قایقی خواهم ساخت!

تیر ۱ام, ۱۳۹۵

یک عکس داریم، من و صادقی و شرکت و زهره و حسنا و میرحسینی و مهشید و فرنوش. توی یک قایق، توی دوکوهه. پشتمان یک تانک است که بقیه بچه ها روی آن هستند. نمی دانم این عکس را چه کسی از ما گرفته. مهشید آن پشت نشسته و چفیه سفید دارد و به طرز ناجوری می‌خندد. به جز مهشید، همه مان توی عکس سلام نظامی داده‌ایم. میرحسینی یک لبخند خیلی محو دارد و نصف صورتش پشت دست فرنوش است. شبیه شهدا دوربین را نگاه می‌کند و توی چشم هایش یک جور بی خیالی نسبت به دنیا و ما فیها به چشم می‌خورد. حسنا یک لبخند خیلی بزرگ شدیدا مصنوعی زده و چفیه مشکی اش حسابی با تیپش جور شده. قیافه اش طوری است که انگار روی دیوار چین ایستاده. زهره آستین طوسی دستش است و با روسری اش ست کرده. توی چشم هایش جدیت و غم است و روی لب هایش یک لبخند کمرنگ. حس نخبگی و بار مسئولیت یک امت توی چهره اش دیده می‌شود. هدی صورتش را کج کرده و یک لبخند شیطنت آمیز زده. با اقتدار ایستاده و طوری به دوربین نگاه می‌کند که انگار می‌خواهد بگوید هیچ چیزی توی این دنیا نمی‌تواند من را ناراحت کند. من کنار هدی هستم و نصف دستم از آستینم آمده بیرون. نگاهم پر از خستگی است و سلام نظامی ام بیشتر شبیه یک بای بای است. صادقی جلوی همه مان طوری لم داده که انگار منتظر قلیان است. فرنوش، در صدر قایق، روی یک صندلی فلزی نشسته. کج به سمت دوربین برگشته و خیلی جدی، با یک لبخند خیلی ناواضح، با صلابت سلام نظامی داده. شبیه فرمانده ای است که ما سربازهای شیطان و حرف گوش نکن او هستیم. در نقش خودش، کاملا بی نظیر ظاهر شده. همه مان توی یک قایق سبز هستیم و پشتمان تانک هست و ساختمان مخروبه و آن جا دوکوهه است. نمی‌دانم این عکس را چه کسی گرفته و چرا آن زمان این ترکیب انسانی، روی آن قایق بودیم. ولی بینمان اتحاد زیادی به چشم می‌آید. یکدستی و حس تعلقی عمیق. آدم هایی به نظر می‌رسیم که پشتمان به هم دیگر گرم است. قیافه هایمان، پر از خوشبختی است و توی چشم هایمان، امید عجیبی وجود دارد. انگار همه مان می‌خواهیم بگوییم: هی دنیا! این منم که دارم میام سراغت!
از زمان ثبت این عکس، چهار سال می‌گذرد. عکسی که توی آن، تمام حس های خوب عالم یک جا جمع شده‌اند و به من انرژی می‌دهند که فریاد بکشم: هی دنیا! این منم که دارم میام سراغت!

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۵

تصور کن ده سال دیگر باشد و شب باشد و سرد هم باشد و ما توی سالن نمایش روی سن باشیم و جوراب پشمی پوشیده باشیم و به جز سن همه جا تاریک باشد و کسی دیالوگ هایش را حفظ نکرده باشد و من مدام داد و هوار کنم و از دست بقیه حرص بخورم و چند روز دیگر اجرایمان باشد و یک دفعه یک هیبت سیاه ته سالن ببینیم و از ترس جیغ بکشیم و داد بکشیم و بپرسیم که تو کی هستی و جوابی نیاید و وحشتزده حتی گریه هم بکنیم و یکی مان بدود ته سالن توی دل ترس و روی صندلی های ردیف عقب، ناظم دبیرستانمان را ببیند که آمده تمرین نمایشمان را تماشا کند.
تصورش قشنگ است.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۵

امروز توی پله های دانشکده داشتم به این فکر می کردم که مستجاب شدن دعایم را سال ها و سال ها جلوی چشمم دیدم و خدا را شکر کردم و بازهم دعا کردم که دعایم همچنان مستجاب بماند. نعمت دوست های خوب خوب.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۵

وسط تمرین شبکه که فکر کنم از آن صفر بگیرم، ۲۱ ساله شدم. ۲۱ سالگی را سال اقدام و عمل نامیدم. نه این که بخواهم اسم سال را از رهبر دزیده باشم. بعد از مدت ها، درگیری های ذهنی روبه حل شدن رفتند. دیگر فرصتی برای نشستن و فکر کردن نیست. وقت عمل کردن است. وقت رفتن توی دل ماجرا، ریسک کردن و مواجهه با سختی ها. ۲۱ سالگی، ان‌شاءالله که سال موفقیت های بزرگ باشد.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۵

اعتکاف، اتفاق خوب و خوشایندی بود که به نصفه تحویل دادن تمرین سیگنال و ننوشتن تمرین تحلیل و نخواندن شبکه کاملا می ارزید. جالب ترین قسمت اعتکاف، پرسش های زن ها راجع به چادر رنگی من و دخترخاله ام، تعجب زن ها از مدل چادر بستن من و دختر خاله ام، عملیات شماره گرفتن از دخترهای خوب، فرم ها(!!)، گعده ی خصوصی حل معضل سینما، عبادت نشسته و خوابیده و در حالت کما، پرش از روی سر بقیه برای رسیدن به در، دیدن آشناهای قدیمی و درنهایت مشاهده پرتاب یک انسان داخل حوض مسجد نبود. جالب ترین قسمت اعتکاف، قسمتی از دعای ام داوود بود که می گفت: «یا حافظ بنت شعیب». دفعه قبلی متوجه این جمله عجیب نشده بودم. تا موقع نماز توی فکرش ماندم و بعد یادم رفت و دوباره امروز یادم آمد. من نویسنده متون دینی هم نیستم که بخواهم بنشینم این بخش از دعا را تحلیل کنم، اما برایم تکان دهنده بود و به آن فکر می کنم. شاید از این به بعد بعضی روزها وسط درگیری و خستگی و فشارهای روزمره، خدایم را همین طوری خواندم: یا حافظ بنت شعیب.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

فروردین ۳۰ام, ۱۳۹۵

از اولین تغییر کوچک، اتفاقات بزرگ شروع می‌شوند. از اولین تصمیم برای کس دیگری بودن، هرچند خیلی کم، زندگی برای عوض شدن به تکاپو می‌افتد و درهای جدید به روی آدم باز می‌شوند. از شروع کم ترین کارهای خوب، خیرهای بزرگ در سرنوشت آدم جوانه می‌زنند. فقط کافی است آدم چشم هایش را باز کند، که فرصت ها چون ابر می گذرند.
شاید سرنوشت، جایی در کلاس معارف بچه های دانشگاه علوم پزشکی منتظر نشسته باشد. همینقدر دور و همینقدر نزدیک.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۵

خیلی خوب می شود که امسال هم برویم اعتکاف. منتهی فهیمه نیست که با مهسا سه تایی نصفه شب بنشینیم گوجه سبز بخوریم و بلند بلند بخندیم و فهیمه سوزنش را روی وسایل حورا گم و گور کند. از آن جمع متشکل از کامپیوتری ها و فیزیکی ها، حالا خیلی ها عروس شده اند و دیگر منطقه ما تبدیل به گعده ی دائم ازدواج نمی شود. اما خیلی خوب می شود که باز هم برویم اعتکاف. کمی آن طرف تر از دانشکده شلوغمان، برویم توی مسجد و هی نماز بخوانیم و قرآن بخوانیم و روزه بگیریم و سخنرانی گوش بدهیم. توی حوض وضوخانه مسواک بزنیم و با چراغ قوه روی آن هایی که نماز شب می خوانند نور بیندازیم. درگیر زن جلویی مان بشویم که کتاب علمی می خواند و شماره هایمان را می گیرد و به مشکلات زن کناری با شوهر دکترش گوش بدهیم. خیلی خوب می شود که برویم اعتکاف و چند روزی بی خیال شبکه و سیگنال و آز سیستم عامل و محاسبات و تحلیل طراحی سیستم ها بشویم. به جایش حرف های فلسفی بزنیم و مدام از خودمان بپرسیم که داریم توی زندگی مان چه کار می کنیم. با آب قمقه وضو بگیریم و به هم دیگر بگوییم که چه قدر از آن چه دوست داشتیم فاصله داریم. چه قدر خودمان نیستیم و چه قدر دلمان می خواهد جرئت این را داشته باشیم که از فردا جور دیگری زندگی کنیم. خیلی خوب می‌شود که امسال هم برویم اعتکاف و بعدش دوباره با مهسا برای اعتکاف بعدی لحظه شماری کنیم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

حفاظت شده: حتی

فروردین ۱۱ام, ۱۳۹۵

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۴

ما تو جاده بودیم.
جاده که نه، کوره راه.
کوره راه هم نه،
رد پا.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

به دنبال کسی جامانده از پرواز می‌گردم

اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۴

وسط هوا و زمین با یک طناب از هلی کوپتر آویزان بودم و داشتم از پرواز پرنده ها فیلم می‌گرفتم. یک ساعتی بود که خلبان تصمیم داشت فرود بیاید اما من می‌گفتم که هنوز فیلم برداری ام تمام نشده و باید پرواز این گروه پرنده را تا رسیدنشان به مقصد فیلم بگیرم. پرواز پرنده ها معمولی تر از آن چیزی بود که ارزش فیلم گرفتن داشته باشد. اما من نمی‌خواستم فرود بیایم و دنبال بهانه بودم. دلم می‌خواست ساعت ها همان جا آویزان باشم و دنیا را معلق در هوا تماشا کنم. دلم می‌خواست از بالای دانشگاهم پرواز کنم. از بالای مدرسه ام و از بالای کتاب فروشی ام. از بالای همه ی جاهایی که روزگاری در آن ها به سر برده بودم. دلم می‌خواست هلی کوپتر برود و از آسمان جایی پرواز کند که تولد بیست سالگی ام را جشن گرفتم. از آن روز چه قدر می‌گذرد؟ خیلی زیاد. بامبو همیشه می‌پرسد که چرا در عکس های بیست سالگی ام کم تر می‌خندم. در جواب  او را موکول کرده ام به سرگشتگی آن روزهایم. به این که گم شده بودم و هرچه قدر تلاش می‌کردم خودم را پیدا کنم٬ بیشتر گم می‌شدم. از آن بالا می‌توانستم سالن اپرا را ببینم. بامبو را تصور کنم که دارد می‌خواند و خوشحال باشم که بامبو صدای خوبی دارد. مادرم همیشه می‌گفت مایه ی شرمساری است که با یک خواننده اپرا ازدواج کرده ای. اما خودش بعد ها از این حرفش پشیمان شد و فهمید که برای دختر بی کله و بلند پروازش که کاری جز حرف زدن بلد نیست، فقط یک خواننده اپرا مناسب است. هیچ دکتر و مهندس و بازاری و “آدم حسابی” ای از پس خیال پردازی های بی سر و ته دخترش برنمی‌آید. فقط کسی می تواند او را بفهمد و از زندگی کردن با او لذت ببرد که آن قدر کله شق بوده که سراغ شغلی مثل خوانندگی رفته. روزی را به یاد می‌آورم که بامبو به خواستگاری آمده بود و برخلاف همه ی خواستگارها، نه گل آورده بود و نه شیرینی. یک نهال درخت پیچیده بود لای نایلون تا “توی باغچه آپارتمانتان بکارید” و “حتی اگر مرا قبول نکردید با دیدنش یادتان بیاید که روزی مردی که صدای خوبی داشت، شیفته ی شما بود، که شنیده بود موهای زیبایی دارید، هرچند عاشق افکارتان بود” به همراه چند کتاب روبان پیچ شده.
خلبان خسته بود و می‌خواست فرود بیاید. باید قانعش می‌کردم که روی سقف بیمارستان فرود نیاید. بگذارد من به فیلم برداری‌ام ادامه دهم.پرواز پرنده ها معمولی بود ولی من دلم می‌خواست تا نزدیکی های کتاب فروشی ام بروم. جایی که بالاخره “خودم را پیدا کردم” و چون خودم را پیدا کردم، توانستم بفهمم “بامبو همان است. خودِ خودش”. این حرف ها را پدرم گفته بود، قبل از این که کوله اش را روی دوشش بیندازد و به سفر بی پایانش برود. بسته هایی که با پست کشورهای مختلف برایم به نشانی کتاب فروشی می‌فرستاد، پر از پارچه های رنگارنگ بودند. آن ها را با وسواس از این ور و آن ور دنیا پیدا می‌کرد تا “برای خودت لباس بدوزی” و “حواست باشد که همیشه راه خودت را بروی”. بامبو اعتقاد داشت “آدم ها دو دسته اند. آن هایی که خیاطی بلدند و آن هایی که خیاطی بلد نیستند. آدم های دسته اول حقیقتا افرادی برتر و متمایز اند.” آخرین لباسی که برای بامبو دوختم، یک ردای سرخ دراز با حاشیه های طلایی بود که موقع راه رفتن روی زمین کشیده می‌شد و خش خش می‌کرد. گاهی آن را توی خانه می‌پوشید تا شبیه شاهزاده ها شود. بامبو چاق و تنومند است و با آن ردای سرخ، درست شبیه شاهزاده ها می‌شود. گاهی ادای شاهزاده ها را هم درمی آورد تا من دچار عقده ی حقارت نشوم. به هرحال او خواننده اپرا است، نه یک شاهزاده سرسنگین و باوقار.
پرنده ها به سمت کتاب فروشی نمی‌روند. راهشان را به شمال شهر کج کرده اند. خلبان آن ها را دنبال می‌کند. موهای طلایی اش از پایین کلاه خلبانی بیرون زده. وقتی هنوز توی هلی کوپتر بودم، از این که می‌دیدم آن قدر لاغر است به تعجب افتاده بودم. هدی همیشه اعتقاد داشت باید هفته ای سه روز باهم به استخر برویم تا لاغر بشود. من که لاغر بودم، مادرزاد فقط استخوان بودم. به خاطر همین هفته ای سه روز را کردم ماهی یک بار. همان یک بار در ماه هم مدام مشغول کله معلق زدن در آب و شیرجه سوزنی و نفس حبس کردن بودم. هدی با تاسف سر تکان می‌داد و آن قدر طول استخر را شنا کرد که لاغر شد. اما هیچ وقت نتوانست به لاغری این خلبان بشود. وقتی او را توی لباس عروسی اش دیدم جیغ کشیدم. خودم آن را برایش دوخته بودم. اولین و آخرین لباس عروسی که دوختم. خودم توی عروسی ام یک بلوز شلوار آبی راه راه تنم بود. سه ماه قبل عروسی کشتی مامان و بابای بامبو غرق شده بود. بامبو عزادار بود. من هم بی خیال شده بودم. یک روز صبح زود داشتم توی آشپزخانه صبحانه می‌خوردم که بامبو در زد. گفت نظرت چیست دیگر برویم سر زندگی مان؟ قبول کردم. رفتم مادرم را بیدار کردم و اجازه گرفتم که بروم سر خانه زندگی ام. اجازه داد. با بامبو نشستیم صبحانه مفصلی خوردیم و عروسی مان این طوری برگزار شد. خوب و جمع و جور بود. برخلاف عروسی هدی. هدی توی آن عروسی پر زرق و برق مثل شاهزاده های عرب می‌درخشید. بعدش رفت عراق. هر روز زنگ می زد کتاب فروشی می‌گفت ما که این جاییم، تو هم بیا با هم برویم زیارت. من هم می‌گفتم اگر گیر افتادیم چی؟ می‌گفت من جواب مادرت را می‌دهم. آخرش قبول کردم و رفتم عراق. عراق برخلاف آن چیزی که فکر می‌کردم خیلی برایم جالب بود. به خصوص این که هدی یک ماشین شاسی بلند داشت که من اگر تا آخر عمرم هم درآمد کتاب فروشی را جمع می‌کردم نمی توانستم شبیه آن را برای خودم بخرم. چند هفته ای عراق ماندم و تا توانستم سوار ماشین هدی شدم و عقده هایم را خالی کردم. چند بار با خودم فکر کردم که اگر درسی که توی آن دانشگاه خوانده بودم جدی می‌گرفتم، می‌توانستم بعدش سراغ شغل پردرآمدی بروم و مثل هدی ماشین شاسی بلند سوار شوم و شبیه شاهزاده ها زندگی کنم. ولی خیلی زود پشیمان شدم. درست ترین تصمیم زندگی ام این بود که از پدرم پول گرفتم و کتاب فروشی ام را راه انداختم. اصلا این کاری بود که باید به جای دانشگاه رفتن می‌کردم. هم کلاسی های دانشگاهم هر از گاهی به کتاب فروشی ام می‌آمدند و قهوه ای می خوردند، از زندگی و کارشان می‌گفتند. خیلی هایشان حالا توی کشورهای مختلف پخش و پلا شده اند. هرکس جایی. من هم کارم این شده که با هویت های جعلی برای خودم حساب کاربری بسازم و بروم توی صفحاتشان فضولی کنم و از زندگی شان سر دربیاورم. توی هلی کوپتر که بودم، داشتم ماجرای دنباله دار معتاد شدن یکی شان را برای خلبان تعریف می‌کردم. گفت که ماجراهای هم‌کلاسی های قدیمی من برایش هیچ جذابیتی ندارد. او یک خلبان بدبخت است که این موقع مجبور شده من را بیاورد تا از پرواز پرنده ها فیلم بگیرم. به خاطر همین ترجیح می‌دهد آهنگ خارجی ای که چیزی از آن نمی‌فهمد گوش بدهد.
پرواز پرنده ها معمولی بود، ولی من دلم می‌خواست هم چنان پرواز کنم. خیلی چیزها را می‌شد از بالا دید. مدرسه ام، دانشگاهم، کتاب فروشی ام، خانه ام، خانه ی دوستانم، سالن اپرا، پیست دوچرخه سواری زنانه. هدی دیگر این جا نبود که با هم برویم دوچرخه سواری کنیم و لباس مارکدار گرانش پاره بشود. اینقدر از من دور بود که هرچه قدر هم می‌رفتم به او نمی‌رسیدم. وقتی داشت می‌رفت عراق، با او تماس گرفتم و گفتم که هدی، بعضی چیزها را دست نخورده باقی می‌گذارم به امید این که یک روز برگردی. دوچرخه سواری و فحش دادن به مردهایی که از پشت نرده ها ما را دید می‌زنند، می‌گذارم برای روزی که بالاخره برگشتی. حتی اگر آن روز ۶۰ سالمان شده باشد. مهم این است که برگردی، زمانش چندان مهم نیست. من به اندازه کافی صبر می‌کنم. همان طوری که برای داشتن کتاب فروشی ام صبر کردم. صبر کردن توی زندگی ما کاری معمولی است. وقتی تلفن را قطع کردم، نشستم کمی گریه کردم. روزگاری بود که گریه کردن یادم رفته بود و شاید به خاطر همین همیشه احساس سنگینی داشتم. همان روزهایی که ۲۰ سالم بود و بیشتر از همیشه خودم را گم کرده بودم و هرچه می گشتم، فایده ای نداشت. داشتم شبانه روز با زندگی می‌جنگیدم درحالی که نمی‌دانستم دقیقا چه چیزی می‌خواهم. ناراحت بودم و نمی‌توانستم واقعی بخندم. ۲۰ سالگی برای هدی شگفت بود و برای من پر از شک. روزهایی بود که حتی به وجود خودم هم شک می‌کردم. ساعت ها سرگردان می‌گشتم بدون این که بفهمم دارم چه کار می‌کنم. روزها شب می‌شد و من گیج بودم. گذر زمان تند و پرشتاب بود. درس ها برایم شبیه آوای مبهمی بود که از دور می‌شنیدم. تمرین های شبکه را پشت گوش می‌انداختم و خودم را با فیلم دیدن سرگرم می‌کردم. یک بار سارا توی راهرو گفت که برایم نگران است. گفتم خودم هم برای خودم نگرانم. نگران بودم. همه چیزم کم کم رنگ باخته بود. کسی شده بودم که کسی نبود. بیست سالگی ام این گونه گذشت. از آن روزها چه قدر می‌گذرد؟ خیلی زیاد.
پرنده ها از بالای کتاب فروشی ام گذشتند و من توانستم از آن بالا فیلم زیبایی از کتاب فروشی‌ام بگیرم. جایی که بالاخره خودم را پیدا کردم و چون خودم را پیدا کردم، توانستم خیلی چیزها بفهمم. برای رسیدن به آن نقطه، سرخوردگی های زیادی را تجربه کرده بودم. پیرتر از آن چیزی شده بودم که در واقع بودم. آن قدر خسته بودم که می‌توانستم روی مبل کتاب فروشی‌ام بخوابم و دیگر بیدار نشوم. آخرین باری که پدرم به دیدنم آمد، روی مبل دراز کشیده بودم. گفتم پدر، دارم خستگی در می‌کنم. زندگی پیچیده تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کردم. بالاخره بعد از سال ها دویدن، فرصتی پیدا کرده ام که لحظه ای بنشینم و به خودم فکر کنم. این که واقعا کی ام؟ می‌دانی، خیلی زود دوباره بلند می‌شوم و مثل همیشه به جنگیدن ادامه می‌دهم. ولی می‌خواهم این بار قوی تر باشم. بدانم که دارم چه کار می‌کنم. من هیچ وقت مثل هدی نبودم. من جرئت این که دیالوگ های نوشته شده را حفظ نکنم نداشتم. برخلاف هدی که همیشه آن چیزی را می‌گفت که خودش می‌خواست.
داشتم از پرواز پرنده ها فیلم می گرفتم. با یک طناب وسط هوا و زمین آویزان بودم و خودم بودم. بالاخره خودم بودم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما