نوری

مرداد ۲۴ام, ۱۳۹۴

درست مثل من و نوری وقتی که ایستاده بودیم پشت پنجره اتاق کوچک خوابگاهی در بابل و نوری به شهرکتاب آن سوی خیابان اشاره می کرد و چند دقیقه بعدش، طبقه ی بالا، داشتیم معلم علوم پیر و مهربانمان را که پیرهن گل گلی قرمز پوشیده بود راضی می کردیم که تا شهرکتاب نبسته، ما را ببرد آن جا. آخر شب که مغازه دار خسته می خواست چراغ ها را خاموش کند و کرکره اش را بکشد پایین، از این سمت خیابان دویدیم آن سمت و هجوم بردیم توی آن شهرکتاب دراز. یکی از معلم ها هم بی سر و صدا رفت و از داروخانه بغلی یک حشره کش قوی خرید که بعد خالی کند توی ساک هدی که پر از مورچه شده بود. من کتاب های شریعتی را خریدم فقط چون جلدشان قشنگ بود. بقیه هم چیزهایی انتخاب کردند نه چندان مناسب یک بچه ی اول راهنمایی.
درست مثل من و نوری پشت آن پنجره، مثل آن بی خیالی من و نگرانی نوری از بسته شدن شهرکتاب، همان حس خوب بی خیالی کنار دوست.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

مرداد ۲۳ام, ۱۳۹۴

کیم کاپسو،
چه می شود که آدم ناگهان احساس می کند خودش نیست؟ چه می شود؟

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

حفاظت شده: لویی اول

مرداد ۱ام, ۱۳۹۴

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

وقتی کسی فکرش را نمی کرد

خرداد ۲۹ام, ۱۳۹۴

زن های قوی و قدرتمندی هستند که همه به چشم قهرمان به آن ها نگاه می کنند. همیشه سرحال و پر انگیزه اند و دلیلی برای خندیدن و خوشحال بودن دارند. سخت کوش و با استعدادند. تمام موانع را از سر راهشان برمی دارند و با مشکلات می جنگند. هرگز ناامید نمی شوند و سخت ترین روزها را بدون نگرانی پشت سر می گذارند. هیچ مانعی پیش روی تلاش و موفقیتشان نیست. همه آن ها را شکست ناپذیر می دانند و هیچ گاه آن ها را غم زده و پریشان ندیده اند.
زن های قهرمانی هستند که گویی هرگز چیزی نمی تواند حتی برای لحظه ای خوشحالی همیشگی شان را از بین ببرد و در احساسات پر از شور و هیجانشان ردی از ناخوشی به جا بگذارد.
هیچ کس نمی تواند باور کند که زن های قهرمان هم گاهی می شکنند و وقتی که شکستند، دیگر بلند شدنشان کار خیلی سختی است. چون آن ها قهرمان بوده اند٬ نه یک آدم عادی.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۴

ساعت ها بود که می توانستم به عنوان یک کامپیوتر آرکیتکچر تمام عیار اعلام موجودیت کنم. اما شب از نیمه گذشته بود. خزیدم زیر پتوی نازک تابستانی ام که بخوابم. تازه به دوران رسیده ترین کامپیوتر آرکیتکچر آن دور و بر بودم. می توانستم ضرب کننده های سریع بسازم. پردازشگری برای محاسبات اعشاری٬ حافظه های چندلایه٬ پردازنده های سینگل سایکل و مولتی سایکل و پایپلاین. کافی بود استادم سفارش یک پردازنده را بدهد تا روزها و ساعت ها بی وقفه کد بزنم و کامپیوتر مورد نظر را بسازم. می توانستم با ماشین حساب چهارکاره ام عملکرد پردازنده های پیچیده را محاسبه کنم و به سخت ترین سوالات استادم جواب بدهم. می دانستم که وقتی خوابم ببرد٬ خواب باس های آسنکرون و آدرس دهی های مجازی را خواهم دید. اما٬ خواب تو را دیدم.
خواب تو را دیدم. داستان جدیدت را دست گرفته بودی و برایم می خواندی. خیلی آرام. بدون اینکه دغدغه کارهای مانده و پروژه های نیمه کاره را داشته باشی. تو که هیچ وقت داستان نویس نبودی. زنی را دیدم که توی حیاط خانه اش باغبانی می کرد و باغچه پشت خانه را خیلی بیشتر دوست داشت. پیراهن کوتاه گل دار پوشیده بود و زیر لب آواز می خواند. تو لب پله های حیاط نشسته بودی و داستانت را برایم می خواندی. من به صفحه های کتابت نگاه می کردم. قیافه ات را نمی دیدم. از تو فقط صدا بود و صدا. همان صدایی که همیشه توی خواب هایم داشتی. همان صدایی که با آن فکر می کردم. داستانت واژه های جدید داشت. کلمه هایی که خودت ساخته بودی و هنوز هم آوای آن ها توی گوشم مانده. بعد٬ انگار که تو مکث کردی. من ترسیدم. از پیراهن گل دار آن زن و از آن همه آرامش توی صدایت ترسیدم. فهمیدم که واقعی نیست و از خواب پریدم.
من کامپیوتر آرکیتکچری بودم که مدت ها بود٬ شاید سال ها٬ که توی خواب٬ صدای داستان خواندن کسی را نشنیده بودم. مدت ها بود که زنی با پیراهن گل دار ندیده بودم که زیر لب آواز بخواند. حتی صدای تو را یادم رفته بودم. صدای فکر کردن هایم را. تو٬ درست همان شبی که بیشتر از همه ی عمرم یک کامپیوتر آرکیتکچر تمام عیار بودم٬ آمدی و بی خیال همه ی پروژه های نصفه نیمه٬ برایم داستان خواندی. با صدایی که مال آن روزهای پر از داستان و پر از شور بود.
صبح٬ کامپیوتر آرکیتکچری بودم که اگر استادم طراحی یک پردازنده مولتی سایکل را می خواست٬ در جوابش آواز ماهی گیران را می خواندم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

من مهندس بوده ام دلدادگی شأنم نبود…

خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۴

هم حجره ای ام را رها کردم و از در مسجد بیرون آمدم. پله ها را دانه دانه بالا آمدم و درخت های دوست داشتنی ام قد کشیدند و کامل شدند. دوست سال های قدیمی از پشت درخت ها خندید. دانشکده ام از میان برگ ها پیدا شد. استادی گذشت و زیر لب چیزی گفت. شاید یک شعر عاشقانه را زمزمه کرد. نوجوانی ام به سویم دست دراز کرد و آینده مرا صدا زد. قطره ای باران روی صورتم چکید. من همچنان بالای پله ها ایستاده بودم.
پله های را دانه دانه پایین آمدم. مسجد مرا به آغوش کشید. باران به باد خندید. حوض موج خورد و چراغ در باد رقصید. هم حجره ای ام آواز غمگینی خواند و پرنده ها تا گلدسته ها پرواز کردند.
بال گشودم و دیگر فقط تو بودی.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

اردیبهشت ۲۶ام, ۱۳۹۴

باید برگشت.
برگشت تا همه بفهمند داری سعی می کنی همان آدم قبلی باشی.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

شمارش معکوس

اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۴

کیم کاپسو
بیست سالگی از راه می رسد.
ولی من خسته تر از آن هستم که به استقبالش بروم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

فروردین ۱۸ام, ۱۳۹۴

معجزه، این امیدی است که بعد از روزهای سخت خیلی بی مقدمه در دلم جوانه می زند…

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

ما سه نفر بودیم

اسفند ۴ام, ۱۳۹۳

پیری عزیز، چمدانت را ببند. ساج هم باید با خودش کمی خوراکی بیاورد که از گشنگی نمیریم. شاید من هم پول های اردو جنوب را دزدیدم و خرج راهمان کردم. یک وانت می گیریم و فرار می کنیم به سرزمین های دوردست. جایی که کسی نداند ما که بوده ایم و چه کارهایی کرده ایم.
پیری عزیز، آن موقع دیگر ساج برای تسویه حساب با همه ی دنیا، برنمی گردد بگوید: من خرم.
نقشه خوبی است. مگر نه؟

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما