینترنتی. طوری که پولش سریع بیاید توی حسابم.
یک نفر جواب داد که اینترنتی سرم را کلاه می گذارند چون سایت امن و مطمئنی برای این کار وجود ندارد. بهتر است حضوری اقدام کنم و پول را نقدا بگیرم.
کس دیگری گفت که میداند توی جزایر جنوبی فیلیپین، خرید و فروش کشتی های غیرمجاز بازار خوبی دارد.
از ماهیگیر پرسیدم که میداند چه جوری میشود به فیلیپین رفت؟
ماهیگیر که به نظر میرسید با سوال من به یاد خاطرات خوب زندگی اش افتاده، با خوشحالی گفت که بارها با قایقش به فیلیپین رفته. ماهی های آن جا بهترین ماهی هایی هستند که تا به حال خورده.
خبر خوبی بود. طوفان که تمام شد، از ماهیگیر خواهش کردم که با من به فیلیپین بیاید. خیلی راحت قبول کرد. گفت اتفاقا بدش نمی آید بازهم طعم ماهی های خوشمزه فیلیپینی را بچشد. به این ترتیب حرکتمان به سمت فیلیپین آغاز شد.
رفتن به فیلیپین، غیر منتظره و به یاد ماندنی بود. در تمام طول مسیر مجبور بودم به شعرهای ماهیگیر گوش بکنم و ماهی هایی که او از آب میگرفت را بخوریم. هر روز صبح شیرجه می زد توی آب، شنا کنان ماهی ها را دنبال میکرد و آن ها را میگرفت. خودش میگفت که زمانی در مسابقات سه گانه شرکت میکرده و به خاطر همین میتواند خیلی خوب شنا کند، بدود و دوچرخه سواری کند. یک بار از او پرسیدم به جز شعر گفتن و ماهی گرفتن و ورزش های سه گانه چه کاری بلد است؟ با فروتنی گفت که کار دیگری بلد نیست. اون آدمی معمولی با سطح هوشی معمولی است. اما به نظر من ماهیگیر زیاد هم آدم معمولی ای نبود. همین که همیشه با قایق به وسط اقیانوس میرفت تا ماهیگیری کند و همین که به من اعتماد کرده بود و داشت با من تا فیلیپین میآمد، نشان میداد آدم معمولی ای نیست.
بعد از روزها ماهی خوردن، به فیلیپین رسیدیم. ماهی گیر بری بری گرفته بود. اول مجبور شدم او را ببرم بیمارستان و بستری اش کنم. البته ما غیر قانونی به آن جا رسیده بودیم. یعنی باید پول زیادی به پرستارها و دکترها میدادم که این قضیه را نادیده بگیرند. بعدش خودم به ساحل برگشتم و سعی کردم دلال ها را پیدا کنم. پیدا کردن آن ها کار سختی نبود. اما قسمت سخت ماجرا تازه شروع شده بود. مجبور بودم به دلال ها پول بدهم که برایم مشتری پیدا کنند. بعد باید کشتی را نشان مشتری ها میدادم. باید سر قیمت با آن ها چانه میزدم و قانعشان میکردم که قیمت های پیشنهادی شان خیلی کم است. زبانم هم آن قدر افتضاح بود که بیشتر حرف هایم را نمیتوانستم بزنم و حرف های آن ها را هم نمیفهمیدم. به پول کشتی نیاز چندانی نداشتم، اما چون میدانستم که پدرم با چه خون دلی آن کشتی را ساخته و چه قدر خرجش کرده، حیفم میآمد آن را به کسی بفروشم که قدرش را نداند. روزهای زیادی توی ساحل با دلال ها و مشتری ها سر و کله زدم. اما هر کدام از قبلی زبان نفهم تر و نادان تر بود. تا این که بالاخره فهمیدم توی فیلیپین، برای این کشتی مشتری پیدا نمیشود. خسته و ناامید توی ساحل روی یک صخره نشستم و به وقتی که از عمرم تلف شده بود فکر کردم. مجبور شده بودم ترمم را هم حذف کنم و یک ترم مرخصی بگیرم. روزهای کسل کننده زیادی را توی دریا گذرانده بودم فقط به این خاطر که پدرم بی موقع مرده بود و من را با کشتی اش تنها گذاشته بود. اصلا چرا خودش قبل از این که بمیرد فکری برای این کشتی نکرده بود؟ شاید میخواسته من را به یک چالش مسخره دعوت کند. ولی من عضو هیچ شبکه اجتماعی ای نبودم تا لحظه به لحظه ی اتفاقاتی که توی این چالش برایم رخ داده بود را با مردم به اشتراک بگذارم. لحظه ها را فقط با یک ماهیگیر لخت و آفتاب سوخته به اشتراک گذاشته بودم که او هم از وسط کار بری بری گرفته بود و از وقتی که به فیلیپین رسیده بودیم، دیگر ندیده بودمش. توی فکر بودم که یک صدای آشنا شنیدم. برگشتم و ماهیگیر را دیدم که پشت سرم ایستاده بود. لباس پوشیده بود و صورتش گل انداخته بود. داد کشیدم: تویی؟؟ خوب شدی؟؟ چه قدر با لباس بیشتر شبیه شاعرها هستی! ماهیگیر خندید و تعریف کرد که توی بیمارستان حسابی به او رسیده اند و همه پرستارها بابت پولی که از من گرفته بودند خوشحال بوده اند. طوری که همه شان فراموش کرده بودند او غیر قانونی وارد کشورشان شده و آن قدر سرم و ویتامین به خوردش داده اند که از روز اول هم حالش بهتر شده. وقتی مرخص شده یکراست رفته برای خودش لباس خریده و بعد مستقیم آمده ساحل پیش من. پرسید کشتی را فروختی؟
با ناراحتی برایش تعریف کردم که چه قدر با دلال ها و مشتری ها سر و کله زده ام و آخرش فهمیده ام هیچ کدامشان قدر این کشتی را نمیدانند و حاصل عمر پدرم را تباه میکنند. گفت حالا می خواهی چه کار کنی؟ گفتم که نمیدانم. فعلا ناامید تر از آن هستم که بتوانم تصمیمی بگیرم. نشسته ام روی این صخره و منتظرم ببینم چه میشود.
ماهی گیر روی صخره کناری نشست و گفت یادت میآید به تو گفتم که سطح هوشی معمولی دارم؟
گفتم: بله. ولی من سطح هوشی بالایی دارم. به خاطر همین هم همیشه رنج میکشم.
ماهیگیر گفت: راستش من معمولی ام. توی راه ضعیف و بیمار هم شده بودم و به خاطر همین مغزم از حالت معمولی هم کم تر کار میکرد. به خاطر همین تازه الآن که خوب شده ام به ذهنم رسیده است که میتوانم چه پیشنهادی بدهم.
گفتم: بگو.
ماهیگیر گفت که همیشه آرزو داشته به جای آن قایق کوچک یک کشتی خوب داشته باشد تا بتواند با آن به ماهیگیری های طولانی تر برود. اما هیچ وقت نمیدانسته چه طور میشود یک کشتی داشت. به علاوه این که هرگز پول کافی برای این کار نداشته.
پرسیدم تقریبا چه قدر پول داری؟
گفت به اندازه ی خریدن یک گوشی آیفن.
گفتم: این کشتی خیلی بیشتر از کل بار آیفنی که میشود توی آن جا داد، ارزش دارد. اما می دانی، این که فکر کنم کشتی پدرم مال مردی شده که بلد است شعر بگوید و حاضر است برای گرفتن ماهی های خوب، با یک قایق چوبی به وسط اقیانوس برود، به دختری که سوار کشتی دزدان دریایی است اعتماد میکند و با او به فیلیپین میآید، در ورزش سه گانه مهارت دارد و خودش فکر میکند مردی بسیار معمولی است در حالی که اصلا معمولی نیست، یعنی این که حاصل عمر پدرم را تباه نکرده ام. اگر دقیق تر بخواهم بگویم، معنی اش این است که مشتری خوب و شایسته ای برای کشتی ای که روزی پدرم با آن بر دریا حکمرانی میکرد پیدا کرده ام.
مرد ماهی گیر خندید. خیلی معمولی. انگار که فقط قایق چوبی اش به او برگردانده شده.
بعدش، من به فرودگاه رفتم و پول زیادی رشوه دادم تا ورود غیر قانونی ام نادیده گرفته شود و بتوانم بی دردسر برای برگشتن به خانه ام بلیط بخرم. مرد ماهیگیر برای بدرقه ام آمد. گفت که در همین حوالی فیلیپین میماند. ولی بعد به بقیه ی دنیا هم سفر میکند. به او گفتم کشتی اینترنتی دارد که همیشه وصل است. در اولین فرصت پول کشتی را برایم واریز کند. ضمن این که یادش نرود گاهی برایم ایمیل بفرستد.
با یک پرواز طولانی به خانه ام رسیدم. دوباره برگشتم به دانشگاه و سراغ درس هایم. پول کشتی به حسابم واریز شده بود و رفتم با آن برای خودم یک گوشی آیفن خریدم. کشتی بزرگ و بی نظیری که روزی بهترین مهندس های دنیا برای طراحی اش دور هم جمع شده بودند را دادم و به جایش یک موبایل گیر آوردم. البته فرقی هم نداشت. در هر حال من به دانشکده برمیگشتم. حداقل خیالم راحت بود که کشتی را به آن فیلیپینی ها نفروخته ام.
خب این ماجرا مال خیلی سال پیش است. مردهای جنگی کشتی پدرم را بعدها زیاد دیدم. هر کدام برای خودشان کسی شده بودند. کم ترینشان قهرمان شنای المپیک بود. چندتایشان افسر عالی رتبه ی نیروی دریایی و بقیه هم هر کدام شغلی. ماهیگیر گاهی برایم ایمیل میفرستد. عکس هایش را می فرستد توی کشتی. همیشه هم لخت و آفتاب سوخته است. همیشه هم برخلاف آن چیزی که خودش فکر میکند، اصلا آدم معمولی ای نیست.