مهر ۲۵ام, ۱۳۹۴

بسیار متاسفم که من و تو مسیر خلاف جهت هم‌دیگر را طی کردیم. در نقطه ی گذر من از خودم به تو و گذر تو از خودت به من، باهم بودیم و ناگهان خیلی زود، تو من شدی. و من آن چنان از خودم دور شده بودم که شناختن تو برایم سخت بود.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

اینو امروز یه نویسنده فوق العاده برام خوند

مهر ۲۳ام, ۱۳۹۴

همان بلایی که با رک بودنش سر بقیه آورده بود، سر خودش هم آورده بود.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

مهر ۲۱ام, ۱۳۹۴

خیلی غم انگیز است که خواب تو را می بینم و تو توی خواب، از دست من ناراحتی.
ناراحتی.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

روان پریشی های عنصر نامطلوب

مهر ۱۵ام, ۱۳۹۴

نزدیک بود توی جکوزی غرق بشوم. اما هدا نجاتم داد. خوشبختانه هدا به اندازه کافی قوی بود و آن لحظه به این نتیجه رسیده بود که باید من را از توی آب بکشد بیرون. وگرنه من همان جا می‌ماندم و می‌مردم. حواسم باشد که هیچ وقت تنهایی جکوزی نروم. از این که یک شنای کامل و پر از انرژی هم اختراع کردم خوشحالم. البته بعدش با ماجرای جکوزی و خوردن در کمد توی صورتم از دماغم درآمد. زیر چشمم زخم شد اما کبود نشد. اگر بنفش می شد می‌توانستم سر کلاس به استاد بگویم شوهرم توی صورتم مشت کوبیده و حال روحی ام خراب است، پس کوییز نمی‌دهم. البته اگر همه ی کلاس برنمی‌گشتند بگویند تو کی شوهر کردی که وقت کرد توی صورت تو مشت بکوبد؟ حالا که کبود نشده بود و من هم دروغ‌گو نبودم. یک کوییز سوهان روحی دادیم و بعدش چون صورتم درد می‌کرد جلسه بسیج را نرفتم. راستش اگر حالم خوب بود هم جلسه را نمی‌رفتم و بچه ها را راضی می‌کردم که بمانند و برویم تئاتر. حتی بی‌خیال شب نشینی حوزه شدم. زود خودم را رساندم خانه. هم‌حجره ای ام نبود و حوزه بدونش لطفی ندارد. اما دلم می‌خواهد فردا حوزه را بروم. باید تا فردا فکر کنم که ببینم رفتنم به مصلحت است یا نرفتن. گفته ام اردوی تشکیلاتی را نمی‌آیم چون یک خروار درس دارم. دروغ نگفته ام. یک خروار درس دارم. اردوی تشکیلاتی خسته و نابودم می‌کند و درس‌هایم هم می‌ماند. اما حوزه خوشحالم می‌کند و یک جوری درس‌هایم تمام می‌شود. این چیزها کمی پیچیده است و نمی‌شود برای هرکسی توضیح داد. اگر فردا بروم حوزه بچه‌ها من را می‌بینند و بد می‌شود. مانده ام چه کار کنم. از بدی های دانشگاه و تشکیلات و حوزه ی یکجا هم همین است. «م» مسخره می‌کند که یک جوری می‌گویی تشکیلات که انگار راجع به مجاهدین خلق حرف می‌زنی. دیروز سر ناهار به بچه ها گفتم این بسیج درست شدنی نیست. یا همه اش را بریزیم وسط آتش بزنیم و یک بسیج از نو بسازیم، یا برویم مثل انجمن اسلامی مستقل یک بسیج مستقل بزنیم. این دو هفته حال دوم دبیرستان را دارم که خیلی الکی مسئولیت یک تئاتر مزخرف افتاده بود گردنم و داشتم روانی می‌شدم. هیچ ایده ای نداشتم ولی باید انجامش می‌دادم. آخرش همه چیز با دعوای تمام عیاری که هدی با معلم پرورشی مان کرد تمام شد. کاشکی الآن هم یک روز هدی بیاید این جا و برگردد به مسئول بسیج بگوید آخر شما چه فکری کرده اید که این آدم دیوانه را کرده اید جانشین اجتماعی؟ خودش عقل ندارد، شما ها هم عقل ندارید؟ اما هدی نمی‌آید. چون من برایش از مشهد تسبیح رنگی‌رنگی که دانه ها هم‌رنگش کنار هم نباشند نخریده ام. خودم مجبورم فکری به حال اوضاع درهم برهم خودم بکنم. هنوز هم نمی‌دانم اصلا این کارهای بسیج به جز وقت تلف کردن چه سودی دارد. خدا شاهد است که من هیچ وقت به خاطر خدا نیامدم بسیج. حتی اردوی جنوب را هم به خاطر شهدا نرفتم. از اول فقط برای حس کنجکاوی و لذت شخصی ام بوده. اگر قواعدی که برای زندگی ام پذیرفته ام نبودند، همان اول عضو کانون تئاتر می‌شدم. هنوز نفهمیده‌ام اگر کلا بسیج دخترها را تعطیل کنند چه تغییری رخ می‌دهد. اصلا چه چیزی از این دنیا کم می‌شود. همین است که من را آزار می‌دهد. کارهای اجتماعی به جز دوندگی های پردردسر و نگرانی های بی پایان و جلسه های طولانی وقت‌گیر چه سودی دارند؟ من بسیج متفاوتی را دوست داشتم. به خاطر همین نمی‌توانم کارهایی را که از من می‌خواهند بکنم. جواب‌های سربالا می‌دهم و تماس‌ها را جواب نمی‌دهم. احساس می‌کنم که یک عنصر نامطلوبم. کسی که از زیربار وظایفش فرار کرده. به خاطر همین مجبورم راهم را دور کنم و از پشت درخت ها طوری مسیرم را عوض کنم که با رییس بسیج روبرو نشوم. چون نمی‌توانم سنگینی نگاهش را تحمل کنم. این‌قدر فکر کرده ام و نتیجه ای نگرفته ام که نزدیک به مرز نابودی ام. فقط دلم می‌خواهد با جباری و حاجلی و هدا چهارتایی بنشینیم توی کنگره و برای دزدیدن لاله های شهرداری نقشه بکشیم. اگر دستگیرمان کنند، توی زندان به اندازه ی تمام کتاب های نخوانده ام فرصت خواهم داشت.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۴

خسته بودم. دلم می خواست سر کلاس جزوه ام را پرت کنم توی صورت استاد. از بحث ها و سوالات پسرها در مورد مدیریت پروژه و تخمین اوضاع بازار داشتم دیوانه می شدم. اصلا نمی توانستم تصور کنم آن سوالات بی پایان چه طوری به ذهنشان می رسد. پشت سرهم از این کلاس به آن کلاس رفته بودم. هوا به مرور تاریک می شد. سرم درد می کرد. عینکم روی صورتم سنگینی می کرد. شیشه هایش تمیز نمی شدند. موهایم از لای روسری ام بیرون زده بود و هرکار می کردم تو نمی رفتند. سر و صداهای لابی تمام شدنی نبودند. بالاخره تمام شد. از دانشکده زدم بیرون. پشت درخت ها فهیمه و زهرا را دیدم. رفتم سمتشان. موهایم را کردند تو. حالم را نپرسیدند چون خودشان از قیافه ام فهمیدند. باهم تا در دانشگاه رفتیم. باد می پیچید لای چادرهایمان. با هم بودیم. خوشحال بودیم. دلمان برای هم تنگ شده بود با این که تازه هم دیگر را دیده بودیم. با جمله های کوتاه منظور هم را می فهمیدیم. همه چیز خوب بود. همه چیز عالی بود. حالم خوب بود. خسته نبودم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

آذی

شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۴

آذی از آن آدم هایی است که رودربایستی ندارد. خیلی راحت پیام می دهد و حرفش را می زند. چون حوصله ی تماشای اشتباه کردن بقیه را ندارد. فلسفه نمی بافد. دلیل و منطق نمی آورد. می ایستد روبرویت و اشتباهت را توی صورتت فریاد می زند.
آذی آدمی است که گاهی عمدا جلویش اشتباهاتم را جار می زنم تا بیاید حالم را بگیرد.
آذی می داند که اشتباه، اشتباه است. پس نباید به دنبال توجیه آن بود. باید درستش کرد. حتی اگر ترسناک باشد. حتی اگر به ظاهر محال باشد.
خیلی خوب است که هست.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

چه قدر شوخی شوخی جدی شد

شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۴

من هیچ وقت بازیگر فوق العاده‌ای نبودم. نه این که بد باشم. هوش بازیگری داشتم اما نسبت به آن  ۵ نفر دیگر ضعیف بودم. چون اعتماد به نفس اینکه زیادی توی حس فرو بروم را نداشتم. اما خیلی وقت ها خودم کارگردان بودم و به خاطر همین هم همیشه نقشی داشتم. همیشه هم نقشی را داشتم که دلم می‌خواست. بقیه ی نقش‌ها را به زور به بچه‌ها می‌دادیم. زن عشوه‌گر بدجنس خواننده همیشه حسنا بود و آرزوی بازی در نقش یک مرد را با خودش به گور برد. قاتل چاقوکش خائن وحشی هم همیشه چلیپ بود. با این که زودتر از همه‌مان عروس شد و خیلی زود “خانوم” شد. من چون کارگردان بودم همیشه نقشی داشتم، با این که نسبت به بقیه معمولی بودم. یعنی از این آدم هایی هستم که پس فردا اگر کارگردان بشوم حتما بچه هایم نقش خوبی توی فیلم هایم خواهند داشت. هرچند بازیگرهایی دره‌پیت و مصنوعی باشند. حتما هم شوهرم تهیه کننده می‌شود و دوست و رفیق‌هایم نقش خاله و عمه‌هایی که خودم به مصلحت توی داستان اضافه کرده‌ام به عهده می‌گیرند. یک همچین آدمی هستم.  گاهی داستان‌های مسخره‌ای برای سرکار گذاشتن مردم می‌نویسم.  اما همه ی اطرافیان به طرز وحشتناکی تک تک جزییات توی داستان را باور می‌کنند و به عناصر اطراف من ربط می‌دهند. به خاطر همین از این که فیلم نامه نویس بشوم می‌ترسم و اگر روزی فیلم نامه ای بنویسم٬ حتما از اسم مستعار استفاده می‌کنم. کلا این که کارگردانی تئاتر را ول کردم و بی خیال عشق فیلم نامه نویسی هم شدم٬ به خاطر همین حاشیه ها بود. یعنی این قدر مسخره یک دفعه مهندس شدم. یعنی این قدر مسخره یک دفعه سرنوشت آدم ها عوض می‌شود.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

شهریور ۱ام, ۱۳۹۴

در ۱۲ سالگی فکر می کردم که مشکل قلبی دارم. تا بیمارستان قلب شهید رجایی رفتم و از قفسه سینه ام عکس گرفتم. چندتا سیم را با چیزهایی شبیه گیره لباسی به دست و پایم وصل کردند و نوار قلبم را گرفتند. سالم سالم بودم. دست از پا درازتر و البته خوشحال از این که سلامتی از دست نرفته را بازیافته ام، برگشتم خانه و به زندگی طبیعی ام ادامه دادم.
در ۱۶ سالگی فکر می کردم که مغزم تومور دارد. یا لااقل پای یک لخته خون در میان است. رفتم ده ساعت توی صف دکتر نشستم تا از مغزم سونوگرافی بگیرد. بعدش یک توری لاستیکی سفت مثل کلاه سرم کند و لای موهایم روغن بریزد و یک عالمه سیم که سرشان الکترود وصل بود بکند لای توری لاستیکی و موهایم. امواج مغزم را روی مانیتور نمایش بدهد و بعدش که  دید همه چیز عالی است، یک ام آر آی برایم بنویسد و بروم وقت بگیرم و موقع وقت گرفتن منشی با تاکید ازم بپرسد که زیر ۱۰۰کیلو ام؟؟ وقتی نوبتم شد توی آن لوله تنگ و تاریک که تا کمر تویش فرو رفته بودم با خودم فکر کنم که منِ ۴۰ کیلویی هم به زور توی این دستگاه جا شده ام، آدم ۹۹کیلویی چه جوری جا خواهد شد؟
تومور و یا لخته ای در کار نبود. برگشتم به زندگی ام و خوشحال بودم که مغزم هم سالم است. شاید زمان زیادی لازم بود تا کم کم به اعضای دیگرم هم شک کنم و نوبت به نوبت بروم سراغ متخصص های شهر تا از سلامت کبد، کلیه، لوزالمعده،  مری و جاهای دیگرم مطمئن شوم. اما خیلی زود، ورق برگشت. در ۲۰ سالگی دوباره به قلبم شک کردم. قلب سالم ۱۲سالگی که این بار ۲۰ ساله شده بود. خیلی چیزها دیده بود و اتفاقاتی برایش افتاده بود که در ۱۲ سالگی خوابشان را هم نمی دید.
در بیست سالگی، نه کارگردان تئاتر بودم، نه نویسنده ای ورشکسته. داشتم توی کارگاهی گوشه ی دانشگاه یک تکه آهن را جوشکاری می کردم تا نمره اش را بگیرم و بروم دنبال مدارهای الکتریکی و الکترونیکی. وسط این گیر و دار، قلبم گرفت. قفسه سینه ام به هم فشرده شد و روی صندلی، مثل تکه ای بستنی وا رفتم.
دکتر گفت: «استرس نداشته باش. این درس ها ارزشی ندارند که بخواهی به خاطرشان خودت را مریض کنی. واحد کم تر بگیر و کم تر حرص و جوش بخور. برو خوش باش و جوانی کن.» دکتر نمی دانست که یک مشت کد، هیچ وقت نتوانسته و نمی تواند جوانی مثل من را از پا بیندازد. سخت گیر ترین استاد عالم هم نمی تواند من را شکست بدهد. نمی تواند خسته ام کند. دکتر نمی فهمید  که یک بازیگر کهنه کار تئاتر، وقتی می افتد روی تختش و ساعت ها می خوابد بی آن که رویایی داشته باشد، کارش به جاهای باریک کشیده. قلب بیست سالگی ام همان قلب ۱۲سالگی نبود.
مشکل از من بود که در ۱۲سالگی خیلی جدی به زندگی ام فکر کردم و در ۱۶سالگی برای آینده ام تصمیم گرفتم. خودم را در آینده هم همان گونه که آن موقع بودم تصور کردم. این اشتباه بزرگ من بود. بزرگ ترین اشتباه من. همان که باعث شد روی صندلی های کارگاه جوشکاری دوباره به قلبم شک کنم.
من فکر می کردم که همه چیز، همان قدر بکر و دست نخورده باقی می ماند. طبیعت ما به خوی وحشی زیبای خود ادامه می دهد. افکار و احساسات ۱۶سالگی تا آخر عمر برایم می مانند و من می توانم تا هر زمان که خواستم، رودخانه را رو به بالا شنا کنم. بی آن که ذره ای به خود بلرزم. اما این طور نبود. خیلی چیزها عوض شد. خیلی اتفاقات افتاد و خیلی ماجراها بر من گذشت. من همان آدم قبلی نماندم و هرچه قدر که دست و پا زدم تا مثل قبل بشوم، نشد. از روی سِن اجرا با قلب سالم ۱۲ساله ام به گوشه ی کارگاه جوشکاری دانشگاه رسیدم. با قلبی داغان و تکه تکه.
وقتش است که بیایی دستم را بگیری و ببری جایی بگردانی ام. مثلا ببری ام فشم. آیا در دنیا جایی بهتر از فشم وجود دارد؟ شاید هم باید بروم مشهد و توی بازار سرشورها دنبال یک تسبیح رنگی رنگی بگردم که دانه های هم رنگش کنار هم نیستند. راستی، هیچ گاه از معادلات دو مجهولی ساده ای که ناگهان جای خودشان را به معادلات پیچیده دادند، حرفی زده ام؟ دیگر حتی رتبه ی خوب ریاضی هم نمی تواند از پسشان بربیاید.
ای خدای آدم های موفرفری، خدای کارگردان های خسته و دل شکسته تئاتر، خدای مهندس های درمانده ی کامپیوتر، خدای خوبی که پشت همه شمشادها  تو را دیده ام، می شود فردا که بیدار شدم، ببینم ۱۶سالگی ام را دوباره به من داده ای؟

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

مرداد ۳۱ام, ۱۳۹۴

روزی از ماجرای آن روزهای خوب خواهم نوشت.
آن زمانی که یک دزد دریایی بودم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

پایان(آغاز)خوش

مرداد ۲۶ام, ۱۳۹۴

شین را بردیم رساندیم خانه اش و تحویل آن کسی دادیم که باید می دادیم.
بعد همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد و آن دو تا آخر عمر با خوشبختی در کنار هم زندگی کردند.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما